انیس العارفین

by قاسم انوار

1. بخش ۱ - تمهید

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱ - تمهید

منت خدای راجلت عظمته و علت کلمته،که بشعشعه انوار اسرار شموس، ارواح اقمار قلوب انسان را،یعنی سیارات سماوات نفوس ایشان را،بحکم قدم از عالم عدم موجود گردانید و خاکیان خطه امکان را بتشریف «و لقد کرمنابنی آدم » مشرف داشت،خرد خرده دان،که وزیر سلاطین ارواح انسانست و سبب سعود نقود وجود ایشانست،در مبادی بوادی جمال کمالش از سطوات صدمات اجلال جلالش حیرانست،نظم: ای برتر از آنکه عقل دراک در راه تو دم زند ز ادراک هر کس که بکوی وحدت آمد قسمش همه درد و حیرت آمد کس را بتو هیچ دسترس نیست نی نی،بجز از تو هیچ کس نیست صفات نامتناهیش را روی در ذات بیچونست و ذات قدیمش را نظر برصفات قدیمست،بیت: خویشتن عارفست و معروفست خویشتن واصفست و موصوفست در بطون جهان حضرت او ظاهر و در ظهور او کثرت حدثان مطموس و از ظهور چیزها او باطن و از بطون چیزها او ظاهر، حقیقت در شریعت و طریقت در حقیقت و حقیقت هستی همه اوست و عقل را در حقیقت او طریقت نیستاء شهباز بلند پرواز عشق، که بر طیور ارواح ملکست، مملوک آستانه اوست، «لیس کمثله شیی ء» آیتی در شأن اوست، الا له الخلق والامر، تبارک الله رب العالمین بعد از حمد حضرت واجب الوجود و در درود نامعدود بر ارواح زاکیات نقاط مراکز جود، که هر یک در صدر نبوت و سریر رسالت چندین هزار سرگشتگان تیه ضلالت را بسرحد هدایت، بدولت دلالت، رسانیده، صلوات الله علیهم اجمعین و علی الخصوص بر آن سلطان سر ایستان سیادت و آفتاب آسمان سعادت، که سطری از اساطیر مناشیر شهنشاهیش «و ماارسلناک الارحمة للعالمین » است و فصلی از خصل کمالات کثرت قربتش «کنت نبیا و آدم بین الماء والطین » است، صلوات الله علیه و علی آله الطاهرین و رضوان بی شمار بر ارواح مقدس و اشباح بی دنس چهار یار کبار و بر جمیع اصحاب بزرگوار، که کار سازان شریعت مصطفوی و صاحب رازان طریقت نبوی و نجوم بروج هدایت و در درج ولایت بوده اند، رضوان اله علیهم اجمعین و بر ارواح نور و اشباح معطر مشایخ کرام، که مرغ روحشان از حضیضش عالم حدوث به اوج عالم قدم پرواز کرده و در ریاض قدس بر اغصان اشجار ملکوت طیور جبروت گشته و به صفیر صفای صمدیت اسرار سرادقات احدیت میسرایند، قدس الله ارواحهم و بر علمای دین پرور، که بنص «انما یخشی الله من عباده العلماء» منصوص و به هدایای رحمت و عطایای مغفرت مخصوص اند، رحمة الله علیهم اجمعین و بعد: حق سبحانه و تعالی بنده فقیر الی ربه، الحقیر علی بن نصیر بن هارون بن ابی القاسم الحسینی التبریزی، المشهور بقاسمی، احسن الله عواقبه، نعمت توفیق بارزانی داشت و بحکم «یفعل الله ما یشاء» قلب محکوم را، که نقد وجود انسانست، بی نسیه نقد در ارادت انشای این کتاب تقلب فرمود، که «قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرحمن، تقلبها کیف یشاء» و بی تکلیف تفکر تلقین معانی متوالی شد نکته ای چند از باب دقایق، از معارف جواهر انسانی بنوشت، والله الموفق و منه التوفیق و الاحسان و علیه التکلان، بمنه وجوده

