Chapter Two: On the Morals of Dervishes

43. حکایت شمارهٔ ۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱

یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حقِ فلان عابد که دیگران در حقِ وی به طعنه سخن‌ها گفته‌اند؟ گفت: بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم. هر که را، جامه پارسا، بینی پارسا دان و نیک‌مرد انگار ور ندانی که در نهانش چیست محتسِب را درونِ خانه چه کار؟

44. حکایت شمارهٔ ۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲

درویشی را دیدم، سر بر آستانِ کعبه همی‌مالید و می‌گفت: یا غَفور! یا رحیم! تو دانی که از ظَلومِ جَهول چه آید. عذرِ تقصیرِ خدمت، آوردم که ندارم به طاعت استظهار عاصیان از گناه توبه کنند عارفان از عبادت استغفار عابدان جزایِ طاعت خواهند و بازرگانان بهایِ بِضاعت، منِ بنده امید آورده‌ام نه طاعت و به دَرْیوزه آمده‌ام نه به تجارت. اِصْنَعْ بی ما اَنْتَ اَهْلُهُ. بر درِ کعبه سائلی دیدم که همی‌گفت و می‌گرستی خَوش می‌نگویم که طاعتم بپذیر قلمِ عفو بر گناهم کش

45. حکایت شمارهٔ ۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۳

عبدالقادرِ گیلانی را، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، دیدند در حرمِ کعبه روی بر حَصْبا نهاده، همی‌گفت: ای خداوند! ببخشای! وگر هرآینه مستوجب عقوبتم؛ در روزِ قیامتم نابینا برانگیز تا در رویِ نیکانْ شرمسار نشوم. روی بر خاکِ عجز، می‌گویم هر سحرگه که باد می‌آید: «ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد می‌آید؟»

46. حکایت شمارهٔ ۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۴

دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود. شنیدم که مردانِ راهِ خدای دلِ دشمنان را نکردند تنگ تو را کی میسّر شود این مَقام که با دوستانت خلاف است و جنگ؟ مودّتِ اهلِ صفا، چه در روی و چه در قفا، نه چنان کز پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند. در برابر، چو گوسپندِ سلیم در قفا، همچو گرگِ مردم‌خوار هر که عیبِ دگران پیشِ تو آورد و شمرد بی‌گمان، عیبِ تو پیشِ دگران خواهد برد

47. حکایت شمارهٔ ۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۵

تنی چند از روندگان متّفقِ سیاحت بودند و شریکِ رنج و راحت. خواستم تا مُرافقت کنم، موافقت نکردند. گفتم: این از کرمِ اخلاق بزرگان بَدیع است روی از مصاحبتِ مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن، که من در نفْسِ خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمتِ مردان یارِ شاطر باشم نه بارِ خاطر. اِنْ لَمْ اَکُنْ راکِبَ الْمَواشی اَسْعیٰ لَکُمْ حامِلَ الْغَواشی یکی زآن میان گفت: از این سخن که شنیدی دل تنگ مدار که در این روزها دزدی به صورت درویشان برآمده، خود را در سِلْکِ صحبتِ ما منتظم کرد. چه دانند مردم که در خانه کیست؟ نویسنده داند که در نامه چیست و از آنجا که سلامتِ حالِ درویشان است گمانِ فضولش نبردند و به یاری قبولش کردند. صورتِ حالِ عارفان دلق است این قدر بس، چو روی در خلق است در عمل کوش و هرچه خواهی پوش تاج بر سر نه و عَلَم بر دوش [ ترک دنیا و شهوت است و هوس پارسایی، نه ترک جامه و بس ] در قَژاکند مرد باید بود بر مخنّث سلاحِ جنگ چه سود؟ روزی تا به شب رفته بودیم و شبانگه به پایِ حصار خفته که دزدِ بی‌توفیق ابریقِ رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت می‌رفت. پارسا بین که خرقه در بر کرد جامهٔ کعبه را جُلِ خر کرد چندان که از نظرِ درویشان غایب شد به بُرجی بر رفت و دُرجی بدزدید. تا روز روشن شد آن تاریک، مبلغی راه رفته بود و رفیقانِ بی‌گناه خفته. بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان کردند. از آن تاریخ ترکِ صحبت گفتیم و طریقِ عزلت گرفتیم. وَالسَّلامَةُ فی الْوَحْدَةِ چو از قومی یکی بی‌دانشی کرد نه کِه را منزلت مانَد نه مِه را شنیدستی که گاوی در علف‌خوار بیالاید همه گاوانِ ده را گفتم: سپاس و منّت خدای را عَزَّوَجَلَّ که از برکتِ درویشان محروم نماندم گرچه به‌صورت از صحبت وَحید افتادم. بدین حکایت که گفتی مُسْتَفید گشتم و امثالِ مرا همه عمر این نصیحت به کار آید. به یک ناتراشیده در مجلسی برنجد دلِ هوشمندان بسی اگر برکه‌ای پر کنند از گلاب سگی در وی افتد کند مَنْجَلاب

