Ghazals

1. شمارهٔ ۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱

منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها واماندگان را مهلتی ای کاروان سالارها آگه زرنج بادیه باشند واپس ماندگان محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها گو باغبان بر روی ما بندد در گلزار را ما را نگاهی بس بود از رخنه دیوارها با این قد رعنا اگر برطرف گلشن بگذری بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنارها عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها

2. شمارهٔ ۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲

درماندگی خود به که گوییم خدا را سلطان ندهد گوش به فریاد گدا را گویند که هر تیره‌شبی را سحری هست گویا سحری نیست شب تیره‌ی ما را گل در قدمت باد صبا ریزد و ترسم کز برگ گل آسیب رسد آن کف پا را از شرط وفا نیست چو آزردن عاشق زین بیش مکن خون به دلم شرط وفا را با حُسن تو حسن دگران را چه نمایش؟ کی در بر خورشید بود جلوه سُها را؟ گفتی که چه شد حال طبیب از ستم ما عمری‌ست که در هجر تو جان داد، نگارا

3. شمارهٔ ۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۳

جا در صف عشاق مده اهل هوس را حیفست که از هم نشناسی گل و خس را تا بر دلت از ناله غباری ننشیند از بیم تو در سینه نهفتیم نفس را زآهم که شبیخون بفلک میزند امشب اندیشه کن ای صبح و نگهدار نفس را گردیده بحسرت پی محمل بگشائی دانی که چه خون می چکد از ناله جرس را رنجید ز آواز طبیب آن مه و ترسم یکباره چو اغیار شمارد همه کس را

4. شمارهٔ ۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۴

چو خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی را رقیب از رشگ آرد در میان حرف جدائی را ز گلشن می رود آن شوخ بی پروا و می ترسم که با گل تازه سازد باز عهد بی وفائی را نه از رحمست اگر آید بسر وقتم، که می خواهد شوم گریان چو آرد بر زبان حرف جدائی را شبی آن ماه طلعت گر شود محفل فروز من کند در یوزه خورشید از چراغم روشنائی را مبادا یابد از ذوق اسیری آگهی هرگز گرفتاری که از دام تو می خواهد رهائی را طبیب از خلق رسم مردمی خواهی چه حالست این که از بیگانگان خواهی طریق آشنائی را

5. شمارهٔ ۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۵

چون از طرف چمن آن سر و سیمین‌بر شود پیدا ز غوغای تذروان شورش محشر شود پیدا درین گلشن ازین داغم که نوپرواز مرغان را رسد عهد گرفتاری چو بال و پر شود پیدا نمی‌دانم زیان و سود بازار محبت را همی‌دانم که کالای وفا کمتر شود پیدا چه حرفست این که می‌آید ز بلبل کار پروانه ترا چون من کجا یک عاشق دیگر شود پیدا عجب نبود طبیب ار خنده‌اش بر گریه‌ام آید که مستان را نشاط از ریزش ساغر شود پیدا

6. شمارهٔ ۶Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۶

از هجر بت یگانه ما خون می چکد از ترانه ما بر خاست ز آسیای افلاک افغان زشکست دانه ما افتاده زمین خراب و بیخود از ناله عاشقانه ما در بحر وجود همچو گوهر با خود بود آب و دانه ما وارسته ز خود شدیم و گردید اوج فلک آشیانه ما صد طعنه زند به لاله و گل خار و خس آشیانه ما از دولت عشق پادشاهیم غم لشکر و دل خزانه ما خارای غم و حریر محنت فرشست در آستانه ما بر خویش طبیب پیچد افلاک از خنده بی‌خودانه ما

7. شمارهٔ ۷Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۷

نیست هرگز به بد و نیک جهان کار مرا هست یکسان به برم سبحه و زنار مرا آب آیینه ز عکس رخ من گل گردد گرد غم بس که نشسته است به رخسار مرا چون حبابم نبود حوصله رطل گران می‌کند یک قدح باده سبکبار مرا دیده بر همت دریا نگشایم چو صدف قطره اشک بود گوهر شهوار مرا شیوه جور مبادا که رود از یادش برسانید به آن یار ستمگار مرا زآن خوشم در صف عشاق که در بزم طبیب سرخ‌رو می‌کند این دیده خونبار مرا

8. شمارهٔ ۸Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۸

دارد به سحر دعا اثرها دست من و دامن سحرها هر شب بامید وعده تو چشمم شده فرش رهگذرها از باخبران نشد سراغی جستیم خبر زبی خبرها آزرده دلم هزار افسوس کافتاده بدام خوش کمرها هر چند طبیب تلخکامی ریزد نی خامه‌ات شکرها