2. بخش ۲ - فی نظم انیس العارفین

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲ - فی نظم انیس العارفین

یا مغیث المذنبین معطی السؤال یاانیس العارفین،یا ذوالجلال ای ز عشقت هر دلی را مشکلی وی ز شوقت در جنون هر عاقلی در تمنای تو دل سودازده شور عشقت آتش اندر ما زده ای جهان عقل و جان حیران تو گوی دلها در خم چوگان تو مرغ دل در دام عشقت پای بند هرکه سودای تو دارد سر بلند شور عشقت شعله در عالم زده بی تو در هر گوشه صد ماتم زده عقل دانا در رهت بی خویشتن بحر عشقت در دل ما موج زن پادشاهان پیش در گاهت گدا از تو بی برگان عالم را نوا چشم شهبازخرد عشقت بدوخت در هوایت مرغ جان را پر بسوخت مانده حیران رهت مردان مرد اشک عنابی روان بر روی زرد جان مشتاقان بدردت شادمان بندگان خاصت آزاد جهان راستی را،با تویک دم داغ و درد قاسمی را خوشتر از صد باغ ورد نزد آن کس،کین سخن را محرمست نوش نیش آمد،جراحت مرهمست ای زبانها در ثنایت مانده لال در هوایت مرغ وهم افگنده بال در ثنایت قاسمی حیران شده دیده نی پایان و سرگردان شده ای غم عشق تو با جان سازگار از کرمهای تو دل امیدوار ای خداوند جهاندار کریم لایزال لم یزل، حی قدیم نیست جز لطف توکس فریادرس یا اله العالمین، فریاد رس پادشاها، بندگان خسته ایم جمله در بند هوی پا بسته ایم در بیابان طلب حیران شده غرقه دریای بی پایان شده نیست بی فضل تو جان را قوتی یا غیاث المستغیثین،رحمتی قاسم سرگشته سر گردان تست گر بدست،ارنیک،باری آن تست ای خداوند کریم کار ساز از کرمهای تو کارم را بساز جرعه ای آخر،که ازعقلی فکور تشنه ماندم در بیابان غرور جذبه ای،تا یک زمان طیران کنم در هوای لامکان جولان کنم خانه دل را بلطف آباد کن جانم از بند جهان آزاد کن مرغ روحم را بوصلت راه ده دیده بینا، دل آگاه ده جانم از خلق جهان بیگانه کن یاد خودرا بادلم هم خانه کن نفس کرکس راز بازی بازدار در هوایت مرغ جان را باز دار با خودم نزدیک کن وز خلق دور ذل و جرمم عفو گردان، یا غفور از محبت جانم اندر شور دار رازم از خلق جهان مستور دار

3. بخش ۳ - فی نعت سیدالمرسلین،صلوات الله و سلامه علیه

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۳ - فی نعت سیدالمرسلین،صلوات الله و سلامه علیه

صدر عالم،آفتاب شرع ودین صفوت آدم،نبی المرسلین در دریای نبوت جان او «لی مع الله »آیتی در شأن او روح پاکش معدن صدق وصفا شمع ایوان هدایت مصطفا عقل کل وامانده در معراج او از«لعمرک »داده یزدان تاج او مطلع انوار حق،مقصود کل پیشوای شرع و سلطان رسل ماحی عصیان آدم نام او هر دو عالم جرعه خوار جام او اختیار انبیا،بی اختلاف افتخار دوده عبد مناف ای ولایت خاتم جان رانگین نور یزدان،رحمة للعالمین لاف فرزندی ندارم،یا رسول در رهت خاکم،قبولم کن،قبول خود ندارم لاف فرزندی و هست بر سر کویت سرم چون خاک پست ای بشرعت قاسمی را افتخار شافع امت، رسول کردگار چار یارت پیشوای انس وجان هریک ی در عهد خود صاحب قران کار سازان شریعت هر چهار شاهبازان حقیقت هر چهار صد هزاران رحمت از دارالسلام بر روان پاک ایشان والسلام

4. بخش ۴ - فی الندامة و التأسف وفیه معارف کثیرا

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۴ - فی الندامة و التأسف وفیه معارف کثیرا

