جهان چون به زاری برآید همی
بد و نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آز
شود کار گیتیت یکسر دراز
به یک روی جستن بلندی سزاست
اگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگ
سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده ی آز و جویای کین
به گیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد به باغ
بدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سست
سرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاک
همه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خرد
ز گیتی بیآزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستی
گرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی به گیتی دراز
ز رنج تن آید به رفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدید
در گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدت
همان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کز آن چاره نیست
وزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستری
سزد گر به دیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آز
چه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهان
چه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچه داری و بیشی مجوی
که از آز کاهد همی آبروی
دل شاه ترکان چنان کم شنود
همیشه به رنج از پی آز بود
از آن پس که برگشت زان رزمگاه
که رستم بر او کرد گیتی سیاه
بشد تازیان تا به خلخ رسید
به ننگ از کیان شد سرش ناپدید
به کاخ اندر آمد پر آزار دل
ابا کاردانان هشیاردل
چو پیران و گرسیوز رهنمون
قراخان و چون شیده و گرسیون
بر ایشان همه داستان برگشاد
گذشته سخنها همه کرد یاد
که تا برنهادم به شاهی کلاه
مرا گشت خورشید و تابنده ماه
مرا بود بر مهتران دسترس
عنان مرا برنتابید کس
ز هنگام رزم منوچهر باز
نبد دست ایران به توران دراز
شبیخون کند تا در خان من
از ایران بیازند بر جان من
دلاور شد آن مردم نادلیر
گوزن اندر آمد به بالین شیر
بر این کینه گر کار سازیم زود
وگرنه برآرند زین مرز دود
سزد گر کنون گرد این کشورم
سراسر فرستادگان گسترم
ز ترکان واز چین هزاران هزار
کمربستگان از در کارزار
بیاریم بر گرد ایران سپاه
بسازیم هر سو یکی رزمگاه
همه موبدان رای هشیار خویش
نهادند با گفت سالار خویش
که ما را ز جیحون بباید گذشت
زدن کوس شاهی بر آن پهن دشت
به آموی لشکرگهی ساختن
شب و روز ناسودن از تاختن
که آن جای جنگست و خون ریختن
چه با گیو و با رستم آویختن
سرافراز گردان گیرنده شهر
همه تیغ کین آب داده به زهر
چو افراسیاب آن سخنها شنود
برافروخت از بخت و شادی نمود
ابر پهلوانان و بر موبدان
بکرد آفرینی به رسم ردان
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
سخنهای بایسته چندی براند
فرستادگان خواست از انجمن
به نزدیک فغفور و شاه ختن
فرستاد نامه به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری
سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت
ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت
دو هفته برآمد ز چین و ختن
ز هر کشوری شد سپاه انجمن
چو دریای جوشان زمین بردمید
چنان شد که کس روز روشن ندید
گله هرچ بودش ز اسبان یله
به شهر اندر آورد یکسر گله
همان گنجها کز گه تور باز
پدر بر پسربر همی داشت راز
سر بدرهها را گشادن گرفت
شب و روز دینار دادن گرفت
چو لشکر سراسر شد آراسته
بدان بینیازی شد از خواسته
ز گردان گزین کرد پنجه هزار
همه رزمجویان سازنده کار
به شیده که بودش نبرده پسر
ز گردان جنگی برآورده سر
بدو گفت کین لشکر سرفراز
سپردم ترا راه خوارزم ساز
نگهبان آن مرز خوارزم باش
همیشه کمربستهٔ رزم باش
دگر پنجه از نامداران چین
بفرمود تا کرد پیران گزین
بدو گفت تا شهر ایران برو
ممان رخت و مه تخت سالار نو
در آشتی هیچ گونه مجوی
سخن جز به جنگ و به کینه مگوی
کسی کو برد آب و آتش بهم
ابر هر دوان کرده باشد ستم
دو پر مایه بیدار و دو پهلوان
یکی پیر و باهوش و دیگر جوان
برفتند با پند افراسیاب
به آرام پیر و جوان بر شتاب
ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ
خروشان به کردار غرنده میغ
پس آگاهی آمد به پیروز شاه
که آمد ز توران به ایران سپاه
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب
ز کینه نیابد شب و روز خواب
برآورد خواهد همی سر ز ننگ
ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
همی زهر ساید به نوک سنان
که تابد مگر سوی ایران عنان
سواران جنگی چو سیصد هزار