48. حکایت شمارهٔ ۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۶

زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادتِ او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او، تا ظنِّ صَلاحیت در حق او زیادت کنند. ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است چون به مُقام خویش آمد، سفره خواست تا تَناوُلی کند. پسری صاحبِ فراست داشت. گفت: ای پدر! باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید. ای هنرها گرفته بر کفِ دست عیبها بر گرفته زیرِ بغل تا چه خواهی خریدن ای مغرور روزِ درماندگی به سیمِ دغل

49. حکایت شمارهٔ ۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۷

یاد دارم که در ایام طُفولیّت مُتَعَبِّد بودمی و شب‌خیز و مُوْلَعِ زهد و پرهیز. شبی در خدمتِ پدر، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصْحَفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گردِ ما خفته. پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خوابِ غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند. گفت: جانِ پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستینِ خلق افتی. نبیند مدّعی جز خویشتن را که دارد پردهٔ پندار در پیش گرت چشمِ خدا بینی ببخشند نبینی هیچ‌کس عاجزتر از خویش

50. حکایت شمارهٔ ۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۸

یکی را از بزرگان به محفلی‌اندر همی‌ستودند و در اوصافِ جمیلش مبالغه می‌کردند. سر بر آورد و گفت: من آنم که من دانم. کَفَیْتَ اَذَیً یا مَنْ یَعُدُّ مَحاسِنی عَلانِیَتی هَذٰاٰ وَلَمْ تَدْرِ ما بَطَنْ شخصم به چشمِ عالمیان خوب‌منظر است وز خُبْثِ باطنم سرِ خجلت فتاده پیش طاووس را به نقش و نگاری که هست، خلق تحسین کنند و او خجل از پای زشتِ خویش

51. حکایت شمارهٔ ۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۹

یکی از صُلَحایِ لبنان که مَقاماتِ او در دیارِ عرب مذکور بود و کرامات مشهور، به جامعِ دِمشق در آمد و بر کنار بِرکهٔ کَلّاسه طهارت همی‌ساخت؛ پایش بلغزید و به حوض در افتاد و به مشقّت از آن جایگه خلاص یافت. چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت: مرا مشکلی هست؛ اگر اجازتِ پرسیدن است. گفت: آن چیست؟ گفت: یاد دارم که شیخ به روی دریایِ مغرب برفت و قدمش تر نشد، امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نماند؟! شیخ اندر این فکرت فرو رفت و پس از تأمّلِ بسیار سر بر آورد و گفت: نشنیده‌ای که خواجهٔ عالم عَلَیْهِ السَّلامُ گفت: «لی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لا یَسَعُنی فیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِیٌ مُرْسَلٌ». و نگفت «عَلَی الدَّوامِ»؟ وقتی چنین که فرمود، به جِبْرَئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حَفْصه و زینب در ساختی. مُشاهَدَةُ الاَبْرارَ بَیْنَ التَّجَلّی وَ اْلاِسْتِتارِ. می‌نمایند و می‌ربایند. دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی بازارِ خویش و آتشِ ما تیز می‌کنی اُشاهِدُ مَنْ اَهْویٰ بِغَیْرِ وَسیلَةٍ فَیَلْحَقُنی شَأْنٌ اَضلُّ طَریقاً