ای دریغا! عمر من بر باد شد بر من از غفلت بسی بیدادشد قدر نقد عمر را نشناختم حسرتا!کین نقد را در باختم داد غفلت روزگارم را بباد داد، داد،از دست غفلت، داد، داد! کرده ام حاصل بفکر ناصواب ز آرزوی نفس حرمان حجاب حاصلم زین غم همه آهست وبس حسرتی دارم،که جان کاهست وبس غصه دارم دردل ازدرد گناه باکه گویم قصه خود؟آه! آه! آه ازین حسرت که افگندم بتیغ از تن خود،سر بدست خود، دریغ! در جهان کس آبرو جز من نداد ز آتش شیطان،چو خاک ره،بباد مرغ دل را دام دنیی صید کرد خاطرم مشغول عمرو و زید کرد بد شدم،الفت گرفتم با بدان اختیار از دست دل دادم،بدان آنچه من کردم ز فعل ناپسند اهل ناقوس ازکجا دارد پسند؟ آنچه من کردم، ز فعل ناسزا پیش اهل روم و چین باشد خطا خود نشاید در عرب زان گفت باز در عجم باشد حدیث جان گداز مشرق و مغرب ازان دارند عار مؤمنان شام و گبران تتار گر کسی بر من برد فسقی گمان زین بتر فسقی چه باشد درجهان؟ کز خداوند بحق غافل شدم روزگاری پیر و باطل شدم چون نکردم هیچ کردی روزکار داد خود بر باد گردم روزگار راستی چون من مخالف،مرد عاق نیست در ملک خراسان و عراق خود ربود از سرمرا این زن کله شرم مردی کش بود از زن گله گر حسینی نسبتم،گر از حجاز نیست تدبیرم بجز سوز و گداز کعبه را کردم کنشت از بیخودی وا ندانستم نکویی از بدی عرش را من کرده ام دیر مغان بسته ام زنار گبری بر میان فتنه بر ناقوس ترسا رفته ام راه برنص،راهب آسا رفته ام خدمت قسیس و رهبان کرده ام صد چو آن درویش صنعان کرده ام با چلیپا برده ام بت را نماز بت پرستی کرده ام عمری دراز در صوامع روز و شب می خورده ام در مساجد خوک و سگ پرورده ام خود پدر میداد پندم بارها بر دلم بند آمدی آن بارها بند بر پایش نهادم آهنین با خرد مردم کند هرگز چنین؟ سالها در محنتش می داشتم پاسبان را دزد می پنداشتم تاج عزت را ربودم از سرش جامه قطران فگندم در برش مادر از بیداد من مظلوم ماند وز جمال و جاه خود محروم ماند ز آبروی خویشتن بد تاجدار زآتش بیداد من شد خاکسار از بهشت آوردمش در گلخنی وز پلاسش دوختم پیراهنی پیش ازین رویش ز خوبی بود ماه گرد گلخن کرد چون مویش سیاه پیش ازین گر منعم و شهزاده بود صد هزارش بنده و آزاده بود ظلم و بیداد منش درویش کرد محنت گلخن دلش را ریش کرد پیش ازین باصد هزار زیب و فر شیر و شکر داشتی در جام زر اندرین گلخن کنون از جام آه آتش غم می خورد بی گاه و گاه بر برادر ظلم بی حد کرده ام بر بردار نی،که برخود کرده ام لحم و دمش را بنقصان صفات خورده ام در حالت موت و حیات سعی ها کردم که گبران تتار اهل ایمان را زبون کردند و خوار مهوشان روم را آزرده ام نا خوشان شوم را پرورده ام بلبل و قمری برون کردم ز باغ آشیان دادم بکوف و بوم وزاغ شاخهای تین ببریدم بتیغ بیخ زیتون را بپروردم،دریغ! گلبن سعی طلب خارم نمود من ندانستم که گل با خار بود گشته ام از قبح فعل خویشتن مستحق سنگسار مرد و زن آرزوها شهد زهرآمیز بود ظاهرش خوش،باطنش خونریز بود آنچه من کردم بخود،دارم روا گر بسوزندم بنفت و بوریا غول غفلت آتش غم بر فروخت جمله اسبابم ز خشک و تر بسوخت تیشه را از جهل بر پا بد زدم از که نالم؟چون بدست خود زدم عاجز و سر گشته ام در کار خود سخت افگارم ولی افگار خود این همه بدها که کردم،عاقبت داد یزدانم طریق عافیت جامه عصیان برون کرد از تنم داد از عرفان خود پیراهنم جند لطفش ذلتم تاراج کرد هم ز ترک هر دو کونم تاج کرد از طریق لطف سلطان بایزید باز گشتم راه سلطان بایزید لطف او با کافری دمساز شد کافر صد ساله صاحب راز شد گر رسد بر دیو ازان خورشید نور در زمان گرداندش خوشتر ز حور گر شود با دوزخ سوزان قرین جاودان گردد،سقر،خلد برین خامشم از شرح الطافش،که آن از کمال لطف ناید در بیان

5. بخش ۵ - فی النصیحه

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۵ - فی النصیحه

«زمرة العشاق،قد قرب الوصال » «زبدة العشاق،لاتمشوا،تعال » «ایها الاحباب،قوموا،لاینام » «اشربوا من کأسه سرب المدام » تا بکی از خویشتن غافل؟دریغ! می زند بر گردنت اماره تیغ ای اسیرلذت دنیا، چه بود؟ جز زیان از نفس بدفر ما چه سود؟ جوجو از مردم گدایی تا بکی؟ آخر،ای جان، پادشایی تا بکی؟ می رود بر باد ملکت سربسر چند ازین بی آبرو بردن بسر؟ زآتش غیرت نداری هیچ دود خاک بر سر بادت ای ننگ وجود! حسرتا! کز نفس محجوب دغل بی خبر ماندی ز محبوب ازل از فسون این جهان،دار غرور دور ماندی از جهاندار غفور شاهبازی بودی،اکنون کر کسی از صدت مرگ این بتر،تو گر کسی هر چه نفست را خوش آید خوش کنی چند گور خویش پر آتش کنی؟ شربت حق بردلت ناخوشگوار باطل اندر کام جانت سازوار نی، غلط کردی، خطات افتاده است این خطاها از کجا افتاده است؟

