غزلیات

by شمس مغربی

1. شمارهٔ ۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱

خورشید رخت چو گشت پیدا ذرّات دو کَون شد هویدا مهر رخ تو چو سایه انداخت زان سایه پدید گشت اشیاء هر ذرّه ز نور مهر رویت خورشید صفت شد آشکارا هم ذرّه به مهر گشت موجود هم مهر به ذرّه گشت پیدا دریای وجود موج زن شد موجی بفکند سوی صحرا آن موج فرو شد و بر آمد در کسوت و صورتی دلارا بر رسته بنفشۀ معانی چون خطّ خوش نگار رعنا بشکفته شقایق حقایق بنموده هزار سرو بالا این جمله چو بود عین آن موج و آن موج چه بود عین دریا هر جزو که هست عین کلّست پس کلّ باشد سراسر اجزا اجزا چه بود مظاهر کلّ اشیاء چه بود ظلال اسماء اسماء چه بود ظهور خورشید خورشید جمال ذات والا صحرا چه بود زمین امکان کانست کتاب حقتعالی ای مغربی این حدیث بگذار سرّ دو جهان مکن هویدا

2. شمارهٔ ۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲

ز روی ذات بر افکن نقاب اسما را نهان به اسم مکن چهرۀ مسمّا را نقاب بر فکن از روی و عزم صحرا کن ز کنج خلوت وحدت دمی تماشا را اگر چه پرتو انوار ذات محو کند چو این نقاب بر افتد جمیع اشیا را اگر چه ما و منی نیز جز توئی تو نیست زماو من بِسِتان یک زمان من و ما را اگر چه سایۀ عنقا مغربست جهان و لیک سایه حجاب آمده است عنقا را نقوش کثرت امواج ظاهر دریا حجاب وحدت باطن بس است دریا را فروغ چهرۀ عذرای خود نهان دارد ز چشم وامق بیدل عذار عذرا را نمی سزد که نهان گردی از اولو الابصار که نور دیده تویی چشمهای بینا را ز مغربی چو تویی ناظر رخ زیبات نهان از و مکن ای دوست روی زیبا را

3. شمارهٔ ۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۳

بیاور ساقی آن جام صفا را دمی از ما رهایی بخش ما را خدا را گر توانی کرد کاری بکن کاری بکن کاری خدا را چو چشم خویشتن سرمست گردان دل و عقل و روان و دیده‌ها را جهان پر قلب و پر قلاب کرده بیا بر قلب‌ها زن کیمیا را توانی ساختن از ما شمایی اگر میلی بُوَد ما و شما را گدا سلطان شود گر زان که روزی نشانَد بر سریر خود گدا را نگار اول پر از نقش و نگار است ببر نقش و نگار از دل نگارا بیا از نقش گیتی پاک گردان میان آینه گیتی‌نما را چو از نقش جهانش پاک کردی به نقش روی خود رویش بیارا برابر آسمان دل چو خورشید ز کوکب پاک کن لوح سما را بیا بر مغربی انداز تابی به نام مهر گردان این سها را

4. شمارهٔ ۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۴

ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا‏ ‏وی روی تو در آینۀ کَون هویدا‏ ‏‏تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد‏ ‏عکس رخ خود دید بشد واله و شیدا هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا بر دیده خود جلوه بصد کسوت زیبا از دیده عشاق برون کرد نگاهی تا حسن خود از روی بتان کرد تماشا رویت ز پی جلوه‌گری آینه‌ای ساخت آن آینه را نام نهاد آدم و حوّا حسن رخ خود را به همه روی در او دید زان روی شد او آینهٔ جملهٔ اسما چون ناظر و منظور توئی غیر تو کس نیست پس از چه سبب گشت پدید این همه غوغا ای مغربی آفاق پر از ولوله گردد سلطان جمالت چو زند خیمه به صحرا

