Chapter Three: On the Virtue of Contentment

91. حکایت شمارهٔ ۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱

خواهندهٔ مَغْرِبی در صفِ بزّازانِ حَلَب می‌گفت: ای خداوندانِ نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسمِ سؤال از جهان برخاستی. ای قناعت! توانگرم گردان که ورایِ تو هیچ نعمت نیست کنجِ صبر، اختیارِ لُقمان است هر‌که را صبر نیست، حکمت نیست

92. حکایت شمارهٔ ۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲

دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبة‌الاَمر آن یکی عَلّامهٔ عصر گشت و این یکی عزیزِ مصر شد. پس این توانگر به چشمِ حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مَسْکَنَت بمانده است. گفت: ای برادر! شکرِ نعمتِ باری، عَزّ‌َ‌اِسْمُهُ، همچنان افزون‌تر است بر من که میراثِ پیغمبران یافتم یعنی علم و تو را میراثِ فرعون و هامان رسید یعنی مُلکِ مصر. من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از دستم بنالند کجا خود شُکرِ این نعمت گزارم که زورِ مردم‌آزاری ندارم؟

93. حکایت شمارهٔ ۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۳

درویشی را شنیدم که در آتشِ فاقه می‌سوخت و رُقعه بر خِرقه همی‌دوخت و تسکینِ خاطرِ مسکین را همی‌گفت: به نانِ خشک قناعت کنیم و جامهٔ دَلْق که بارِ محنتِ خود بِهْ که بارِ منّتِ خَلق کسی گفتش: چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کَرَمی عَمیم، میان به خدمتِ آزادگان بسته و بر دَرِ دل‌ها نشسته. اگر بر صورتِ حالِ تو چنان‌که هست وقوف یابد، پاسِ خاطرِ عزیزان داشتن منّت دارد و غنیمت شمارد. گفت: خاموش! که در پَسی مردن بِهْ که حاجت پیشِ کسی بردن. هم رُقعه دوختن بِهْ و الزامِ کنجِ صبر کز بهرِ جامه، رُقعه بَرِ خواجگان نبشت حقّا که با عقوبتِ دوزخ برابر است رفتن به پایمردیِ همسایه در بهشت

94. حکایت شمارهٔ ۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۴

یکی از ملوکِ عَجَم طبیبی حاذق به خدمتِ مصطفی، صلّی‌ الله‌ُ عَلَیْه‌ِ و سَلَّمَ، فرستاد. سالی در دیارِ عرب بود و کسی تَجْرِبه پیشِ او نیاورد و معالجه از وی در‌نخواست. پیشِ پیغمبر آمد و گله کرد که: مر این بنده را برای معالجتِ اصحاب فرستاده‌اند و در این مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معیَّن است، به جای آوَرَد. رسول، علیه‌السّلام، گفت: این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بُوَد که دست از طعام بدارند. حکیم گفت: این است موجبِ تندرستی. زمین ببوسید و برَفت. سخن آن گه کُنَد حکیم آغاز یا سرانگشت سویِ لقمه، دراز که ز ناگفتنش خلل زاید یا ز ناخوردنش به جان آید لا‌جَرَم حکمتش بوَد، گفتار خوردنش تندرستی آرَد بار

95. حکایت شمارهٔ ۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۵

در سیرتِ اردشیرِ بابکان آمده است که حکیمِ عرب را پرسید که: روزی چه مایه طعام باید خوردن؟ گفت: صد دِرَم سنگ کفایت است. گفت: این قدر چه قوّت دهد؟ گفت: هٰذَا الْمِقْدارُ یَحْمِلُکَ و مٰازادَ عَلیٰ ذٰلِکَ فَاَنْتَ حامِلُهُ. یعنی این قدر تو را بر پای همی‌دارد و هر چه بر این زیادت کنی، تو حمّال آنی. خوردن برایِ زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهرِ خوردن است

