Appendices and Single Verses

805. شمارهٔ ۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

806. شمارهٔ ۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲

می‌ندانم چه کنم چاره من این دستان را تا به دست آورم آن دلبر پردستان را او به شمشیر جفا خون دلم می‌ریزد تا به خون دل من رنگ کند دستان را من بیچاره تهیدستم از آن می‌ترسم که وصالش ندهد دست تهیدستان را دامن وصلش اگر من به کف آرم روزی ندهم تا به قیامت دگر از دست آن را در صفاتش نرسد گرچه بسی شرح دهد طوطی طبع من آن بلبل پردستان را هوس اوست دلم را چه توان گفت اگر دست بر سرو بلندش نرسد پستان را؟ نرگس مست وی آزار دلم می‌طلبد آنکه در عربده می‌آورد او مستان را گر ببینم رخ خوبش نکنم میل به باغ زانکه چون عارض او نیست گلی بستان را هر که دیدست نگارین من اندر همه عمر به تماشا نرود هیچ نگارستان را نیست بر سعدی از این واقعه و نیست عجب گر غم فرقت او نیست کند هستان را

807. شمارهٔ ۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۳

ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب کو به یک ره بُرد از من صبر و آرام و شکیب رومیانه روی دارد، زنگیانه زلف و خال چون کمان چاچیان، ابروی دارد پرعتیب از عجایب‌های عالم سی و دو چیز عجیب جمع می‌بینم عیان در روی او من بی حجیب ماه و پروین، تیر و زهره، شمس و قوس و کاج و عاج مُورْد و نرگس، لعل و گل، سبزی و می، وصل و فریب بان و خطمی، شمع و صَندل، شیر و قیر و نور و نار شهد و شِکّر، مشک و عنبر، در و لؤلؤ، نار و سیب معجزات پنج پیغمبر به رویش در پدید احمد و داود و عیسی خضر و داماد شَعیب ای صنم گر من بمیرم ناچشیده زان لبان دادگر از تو بخواهد داد من روز حَسیب سعدیا از روی تحقیق این سخن نشنیده‌ای؟ هر نشیبی را فراز و هر فرازی را نشیب

808. شمارهٔ ۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۴

قیامتست سفر کردن از دیار حبیب مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب به ناز خفته چه داند که دردمند فراق به شب چه می‌گذراند علی‌الخصوص غریب؟ به قهر می‌روم و نیست آن مجال که باز به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب پدر به صبر نمودن مبالغت می‌کرد که ای پسر بس از این روزگار بی‌ترتیب جواب دادم از این ماجرا که ای بابا چو درد من نپذیرد دوا به جهد طبیب مدار توبه توقع ز من که در مسجد سماع چنگ تأمل کنم نه وعظ خطیب به مکتب ارچه فرستادی‌ام نکو نامد گرفته ناخن چنگم به زخم چوب ادیب هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگر جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب به اختیار ندارد سر سفر سعدی ستم غریب نباشد ز روزگار عجیب

809. شمارهٔ ۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۵

چشم تو طلسم جاودانست یا فتنهٔ آخرالزمانست تا چشم بدی به زیر بنهد دیگر به کرشمه در نهانست ما را به کرشمه صید کردست چشمت که چو چشم آهوانست با لشکر غمزهٔ تو در شهر ( ... ) الامانست پیکان خدنگ غمزهٔ تو شک نیست که زهر بی‌کمانست از لعل لب شکرفشانت یک بوسه به صد هزار جانست ارزان شده است بوسهٔ تو ارزان چه بود که رایگانست هستم همه ساله دست بر سر چون پای فراق در میانست گویند صبور باش سعدی این کار به گفت دیگرانست

810. شمارهٔ ۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۶

حالم از شرح غمت افسانه(ایست) چشمم از عکس رخت بتخانه(ایست) هر کجا بدگوهری در عا(لمست) در کنار آنچنان دردانه(ایست) بر امید زلف چون ز(نجیر تو) ای بسا عاقل که چون (دیوانه‌ایست) گفتم او را این چه زلفـ......... گفت هان فی‌الجمله در......... از لبش یک نکته‌ای......... وز خمش یک قطره‌ای (پیمانه‌ایست) با فروغ آفتاب حسـ(ـن او) شمع گردون کمتر از (پروانه‌ایست) نازنینا رخ چه می‌پو(شی ز من) آخر این مسکین کم (از بیگانه‌ایست) از بت آزر حکایت‌ها کنـ(ـند) بت خود این است از......... دل نه جای توست آخر چـ(ـون کنم) در جهانم خود همین (ویرانه‌ایست) این نه دل خوانند کیـ......... این نه عشق است از.........

