حکایت شمارهٔ ۲۴

Iraqi style
Not yet translated in Persian.

Original · Persian

حکایت شمارهٔ ۲۴

دست‌ و‌ پا‌بریده‌ای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰان‌َالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا‌ رسید از بی‌دست‌و‌پایی گریختن نتوانست.
چو آید ز پی دشمنِ جان‌ستان ببندد اجل پایِ اسبِ دوان
در آن دم که دشمن پیاپی رسید کمانِ کیانی نشاید کشید