6. بخش ۶ - الحکایه فی حقیقة النفس

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۶ - الحکایه فی حقیقة النفس

بود زنگی زاده ای، بی دین و داد غول غفلت داده عمرش را بباد داشت در خم چند من دوشاب درد از قضا موشی در آن افتاد و مرد موش را بگرفت و بیرون کرد زود موش میشوم،از حریصی مرده بود نزد قاضی رفت زنگی با ملال موش را بنمود و گفت از سؤ حال کرد بر دوشاب او حکم حرام مرد قاضی در میان خاص وعام این سخن بشنید زنگی سقط گفت قاضی راکه:بس کردی غلط من چشیدم،بود شیرینم بکام چون بود شیرین،چرا باشد حرام؟ گر شدی دوشاب من تلخ،آنگهی من حرامش گفتمی بی شبهه ای بود طبع زنگی وارون پلید لاجرم در تلخ و شیرین عکس دید ای چو روی زنگیان رویت سیاه تلخت آید طاعت و شیرین گناه نفس را باطل بود شیرین بکام تلخ باشد حق، ولی بر طبع عام چونکه رنجورند و صفرایی مزاج یابد از شکر دهانشان طعم زاج جمله دل بیمار دنیا سر بسر زرد روی،از آرزوی سیم و زر ای بدام لذت دنیا اسیر همچو موش از حرص شیرینی ممیر طاعت حق،گرچه تلخ آید ترا داروی تلخست دردت را دوا تلخ دارو نافع آید عاقبت خسته را بخشد شفا و عاقبت گر مدامش خیره خوانی،بی خلاف مدح گوید نفس شومت از گزاف دوستش گیری و پنداری که راست هست قولش باطل و کذب و ریاست مرد حق گوی،از برای درد دین گر کند منعت ز کبر و کفر وکین دشمنش گیری بجان و دل همی ای تو کمتر در جهان از هر کمی گر بنام نیک مشهوری،خطاست رنج جان را درد بدنامی دواست

7. بخش ۷ - فی سبب انشاء الکتاب

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۷ - فی سبب انشاء الکتاب

بنده را در عنفوان، دور از دیار درد غربت جمع شد با درد یار سال عمرم بیست، یا خود بیش و کم نور عرفان دردلم می زد علم داشتم در کلبه احزان خویش صحبتی باز مره اخوان خویش سایلی پرسید ازین شوریده حال در بیان روح ونفس و دل،سؤال نکتهایی بس لطیفم دست داد گفتم:این راکی توان از دست داد؟ خوش نماید،گر دهم ترتیب این نسخه ای نامش «انیس العارفین » وندر آن گویم جواب از پنج چیز نفس و روح و قلب و عقل وعشق نیز جمله انوار حقایق باشد آن کاشف اسرار عاشق باشد آن محرم دلهای درویشان بود مرهم جانهای دلریشان بود در حقیقت دفتر دیوان راز در طریقت سالکان را دلنواز هندو آید،هر زمان، بی مشکلی این مبارک نسخه را هر مقبلی یا غیاث المستغیثین،یا کریم یا کثیر الخیر،یا رب،یا رحیم قاسم بیچاره از سر تا قدم بی وجودت باشد از هستی عدم چون بخود نبود وجودش کی توان معرفت گفتن ز نفس و عقل وجان؟ گر کند لطف تو تلقین وقت کار گویدم جبریل تحسین صد هزار

8. بخش ۸ - فی معرفة، ماهیة النفس

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۸ - فی معرفة، ماهیة النفس

مرحبا!ای سایل شیرین سؤال در بیان نفس خود بشنو مقال صانعی،کو انس و جان راآفرید عقل ونفس وقلب وجان راپرورید دادانسان را کمال از چار چیز قادر بیچون بتقدیر عزیز بلغم و صفرا و سودا بعد ازان خون که باشد در همه اعضا روان زان سپس آرد ز عین لطف وجود زین چهار ارکان بخاری در وجود گر کسی از عین حکمت داندش بی شکی روح طبیعی خواندش در وجود آرد بخاری زین بخار روح حیوانیش گوید هوشیار بعد ازان از روح حیوانی دگر زو بخاری صاف تر آید بدر بس لطیف و روشن و زیبا بود روح قدسی را درو مأوا بود روح انسانیش گویند،ای پسر قابل انوار گردد سر بسر منزل روح القدس گردد تمام عارفان زان پس کنندش نفس نام روح قدسی قوتش بخشد،بدان کار فرمای حواس آید،بدان چونکه تقوی ورزد و زهد و صلاح مطمئنه باشد اندر اصطلاح گر ز تقوی در فجوری عاق شد اسم اماره برو اطلاق شد ور میان هر دو ساکن شد دمی عارفان لوامه خوانندش همی اصل تقوی و فجور ازچیست باز؟ ای برادر،لطف و قهر بی نیاز خلق را سر رشته آنجا شد ز دست هر که آمد در شریعت، رست، رست