9. شمارهٔ ۹Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۹

به همواری تهی کن از غم لیلی‌وَشان دل را ازین وادی بکش ای ساربان آهسته محمل را مکن کاوش ز مژگان پیش از این بادل که جز مهرت ندارد گوهری کاویده‌ام گنجینهٔ دل را به گاه کشتنم از رخ چه سود ار پرده برداری که از دیدار گل حسرت فزاید مرغ بسمل را کند چون عزم کشتن قاتلم زین بیشتر ترسم نمی‌خواهم به خون آلوده بینم دست قاتل را حریفان گرم صحبت با تو در بزم و به حسرت من کنم تا چند از بیرون در نظاره محفل را درین وادی خدا داند که خاک من کجا باشد گرفتم من به این واماندگی دامان محمل را طبیب این بحر عشق است و کنارش از نظر پنهان فکندی چون درین کشتی ز چشم انداز ساحل را

10. شمارهٔ ۱۰Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۰

چو نیست دسترسم آنکه بوسم آن پا را به هرکجا که نهی پای بوسم آنجا را تن هزار شهیدت فتاده بر سر کویت به احتیاط نه‌ ای دوست بر زمین پا را به رحم اگر به سوی کشتگان نمی‌نگری نگه به جانب ایشان فکن تماشا را بیا که بی‌گل رویت ز بس هجوم ملال نه سیر باغ شناسم نه گشت صحرا را ز رهروی اثری نیست اندر این وادی به حیرتم ز که گیرم سراغ سلمی را طبیب کیست کز او رنجه گشته‌ای زنهار به زهر شکوه میالا لب شکرخا را

11. شمارهٔ ۱۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۱

مسکینی و غریبی از حدّ، گُذَشْت، ما را بر ما اگر ببخشی، وقت است وقت یارا چون ریختی به خواری، خونِ مرا به زاری بر تُرْبَتَم گذاری کافی‌ست خون‌بها را شه خفته و به درگاه، خلقی ز دادخواهان غفلت ز دادخواهی خود چیست پادشا را؟ چون رحمتِ تو گردد افزون ز عذرخواهی هرچند بی‌گناهم، عُذْر آورم خطا را مَحْمِل‌نشینِ ناقِه، ای ساربان! بگو کیست؟ کز ناله می‌چکد خون، در کاروان، دِرا را از دردِ خود گشایم، کِی لب، برِ مسیحا؟ هم درد، تو فِرِسْتی؛ هم تو دَهی دوا را هرچند ما خَموشیم، ای چرخِ بی‌مروّت حدّی بود ستم را، اندازه‌ای جفا را بیگانه ز آشنایان، گر گشته‌ام، عجب نیست بسیار آزمودم یارانِ آشنا را ما و «طبیب» تا چند مخمور در خرابات؟ اعطوا لَنَا حیو، یَا أَیُّهَا السُّکَاری

12. شمارهٔ ۱۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۲

افزوده غمی چون بغم دیگرم امشب زنهار مگیرید ز کف ساغرم امشب بر خرمن من دوش زدی آتش و رفتی بودت گذری کاش بخاکسترم امشب گویند به تسکین من افسانه و ترسم بیرون رود اندیشه او از سرم امشب آن به که طبیبم نکشد رنج مداوا بهبودی خود نیست دگر باورم امشب

13. شمارهٔ ۱۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۳

ز چَشْمِ خون‌فَشانِ خویش، دارم چشم از آن، امشب که از اشکم، روان سازد به کویش، کاروان، امشب مگر در بزمِ ما، آن آتشین‌رخسار می‌آید که ما را همچو شمع افتاده‌است آتش به جان، امشب به عَزْمِ رَقْص در مَحْفِل، کمر چون بَسْت می‌گفتم که یک عاشق نخواهد بُرد جانی از میان، امشب تپیدن‌هایِ دل از حد گذشت، امّیدِ آن دارم که تیرِ نازِ او را سینه‌ام گردد نشان، امشب نباشد فرصتِ حرفی ز جوشِ گریه‌ام ورنه شکایت‌ها بسی دارم ز بختِ سرگران، امشب عیان شد زنده‌رودی هر طَرَف از چَشْمِ گریانم «طبیب» افتاده‌ای دیگر به فکرِ اصفهان، امشب