به جیحون همی کرد خواهد گذار
سپاهی که هنگام ننگ و نبرد
ز جیحون به گردون برآورد گرد
دلیران به درگاه افراسیاب
ز بانگ تبیره نیابند خواب
ز آوای شیپور و زخم درای
تو گویی برآید همی دل ز جای
گر آید به ایران به جنگ آن سپاه
هژبر دلاور نیاید به راه
سر مرز توران به پیران سپرد
سپاهی فرستاد با او نه خرد
سوی مرز خوارزم پنجه هزار
کمربسته رفت از در کارزار
سپهدارشان شیدهٔ شیر دل
کز آتش ستاند به شمشیر دل
سپاهی به کردار پیلان مست
که با جنگ ایشان شود کوه پست
چو بشنید گفتار کاراگهان
پراندیشه بنشست شاه جهان
به کاراگهان گفت کای بخردان
من ایدون شنیدستم از موبدان
که چون ماه ترکان برآید بلند
ز خورشید ایرانش آید گزند
سیه مار کو را سر آید بکوب
ز سوراخ پیچان شود سوی چوب
چو خسرو به بیداد کارد درخت
بگردد بر او پادشاهی و تخت
همه موبدان را بر خویش خواند
شنیده سخن پیش ایشان براند
نشستند با شاه ایران به راز
بزرگان فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیو
چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوان
فریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهم
چو گرگین و چون زنگه و گژدهم
جز این نامداران لشکر همه
که بودند شاه جهان را رمه
ابا پهلوانان چنین گفت شاه
که ترکان همی رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ
بباید بسیچید ما را به جنگ
بفرمود تا بوق با گاودم
دمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاه
بیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیل
زمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ
دلیران لشکر به سان پلنگ
به چنگ اندرون گرز و دل پر ز کین
ز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیب
نباید که یابد به خانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوان
سواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیان
بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزار
ز دشت سواران نیزه گزار
هر آن کو چهل روزه را نزد شاه
نیاید نبیند به سر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوار
فرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد به فرمان شاه
بجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد به جوش
ز گیتی بر آمد سراسر خروش
به شبگیر ، گاه خروش خروس
ز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاه
نهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کرد
سپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاه
به سر بر نهادند گوهر کلاه
به برگستوان و به جوشن چو کوه
شدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساخته
وز ایشان دل شاه پرداخته
نخستین از آن لشکر نامدار
سواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو به رستم سپرد
بدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش پگاه
به هندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا به راه برین
چو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسره
به آبشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگین
کسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور و نای
به کشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیاب
نیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ به لهراسب داد
بدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی به کردار کوه
گزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزار
ببر تا برآری ز دشمن دمار
به اشکش بفرمود تا سی هزار
دمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگ
سپاهی به کردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاه
ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم به گودرز داد
چه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران به هم
چو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیو
گرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان به جنگ
سوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگان
همه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین به فرمان شاه
سپهدار گودرز پیش سپاه
به گودرز فرمود پس شهریار
چو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست
کسی کو به جنگت نبندد میان
چنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگر
سپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بری