5. شمارهٔ ۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۵

چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما به دست خویش چهل صبح باغبان ازل ندید تخم گلی تا نکشت در گل ما چه ماه بود که از آسمان فرود آمد نشست خوش متمکن به برج و منزل ما ملک که بود که افتاد در چه بابل چه سحرهاست درین قعر چاه بابل ما چه موجها که پیاپی همی رسد هر دم ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دل ببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید از او گشاده شود صد هزار مشکل ما اگر ز حضرت مات آرزوی مقبولی ست بیا و هندوی آن شو که هست مقبل ما چو مغربی نظر از نقش کاینات بدوز اگر کمال طلب می کنی ز کامل ما

6. شمارهٔ ۶Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۶

ورای مطلب هر طالب است مطلب ما برون زمشرب هر شارب است مشرب ما به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسید از آن شراب که پیوسته می کشد لب ما سپهر کوکب ماست از سپهر ها برون که هست ذات مقدس سپهر کوکب ما بتاختند اسب دل ولی نرسید سوار هیچ روانی به گرد مرکب ما هنوز روز و شب کائنات هیچ نبود که روز ما رخ او بود و زلف او شب ما کسی که جان و جهان داد عشق او بخرید وقوف یافت ز سود زیان بکسب ما ز آه و یارب ما آن کسی خبر دارد که سوخته است چو ما او ز آه یا رب ما تو وین و مذهب ما گیر در اصول و فروع که دین و مذهب حق است دین و مذهب ما نخست لوح دل از نقش کائنات بشوی چو مغربیت هست اگر عزم مکتب ما چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما

7. شمارهٔ ۷Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۷

به‌دست خویش چهل صبح بامداد الست ندید تخم گلی تا نکشت در گل ما چه ماه بود که از آسمان فرود آمد نشست خوش متمکن به برج منزل ما ملک که بود که افتاد در چه بابل چه سحرهاست در این قعر چاه بابل ما چه موج‌ها که پیاپی همی‌رسد هر دم ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما هزار نقش به یک لحظه می‌پذیرد دل ببین چه نقش‌پذیر است قلب قابل ما به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید از او گشاده شود صد مشکل ما اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولی‌ست بیا ز هندوی او شو که هست مقبل ما چو مغربی نظر از عین کائنات بدوز اگر کمال طلب می‌کنی ز کامل ما

8. شمارهٔ ۸Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۸

هیچ دانی که کیستیم و شما سایه آفتاب نور خدا سایه آفتاب تابش اوست تابش مهر هست عین ضیا نیست خورشید از شعاع بعید نیست سایه ز آفتاب جدا سایه و آفتاب یک چیزند هست او واحد کثیر نما چون یکی بود سایه خورشید یا رب این کثرت از چه شد پیدا نظر از عین کائنات بدوز تا که سایه نمایدت یکتا بگذر از سایه زانکه خورشید است آنکه تو سایه خوانیش هر جا شیئی واحد بگو که چون گردد عین هستی جمله اشیا هست یک عین ، اینهمه اعیان یک مسما است این همه اسما ذات و وجهت است و اسم و نعت و صفت عقل و نفس است طبع و شکل قوا جمله نقش تعینات ویند هرچه هستند در زمین و سما بهزاران هزار نقش غریب مینماید به خویشتن خود را هست اندر جهان کهنه و نو آخرین نامش آدم و حوا گاه مجنون شود گهی لیلی گاه وامق بود گهی عذرا آنچه امواج خوانمش مجلاست گشته ظاهر به کسوت من و ما نقش این موج بحر بی پایان مغربی و سنایی است و سنا

9. شمارهٔ ۹Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۹

بیا در بحر و دریا شو رها کن این من و ما را که تا دریا نگردی تو ندانی عین دریا را اگر موجت از آن دریا درین صحرا کشد روزی چنانت غرقه گرداند که ناری یاد از صحرا اگر امواج دریا را بجز دریا نمی بینی یقین دانم که نتوانی مسما دید اسما را چو واحد کردی اعدادت نشاید سر بسر واحد چو فردائی یکی بینی پری و دی فردا را ز کثرت سوی وحدت شو ز وحدت سوی کثرت آی ز راه وحدت و کثرت توان دانستن اسما را چه دانی زیر و بالای زمین و آسمان چون تو ندید استی تو ور خود زیر بالا را چو مستی نسخه جانان فرو رو در خود و ادوان ز پنهانی و پیدائیست این پنهان و پیدا را الا ایمغربی عنقای مغرب را اگر گوئی برون از مشرق و مغرب بباید جست عنقا را