14. شمارهٔ ۱۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۴

دربان نکند جرأت و خاصان ملک هست گوید که به سلطان که مرا کار شد از دست مگسل ز من ای مهر گسل رشته الفت کز هم چو گسستی نتوانیش بهم بست از کرده پیشمان شدی اکنون تو که ما را برخاست ز دل آهی و تیری ز کمان جست ترسم که زیان بینی ازین شیوه، بیندیش تا چند توان سوخت دلی یا جگری خست نازت بکشم زانکه کسی همچو توام نیست زارم بکشی زانکه بسی همچو منت هست عارض بودت ماه نه چون ماه فلک مات قامت بودت سر و نه چون سرو چمن پست من بیخودم از ضعف، حریفان برسانید دستم به گریبان، که بشد دامنم از دست ای قاصد فرخنده پی، از دوست خدا را ما را خبری نیست، بگو گر خبری هست برخیز که در کار رحیلند رفیقان خواهی اگر ای خفته برین قافله پیوست ای خواجه ببخشای به درماندگی ما دادیم ز کف مایه و ماندیم تهیدست کی بر سر این چشمه زنم خیمه که رفتند خلقی همه لب تشنه و این چشمه همان هست افسوس که در دام، طبیب این همه ماندیم در حسرت صیدی که ز کنج قفسی رست

15. شمارهٔ ۱۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۵

رفته عمر و نیم جانی مانده است واپسی از کاروانی مانده است در چمن در ره نشانی مانده است خاربست آشیانی مانده است میرود تا پر گشاید عندلیب نه گلی نه گلستانی مانده است چشمم از حسرت چو واپس ماندگان در قفای کاروانی مانده است زانهمه مرغان زرین آشیان طایری در آشیانی مانده است مانده داغ رفتگان در دل مرا آتشی از کاروانی مانده است کاست چون ماه نوم جسم و هنوز جبهه ام بر آستانی مانده است ناتوانی بین که چون شمع سحر در بساطم نیم جانی مانده است کشتی ما روزگاری شد طبیب در محیط بیکرانی مانده است

16. شمارهٔ ۱۶Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۶

دلِ غم‌دیده به دنبالِ کسی افتاده‌ست دادخواهی، ز پیِ دادرسی افتاده‌ست از منِ خسته، خدا را به تَغافُل مگذار که مرا کار به آخر نفسی افتاده‌ست حَسْرَتِ مُرغِ اسیری کَشَدَم کز دامی کرده پرواز و به کُنجِ قَفَسی افتاده‌ست رفته هوشم ز سر و صبر ز دل، از تو مرا تا به سر، شوری و در دل، هوسی افتاده‌ست یار، صد حیف که هم‌صحبتِ غیر است «طبیب»! گلی، افسوس در آغوشِ خَسْی افتاده‌ست

17. شمارهٔ ۱۷Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۷

از غم لیلی به وادی گرچه مجنون می‌گریست گر رموز عشق دانی لیلی افزون می‌گریست رفته در محفل سخن از آتشین‌رویی که دوش شمع را دیدم که از اندازه بیرون می‌گریست خون ز چشم آشنا می‌ریخت در بزم وصال وای بر بیگانه کآنجا آشنا خون می‌گریست آه دردآلود را در دل نهفتم شام هجر آسمان از بس که از بیم شبیخون می‌گریست دیده خونبار ما بود آنکه در محفل طبیب هر زمان در حسرت آن لعل میگون می‌گریست

18. شمارهٔ ۱۸Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۸

ما را دگر ز یار، تَمَنّا نمانده‌است چون طاقتِ تغافلِ بی‌جا نمانده‌است دوران نِگَر که ساغرِ عیشم دَهَد کنون کافتاده‌است شیشه و صهبا نمانده‌است در راهِ عشق بس که به پایِ دلم شکست خاری، دگر، به دامنِ صحرا نمانده‌است گِرْیَم اگر به طَرْفِ چَمَن، جایِ گِریه است کان گل که بود بهرِ تماشا نمانده‌است دست از شکستِ شیشه‌یِ ما گو بدار چرخ سنگی، دگر، به دامنِ صحرا نمانده‌است زان در به عیش بسته که غم بس که در دلم پهلویِ هم نشسته، دگر، جا نمانده‌است تا کی «طبیب»، رنج کَشَد در عِلاجِ من؟ چون دیگرم، امیدِ مداوا نمانده‌است

19. شمارهٔ ۱۹Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۹

گرچه ما را دسترس بر دامنِ آن ماه نیست شُکْرُلِلَّه، از گریبان، دستِ ما، کوتاه نیست بی‌قرارِ عشق را از مِحْنَتِ هجران، چه باک؟ سیل را اندیشه از پست و بلندِ راه نیست می‌کند دلجوییِ احبابِ ما را بی‌حضور وقتِ آن‌کس خوش که از حالش، کسی، آگاه نیست گاه می‌گریم ز هِجْر و گاه می‌نالم ز عشق حاصلِ شمعِ وجودم، غیر اشک و آه نیست در سراغش، خضر ما، آوارگی باشد «طبیب» چون جَرَس، چشم از پیِ منزل، مرا در راه نیست