مکن تیز دل را به آتش سری
نگر تا نجوشی به کردار طوس
نبندی به هر کار بر پیل کوس
جهاندیدهای سوی پیران فرست
هشیوار ، وز یادگیران فرست
به پند فراوانش بگشای گوش
بر او چادر مهربانی بپوش
به هر کار با هر کسی داد کن
ز یزدان نیکی دهش یاد کن
چنین گفت سالار لشکر به شاه
که فرمان تو برتر از شید و ماه
بدان سان شوم کم تو فرمان دهی
تو شاه جهانداری و من رهی
برآمد خروش از در پهلوان
ز بانگ تبیره زمین شد نوان
به لشکرگه آمد دمادم سپاه
جهان شد ز گرد سواران سیاه
به پیش سپاه اندرون پیل ، شست
جهان پست گشته ز پیلان مست
وزان ژنده پیلان جنگی چهار
بیاراسته از در شهریار
نهادند بر پشتشان تخت زر
نشستنگه شاه با زیب و فر
به گودرز فرمود تا بر نشست
بر آن تخت زر ، از بر پیل مست
برانگیخت پیلان و برخاست گرد
مر آن را به نیک اختری یاد کرد
که از جان پیران برآریم دود
بر آن سان که گرد پی پیل بود
بی آزار لشکر به فرمان شاه
همی رفت منزل به منزل سپاه
چو گودرز نزدیک زیبد رسید
سران را ز لشکر همی برگزید
هزاران دلیران خنجر گزار
ز گردان لشکر دلاور سوار
از ایرانیان نامور دههزار
سخن گوی و اندر خور کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواند
همه گفتهٔ شاه با او براند
بدو گفت کای پور سالار سر
برافراخته سر ز بسیار سر
گزین کردم اندر خورت لشکری
که هستند سالار هر کشوری
بدان تا به نزدیک پیران شوی
بگویی و گفتار او بشنوی
بگویی به پیران که من با سپاه
به زیبد رسیدم به فرمان شاه
شناسی تو گفتار و کردار خویش
بی آزاری و رنج و تیمار خویش
همه شهر توران بدی را میان
ببستند با نامدار کیان
فریدون فرخ که با داغ و درد
ز گیتی بشد دیده پر آب زرد
پر از درد ایران پر از داغ شاه
که با سوک ایرج نتابید ماه
ز ترکان تو تنها از آن انجمن
شناسی به مهر و وفا خویشتن
دروغست بر تو همین نام مهر
نبینم به دلت اندر آرام مهر
همانست کان شاه آزرمجوی
مرا گفت با او همه نرم گوی
از آن کو به کار سیاوش رد
بیفگند یک روز بنیاد بد
به نزد منش دستگاهست نیز
ز خون پدر بیگناهست نیز
گناهی که تا این زمان کردهای
ز شاهان گیتی که آزردهای
همی شاه بگذارد از تو همه
بدی ، نیکی انگارد از تو همه
نباید که بر دست ما بر ، تباه
شوی بر گذشته فراوان گناه
دگر کز پی جنگ افراسیاب
زمانه همی بر تو گیرد شتاب
بزرگان ایران و فرزند من
بخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانی بدیشان بگوی
وز ایشان همیدون سخن بازجوی
اگر راست باشد دلت با زبان
گذشتی ز تیمار و رستی به جان
بر و بوم و خویشانت آباد گشت
ز تیغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پدیدار آید گناه
نماند به تو مهر و تخت و کلاه
نجویم بر این کینه آرام و خواب
من و گرز و میدان افراسیاب
کزو شاه ما را به کین خواستن
نباید بسی لشکر آراستن
مگر پند من سربه سر بشنوی
به گفتار هشیار من بگروی
نخستین کسی کو پی افگند کین
به خون ریختن برنوشت آستین
به خون سیاووش یازید دست
جهانی به بیداد بر کرد پست
به سان سگانش از آن انجمن
ببندی فرستی به نزدیک من
بدان تا فرستم به نزدیک شاه
چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
تو نشنیدی آن داستان بزرگ
که شیر ژیان آورد پیش گرگ
که هر کو به خون کیان دست آخت
زمانه به جز خاک جایش نساخت
دگر هرچ از گنج نزدیک تست
همه دشمن جان تاریک تست
ز اسپان پرمایه و گوهران
ز دیبا و دینار وز افسران
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان
ز خفتان، و از خنجر هندوان
همه آلت لشکر و سیم و زر
فرستی به نزدیک ما سربه سر
به بیداد کز مردمان بستدی
فراز آوریدی ز دست بدی
بدان باز خری مگر جان خویش
از این در کنی زود درمان خویش
چه اندر خور شهریارست از آن
فرستم به نزدیک شاه جهان
ببخشیم دیگر همه بر سپاه
به جای مکافات کرده گناه
و دیگر که پور گزین ترا
نگهبان گاه و نگین ترا
برادرت هر دو سران سپاه
که هزمان برآرند گردن به ماه
چو هر سه بدین نامدار انجمن
گروگان فرستی به نزدیک من
بدان تا شوم ایمن از کار تو
برآرد درخت وفا بار تو
تو نیز آنگهی برگزینی دو راه
یکی راهجویی به نزدیک شاه
ابا دودمان نزد خسرو شوی
بدان سایهٔ مهر او بغنوی
کنم با تو پیمان که خسرو ترا
به خورشید تابان برآرد سرا
ز مهر دل او تو آگه تری
کزو هیچ ناید جز از بهتری
بشویی دل از مهر افراسیاب
نبینی شب تیره او را به خواب
گر از شاه ترکان بترسی ز بد
نخواهی که آیی به ایران سزد
بپرداز توران و بنشین به چاج
ببر تخت ساج و بر افراز تاج
ورت سوی افراسیابست رای
برو سوی او جنگ ما را مپای
اگر تو بخواهی بسیچید جنگ