52. حکایت شمارهٔ ۱۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۰

یکی پرسید از آن گم‌کرده‌فرزند که ای روشن‌گُهر پیرِ خردمند ز مصرش بویِ پیراهن شنیدی چرا در چاهِ کَنْعانش ندیدی؟! بگفت: احوالِ ما برقِ جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است گهی بر طارَمِ اعلیٰ نشینیم گهی بر پشتِ پایِ خود نبینیم اگر درویش در حالی بماندی سرِ دست از دو عالم برفشاندی

53. حکایت شمارهٔ ۱۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۱

در جامع بَعْلَبَکَّ وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به طریقِ وعظ با جماعتی افسرده، دل مرده، ره از عالمِ صورت به عالمِ معنی نبرده. دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزمِ تر اثر نمی‌کند. دریغ آمدم تربیتِ سُتوران و آینه‌داری در محلّتِ کوران. ولیکن دَرِ معنی باز بود و سلسلهٔ سخن دراز. در معانیِ این آیت که: «و نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ». سخن به جایی رسانیده که گفتم: دوست نزدیکتر از من به من است وینت مشکل که من از وی دورم چه کنم با که توان گفت؟: که او در کنارِ من و من مهجورم من از شرابِ این سخن مست و فُضالهٔ قَدَح در دست، که رونده‌ای بر کنارِ مجلس گذر کرد و دورِ آخر در او اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقتِ او در خروش آمدند و خامانِ مجلس به جوش. گفتم: ای سُبْحانَ اللهِ! دُورانِ باخبر در حضور و نزدیکانِ بی‌بَصَر دور! فهمِ سخن چون نکند مُستمِع قوّتِ طبع از متکلّم مجوی فُسْحَتِ میدانِ ارادت بیار تا بزند مردِ سخنگوی، گوی

54. حکایت شمارهٔ ۱۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۲

شبی در بیابانِ مکّه از بی‌خوابی پایِ رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار. پایِ مسکینْ پیاده چند رود؟ کز تحمّل ستوه شد بُختی تا شود جسمِ فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی گفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامیّ در پس؛ اگر رفتی بُردی، وگر خفتی، مُردی. خوش است زیرِ مُغیلان به راه بادیه خُفت شبِ رَحیل. ولی ترکِ جان بباید گفت

55. حکایت شمارهٔ ۱۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۳

پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمی‌شد. مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای، عَزَّوَجَّلَ، عَلَی‌الدَّوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه می‌گویی؟ گفت: شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی. گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیز تا نگویی که در آن دم غمِ جانم باشد گویم: از بندهٔ مسکین چه گنه صادر شد کاو دل آزرده شد از من؟ غمِ آنم باشد

56. حکایت شمارهٔ ۱۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۴

درویشی را ضَرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش بدر کنند. صاحبِ گلیم شَفاعت کرد که: من او را بِحِل کردم. گفتا: به شفاعتِ تو حدّ شَرعْ فرو نگذارم. گفت: آنچه فرمودی، راست گفتی، ولیکن هر که از مالِ وقف چیزی بدزدد، قطعش لازم نیاید، وَ الْفقیرُ لایَمْلِکُ. هر چه درویشان راست؛ وقفِ محتاجان است. حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که: جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الّا از خانهٔ چنین یاری!؟ گفت: ای خداوند! نشنیده‌ای که گویند: خانهٔ دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب. چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین

57. حکایت شمارهٔ ۱۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۵

پادشاهی پارسایی را دید. گفت: هیچت از ما یاد آید؟ گفت: بلی! وقتی که خدا را فراموش می‌کنم. هر سو دَوَد آن کَش ز برِ خویش براند وآن را که بخواند به درِ کس ندواند