9. بخش ۹ - فی صفة الاماره

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۹ - فی صفة الاماره

هر دلی کو پیرو اماره شد از بلاد معرفت آواره شد آتش اماره هرجا بر فروخت خرمن جانر از خشک وتر،بسوخت گرچه نتوان گفتن اوصافش تمام لیک یک چندی بباید برد نام عجب و بخل و حرص و حب جاه ومال هز و همز و لمز و غمز و قیل و قال اکل وافر،نوم و شک و کبر و کین منکری بر حالت مردان دین حب غلمان،حب نسوان،هزل و جهل حمق و نسیان بغض و عصیان،نوم و کسل هم حسد،هم لعب وهم لهو ونفاق وز جدلها بر میان بسته نطاق هم نشاط وهم بطالت،هم بطر هم املها،هم ریا،ام الخطر شرح یک چندی بگویم زین صفات بازدانی گر بود دل در صفات زانکه شرح جمله گر گوییم باز قصه گردد،همچو درد ما،دراز

10. بخش ۱۰ - فی معرفة العجب و الکبر و الحرص

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۰ - فی معرفة العجب و الکبر و الحرص

یک صفت عجب آمد این اماره را بوالعجب عفریت مردم خواره را عجب چبود؟آنکه نفس شوم کید خویشتن فایق نهد بر عمر و زید وز خود اندر خویشتن دارد نظر زان سبب کز مرگ باشد بی خبر عجب را جنبش ز امداد هواست مرد معجب دشمن خاص خداست زین صفت آمد تکبر در وجود هم چنان کز آتش سوزنده دود عجب در باطن بود مخفی ازان کبر ظاهر میک ند بر مردمان کبر باشد فوقیت بر دیگری هر کراکین وصف شد، باشد خری وصف کبر آخر پلنگان را بود این صفت حاشا که انسان را بود ای پلنگ خسته کرده جسم و جان از کمیز موش خاسر باش،هان! چون پلنگت خسته کرد،ای خرده دان بر تو شاشد موش میشوم آن زمان خود کمیز موش نبود جز حسد یاد دار این نکته گرداری خرد از تکبر حرص شوم آید پدید حرص در معنی بود موش پلید جان نخواهی بردن،ای بس ناتمام گر همه شیر ژیانی، والسلام

11. بخش ۱۱ - فی صفة الریا

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۱ - فی صفة الریا

هر کرا قصد حریم کبریاست دشمنش در راه دین کبر و ریاست گربه باشد هرکه دارد این صفت سگ به ازوی،پیش اهل معرفت حب دنیا مظهر وصف ریاست خودریایی کیست؟شخص خودنماست ضد اخلاصست و شرک اصغر ست این حدیث حضرت پیغمبر است راستی،شخص ریایی مرد نیست در طریق دین دلش را درد نیست صد فغان از دست آن درویش درون کز درونش این صفت آید برون از قبول خلق،چند،ای بی خرد؟ کان قبولت نیست الا بیخ رد لازم از اثبات آید نفی دوست در طریقی نفی خود اثبات اوست

12. بخش ۱۲ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۲ - حکایت

خارپشتی بد میان کوهسار خویشتن را کرده پنهان زیر خار در گریبان برده سر فارغ ز خلق هم ز خارخویش خود را کرده دلق در میان سنگلاخی تشنه لب وز کمال تشنگی در عین تب رو به جائع میان کوه و دشت از برای طعمه ای میک رد گشت میدوید از حیله هر سو جانور ناگهش بر خار پشت آمد گذر بر سرش کرد از حیل بولی روان خار پشتک را بباران شد گمان خسته را از تشنگی لب خشک بود بهر باران سر برون آورد زود جنبشش را دید روبه،شاد شد در زمانش طعمه کرد،آزاد شد خویشتن بنمود جان بر باد داد از طریق خودنمائی، داد! داد! خودنمایی کار مرد راه نیست خودنما از درد دین آگاه نیست

13. بخش ۱۳ - فی معرفة الریا

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۳ - فی معرفة الریا

هر کرا دلق ریا در بر بود از سگان کوی واپس تر بود نیست درویشی بزرق و شید و شین تاج درویشست ترک عالمین هرگز از دلق ریا بر سر میار شاشه ابلیس را باران مدار بر طریق علم باید رفت راه تا نیفتی ناگهان در قعر چاه

14. بخش ۱۴ - در معرفت عالم ریایی

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۴ - در معرفت عالم ریایی

عالمی را کین صفت بر سر زند آتش اندر دین پیغمبر زند راه باطل پیش گیرد روز وشب وز جدل ماند میان سوز تب با مسلمان شود در بحث عاق وانگهی گوید سخن با طمطراق از برای شهرت خلق جهان چون دد درنده در مردم جهان تا نماید باطل خود را بحق نیش بر مردم زند مانند بق ای که دعوی فقاهت می کنی با مسلمانان سفاهت می کنی چون سفاهت نیست طور عافیت فکرتی در کار خود کن عاقبت تا نباشی بر سبیل کاف ونون از قبیل «انهم لا یفقهون » خانه بر علم شریعت کن بنی بهر رزاق،از برای رزق نی راست کردن شرع را بر خود خطاست خویشتن بر شرع باید کرد راست ای گرفتار یجوز ولا یجوز دیده را از خویشتن بینی بدوز تا به کی جان دادن اندر صرف و نحو؟ علم ارباب درون محوست،محو رفع اسمت زود فتح جان شود کسر رسمت ناصب ایمان شود چون دلت از جر شیطان شد معاف بعد ازان گردی تو ازجنس مضاف مانده ای مشغول فعل اجوفان میشود علت مضاعف هر زمان رفت ماضی،نیست حاصل غیر قال تا بمسقبل چه خواهد بود حال؟ ای خراب ازمار بدفرمای خویش در حجاب از یار جان افزای خویش کوه و صحرا چند گردی چون دواب؟ پیش هوهو آی از حسن المآب