96. حکایت شمارهٔ ۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۶

دو درویشِ خراسانی مُلازمِ صحبتِ یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقاً بر درِ شهری به تهمتِ جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانه‌ای کردند و در به گِل برآوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بی‌‎گناهند. در را گشادند. قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت بُرده. مردم در این عجب ماندند. حکیمی گفت: خلافِ این عجب بودی، آن یکی بسیارخوار بوده است، طاقتِ بی‌‎نوایی نیاورد، به سختی هلاک شد. وین دگر خویشتن‌‎دار بوده است، لاجَرَم بر عادتِ خویش صبر کرد و به سلامت بماند. چو کم ‎خوردن طبیعت شد کسی را چو سختی پیشش آید، سهل گیرد وگر تن‌‎پرور است اندر فراخی چو تنگی بیند، از سختی بمیرد

97. حکایت شمارهٔ ۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۷

یکی از حکما پسر را نهی همی‌کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند. گفت: ای پدر! گرسنگی خلق را بکشد، نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن. گفت: اندازه نگهدار، کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لٰا تُسْرِفوُا. نه چندان بخور کز دهانَت بر‌آید نه چندان که از ضعف جانت بر‌آید با‌ آن‌که در وجودِ طعام است عیشِ نفس رنج آوَرَد طعام که بیش از قَدَر بوَد گر گُل‌شِکَر خوری به تکلّف، زیان کند ور نانِ خشک دیر خوری، گل‌شکر بوَد رنجوری را گفتند: دلت چه می‌خواهد؟ گفت: آن که دلم چیزی نخواهد. معده چو کج گشت و شکم‌درد خاست سود ندارد همه اسباب، راست

98. حکایت شمارهٔ ۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۸

بقّالی را دِرَمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط. هر روز مُطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی. اصحاب از تَعَنُّتِ وی خسته‌خاطر همی‌ بودند و از تحمّل چاره نبود. صاحبدلی در آن میان گفت: نفْسْ را وعده دادن به طعام آسان‌تر است که بقّال را به دِرَم. ترکِ احسانِ خواجه اولی‌ٰتر کاحتمالِ جفایِ بَوّابان به تمنّای گوشت، مردن بِهْ که تقاضایِ زشتِ قصّابان

99. حکایتِ شمارهٔ ۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایتِ شمارهٔ ۹

جوانمردی را در جنگِ تاتار جراحتی هول رسید. کسی گفت: فلان بازرگان نوش‌دارو دارد، اگر بخواهی، باشد که دریغ ندارد. گویند آن بازرگان به بُخْل معروف بود. گر به جایِ نانش، اندر سفره بودی آفتاب تا قیامت روزِ روشن کس ندیدی در جهان جوانمرد گفت: اگر خواهم، دارو دهد یا ندهد. و گر دهد، منفعت کند یا نکند. باری، خواستن از او زهرِ کُشنده است. هر چه از دونان به منّت خواستی در تن افزودیّ و از جان کاستی و حکیمان گفته‌اند: آبِ حیات اگر فروشند فی‌المثل به آب‌روی، دانا نخرد که مردن به علّت بِهْ از زندگانی به مَذَلّت. اگر حَنْظَل خوری از دستِ خوش‌خوی بِهْ از شیرینی از دستِ تُرُش‌روی

100. حکایتِ شمارهٔ ۱۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایتِ شمارهٔ ۱۰

یکی از علما خورندهٔ بسیار داشت و کَفافِ اندک. یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت. روی از توقّعِ او در هم کشید و تعرّضِ سؤال از اهلِ ادب در نظرش قبیح آمد. ز بخت، روی‌تُرُش‌کرده، پیشِ یارِ عزیز مرو، که عیش بر او نیز تلخ گردانی به حاجتی که رَوی، تازه‌روی و خندان رو فرو نبندد کارِ گشاده‌پیشانی آورده‌اند که اندکی در وظیفهٔ او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم. دانشمند چون پس از چند روز مودّتِ معهود بر‌قرار ندید گفت: بِئْسَ الْمَطَاعِمُ حِینَ الذُلُّ یَکْسِبُها الْقِدْرُ مُنْتَصَبٌ وَ الْقَدْرُ مَخْفوُضٌ نانم افزود و آبرویم کاست بینوایی بِهْ از مذلّتِ خواست

101. حکایتِ شمارهٔ ۱۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایتِ شمارهٔ ۱۱