20. شمارهٔ ۲۰Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۰

تا به من از ناز ساقی سرگران افتاده است همچو شمع محفلم آتش به جان افتاده است خواهش دنیا دگر در دل نمی‌گنجد مرا داغ آنجا کاروان در کاروان افتاده است دل جدا از حلقه زلفش نمی‌گیرد قرار همچو آن مرغی که دور از آشیان افتاده است تا به سیر گلستان برخاست آن رشک بهار گل ز بی‌قدری ز چشم باغبان افتاده است از طبیب خسته گر احوال پرسندت بگوی دیدمش در بستر غم ناتوان افتاده است

21. شمارهٔ ۲۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۱

دیگر، دلم، خدنگِ جفا را نشان شده‌ست جُرمی ز من، مگر به تو خاطِرنشان شده‌ست؟ بی‌وعده آمدی که ز شادی شَوَم هَلاک دل در گمان که یار به من، مهربان شده‌ست پاک است دامنش ولی از اختلاطِ غیر حقّ، با دل من است؛ اگر بدگمان شده‌ست تا بسته، باز، رَخْتِ سَفَر در قفایِ یار صد کاروانِ اشک ز چشمم، روان شده‌ست بی‌مهرِ دیگران و نکویان، طبیب را تَرْسَم گمان کنند که چون دیگران شده‌ست

22. شمارهٔ ۲۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۲

عشقم آتش زد و از وی اثری پیدا نیست وه ازین آتش پنهان شرری پیدا نیست به خدنگم چو زدی سینهٔ گرمم مشکاف که ز پیکان تو در دل اثری پیدا نیست شمع آخر شد و پروانه ز پرواز نشست چه کنم آه شبم را سحری پیدا نیست بخت بدبین که اسیریم به کاخی که در او رخنه‌ای نیست هویدا و دری پیدا نیست همه عشاق ز خونین‌جگرانند و چو من زآن همه عاشق خونین‌جگری پیدا نیست رحمتی کن تو درین بادیه ای ابر عطا به زلال تو ز من تشنه‌تری پیدا نیست زورق افکندم و امید سلامت دارم در محیطی که ز ساحل اثری پیدا نیست تو چو خورشید جهان‌تابی و در کشور حسن جلوه کن جلوه که چون تو دگری پیدا نیست گشته سرگرم طواف حرم، آتش‌نفسی که ز مرغان حرم بال و پری پیدا نیست بس گهر ریخته در مخزن اندیشه ولی چون خیال تو گرامی گهری پیدا نیست هر کسی کشت نهالی و بری داد طبیب کشتهٔ ماست که او را ثمری پیدا نیست

23. شمارهٔ ۲۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۳

از حال ما چه پرسی ای بی‌وفا که چون است؟ دارم دلِ خرابی، از غُصِّهٔ تو، خون است از شُغْلِ می‌پرستی بازَم مَدار ناصح! چون عشق، کامل افتاد همسایهٔ جنون است هرگز به دل ندارم کین از جفایِ دشمن در وی درو نماند این کاسه سرنگون است دارد «طبیب»، عشقی، پیداست از سرشگش از پردهٔ دل آید اشگی که لاله‌گون است

24. شمارهٔ ۲۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۴

بَرگیر مِهْر از آن‌که به کامِ دلِ تو نیست بَرکَن دل از کسی که دلش، مایلِ تو نیست تا چند گویی‌ام که به خوبان مَبَنْد دل؟ ناصح، تو را چه کار؟ دلِ من، دلِ تو نیست! دادی نویدِ وصلم و خرسند نیستم با یکدگر یکی چو زبان و دلِ تو نیست ره در دلش که سخت‌تر از سنگِ خاره است ای دیده، غیر گریه‌ی بی‌حاصلِ تو نیست گفتی که نیست جای، کسی را به محفلم غیر از «طبیب»، جایِ که در محفلِ تو نیست؟

25. شمارهٔ ۲۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۵

سینه گرم و مژه خونبار و سحر نزدیک است باخبر باش که آهم به اثر نزدیک است به رفیقان وطن کیست که از ما گوید که به ساحل نرسیدیم و خطر نزدیک است منم آن باغ که دارد به کمین صد آفت زین چه حاصل که نهالم به ثمر نزدیک است بطلب کوش که تا منزل مقصود طبیب راه دور است ولی پیش نظر نزدیک است