15. بخش ۱۵ - در معرفت بخل

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۵ - در معرفت بخل

چون هوی بر حب دنیی شد مزید بختت اندر نفس شوم آمد پدید شبهه و شک اصل بخلست،ای پسر باتو گویم اصلها را سربسر حب دینی اصل شک وشبهه دان چون بدانی با تو گویم بعد ازان اصل حب دنیی دون از هواست راستی را سخت درد کم دواست پرتو جهل جبلی باشد این جهل شخص از قهر رب العالمین

16. بخش ۱۶ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۶ - حکایت

عارفی خوش گفت با مردی بخیل: ای بدست ناجوانمردی ذلیل تا بخیلی چون زنان بی زهره ای دایم از وصل خدا بی بهره ای وصل او در بذل جانست، ای علیل دور ازین دولت بود مرد بخیل چون ز دستت بر نیاید نان دهی پای بر سر همچو مردان کی نهی؟ ای دل، از هستی بجان جویای او «لن تنالوا البر حتی تنفقوا» روزی از بخلت نمی گردد زیاد جان مکن در بخل چندینی زیاد

17. بخش ۱۷ - در معرفت امل

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۷ - در معرفت امل

کرده است از لطف خود یزدان ما هر صفت چون گوی در چوگان ما همچو گویی هر صفت گردان بود لیک گردش در خور میدان بود قدرتش چوگان و میدانش امل این چنین رفتست تقدیر ازل

18. بخش ۱۸ - الحکایة

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۸ - الحکایة

بود در گیلان سپهبد زاده ای نیک مردی،مقبلی،آزاده ای مملکت را پاک کرد از شر و شین با لقب نامش: جلال الدین حسین پادشاهی بس ارادتمند بود طالب درویش و دانشمند بود صوفیان صاف دل را خاک راه داشت اندر آستارا تخت گاه بود جمعی بدگمان در ترس و بیم از نهیب صدمت قهرش مقیم هر یک ی در قصد خون شاه مست تا کجا یابند بر بیچاره دست فرصتیشان در گرفت از ناگهان شاه غافل کشته شد بردستشان داشت بسیاری امل شاه جوان در امل غافل ز خصم بد گمان خسرو مسکین امل با گور بود وز مراد خویشتن مهجور مرد خواست تا گیلان بگیرد سربسر مرگ بگرفتش گریبان بی خبر شه بدست دشمنان مقتول شد وز مراد خویشتن معزول شد بر میان جهد می بستی کمر خسرو مظلوم مسکین تا مگر واستاند لاهجان تا شاهجان ناگهانی بستدند از شاه جان ای گرفتار امل،تا چند ازین؟ خیزو براسب طلب بربند زین ساز ده از زهد و تقوی برگ و ساز حمله ای بر نفس خود بر،ترکتاز واستان از دست نفس،ای نامدار جمله دارالملک جان را مردوار غافلی از کار و دشمن در کمین حال شاه آستارا را ببین در هوای خویشتن مستی،دریغ! می زند بر گردنت اماره تیغ نفس بد فرمان،که جانرا دشمنست غافلی،هم باتو در پیراهنست آخر،ای مسکین،سرگردان، چرا دیورا بر خود کنی فرمانروا؟ گر برو غالب شوی مردانه ای ور اسیرت سازد از مردان نه ای بر دل و جان بار شدت تا به کی؟ دشمنت را قوت و قوت تا به کی؟ از عقاب نفس قوت واستان تا نگردد چیره بر شهباز جان قوتش اکلست و حرص و کبر و کین با صفت هایی که گفتم پیش ازین گر ز نفسست این صفات ناصواب باز گیری،باز گردانی عتاب چون شود از وی صفات بد جدا مطمئنه گردد از فضل خدا لایق جنات وصل آید یقین قابل اسرار رب العالمین متصف گردد باوصاف کمال مستفیض ازفیض انوار جلال چون میسر شدعبور از خاک و آب می شود از حق خطاب مستطاب نفس خود بشناس ومرد کار شو در طلب سرگشته چون پرگار شو خواب غفلت تا بکی؟ بیدار باش یک زمان در جست و جوی یار باش خیز و بر سر کن ز درد و غصه خاک تاچرایی دور از آن محبوب پاک؟ از چنین محبوب هر کو دور مرد کور زاد وکور بود و کور مرد مایه شادی عالم درد اوست سرخ روی جاودان رخ زرد اوست درد او مفتاح ابواب دلست هر که دارد داغ دردش مقبلست درد عشقش قسمت نیک اخترست مس جان را کیمیای اکبرست درد او درمان مشتاقان بود هرکرا این درد، مشتاق آن بود دوری از دلدار در غفلت چرا؟ می‌کند از غفلتت غیرت مرا