10. شمارهٔ ۱۰Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۰

بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبارا که جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را بصحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذر بروی عالم آرایت بیارا روی زیبا را دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شو نظر بر ناظران افکن ببین اهل تماشا را چه مهر است آن نمیدانم که عالم هست در آتش ز روی خویش بخشد نور هر دم چشم بینا را الا ای یوسف مصر ملاحت تا بکی داری بدین یعقوب بیدل را غمین جان زلیخا را تو حلوا کرده ای پنهان مگسها جمله سرگردان اگر جوش مگس خواهی بصحرا آر حلوا را الا ای ترک یغمایی بیا جان را به یغما بر نه دل ترک تو خواهد کرد نه تو ترک یغما را جهان پر شور از آن دارد لب شیرین ترک من که ترکان دوست میدارند دایم شور و غوغا را سخن با مرد صحرایی الا ایمغربی کم گوی که صحرایی نمیداند زبان اهل دریا را

11. شمارهٔ ۱۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۱

ای بلبل جان چونی اندر قفس تن‌ها تا چند درین تنها مانی تو تن تنها ای بلبل خوش‌الحان زان گلشن و زان بستان چون بود که افتادی ناگاه به کلجن‌ها گویی که فراموشت گردیده درین گلخن آن روضه و آن گلشن و آن سنبل و سوسن‌ها بشکن قفس تن را پس تنتن‌تن‌گویان از مرتبه گلخن بخرام به گلشن‌ها مرغان هم‌آوازت مجموع ازین گلخن پرنده به گلشن شد بگرفته نشیمن‌ها در پیش دام و دد معوا نتوان کردن زین جای مخوف ای جان رو جانب مامن‌ها ای طایر افلاکی در دام تن خاکی از بهر دو سه دانه وامانده خرمن‌ها باری چو نمی‌یاری بیرون شدن از قالب بر منظره‌اش بنشین بگشاده روزن‌ها ای مغربی مسکین اینجا چه شوی ساکن کآنجاست برای تو پرداخته مشکن‌ها

12. شمارهٔ ۱۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۲

چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب بدید دیده جان حسن بر کمال حبیب چه التفات بلذات کائنات کند کسی که یافت دمی لذت وصال حبیب بدام و دانه عالم کجا فرود آید دلی که گشت گرفتار زلف و خال حبیب خیال ملک دو عالم نیاورد بخیال سری که نیست دمی خاای از خیال حبیب حبیب را نتوان یافت در دو کَون مثال اگر چه هر دو جهان هست بر مثال حبیب درون من نه چنان از حبیب مملو شد که گر حبیب در آید بود مجال حبیب بدانصفت دل و جان از حبیب پر شده است که از حبیب ندارم نظر بحال حبیب چه احتیاج بود دیده را به حسن برون چو در درون متجلی شود جمال حبیب ز مشرق دلت چه کرد طلوع هزار بدر برفت از نظر هلال حبیب

13. شمارهٔ ۱۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۳

ای کرده متجلی رخت از دیده هر خوب وی حسن و جمال همه خوبان بتو منسوب بر صفحه رخساره هر ماه پری روی حرفی دو سه از دفتر حسنت شده مکتوب محبوب ز هر روی بجز روی تو نبود خود نیست بهر وجد بجز روی تو محبوب بر عکس رخت چشم زلیخا نگران بود در آینه روی خوش یوسف یعقوب در شاهد و مشهود توئی ناظر و منظور در عاشق و معشوق توئی طالب و مطلوب در میکده ها غیر تو را می نپرستند انکس که کند سجده بر سنگ و گل و چوب جاروب غمت کرد مرا جامه دل پاک وینخانه کنونست بکام دل جاروب زان زلف پراکنده و زان غمزه فتان پر گشت جهان سربسر از فتنه و آشوب محجوب نباشد ز رخت مغربی ایدوست گر خود به خود است از رخ زیبای تو محجوب