58. حکایت شمارهٔ ۱۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۶

یکی از جملهٔ صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ. پرسید که موجبِ درجاتِ این چیست و سبب دَرَکاتِ آن؟ که مردم به خلاف این معتقد بودند. ندا آمد که این پادشه به ارادتِ درویشان به بهشت اندر است و این پارسا به تقرّبِ پادشاهان در دوزخ. دَلْقت به چه کار آید و مِسْحیّ و مُرَقَّع خود را ز عمل‌هایِ نکوهیده بری دار حاجت به کلاهِ بَرَکی داشتنت نیست درویش‌صفت باش و کلاهِ تَتَری دار

59. حکایت شمارهٔ ۱۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۷

پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروانِ حجاز از کوفه به در آمد و همراهِ ما شد و معلومی نداشت؛ خرامان همی‌رفت و می‌گفت: «نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم نه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم غمِ موجود و پریشانیِ مَعدوم ندارم نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم» اشتر سواری گفتش: ای درویش کجا می‌روی؟! برگرد که به سختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نَخْلهٔ محمود در رسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: «ما به سختی بنمردیم و تو بر بُختی بمردی.» شخصی همه شب بر سرِ بیمار گریست چون روز بشد، بمرد و بیمار بزیست ای بسا اسبِ تیزرو که بماند که خرِ لنگْ جان به منزل برد بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و زخم‌خورده نمرد

60. حکایت شمارهٔ ۱۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۸

عابدی را پادشاهی طلب کرد. اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند. آورده‌اند که داروی قاتل بخورد و بمرد. آن که چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز پارسایانِ رویْ در مخلوق پشت بر قبله، می‌کنند نماز چون بنده خدایِ خویش خوانَد باید که به جز خدا نداند

61. حکایت شمارهٔ ۱۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۹

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بی‌قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود. چو پیروز شد دزدِ تیره‌روان چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟! لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه‌ای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن. آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از او به صِیقَل زنگ با سیه‌دل چه سود گفتن وعظ؟ نرود میخِ آهنی، در سنگ همانا که جرم از طرف ماست. به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

62. حکایت شمارهٔ ۲۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۰

چندان‌که مرا شیخِ اَجَلّ، ابوالفرج بن جوزی، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، ترکِ سَماع فرمودی و به خلوت و عُزلت اشارت کردی، عُنْفُوانِ شَبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب؛ ناچار به خلافِ رایِ مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مُجالست حَظّی برگرفتمی و چون نصیحتِ شیخم یاد آمدی، گفتمی: قاضی ار با ما نشیند، برفشاند دست را محتسِب گر مَی خورد، معذور دارد مست را تا شبی به مَجْمَعِ قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم؛ گویی رگِ جان می‌گسلد زخمهٔ ناسازش ناخوش‌تر از آوازهٔ مرگِ پدر، آوازش گاهی انگشت حریفان از او در گوش و گهی بر لب که خاموش! نُهاجُ اِلیٰ صَوْتِ اْلاَغانی لِطیبِها وَ اَنْتَ مُغَنٍّ اِنْ سَکَتَّ نَطیبُ نبیند کسی در سَماعت خوشی مگر وقتِ رفتن که دَم درکشی چون در آواز آمد آن بَرْبَط‌سرای کدخدا را گفتم: از بهر خدای زَیْبَقم در گوش کُن تا نشنوم یا دَرَم بگشای تا بیرون روم فی‌الجمله پاسِ خاطر یاران را موافقت کردم و شبی به چند مُجاهده به روز آوردم. مؤذّن بانگِ بی‌هنگام برداشت نمی‌داند که چند از شب گذشته‌است درازیِّ شب از مژگانِ من پرس که یک‌دم خواب در چشمم نگشته‌است بامدادان به حکم تبرّک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مُغَنّی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم. یاران ارادتِ من در حقّ او خلافِ عادت دیدند و بر خِفَّتِ عقلم حمل کردند. یکی زآن میان زبان تعرّض دراز کرد و ملامت کردن آغاز، که این حرکت مناسب رایِ خردمندان نکردی؛ خرقهٔ مَشایخ به چنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی ‌بر کف نبوده است و قُراضه‌ای در دف. مطربی، دور از این خجسته سرای کس دو بارش ندیده در یک جای راست چون بانگش از دهن برخاست خلق را موی بر بدن برخاست مرغِ ایوان ز هولِ او بپرید مغز ما برد و حلقِ خود بدرید گفتم: زبانِ تعرّض مصلحت آن است که کوتاه کنی که مرا کرامتِ این شخص ظاهر شد. گفت: مرا بر کیفیّتِ آن واقف نگردانی تا منش هم تقرّب کنم و بر مطایبتی که کردم استغفار گویم؟ گفتم: بلی! به علّتِ آن که شیخِ اَجَلّم بارها به ترکِ سَماع فرموده است و موعظهٔ بلیغ گفته و در سمعِ قبول من نیامده. امشبم طالعِ مَیْمون و بختِ همایون بدین بُقعه رهبری کرد تا به دست این توبه کردم که بقیّتِ زندگانی گِردِ سَماع و مخالطت نگردم! آواز خوش از کام و دهان و لبِ شیرین گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد ور پردهٔ عُشّاق و خراسان و حجاز است از حنجرهٔ مطربِ مکروه نزیبد