درویشی را ضَرورتی پیش آمد. کسی گفت: فلانْ نعمتی دارد بی‌قیاس، اگر بر حاجتِ تو واقف گردد، همانا که در قَضایِ آن توقّف روا ندارد. گفت: من او را ندانم. گفت: مَنَت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزلِ آن شخص در‌آورد. یکی را دید لب فرو‌هشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش: چه کردی؟ گفت: عطایِ او را به لِقایِ او بخشیدم. مَبَر حاجت به نزدیکِ تُرُش‌روی که از خوی بدش فرسوده گردی اگر گویی غمِ دل، با کسی گوی که از رویَش به نقدْ آسوده گردی

102. حکایتِ شمارهٔ ۱۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایتِ شمارهٔ ۱۲

خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته. نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بی‌مرادی افغانش عجب که دودِ دلِ خَلق جمع می‌نشود که ابر گردد و سیلابِ دیده بارانش در چنین سال، مُخَنَّثی، دور از دوستان، که سخن در وصفِ او ترکِ ادب است، خاصّه در حضرتِ بزرگان و به طریقِ اِهمال از آن در‌گذشتن هم نشاید که طایفه‌ای بر عجزِ گوینده حمل کنند. بر این دو بیت اقتصار کنیم که اندک، دلیلِ بسیاری باشد و مشتی نمودارِ خرواری: گر تَتَر بُکشَد این مخنّث را تتری را دگر نباید کُشت چند باشد چو جِسرِ بغدادش آب در زیر و آدمی در پشت چنین شخصی -که یک طرف از نَعْتِ او شنیدی- در این سال نعمتی بیکران داشت، تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی. گروهی درویشان از جورِ فاقه به طاقت رسیده بودند. آهنگِ دعوتِ او کردند و مشاورت به من آوردند. سر از موافقت باز زدم و گفتم: نخورَد شیر، نیم‌خوردهٔ سگ ور بمیرد به سختی اندر غار تن به بیچارگی و گُرْسنگی بِنِه و دستْ پیشِ سِفله مدار گر فریدون شود به نعمت و مُلک بی‌هنر را به هیچ‌کس مشمار پرنیان و نَسیج بر نااهل لاجورد و طلاست بر دیوار

103. حکایتِ شمارهٔ ۱۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایتِ شمارهٔ ۱۳

حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ‌همّت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم اُمرایِ عرب را، پس به گوشهٔ صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانیِ حاتم چرا نَرَوی که خَلقی بر سِماطِ او گرد آمده‌اند؟ گفت: هر‌که نان از عملِ خویش خورَد منّتِ حاتمِ طایی نبَرَد من او را به همّت و جوانمردی از خود برتر دیدم.

104. حکایتِ شمارهٔ ۱۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایتِ شمارهٔ ۱۴

موسی، عَلَیْه‌ِالسَّلامُ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا، عَزَّوَجَلّ، مرا کَفافی دهد که از بی‌طاقتی به جان آمدم. موسی دعا کرد و برفت. پس از چند روز که باز‌آمد از مناجات، مرد را دید گرفتار و خَلقی انبوه بر او گرد آمده. گفت: این چه حالت است؟ گفتند: خَمْر خورده و عربده کرده و کسی را کُشته، اکنون به قِصاص فرموده‌اند. و لطیفان گفته‌اند: گربهٔ مسکین اگر پر داشتی تخمِ گنجشک از جهان برداشتی عاجز، باشد که دستِ قوَّت یابد برخیزد و دستِ عاجزان برتابد وَ لَوْ بَسَطَ اللهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْاَرْض. موسی، علیه‌السَّلام، به حکمتِ جهان‌آفرین اقرار کرد و از تَجاسُرِ خویش استغفار. مٰاذا اَخاضَکَ یا مَغْرُورُ فِی الْخَطَرِ حَتّیٰ هَلَکْتَ فَلَیْتَ النَّمْلَ لَمْ یَطِرِ بنده چو جاه آمد و سیم و زرش سیلی خواهد به ضرورت سَرَش آن نشنیدی که فلاطون چه گفت مور همان به که نباشد پَرَش؟ پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی‌دار است. آن‌ کس‌که توانگرت نمی‌گرداند او مصلحتِ تو از تو بهتر داند

105. حکایتِ شمارهٔ ۱۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایتِ شمارهٔ ۱۵