14. شمارهٔ ۱۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۴

مرا که لعل لبت ساقی است و جام شراب از آن دو نرگس مست توام مدام خراب مرا که زمزمه قول دوست در گوش است چه حاجت است آواز چنگ عود و رباب فتاده بر رخ دلبر بطالع مسعود نخست چشم که بگشود چشم بخت از خواب بدین صفت که منم مست ساقی باقی عجب که باز شناسم شراب را ز سراب کسی که بیخبر از ِلذت و الم باشد نه از نعیم بود آگهیش نه ز عذاب چو با وجود تو من هیچ نیستم از نیست بهیچ وجه مگردان رخ ک مشو در تاب خطاب اگر نکنی با من این عجب نبود که سایه را نکند هیچ آفتاب خطاب مجو ز مغربی آفتاب در طریقت عشق که کسی نجست ز مستان و عاشقان آداب

15. شمارهٔ ۱۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۵

ای صفات بیکران تو طلسم گنج ذات گنج ذات تو گشته مخفی ز طلسمات صفات هست عالم سربسر نقش طلسم گنج تو از طلسم و نقش هرگز حل نگردو مشکلات ای صفاتت نقشبند کارگاه هردو کَون سایه نور صفات توست نقش کاینات ظل نقش کاینات از نور تو دارد ظهور زانکه باشد انبساطش بر جمیع ممکنات پرتو نور است سایه خود ندارد اختیار زان سبب هرگز نباشد یکزمان او را ثبات سایه ناچیز گوید هر زمانی نور را ای بتو ظاهر شده ماهمچو تو ظاهر بذات سایه هستی مینماید لیکن او را اصل نیست نیست را از هست اگر بشناختی یابی نجات کی خورد خضر حیات از آب حیوان شربتی تا تو ظلمت را تصور کرده آب حیات ایدل سرگشته حیران بساط مغربی بیجهت را گر همی جویی گذر کن از جهات

16. شمارهٔ ۱۶Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۶

ای روی تو مهر و کَون ذرات ذات تو برون ز نفی و اثبات ذرّات کجا رسند در مهر ذرات کجا و مهر هیهات اسماء و صفات کَون هر یک در ذات تو اند محو لذّات نی اسم و نه نعت بود آنجا نه رسم و نه شکل و وضع همتات چون خاست ظهور از مظاهر اسما و صفات را کمالات موجود شدند بهر این کار ارضین و عناصر و سماوات مسطور معین و مبین شد برورق وجود آیات از روی نگار و از قوابل دیدیم عیان بی محادات یک معنی و صد هزار صورت یک صورت و صد هزار مرآت مصباح رخ ترا نگارا کَونین زجاجه است مشکوات مهر تو بغربی عیان شد با آنکه عیان از اوست ذرّات

17. شمارهٔ ۱۷Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۷

ای صفاتت حجاب چهره ذات ذات پاکت ظهور بخش صفات آفتاب رخت چو تابان گشت منهدم شد ز نور او ظلمات لب تو بر جهان مرده دمید نفسی زان بیافت حیات آنجهان در خروش و جوش آمد پیش مهر رخ تو چون ذرّات عالمی را چو نفی بود عدم لب جانبخش تو نمود اثبات جنبش از توست جمله عالم را ورنه دارد عدم سکَون و ثبات از چه شد عالمِ فقیر غنی گر نکردی برون ز گنج ذکوات وانچه او آدمش همی دانند نسخه عالم است و مظهر ذات مغربی آنچه عالمش خوانند عکس رخسار تست در مرآت