مرا زور شیرست و چنگ پلنگ
به ترکان نمانم من از تخت بهر
کمان من ابرست و بارانش زهر
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی
گرت هست با شیر درنده پای
چو صف برکشید از دو رویه سپاه
گنهکار پیدا شد از بیگناه
گرین گفتههای مرا نشنوی
به فرجام کارت پشیمان شوی
پشیمانی آنگه نداردت سود
که تیغ زمانه سرت را درود
بگفت این سخن پهلوان با پسر
که برخوان به پیران همه دربه در
ز پیش پدر گیو شد تا به بلخ
گرفته به یاد آن سخنهای تلخ
فرود آمد و کس فرستاد زود
بر آن سان که گودرز فرموده بود
همان شب سپاه اندر آورد گرد
برفت از در بلخ تا ویسه گرد
که پیران بدان شهر بد با سپاه
که دیهیم ایران همی جست و گاه
فرستاده چون سوی پیران رسید
سپهدار پیران سپه را بدید
بگفتند کآمد سوی بلخ گیو
ابا ویژگان سپهدار نیو
چو بشنید پیران برافراخت کوس
شد از سم اسبان زمین آبنوس
ده و دو هزارش ز لشکر سوار
فراز آمد اندر خور کارزار
از ایشان دو بهره هم آنجا بماند
برفت و جهاندیدگان را بخواند
بیامد چو نزدیک جیحون رسید
به گرد لب آب لشکر کشید
به جیحون پر از نیزه دیوار کرد
چو با گیو گودرز دیدار کرد
دو هفته شد اندر سخنشان درنگ
بدان تا نباشد به بیداد جنگ
ز هر گونه گفتند و پیران شنید
گنهکاری آمد ز ترکان پدید
بزرگان ایران زمان یافتند
بر ایشان به گفتار بشتافتند
برافگند پیران هم اندر شتاب
نوندی به نزدیک افراسیاب
که گودرز کشوادگان با سپاه
نهاد از بر تخت گردان کلاه
فرستاده آمد به نزدیک من
گزین پور او مهتر انجمن
مرا گوش و دل سوی فرمان تست
به پیمان روانم گروگان تست
سخن چون به سالار ترکان رسید
سپاهی ز جنگ آوران برگزید
فرستاد نزدیک پیران سوار
ز گردان شمشیر زن سی هزار
بدو گفت بردار شمشیر کین
وز ایشان بپرداز روی زمین
نه گودرز باید که ماند نه گیو
نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
که بر ما سپه آمد از چار سوی
همی گاه توران کنند آرزوی
جفا پیشه گشتم از این پس به جنگ
نجویم به خون ریختن بر درنگ
به رای هشیوار و مردان مرد
برآرم ز کیخسرو این بار گرد
چو پیران بدید آن سپاه بزرگ
به خون تشنه هر یک به کردار گرگ
بر آشفت از آن پس که نیرو گرفت
هنرها بشست از دل آهو گرفت
جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی
پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
به گیو آنگهی گفت برخیز و رو
سوی پهلوان سپه باز شو
بگویش که از من تو چیزی مجوی
که فرزانگان آن نبینند روی
یکی آنکه از نامدار گوان
گروگان همی خواهی این کی توان
و دیگر که گفتی سلیح و سپاه
گرانمایه اسبان و تخت و کلاه
برادر که روشن جهان منست
گزیده پسر پهلوان منست
همی گویی از خویشتن دور کن
ز بخرد چنین خام باشد سخن
مرا مرگ بهتر از آن زندگی
که سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد بر این بر پلنگ
چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
به نام ار بریزی مرا گفت خون
به از زندگانی به ننگ اندرون
و دیگر که پیغام شاه آمدست
به فرمان جنگم سپاه آمدست
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو
ابا لشکری نامبردار و نیو
سپهدار چون گیو برگشت از اوی
خروشان سوی جنگ بنهاد روی
دمان از پس گیو پیران دلیر
سپه را همی راند بر سان شیر
بیامد چو پیش کنابد رسید
بر آن دامن کوه لشکر کشید
چو گیو اندر آمد به پیش پدر
همی گفت پاسخ همه دربه در
به گودرز گفت اندر آور سپاه
به جایی که سازی همی رزمگاه
که او را همی آشتی رای نیست
به دلش اندرون داد را جای نیست
ز هر گونه با او سخن راندم
همه هرچ گفتی بر او خواندم
چو آمد پدیدار از ایشان گناه
هیونی برافگند نزدیک شاه
که گودرز و گیو اندر آمد به جنگ
سپه باید ایدر مرا بی درنگ
سپاه آمد از نزد افراسیاب
چو ما بازگشتیم بگذاشت آب
کنون کینه را کوس بر پیل بست
همی جنگ ما را کند پیشدست
چنین گفت با گیو پس پهلوان
که پیران به سیری رسید از روان
همین داشتم چشم زان بد نهان
ولیکن به فرمان شاه جهان
ببایست رفتن که چاره نبود
دلش را کنون شهریار آزمود
یکی داستان گفته بودم به شاه
چو فرمود لشکر کشیدن به راه
که دل را ز مهر کسی برگسل
کجا نیستش با زبان راست دل
همه مهر پیران به ترکان بر است
بشوید همی شاه از او پاک دست
چو پیران سپاه از کنابد براند
به روز اندرون روشنایی نماند
سواران جوشن وران صد هزار
ز ترکان کمربستهٔ کارزار
برفتند بسته کمرها به جنگ
همه نیزه و تیغ هندی به چنگ
چو دانست گودرز کآمد سپاه
بزد کوس و آمد ز زیبد به راه
ز کوه اندر آمد به هامون گذشت
کشیدند لشکر بر آن پهن دشت
به کردار کوه از دو رویه سپاه