19. بخش ۱۹ - فی حقیقة الکون العشق والعقل والروح والقلب

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۹ - فی حقیقة الکون العشق والعقل والروح والقلب

چون نظر از ذات بیچون قدیم برصفات خویشتن بودش مقیم عشق را جنبش ازآنجا شد عیان گر طلب کاری حقایق را بدان داشت بر افعال خود دایم نظر از صفات خود بصیر خیر وشر عقل والا زین نظر آمد پدید هر که از اهل نظر آمد بدید این نظر را معرفت کردند نام وان یک ی دیگر محبت والسلام گشت طالع نور روح از نظرتین شد جهان را صد فتوح از نظرتین آفتاب عشق بر مرآت روح چونکه تابان گشت ازعین فتوح دل چو ماهی در وجود آمد ازین محض عرفانست اگر مردی ببین عکس آنهارا،که گفتم،هر یک ی میک ند بر دل تجلی بی شکی بعد ازین بر نفس میگیرد قرار این تجلی ها بامر کردگار ذره ای گر درد عرفان باشدت این سخن ها خوشتر از جان باشدت عالمی را گر بگردی سربسر زین حدیث از کم کسی یا بی خبر آن زمان کین قصه میک ردم ظهور موج میزد در دلم دریای نور گوهر عمان دردست این سخن رهبر مردان مردست این سخن قصه کان از ذوق جان آید پدید جز بذوق جان در آن نتوان رسید تا نگویی میک ند اثبات خویش من جواب این سخن گفتم زپیش قاسم بیچاره از سرتا قدم بی وجودت باشد از هستی عدم چون بخود نبود وجودش چون توان معرفت گفتن ز نفس عقل و جان؟ در حقیقت ذات من از ذات اوست چون کنم اثبات خود،اثبات اوست من کیم؟ سرگشته بیچاره ای در بیابان فنا آواره ای نی مبارک بنده ای،نی مقبلی هم زدست خویشتن پا در گلی نی ز علم و معرفت آگاه من نی قدم در راه و نی در راه من نی خرد پرور،نه جاهل،نی حکیم نی زاهل جنتم،نی از جحیم نی بصورت در خراباتم مدام نی بمعنی صوفی خامم،نه عام در عدم بگذار ما را بی خبر نام او را گیر و نام ما مبر

20. بخش ۲۰ - در معرفت صفات القلب

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۰ - در معرفت صفات القلب

مخزن اسرار ربانی دلست محرم انوار روحانی دلست خانه دل معدن صدق و صفاست مظهر انوار ذات کبریاست دل چه باشد؟ کاشف اطوار روح دل چه باشد؟ قابل امطار روح زهد و تقوی،قربت و خوف و رجا اعتبار و صدق و اخلاص و صفا فقر و تفویض و تفکر،نور فکر نور عقل و نور خشیت،نور ذکر جملگی اوصاف دل گردد ترا گرکنی پاکش ز شرک ماسوا ای اسیر درد بی درمان دلت غرقه در دریای بی پایان دلت دل بدست دیو مگذار،ای پسر باز ازو بستان وباز آر،ای پسر دیو را بیرون کن از دیوان دل مدتی مردانه شو دربان دل

21. بخش ۲۱ - حکایت در معرفت قلب

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۱ - حکایت در معرفت قلب

شیخ عالم، آفتاب اولیا پیشوای دین، صفی الاصفیا آنکه ازوی گشت مشهور اردویل وز جمالش شد پر از نور اردویل دلنواز طالبان جان گداز واقف اسرار و شه بیت نیاز زابتدای حال میک ردی سفر در طلب پرسان پیر راهبر چون بشهر شهره شیراز شد شیخ سعدی شیخ را دمساز شد شیخ را پرسید مرد خرده دان: کای منور از جمالت جسم و جان در بیابان طلب مقصود چیست؟ وین همه درد دل ممدود چیست؟ از کمال همت خود شاهباز قصه ای با شیخ سعدی گفت باز چون شنید آن قصه سرگردان بماند وز کمال همتش حیران بماند شیخ راگفت:ای ز معنی بهره مند وز کمال همت خود سر بلند آن مقامی را که فرمودی نشان مرغ سعدی را نبودست آشیان در دلم شد زین سخن دردی مقیم عاجزم ازسر این معنی عظیم لیک ن ار گویی،من از دیوان خویش نکته ای چندت دهم از کان خویش در جوابش گفت شیخ ازعین درد: جان مااز غیر جانانست فرد دردل از دیوان حق دارم بسی نیستم پروای دیوان کسی ما بدرد او تولا کرده ایم وز جهان و جان تبرا کرده ایم جان بدرد دلبری دیوانه شد وزخیال غیر او بیگانه شد شیخ سعدی زین سخن بگریست زار شیخ را گفت :ای بزرگ نامدار گوی دولت را بچوگان طلب برده ای در حال میدان طرب داری از حق ملکت بی منتها یرلغش «الله یهدی من یشا» شیرمردان از هوای آب و خاک خانه دل را چنین کردند پاک کرده اند از صدق دل مردان کار درد او بر هر دو عالم اختیار دل،که دایم روز و شب در کار اوست لاجرم مستغرق دیدار اوست دردلت گر درد جانانست وبس خود نگه دارش،که جان آنست وبس ذره ای اندوه محبوب،ای پسر خوشتر از ملک دو عالم سر بسر هر کرا یک ذره در دل درد اوست تا قیامت سر فراز از ورد اوست گر ترا بانفس و شیطان کار نیست در دیار دل جزو دیار نیست