18. شمارهٔ ۱۸Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۸

ای کائنات ذات ترا مظهر صفات وی پیش اهل دیده صفات تو به ز ذات تا روی دلفریب تو آهنگ جلوه کرد شد جلوه گاه روی تو مجموع کاینات تا آفتاب حسن و جمالت ظهور کرد ظاهر شدند جمله ذرات ممکنات از بس که ابر فیض تو بارید بر عدم سر بر زد از زمین عدم چشمه حیات خاک عدم نکرد ز آیات یکنظر شد مورد تجلی واردات ز صنام صومنات چو حسن تو جلوه کرد شد بت پرست عابد اصنام سومنات لات و منا ت را ز سر شوق سجده کرد کافر چو دید حسن ترا از منات و لات ای چرخ را بچرخ آورده عشق تو از شوق تست جمله افلاک را برات ایطفل لطف ایزد بیچون که چون توتی هرگز ندیده دیده ابا و امهات ای مخزن خزاین وی خازن امین وی مشکل دو عالم و سر حل مشکلات ای مرکز و مدار وجود و محیط خود وی همچو قطب ثابت و چون چرخ بی ثبات گر سوی تو سلام فرستم تویی سلام ور بر تو من صلات فرستم تویی صلات کی چون دهد ترا بتو آخر بگو مرا؟ ای تو ترا مزکی و تو ترا زکات یا اجمل الجمال و یا املح الملاح یا لطف اللطایف یا نکته النکات یا اشمل ابمظاهر یا اکمل الظهور یا برزخ البرازخ و یا جامع الشتات هم گنج و هم طلسمی هم جسم و هم روان هم اسم و هم مسما هم ذات و هم صفات هم مغربی و هم مشرقی و شرق هم عرش و فرش و عنصر افلاک و هم جهات

19. شمارهٔ ۱۹Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۹

ای از دو جهان نهان عیان کیست وی عین عیان پس این نهان کیست آنکس که به صد هزار صورت هر لحظه همی شود عیان کیست وانکس که به صد هزار جلوه بنمود جمال هر زمان کیست گویی که نماهنم از دو عالم پیدا شده در یکان یکان کیست گفتم که همیشه من خموشم گویا شده پس به هر زبان کیست گفتی که ز جسم و جان برونم پوشیده لباس جسم و جان کیست گفتی که نه اینم و نه آنم پس آنکه بود همین هم آن کیست ای آنکه گرفته کرانه باللّه درین میان کیست آنکس که همی کند تجلی از حسن و جمال دلبران کیست وانکس که نمود خود را وآشوب فکنده در جهان کیست ای آنکه تو مانده در کمالی ناکرده یقین که در کمان کیست از دیده مغربی نهان شو وز دیده ی او ببین عیان کیست

20. شمارهٔ ۲۰Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۰

ور هزاران جام گوناگون شرابی بیش نیست گرچه بسیارند انجم آفتابی بیش نیست گرچه برخیزد ز آب بحر موج بی شوار کثرت اندر موج باشد لیکن آبی بیش نیست چون خطابی کرد با خود گشت پیدا کاینات علّت ایجاد عالم پس خطابی بیش نیست یک سخن پرسید از خود در جهان جان و دل جمله ارواح را زانرو جوابی بیش نیست گرچه بسیاری در ایمنی کتب کتب مرقوم گشت جمله را خواندیم حرفت از کتابی بیش نیست اینکه عالم را وجود آبروئی می نهی در بیابان عدم عالم سرابی بیش نیست چیست عالم ایکه میپرسی نشان و نام او بر محیط هستی مطلق حبابی بیش نیست ایکه هستی تو اندر روی دلبر شد نقاب برفکن از روی دلبر چون نقابی بیش نیست مغربی آمد حجاب راه جان مغربی درگذر از روی چه آخر حجابی بیش نیست

21. شمارهٔ ۲۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۱

مهر سر گشته کافتاب کجاست آب هر سودان که آب کجاست خواب دوشم ز دیده ام پرسید کاین جهان را مگو که خواب کجاست مست پرسان که مست را دیدی یارب آن بیخود و خراب کجاست باده در میکده همی کرده کرد مجلسی که کو شراب کجاست یار خود بی نقاب می گردد که همان یار بی نقاب کجاست همه سرگشته مضطرب احوال رسته گاو ز اضطراب کجاست همه در پرده خویش را جویان عارف رسته از حجاب کجاست چند پرسی که خود کلید خودی چیست مفتاح و فتح باب کجاست مغربی چون تو مهر مشرقی ای چند پرسی که آفتاب کجاست