اَعرابی را دیدم در حلقهٔ جوهریانِ بصره که حکایت همی‌کرد که: وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنیٰ چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده، که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پُر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندمِ بریان است، باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است! در بیابانِ خشک و ریگِ روان تشنه را در دهان چه دُر چه صدف مردِ بی‌توشه کاوفتاد از پای بر کمربندِ او چه زر چه خَزَف

106. حکایت شمارهٔ ۱۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۶

یکی از عرب در بیابانی از غایتِ تشنگی می‌گفت: یا لَیْتَ قَبْلَ مَنِیَّتي یَوْماً أَفُوزُ بِمُنْیَتي نَهْراً تُلاطِمُ رُکْبَتي وَ أَظَلُّ أَمْلَأُ قِرْبَتي

107. حکایت شمارهٔ ۱۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۷

هم چنین در قاعِ بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوَّتش به آخر آمده و دِرَمی چند بر میان داشت، بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد، پس به سختی هلاک شد. طایفه‌ای برسیدند و درم‌ها دیدند پیشِ رویش نهاده و بر خاک نبشته: گر همه زَرِّ جعفرى دارد مَردِ بى‌توشه برنگیرد گام در بیابان فقیرِ سوخته را شلغمِ پخته بِه که نقرهٔ خام

108. حکایت شمارهٔ ۱۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۸

هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پای‌پوشی نداشتم. به جامعِ کوفه در‌آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم. مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیر کمتر از برگِ تَرّه بر خوان است وآن که را دستگاه و قوَّت نیست شلغمِ پخته، مرغِ بریان است

109. حکایت شمارهٔ ۱۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۹

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند. مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد. یکی از وزرا گفت: لایقِ قدرِ پادشاه نیست به خانهٔ دهقانی اِلْتِجا کردن، هم‌ اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم. دهقان را خبر شد. ما‌حَضَری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت: قدرِ بلندِ سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدرِ دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتنِ او مطبوع آمد، شبانگاه به منزلِ او نَقل کردند. بامدادانش خِلْعَت و نعمت فرمود. شنیدندش که قدمی چند در رکابِ سلطان همی‌رفت و می‌گفت: ز قدر و شوکتِ سلطان نگشت چیزی کم از التفات به مهمان‌سرایِ دهقانی کلاه‌گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

110. حکایت شمارهٔ ۲۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۰

گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود. یکی از پادشاهان گفتش: همی‌نمایند که مالِ بی‌کران داری و ما را مهمّی هست، اگر به برخی از آن دست‌گیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شُکر گفته. گفت: ای خداوندِ روی زمین! لایقِ قَدرِ بزرگوارِ پادشاه نباشد دستِ همّت به مالِ چون من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آورده‌ام. گفت: غم نیست که به کافر می‌دهم، اَلْخَبیثاتُ لِلْخَبیثین. گر آبِ چاهِ نَصرانی نه پاک است جهودِ مُرده می‌شویی چه باک است؟ قالوُا عَجِینُ الْکِلْسِ لَیْسَ بِطاهِرٍ قُلْنٰا نَسُدُّ بِهِ شُقوُقَ الْمَبْرَزِ شنیدم که سر از فرمانِ ملک باز زد و حُجَّت آوردن گرفت و شوخ‌چشمی کردن. بفرمود تا مَضمونِ خِطاب از او به زجر و توبیخ مُخَلَّص کردند. به لطافت چو بر‌نیاید کار سر به بی‌حرمتی کِشَد ناچار هر‌که بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او، شاید

111. حکایت شمارهٔ ۲۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۱

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بندهٔ خدمتکار. شبی در جزیرهٔ کیش مرا به حجرهٔ خویش در‌آورد. همه شب نیارمید از سخن‌های پریشان گفتن که: فلان اَنْبازم به ترکستان و فلان بِضاعت به هندوستان است و این قَبالهٔ فلان زمین است و فلان چیز را فلان، ضَمین. گاه گفتی: خاطرِ اسکندریّه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی: نه! که دریایِ مغرب مشوَّش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود، بقیّتِ عمرِ خویش به گوشه بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگردِ پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسهٔ چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولادِ هندی به حَلَب و آبگینهٔ حلبی به یَمَن و بُرْدِ یمانی به پارس و زآن‌پس ترکِ تجارت کنم و به دکّانی بنشینم. انصاف، از این ماخولیا چندان فرو‌گفت که بیش طاقتِ گفتنش نماند! گفت: ای سعدی! تو هم سخنی بگوی از آن‌ها که دیده‌ای و شنیده. گفتم: آن شنیدستی که در اَقْصایِ غُور بارْسالاری بیفتاد از ستور گفت: «چشمِ تنگِ دنیادوست را یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور»