ز آهن به سر بر نهاده کلاه
برآمد خروشیدن کرنای
بجنبد همی کوه گفتی ز جای
ز زیبد همی تا کنابد سپاه
در و دشت از ایشان کبود و سیاه
ز گرد سپه روز روشن نماند
ز نیزه هوا جز به جوشن نماند
وز آواز اسبان و گرد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
ستاره سنان بود و خورشید تیغ
از آهن زمین بود ، وز گرز میغ
بتوفید از آواز گردان زمین
ز ترگ و سنان آسمان آهنین
چو گودرز ، توران سپه را بدید
که بر سان دریا زمین بردمید
درفش از درفش و گروه از گروه
گسسته نشد شب برآمد ز کوه
چو شب تیره شد پیل پیش سپاه
فراز آوریدند و بستند راه
برافروختند آتش از هردو روی
از آواز گردان پرخاشجوی
جهان سربه سر گفتی آهرمنست
به دامن بر از آستین دشمنست
ز بانگ تبیره به سنگ اندرون
به درد دل اندر شب قیر گون
سپیده برآمد ز کوه سیاه
سپهدار ایران به پیش سپاه
به آسوده اسب اندر آورد پای
یلان را به هر سو همی ساخت جای
سپه را سوی میمنه کوه بود
ز جنگ دلیران بیاندوه بود
سوی میسره رود آب روان
چنان در خور آمد چو تن را روان
پیاده که اندر خور کارزار
بفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزهوران
ابا گرزداران و کنداوران
همیدون پیاده بسی نیزهدار
چه با ترکش و تیر و جوشنگذار
کمانها فگنده به بازو درون
همی از جگرشان بجوشید خون
پس پشت ایشان سواران جنگ
کز آتش به خنجر ببردند رنگ
پس پشت لشکر ز پیلان گروه
زمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاه
ز گوهر درفشان به کردار ماه
ز پیلان زمین سربه سر پیلگون
ز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفش
از آن سایهٔ کاویانی درفش
تو گفتی که اندر شب تیرهچهر
ستاره همی برفشاند سپهر
بیاراست لشکر به سان بهشت
به باغ وفا سرو کینه بکشت
فریبزر را داد پس میمنه
پس پشت لشکر حصار و بنه
گرازه سر تخمهٔ گیوگان
زواره نگهدار تخت کیان
به یاری فریبرز برخاستند
به یک روی لشکر بیاراستند
به رهام فرمود پس پهلوان
که ای تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوی میسره
نگهدار چنگال گرگ از بره
بیفروز لشکرگه از فر خویش
سپه را همی دار در بر خویش
بدان آبگون خنجر نیو سوز
چو شیر ژیان با یلان رزم توز
برفتند یارانش با او به هم
ز گردان لشکر یکی گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزیر
فروهل که بگذارد از سنگ تیر
بفرمود با گیو تا دو هزار
برفتند برگستوانور سوار
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی
که بد جای گردان پرخاشجوی
برفتند با گیو جنگاوران
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
درفشی فرستاد و سیصد سوار
نگهبان لشکر سوی رودبار
همیدون فرستاد بر سوی کوه
درفشی و سیصد ز گردان گروه
یکی دیدهبان بر سر کوهسار
نگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراخته
از آن دیدهگه دیدهبان ساخته
بجستی همی تا ز توران سپاه
پی مور دیدی نهاده به راه
ز دیده خروشیدن آراستی
بگفتی به گودرز و برخاستی
بدان سان بیاراست آن رزمگاه
که رزم آرزو کرد خورشید و ماه
چو سالار شایسته باشد به جنگ
نترسد سپاه از دلاور نهنگ
از آن پس بیامد به سالارگاه
که دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلفروز بر پای کرد
سپه را به قلب اندرون جای کرد
سران را همه خواند نزدیک خویش
پس پشت شیدوش ، و فرهاد پیش
به دست چپش رزمدیده هجیر
سوی راست کتمارهٔ شیرگیر
ببستند ز آهن به گردش سرای
پس پشت ، پیلان جنگی به پای
سپهدار گودرزشان در میان
درفش از برش سایهٔ کاویان
همی بستد از ماه و خورشید نور
نگه کرد پیران به لشکر ز دور
بدان ساز و آن لشکر آراستن
دل از ننگ و تیمار پیراستن
در و دشت و کوه و بیابان سنان
عنان بافته سر به سر با عنان
سپهدار پیران غمی گشت سخت
برآشفت با تیره خورشید بخت
از آن پس نگه کرد جای سپاه
نیامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه دید و نه جای صف
همی بر زد از خشم کف را به کف
بر این گونه کآمد ببایست ساخت
چو سوی یلان چنگ بایست آخت
پس از نامداران افراسیاب
کسی کش سر از کینه گیرد شتاب
گزین کرد شمشیرزن سیهزار
که بودند شایستهٔ کارزار
به هومان سپرد آن زمان قلبگاه
سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
بخواند اندریمان و او خواست را
نهاد چپ لشکر و راست را
چپ لشکرش را بدیشان سپرد
ابا سیهزار از دلیران گرد
چو لهاک جنگی و فرشیدورد
ابا سیهزار از دلیران مرد
گرفتند بر میمنه جایگاه
جهان سر به سر گشت ز آهن سیاه
چو زنگولهٔ گرد و کلباد را
سپهرم که بد روز فریاد را
برفتند با نیزهور ده هزار