22. شمارهٔ ۲۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۲

اگر ز روی براندازد او نقاب صفات دو کَون سوخته گردد ز نور پرتو ذات به پیش تاب تجلی ذات محو شود چنانکه هست کشته از فروغ صفات مجوز کَون و ثباتی به پیش برتو او که بسته را نتوان بافت پیش باد ثبات دلا نقاب برافکن ز روی او و مپرس ز آنکه سوخته گردی در آتش سبحات بنور روی تو کان نور نور انوار است بخاک کوی تو کان آتش است و آب حیات ازین هلاک میندیش و باش مردانه که آن هلاک بود موجب خلاص و نجات اگر تو محو نگردی کجا شوی مثبت بمحو خویش طلب گر طلب کنی ثبات بمغربی است نهان آفتاب رخسارش اگرچه هست عیان از فروغ او ذرات

23. شمارهٔ ۲۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۳

ساقی باقی که جانم مست اوست باده در داد کان بیرنگ و بوست بی دهن جان باده را در کشید کاو منزه از خم و جام و سبوست نور می در جان و در دل کار کرد نار وی در استخوان و مغز و پوست دیدم از مستی چو مستی را قفا عالمی را بی قفا دیدم که روست چون حجاب ما یقین شد مرتفع هردو عالم را بکل دیدم که اوست مهر بکد آنرا که ذره خواندمی بحر بود آنرا که می گفتم جوست زشت و نیکو می نمود اما نبود هر کرا من گفتمی زشت و نکوست هر کرا دشمن همی پنداشتم آخرالامرش چو دیدم بود دوست مغربی چون اختلافی نیست هیچ رو زبان درکش چه جای گفتگوست

24. شمارهٔ ۲۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۴

چنان مستم چنان مستم چنان مست که نه پا دانم از سر نه سر از دست جز آنکس را که مست از جام اویم ندانم در جهان هرگز کسی هست بکلی خواهم از خود گشت بیخود اگر باده دهد ساقی ازین دست دلم عهدیکه بسته بود با کَون چو شد سرمست آن مجموع بشکست خرد بیرون شد آنجا کو درآمد روان برخاست از پیشش چو بنشست بود یکسان بر من مست و هشیار هر آنکو نیست زینسان نیست سرمست کسی کو جز یکی هرگز ندانست چه میداند که پنجه چیست یا شصت ز بالا و ز پستی در گذشتم کنون پیشم نه بالا ماند و نی پست مجو ور نه رواق چار طاقش کسی کز حبس شش سوی جهان جَست برو ناید مگر در قاب قوسین چو تیر دل جَهَد از قبضه شست اگر ور مشرق و مغرب نگنجد چو ذات مغربی از مغربی رَست

25. شمارهٔ ۲۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۵

آنچه مطلوب دل و جان است ابا جان و دلست لیکن از خود جان آنکه بیخبر بد غافل است منزل جانان بجان و دل همی جوید دلم غافل از جانان که او را در دل و جان منزل است درمیان آب و گل سازد وطن آنجان و دل منزلش گرچه برون از خطّه آب و گل است هر کسی دادند با خود این چنین گنج نهان لیک هر کس راز خود بر خود طلسمی مشکل است همه دریا و دریا عین ما بوده ولی مائی ما در میان ما و دریا حایل است چشم دریابین کسی دارد که غرق بحر شد ورنه نقش موج بیند هر که او بر ساحل است نیست کامل در دو عالم هرکه دریا عین اوست عین دریا هرکه شد میدان که مرد کامل است جمله عالم نیست الّا سایهء علم وجود روی از عالم بگردان زانکه ظل زایل است سایه بر خورشید بگزین گر تو مرد عاقلی سایه بر خورشید نگزیند کس کو عاقل است نیست شان آنکه باشد بر صراط مستقیم میل کردن جانب چیزی که مردم مایل است چون بدانستی که حق هستی و باطل نیستی است در پی حق گیر و بگذر از هر آنچه باطل است نقطه توحید عین جمع و دریای وجود حاصل است آنرا که بر خط عدالت واصل است چیست دانی در میان جان و جانان مغربی برزخ جامع خط موهوم و حد فاصل است