63. حکایت شمارهٔ ۲۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۱

لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعلِ آن پرهیز کردم. نگویند از سر بازیچه حرفی کز آن پندی نگیرد صاحبِ هوش و گر صد بابِ حکمت پیشِ نادان بخوانند، آیدش بازیچه در گوش

64. حکایت شمارهٔ ۲۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۲

عابدی را حکایت کنند که شبی ده مَن طعام بخوردی و تا سحر خَتْمی در نماز بکردی. صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضل‌تر بودی. اندرون از طعام خالی دار تا در او نورِ معرفت بینی تهی از حکمتی به علّتِ آن که پُری از طعام تا بینی

65. حکایت شمارهٔ ۲۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۳

بخشایِشِ الهی گم‌شده‌ای را در مَناهی، چراغِ توفیق فرا راه داشت تا به حلقهٔ اهلِ تحقیق در آمد. به یُمنِ قدمِ درویشان و صدقِ نَفَسِ ایشان ذَمایمِ اخلاقش به حَماید مبدّل گشت. دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبانِ طاعنان در حقِ او همچنان دراز، که بر قاعدهٔ اوّل است و زهد و طاعتش نامُعَوَّل. به عذر و توبه توان رستن از عذابِ خدای ولیک می‌نتوان از زبانِ مردم رَست طاقت جورِ زبان‌ها نیاورد و شکایت پیشِ پیرِ طریقت برد. جوابش داد که: شکرِ این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت؟! چند گویی که بد اندیش و حسود عیب‌جویانِ منِ مسکینند؟ گه به خون ریختنم برخیزند گه به بد خواستنم بنشینند نیک باشی و بدت گوید خلق به که بد باشی و نیکت بینند لیکن مرا -که حُسنِ ظَنِّ همگنان در حقّ من به کمال است و من در عینِ نقصان؛ روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن. اِنّی لَمُسْتَتَرٌ مِنْ عَیْنِ جیرانی وَ اللهُ یَعْلَمُ أَسْرارِي وَ أَعْلاني در بسته به روی خود ز مردم تا عیب نگسترند ما را در بسته چه سود و عالِم‌الغیب دانایِ نهان و آشکارا

66. حکایت شمارهٔ ۲۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۴

پیشِ یکی از مشایخ گله کردم که: فلان به فَسادِ من گواهی داده است. گفتا: به صَلاحش خجل کن! تو نیکو روِش باش تا بَدسگال به نقصِ تو گفتن نیابد مَجال چو آهنگِ بربَط بود مستقیم کی از دستِ مطرب خورد گوشمال؟

67. حکایت شمارهٔ ۲۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۵

یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقتِ تصوّف؛ گفت: پیش از این طایفه‌ای در جهان بودند به‌صورت پریشان و به‌معنی جمع، اکنون جماعتی هستند به‌صورت جمع و به‌معنی پریشان. چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به تنهایی اندر، صفایی نبینی ورت جاه و مال است و زَرع و تجارت چو دل با خدای است، خلوت‌نشینی