22. بخش ۲۲ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۲ - حکایت

داشتم یاری که مرد مرد بود شیخ و دانشمند و صاحب درد بود گفت با من قصه ای در باب دل از «رویم » آن سید ارباب دل کان بزرگ دین بایام بهار بود در سیری میان مرغزار دید درویشی سراندر جیب دلق غرق بحر نیستی، فارغ ز خلق گفت صوفی:سر بر آور، گل ببین در جوابش گفت مرد راه دین : سر فرو بر، در درون دل نگر تا بکی در رنگ و بو بردن بسر؟ هر که شد مستغرق دیدار دوست خاطرش را کی مجال رنگ و بوست؟ چون نظر در گل کنی،ای خرده دان صانع خود را توان دیدن عیان صنع بینی،گر کنی در گل نظر سر فرو بر،سر فرو،در دل نگر صد هزاران رحمت حق بر روان خوب گفته‌ست این سخن،نعم البیان لیک در گل نیز بتوان دید دوست جمله ذرات جهان مرآت اوست یاسمن را از غمش پا در گلست لاله زار از درد او خون دردلست گر نبودی رنگ او در لاله زار کی زدی بلبل در آنجا ناله زار؟ در همه گلزار رنگ وبوی اوست او منزه از صفات رنگ و بوست بیش از این گفتن ندارم زهره ای داند آن کس را که باشد بهره ای در میان گل ار نباشد،ناگهان در کف پایت خلد خار گمان محض اسرارست شرع مصطفا چین ابرو زین سخن باشد خطا «لانسلم » گر زنی بر کار من خوش خوشی سر را برآن دیوار زن

23. بخش ۲۳ - فی معرفة العشق و العقل و ادبارهما

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۳ - فی معرفة العشق و العقل و ادبارهما

حاکم مطلق،خدای ذوالجلال قادر بی چون، قدیم بر کمال کرد سلطان عشق را بر عالمی کاهل معنی امر خوانندش همی عقل را بر عالم خلق این چنین کرد حاکم،حاکم دنیا و دین هر دوراز آمد شد آن نظرتان گشت اقبالی و ادباری عیان روح پاک از نظرتین شد بهره مند از محبت و ز معارف سر بلند در روش اقبال و ادباریش نیز هم عیان آمد بتقدیر عزیز عقل را این هر دو حال از عکس اوست در همه احوال، اگر بد، گر نکوست

24. بخش ۲۴ - فی معرفت صفات روح قدسی

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۴ - فی معرفت صفات روح قدسی

حق بر تحقیق، سلطان ازل قادر بیچون،قدیم لم یزل روح انسان را ز لطف لایزال کرد در انواع اشیا بی همال داد از اوصاف خود تشریف او کرد خود با خویشتن تعریف او قدرت وسمع وبصر،علم وحیات هم کلام و هم ارادت از صفات هم بقا،هم وصف طیران ازل داد توفیقش بفضل کم یزل در ابد سیران و وجدانش دثار وز مراد نفس بدفرما فرار

25. بخش ۲۵ - فایده درین باب

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۵ - فایده درین باب

آن همایون طایر فرخنده فال روح انسانی،انیس ذوالجلال چون نهاد از عالم علوی قدم در قفس،بیچاره،ازحکم قدم خاکدانی دید مستوحش مقیم داشت حزنی بهر اوطان قدیم تا بدان غایت که در وقت ظهور ظاهر از اجرای طفل آمد نفور دست برسر،سر بزانو از غمش هر دو بازو بردو پهلو محکمش در زمان چون گردد ازمادرجدا آید از درد جدایی در بکا این همه تأثیر حزن معنویست ماتم هجران حسن معنویست پیش ازین مستغرق دیدار بود از وصال یار برخوردار بود این زمان با درد هجران گشت یار درد یار خویشتن،دور از دیار