به پشت سواران خنجرگزار
برون رفت رویین رویینهتن
ابا ده هزار از یلان ختن
بدان تا دران بیشه اندر چو شیر
کمینگه کند با یلان دلیر
طلایه فرستاد بر سوی کوه
سپهدار ایران شود زو ستوه
گر از رزمگه پی نهد پیشتر
وگر جنبد از خویشتن بیشتر
سپهدار رویین به کردار شیر
پس پشت او اندر آید دلیر
همان دیدهبان بر سر کوه کرد
که جنگ سواران بیاندوه کرد
ز ایرانیان گر سواری ز دور
عنان تافتی سوی پیکار تور
نگهبان دیده گرفتی خروش
همه رزمگاه آمدی زو به جوش
دو لشکر به روی اندر آورد روی
همه نامداران پرخاشجوی
چنین ایستاده سه روز و سه شب
یکی را به گفتن نجنبید لب
همی گفت گودرز گر پشت خویش
سپارم بدیشان نهم پای پیش
سپاه اندر آید پس پشت من
نماند جز از باد در مشت من
شب و روز بر پای پیش سپاه
همی جست نیک اختر هور و ماه
که روزی که آن روز نیکاخترست
کدامست و جنبش که را بهترست
کجا بردمد باد روز نبرد
که چشم سواران بپوشد به گرد
بریشان بیابم مگر دستگاه
به کردار باد اندر آرم سپاه
نهاده سپهدار پیران دو چشم
که گودرز را دل بجوشد ز خشم
کند پشت بر دشت و راند سپاه
سپاه اندر آرد به پشت سپاه
به روز چهارم ز پیش سپاه
بشد بیژن گیو تا قلبگاه
به پیش پدر شد همه جامه چاک
همی بآسمان بر پراگند خاک
بدو گفت کای باب کارآزمای
چه داری چنین خیره ما را بپای
به پنجم فراز آمد این روزگار
شب و روز آسایش آموزگار
نه خورشید شمشیر گردان بدید
نه گردی به روی هوا بردمید
سواران به خفتان و خود اندرون
یکی را به رگ بر نجنبید خون
به ایران پس از رستم نامدار
نبودی چو گودرز دیگر سوار
چینن تا بیامد ز جنگ پشن
از آن کشتن و رزمگاه گشن
به لاون که چندان پسر کشته دید
سر بخت ایرانیان گشته دید
جگر خسته گشته است و گم کرده راه
نخواهد که بیند همی رزمگاه
به پیرانش بر چشم باید فگند
نهادست سر سوی کوه بلند
سپهدار کو ناشمرده سپاه
ستاره شمارد همی گرد ماه
تو بشناس کاندر تنش نیست خون
شد از جنگ جنگاوران او زبون
شگفت از جهاندیده گودرز نیست
که او را روان خود بر این مرز نیست
شگفت از تو آید مرا ای پدر
که شیر ژیان از تو جوید هنر
دو لشکر همی بر تو دارند چشم
یکی تیز کن مغز و بفروز خشم
کنون چون جهان گرم و روشن هوا
بگیرد همی رزم لشکر نوا
چو این روزگار خوشی بگذرد
چو پولاد روی زمین بفسرد
چو بر نیزهها گردد افسرده چنگ
پس پشت تیغ آید و پیش سنگ
که آید ز گردان به پیش سپاه
که آورد گیرد بدین رزمگاه
ور ایدون که ترسد همی از کمین
ز جنگ سواران و مردان کین
به من داد باید سواری هزار
گزین من اندرخور کارزار
برآریم گرد از کمینگاهشان
سرافشان کنیم از بر ماهشان
ز گفتار بیژن بخندید گیو
بسی آفرین کرد بر پور نیو
به دادار گفت از تو دارم سپاس
تو دادی مرا پور نیکیشناس
همش هوش دادی و هم زور کین
شناسای هر کار و جویای دین
به من بازگشت این دلاور جوان
چنان چون بود بچهٔ پهلوان
چنین گفت مر جفت را نره شیر
که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم از او مهر و پیوند پاک
پدرش آب دریا بود مام خاک
ولیکن تو ای پور چیره سخن
زبان بر نیا بر گشاده مکن
که او کاردیدست و داناترست
بر این لشکر نامور مهترست
کسی کو بود سودهٔ کارزار
نباید به هر کارش آموزگار
سواران ما گر به بار اندرند
نه ترکان به رنگ و نگار اندرند
همه شوربختند و برگشته سر
همه دیده پرخون و خسته جگر
همی خواهد این باب کارآزمای
که ترکان به جنگ اندر آرند پای
پس پشتشان دور ماند ز کوه
برد لشکر کینهور همگروه
ببینی تو گوپال گودرز را
که چون برنوردد همی مرز را
و دیگر کجا ز اختر نیک و بد
همی گردش چرخ را بشمرد
چو پیش آید آن روزگار بهی
کند روی گیتی ز ترکان تهی
چنین گفت بیژن به پیش پدر
که ای پهلوان جهان سر به سر
خجسته نیا را گر اینست رای
سزد گر نداریم رومی قبای
شوم جوشن و خود بیرون کنم
به می روی پژمرده گلگلون کنم
چو آیم جهان پهلوان را به کار
بیایم کمربستهٔ کارزار
وز آن لشکر ترک هومان دلیر
به پیش برادر بیامد چو شیر
که ای پهلوان رد افراسیاب
گرفت اندر این دشت ما را شتاب
به هفتم فراز آمد این روزگار
میان بسته در جنگ چندین سوار
از آهن میان سوده و دل ز کین
نهاده دو دیده به ایران زمین
چه داری به روی اندر آورده روی
چه اندیشه داری به دل در بگوی
گرت رای جنگست جنگ آزمای
ورت رای برگشتن ایدر مپای
که ننگست از این بر تو ای پهلوان
بدین کار خندند پیر و جوان
همان لشکرست این که از ما بجنگ
برفتند و رفته ز روی آب و رنگ
کز ایشان همه رزمگه کشته بود
زمین سر به سر رود خون گشته بود
نه زین نامداران سواری کم است
نه آن دوده را پهلوان رستم است