811. شمارهٔ ۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۷

خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟ بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانی هم بکن گر می‌توانی یک مهم ما کفایت آن بت چین و ختا را آن نگار بی‌وفا را گو بکن باری خدا را جانب یاری رعایت شحنهٔ هجر تو هر دم می‌برد صبرم به یغما داد خود را هم ستانم گر کند وصلت حمایت جان‌ستانی، دلربایی، پس ز من جویی جدایی خود به شیرِ بی‌وفایی پروریدستَست دایت آن شکایت‌ها که دارم از تو هم پیش تو گویم نِی چه گویم چون ندارد قصهٔ هجران نهایت در هوای زلف بستت در فریب چشم مستت ساکن میخانه گردد زاهد صاحب ولایت هر کسی را دلربایی، همچو ذره در هوایی قبلهٔ هر کس به جایی، قبلهٔ سعدی سرایت

812. شمارهٔ ۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۸

می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد می‌گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد سر ز پیشت برنمی‌آرم ز دستور طلب شرم می‌دارم ز روی گلعذارت خیر باد هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتت از خدا باد آفرین بر روزگارت خیر باد گر دهد عمرم امان رویت ببینم عاقبت ور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر باد گر ز چین زلف تو بویی رسد بر خاک ما زنده برخیزم ز بوی مشکبارت خیر باد گر ز من یاد آوری بنویس آنجا قطعه‌ای سعدیا آن گفته‌های آبدارت خیر باد

813. شمارهٔ ۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۹

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت سری که باشد او را، در هر بصر نباشد در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد

814. شمارهٔ ۱۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۰

بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد وز سعادت به سرم سرو روان باز آمد پیر بودم به وصال رخ خوبش همه روز باز پیرانه سرم بخت جوان باز آمد دوست باز آمد و دشمن برمید از پیشم شکر نعمت که به تن جان گران باز آمد مژدگانی بده ای دوست که محنت بگذشت نعمت فتح و گشایش به زمان باز آمد دولت آمد به بر و بخت و سعادت برسید مشتری از سر شادی به کمان باز آمد آفتاب کرم و ماه ضیا هم برسید تاج اقبال و کرامت به عیان باز آمد سعدیا تاج سعادت دگر از نو برسید کان نگار شده چون آب روان باز آمد

815. شمارهٔ ۱۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۱

رفت آن کم بر تو آبی بود یا سلام مرا جوابی بود از سر ناز وز سر خوبی هر دمی با منت عتابی بود وعده‌های خوشم همی دادی گویی آن وعده‌ها سرابی بود روزگار وصال چون بگذشت گویی آن روزگار خوابی بود بر کف من ز دست ساقی بزم هر نفس ساغر شرابی بود خستهٔ مانده‌ام نمی‌پرسی که مرا خستهٔ خرابی بود حبذا آنکه از زکات لبت عاشقان تو را نصابی بود سعدیا چون زمان وصل گذشت؟ ای دریغا که چون سرابی بود

816. شمارهٔ ۱۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۲

یاد دارم که روزگاری بود که مرا پیش غمگساری بود با لب یار و در بر دلدار هر زمانیم کار و باری بود جام عیش مرا نه دردی بود گل وصل مرا نه خاری بود ز اهوی شیرگیر روبه‌باز دل بیچاره را شکاری بود گرد آب حیات بر خورشید از خط او بنفشه‌زاری بود همه اسباب عیشم آماده یارب آن خود چه روزگاری بود گر جهان موجها زدی ز اغیار سعدیش بس گزیده یاری بود

817. شمارهٔ ۱۳ - خسرو من چون به بارگاه (برآید)

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۳ - خسرو من چون به بارگاه (برآید)

خسرو من چون به بارگاه برآید نعره و فریاد از سپاه برآید عاشق صادق ز خان و مان بگریزد مرد توانگر ز مال و جاه برآید بر سر کویش نظاره کن که هزاران یوسف مصری ز قعر چاه برآید صبح چنان صادق است در طلب او کز هوس روی او پگاه‌ برآید صومعه داران چو........ از همگان وافضیحتاه برآید غمزهٔ او مست و......... هر که برون آید از (پناه) برآید گر به مثل دیرتر ز خواب بخیزد صبح در آن روز چاشتگاه برآید آینه گر عکس او ز دور ببیند از دل سنگش هزار آه برآید مرده اگر یاد او کند به دل خاک بر سر خاکش بسی گیاه برآید صبر کن ای دل......... کار برآید چو سال و ماه برآید چون ز سرّ عشق او کنند گناهی بوی عبادت از آن گناه برآید ای دل سعدی نه......... سجده کن آنجا که.........