112. حکایت شمارهٔ ۲۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۲

مال‌داری را شنیدم که به بُخْلْ چنان معروف بود که حاتمِ طایی در کَرَم. ظاهرِ حالش به نعمتِ دنیا آراسته و خِسَّتِ نفسِ جِبِلّی در وی همچنان مُتَمَکِّن، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربهٔ بُوهُرَیْرَه را به لقمه‌ای ننواختی و سگِ اصحابِ الکَهف را استخوانی نینداختی. فی‌الجمله، خانهٔ او را کس ندیدی در گشاده و سفرهٔ او را سر گشاده. درویش به جز بویِ طعامش نشنیدی مرغ از پسِ نان خوردن او، ریزه نچیدی شنیدم که به دریایِ مغرب اندر، راهِ مصر بر‌گرفته بود و خیالِ فرعونی در سر؛ حَتّیٰ اِذا اَدْرَکَهُ الْغَرَقُ، بادی مخالفِ کِشتی برآمد. با طبعِ ملولت چه کند، هر‌که نسازد؟ شُرْطه همه وقتی نبوَد لایقِ کَشتی دستِ دعا برآورد و فریادِ بی‌فایده خواندن گرفت. وَ اِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُ اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ. دستِ تضرّع چه سود بندهٔ محتاج را وقتِ دعا بر خدای، وقتِ کَرَم در بغل؟ از زر و سیم، راحتی برسان خویشتن هم تمتّعی بر‌گیر وآن گه این خانه کز تو خواهد ماند خشتی از سیم و خشتی از زر گیر آورده‌اند که در مصر اَقاربِ درویش داشت. به بقیّتِ مالِ او توانگر شدند و جامه‌های کهن به مرگِ او بدریدند و خَزّ و دِمیاطی بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان، غلامی در پی دوان. وه که گر مرده باز‌گردیدی به میانِ قبیله و پیوند ردِّ میراث سخت‌تر بودی وارثان را ز مرگِ خویشاوند به سابقهٔ معرفتی که میانِ ما بود، آستینش گرفتم و گفتم: بخور، ای نیک‌سیرتِ سَره‌مَرد کان نگون‌بخت گِرد کرد و نخوَرد

113. حکایت شمارهٔ ۲۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۳

صیّادی ضعیف را ماهیِ قوی به دام اندر افتاد، طاقتِ حفظِ آن نداشت. ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در‌ رُبود و برَفت. شد غلامی که آبِ جوی آرَد جویِ آب آمد و غلام ببُرد! دامْ هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رَفت و دام ببُرد دیگر صیّادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن. گفت: ای برادران، چه توان کردن؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صیّادِ بی‌روزی در دجله نگیرد و ماهیِ بی‌اجل بر خشک نمیرد.

114. حکایت شمارهٔ ۲۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۴

دست‌ و‌ پا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰان‌َالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا‌ رسید از بی‌دست‌و‌پایی گریختن نتوانست. چو آید ز پی دشمنِ جان‌ستان ببندد اجل پایِ اسبِ دوان در آن دم که دشمن پیاپی رسید کمانِ کیانی نشاید کشید

115. حکایت شمارهٔ ۲۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۵

ابلهی را دیدم سَمین، خِلعتی ثَمین در بر و مَرْکَبی تازی در زیر و قَصَبی مصری بر سر. کسی گفت: سعدی! چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَمْ بر این حیوانِ لا‌یَعْلَمْ؟ گفتم: قَدْ شٰابَهَ بِالْوَرَیٰ حِمارٌ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ یک خلقتِ زیبا به از هزار خلعتِ دیبا. به آدمی نتوان گفت مانَد این حیوان مگر دُراعه و دستار و نقشِ بیرونش بگرد در همه اسبابِ مِلک و هستیِ او که هیچ چیز نبینی حلال جز خونَش