گرت آرزو نیست خون ریختن
نخواهی همی لشکر انگیختن
ز جنگآوران لشکری برگزین
به من ده تو بنگر کنون رزم و کین
چو بشنید پیران ز هومان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
بدان ای برادر که این رزمخواه
که آمد چنین پیش ما با سپاه
گزین بزرگان کیخسروست
سر نامداران هر پهلوست
یکی آنک کیخسرو از شاه من
بدو سر فرازد به هر انجمن
و دیگر که از پهلوانان شاه
ندانم چو گودرز کس را به جاه
به گردنفرازی و مردانگی
به رای هشیوار و فرزانگی
سه دیگر که پرداغ دارد جگر
پر از خون دل از درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا ماندهایم
زمین را به خون گرد بنشاندهایم
کنون تا به تنش اندرون جان بود
بر این کینه چون مار پیچان بود
چهارم که لشکر میان دو کوه
فرود آوریدست و کرده گروه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست
براندیش کین رنج کوتاه نیست
بکوشید باید بدان تا مگر
از آن کوهپایه برآرند سر
مگر مانده گردند و سستی کنند
به جنگ اندرون پیشدستی کنند
چو از کوه بیرون کند لشکرش
یکی تیرباران کنم بر سرش
چو دیوار گرد اندر آریمشان
چو شیر ژیان در بر آریمشان
بر ایشان بگردد همه کام ما
برآید به خورشید بر نام ما
تو پشت سپاهی و سالار شاه
برآورده از چرخ گردان کلاه
کسی کو به نام بلندش نیاز
نباشد چه گردد همی گرد آز
و دیگر که از نامداران جنگ
نیاید کسی نزد ما بیدرنگ
ز گردان کسی را که بینامتر
ز جنگ سواران بیآرامتر
ز لشکر فرستد به پیشت بکین
اگر برنوردی بر او بر زمین
ترا نام از آن برنیاید بلند
به ایرانیان نیز ناید گزند
وگر بر تو بر دست یابد به خون
شوند این دلیران ترکان زبون
نگه کرد هومان به گفتار اوی
همی خیره دانست پیکار اوی
چنین داد پاسخ کز ایران سوار
نباشد که با من کند کارزار
ترا خود همین مهربانیست خوی
مرا کارزار آمدست آرزوی
وگر کت به کین جستن آهنگ نیست
به دلت اندرون آتش جنگ نیست
کنم آنچ باید بدین رزمگاه
نمایم هنرها به ایران سپاه
شوم چرمهٔ گامزن زین کنم
سپیده دمان جستن کین کنم
نشست از بر زین سپیدهدمان
چو شیر ژیان با یکی ترجمان
بیامد به نزدیک ایران سپاه
پر از جنگ دل سر پر از کین شاه
چو پیران بدانست کو شد بجنگ
بر او بر جهان گشت ز اندوه تنگ
بجوشیدش از درد هومان جگر
یکی داستان یاد کرد از پدر
که دانا به هر کار سازد درنگ
سر اندر نیارد به پیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخست
به فرجام کار انده آرد درست
زبانی که اندر سرش مغز نیست
اگر در بارد همان نغز نیست
چو هومان بدین رزم تندی نمود
ندانم چه آرد به فرجام سود
جهان داورش باد فریادرس
جز اویش نبینم همی یار کس
چو هومان ویسه بدان رزمگاه
که گودرز کشواد بد با سپاه
بیامد که جوید ز گردان نبرد
نگهبان لشکر بدو بازخورد
طلایه بیامد بر ترجمان
سواران ایران همه بدگمان
بپرسید کین مرد پرخاشجوی
به خیره به دشت اندر آورده روی
کجا رفت خواهد همی چون نوند
به چنگ اندرون گرز و بر زین کمند
به ایرانیان گفت پس ترجمان
که آمد گه گرز و تیر و کمان
که این شیردل نامبردار مرد
همی با شما کرد خواهد نبرد
سر ویسگان است هومان به نام
که تیغش دل شیر دارد نیام
چو دیدند ایرانیان گرز اوی
کمر بستن خسروی برز اوی
همه دست نیزه گزاران ز کار
فروماند از فر آن نامدار
همه یکسره بازگشتند از اوی
سوی ترجمانش نهادند روی
که رو پیش هومان به ترکی زبان
همه گفتهٔ ما بر او بر بخوان
که ما را به جنگ تو آهنگ نیست
ز گودرز دستوری جنگ نیست
اگر جنگ جوید گشاده است راه
سوی نامور پهلوان سپاه
ز سالار گردان و گردنکشان
به هومان بدادند یک یک نشان
که گردان کجایند و مهتر کجاست
که دارد چپ لشکر و دست راست
وز آن پس هیونی تگاور دمان
طلایه برافگند زی پهلوان
که هومان از آن رزمگه چون پلنگ
سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ
چو هومان ز نزد سواران برفت
بیامد به نزدیک رهام تفت
وز آنجا خروشی برآورد سخت
که ای پور سالار بیدار بخت
چپ لشکر و چنگ شیران توی
نگهبان سالار ایران توی
بجنبان عنان اندر این رزمگاه
میان دو صف برکشیده سپاه
به آورد با من ببایدت گشت
سوی رود خواهی وگر سوی دشت
وگر تو نیابی مگر گستهم
بیاید دمان با فروهل به هم
که جوید نبردم ز جنگاوران
به تیغ و سنان و به گرز گران
هر آن کس که پیش من آید به کین
زمانه بر او بر نوردد زمین
وگر تیغ ما را ببیند به جنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنین داد رهام پاسخ بدوی
که ای نامور گرد پرخاشجوی
ز ترکان ترا بخرد انگاشتم
از این سان که هستی نپنداشتم
که تنها بدین رزمگاه آمدی
دلاور به پیش سپاه آمدی