818. شمارهٔ ۱۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۴

باد بهاری وزید، از طرف مَرغزار باز به گردون رسید، نالهٔ هر مُرغ‌ِ زار سرو شد افراخته، کار چمن ساخته نعره‌زنان فاخته، بر سر بید و چنار گل به چمن در بر است، ماه مگر یا خور است سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می‌خورد بید مگر فارغ‌ست، از ستم نابکار شیوهٔ نرگس ببین، نزد بنفشه نشین سوسن رعنا گزین، زرد شقایق ببار خیز و غنیمت شمار، جنبش باد ربیع نالهٔ موزون مرغ، بوی خوش لاله‌زار هر گل و برگی که هست، یاد خدا می‌کند بلبل و قمری چه خواند؟ یاد خداوندگار برگ درختان سبز، پیش خداوند هوش هر ورقی دفتری‌ست، معرفت کردگار وقت بهارست خیز، تا به تماشا رویم تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار بلبل دستان بخوان، مرغ خوش‌الحان بدان طوطی شکرفشان، نقل به مجلس بیار بر طرف کوه و دشت، روز طواف‌ست و گشت وقت بهاران گذشت، گفتهٔ سعدی بیار

819. شمارهٔ ۱۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۵

ایا نسیم سحر بوی زلف یار بیار قرار دل ز سر زلف بی‌قرار بیار سلامی از من مسکین بدان صنوبر بر پیامی از آن مهروی گلعذار بیار حکایت از لب فرهاد ناتوان برسان سلامی از من مسکین غمگسار بیار نهان بگوی به آن دوستدار یکدل من جواب بشنو و آنگه به آشکار بیار دوای جان من و مرهم روان بویی از آن دو زلف زره‌وار مشکبار بیار بهار دیدهٔ من نیست جز که عکس رخش تلطفی بکن و عکس آن بهار بیار ز بهر روشنی چشم کز رخش دورست غبار ازان طرف و گرد از آن دیار بیار ز من درود فراوان ببر به دلبر من به لطف مژده‌ای از وصل آن نگار بیار من آن حدیث که گفتم نگاه دار و ببر هر آن جواب که گوید به یاد دار و بیار در انتظار تو سعدی همیشه می‌گوید که ای نسیم سحر بوی زلف یار بیار

820. شمارهٔ ۱۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۶

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز ندانم از پی چندین جفا که با من کرد نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟ به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار جواب داد فلانی ازان ماست هنوز چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز عداوت از طرف آن شکسته پیمانست وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز بتا تو روی ز من برمتاب و دستم گیر که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد قیاس کردم و ز اندیشه‌ها وراست هنوز سلام من برسان ای صبا به یار و بگو که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز

821. شمارهٔ ۱۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۷

چه درد دلست اینچه من درفتادم که در دام مهر تو دلبر فتادم؟ چه بد کرده بودم که ناگه ازینسان به دست تو شوخ ستمگر فتادم؟ مرا با چنین دل سر عشقبازی نبود اختیاری ولی درفتادم به میدان عشق تو در اسب سودا همی تاختم تیز و در سر فتادم بدینگونه هرگز نیفتادم ارچه درین شیوه صد بار دیگر فتادم ز غرقاب این غم، رهایی نیابم که در موج دیده چو لنگر فتادم خیال لب و روی و خالش بدیدم به سر در گل و مشک و شکر فتادم بلغزید دستم از آن زلف مشکین بدان خاک مشکین به چه درفتادم دران چاه جانم خوش افتاد لیکن ز بدبختی خویش بر در فتادم به طالع همی خورده سعدی همه عمر که بودی تو غمخوار و غمخور فتادم

822. شمارهٔ ۱۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۸

من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم تو را چون بنده‌ای گشتم به فرمانت کمر بندم سواری چُست و چالاکی دلم بستی به فتراکی خوشا و خرما آن دل که باشد صید دلبندم بدین خوبی بدین پاکی که رویت......... تو را از جمله بگزیدم به جز تو یار نپسندم به امّیدت طربناکم به عشقت......... گهی از ذوق می‌گریم گهی از شوق می‌خندم بسی تلخی چشیدستم که رویت را بدیدستم به گفتار و لبت جانا تویی شکر تویی قندم به عشقت زار و حیرانم ز مدهوشی پریشانم ز غیرت بیخ غیرت را ز دل یکبارگی کندم نهال عشق ای دلبر به باغ دل......... حدیث مهربانی را به گیتی زآن پراکندم حدیث خویش بنوشتم چو آن گفتار( بشنفتم ) چو در دل مهر تو کشتم مبارک (باد پیوندم) اگر چه نیست آرامم هنوزت عا(شق خامم) بسوزان چون سپندم خوش به عشق......... ایاز چاکرت گشتم به محمودی......... به خود نزدیک گردانم چو خود را د.........

823. شمارهٔ ۱۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۹

من این نامه که اکنون می‌نویسم به آب چشم پر خون می‌نویسم ازین در بر نوشتم نامه لیکن نه آن سوزست کاکنون می‌نویسم به عذرا درد وامق می‌نمایم به لیلی حال مجنون می‌نویسم نگارا قصهٔ خود را به خدمت نمی‌دانم که تا چون می‌نویسم تو بپذیر، ارچه من عذری نیارم تو خوش خوان، گرچه من دون می‌نویسم

824. شمارهٔ ۲۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۰

دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم چه کنم با که بگویم چه خیال اندیشم؟ کاش بر من نرسیدی ستم عشق رخت که فرو مانده به حال دل تنگ خویشم دلبرا نازده در مار سر زلف تو دست چه کند کژدم هجران تو چندین نیشم همچو دف می‌خورم از دست جفای تو قفا چنگ‌وار از غم هجران تو سر در پیشم آبرویم چه بری آتش عشقم بنشان کمتر از خاکم و بر باد مده زین بیشم گر به جان ناز کنی گر نکنم در رویت تا بدانی که توانگر دلم ار درویشم دم به دم در دلم آید که دم کفر زنم تا به جان فتنهٔ آن طرهٔ کافر کیشم عقل دیوانه شد از سعدی دیوانه مزاج با پریشانی از آن بر سر حال خویشم

825. شمارهٔ ۲۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۱

بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم که می‌رود ز غمت بر زبان پریشانم تو فارغ از من و من در غم تو (سرگردان) بیا ببین که ز غم بر چه سان پریشانم نه روی با تو نشستن نه رای (دل کندن) من شکسته دل اندر میان پریشانم نمی‌توان که به دست آورم کلاله تو چو سنبل تو شب و روز از آن پریشانم به هیچ نوع دل و دیده‌ام ز (من نبود) ازان همیشه من از دستشان پریشانم ز دست دیده ودل هیچ کس پریش نگشت ازین بتر که من اندر جهان پریشانم چگونه جمع شود خاطرم که (می‌آیی) ز دست جور تو نامهربان پریشانم ز عطر مجمر وصفت نیافتم بویی ازان ز آتش دل چون دخان پریشانم دلم به وعدهٔ وصل ار چه خوش کند سعدی چو در فراق بوم همچنان پریشانم

826. شمارهٔ ۲۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۲

من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی‌تو ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بی‌تو اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش بروم ولی به جنت، نکنم گذار بی‌تو سر باغ و بوستانم، به چه دل بود نگارا که به چشم من جهان شد، همه زرنگار بی‌تو نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جانا که چنین بماند عمری، من دلفگار بی‌تو تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاری به سرت که نیست او را، سر هیچ یار بی‌تو

827. شمارهٔ ۲۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۳

ای یار ناسامان من! از من چرا رنجیده‌ای؟ وی درد و ای درمان من! از من چرا رنجیده‌ای؟ ای سرو خوش‌بالای من! ای دل‌بر رعنای من! لعل لبت حلوای من! از من چرا رنجیده‌ای؟ بنگر ز هجرت چون شدم، سرگشته چون گردون شدم وز ناوکت پرخون شدم، از من چرا رنجیده‌ای؟ گر من بمیرم در غمت، خونم بُتا در گردنت فردا بگیرم دامنت، از من چرا رنجیده‌ای؟ من سعدیِ درگاه تو، عاشق به روی ماه تو هستیم نیکوخواه تو، از من چرا رنجیده‌ای؟

828. شمارهٔ ۲۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۴

چنان خوب رویی بدان دلربایی دریغت نیاید به هر کس نمایی مرا مصلحت نیست لیکن همان به که در پرده باشی و بیرون نیایی وفا را به عهد تو دشمن گرفتم چو دیدم مرا فتنه تو بی‌وفایی چنین دور از خویش و بیگانه گشتم که افتاد با تو مرا آشنایی اگر نه امید وصال تو بودی ز دیده برون کردمی روشنایی نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من کسی دید خود عید بی‌روستایی من و غم ازین پس که دور از رخ تو چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟

829. شمارهٔ ۲۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۵

هر شبی با دلی و صد زاری منم و آب چشم و بیداری بنماندست آب در جگرم بس که چشمم کند گهرباری دل تو از کجا و غم ز کجا؟ تو چه دانی که چیست غمخواری؟ آگه از حال من شوی آنگاه که چو من یک شبی به روز آری