بر آنی که اندر جهان تیغدار
نبندد کمر چون تو دیگر سوار
یکی داستان از کیان یاد کن
ز فام خرد گردن آزاد کن
که هر کو به جنگ اندر آید نخست
ره بازگشتن ببایدش جست
از اینها که تو نام بردی بجنگ
همه جنگ را تیز دارند چنگ
ولیکن چو فرمان سالار شاه
نباشد نسازد کسی رزمگاه
اگر جنگ گردان بجویی همی
سوی پهلوان چون بپویی همی
ز گودرز دستوری جنگ خواه
پس از ما به جنگ اندر آهنگ خواه
بدو گفت هومان که خیره مگوی
بدین روی با من بهانه مجوی
تو این رزم را جای مردان گزین
نه مرد سوارانی و دشت کین
وز آنجا به قلب سپه برگذشت
دمان تا بدان روی لشکر گذشت
به نزد فریبرز با ترجمان
بیامد به کردار باد دمان
یکی برخروشید کای بدنشان
فروبرده گردن ز گردنکشان
سواران و پیلان و زرینه کفش
ترا بود با کاویانی درفش
به ترکان سپردی به روز نبرد
یلانت به ایران نخوانند مرد
چو سالار باشی شوی زیردست
کمر بندگی را ببایدت بست
سیاووش رد را برادر توی
به گوهر ز سالار برتر توی
تو باشی سزاوار کین خواستن
به کینه ترا باید آراستن
یکی با من اکنون به آوردگاه
ببایدت گشتن به پیش سپاه
به خورشید تابان برآیدت نام
که پیش من اندر گذاری تو گام
وگر تو نیایی به جنگم رواست
زواره گرازه نگر تا کجاست
کسی را ز گردان به پیش من آر
که باشد ز ایرانیان نامدار
چنین داد پاسخ فریبرز باز
که با شیر درنده کینه مساز
چنینست فرجام روز نبرد
یکی شاد و پیروز و دیگر به درد
به پیروزی اندر بترس از گزند
که یکسان نگردد سپهر بلند
درفش ار ز من شاه بستد رواست
بدان داد پیلان و لشکر که خواست
به کین سیاوش پس از کیقباد
کسی کو کلاه مهی برنهاد
کمر بست تا گیتی آباد کرد
سپهدار گودرز کشواد کرد
همیشه به پیش کیان کینهخواه
پدر بر پدر نیو و سالار شاه
و دیگر که از گرز او بیگمان
سرآید به سالارتان بر زمان
سپه را به ویسه است فرمان جنگ
بدو بازگردد همه نام و ننگ
اگر با توام جنگ فرمان دهد
دلم پر ز دردست درمان دهد
ببینی که من سر چگونه ز ننگ
برآرم چو پای اندر آرم بجنگ
چنین پاسخش داد هومان که بس
به گفتار بینم ترا دسترس
بدین تیغ کاندر میان بستهای
گیا بر که از جنگ خود رستهای
بدین گرز جویی همی کارزار
که بر ترگ و جوشن نیاید به کار
وز آنجا بدان خیرگی بازگشت
تو گفتی مگر شیر بدساز گشت
کمربستهٔ کین آزادگان
به نزدیک گودرز کشوادگان
بیامد یکی بانگ برزد بلند
که ای برمنش مهتر دیوبند
شنیدم همه هرچ گفتی به شاه
وز آن پس کشیدی سپه را به راه
چنین بود با شاه پیمان تو
به پیران سالار فرمان تو
فرستاده کامد به توران سپاه
گزین پور تو گیو لشکرپناه
از آن پس که سوگند خوردی به گاه
به خورشید و ماه و به تخت و کلاه
که گر چشم من در گه کارزار
به پیران برافتد برآرم دمار
چو شیر ژیان لشکر آراستی
همی بآرزو جنگ ما خواستی
کنون از پس کوه چون مستمند
نشستی به کردار غرم نژند
به کردار نخچیر کز شرزه شیر
گریزان و شیر از پس اندر دلیر
گزیند به بیشه درون جای تنگ
نجوید ز تیمار جان نام و ننگ
یکی لشکرت را به هامون گذار
چه داری سپاه از پس کوهسار
چنین بود پیمانت با شهریار
که بر کینه گه کوه گیری حصار
بدو گفت گودرز کاندیشه کن
که باشد سزا با تو گفتن سخن
چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن
به بی دانشی بر نهی این سخن
تو بشناس کز شاه فرمان من
همین بود سوگند و پیمان من
کنون آمدم با سپاهی گران
از ایران گزیده دلاور سران
شما هم به کردار روباه پیر
به بیشه در از بیم نخچیرگیر
همی چاره سازید و دستان و بند
گریزان ز گرز و سنان و کمند
دلیری مکن جنگ ما را مخواه
که روباه با شیر ناید به راه
چو هومان ز گودرز پاسخ شنید
چو شیر اندر آن رزمگه بردمید
به گودرز گفت ار نیایی بجنگ
تو با من نه زانست کایدت ننگ
از آن پس که جنگ پشن دیدهای
سر از رزم ترکان بپیچیدهای
به لاون به جنگ آزمودی مرا
به آوردگه بر ستودی مرا
ار ایدونک هست اینک گویی همی
وز این کینه کردار جویی همی
یکی برگزین از میان سپاه
که با من بگردد به آوردگاه
که من از فریبرز و رهام جنگ
بجستم به سان دلاور پلنگ
بگشتم سراسر همه انجمن
نیاید ز گردان کسی پیش من
به گودرز بد بند پیکارشان
شنیدن نه ارزید گفتارشان
تو آنی که گویی به روز نبرد
به خنجر کنم لاله بر کوه زرد
یکی با من اکنون بدین رزمگاه
بگرد و به گرز گران کینهخواه
فراوان پسر داری ای نامور
همه بسته بر جنگ ما بر کمر
یکی را فرستی بر من به جنگ
اگر جنگجویی چه جویی درنگ
پس اندیشه کرد اندران پهلوان
که پیشش که آید به جنگ از گوان
گر از نامداران هژبری دمان
فرستم به نزدیک این بدگمان
شود کشته هومان بر این رزمگاه
ز ترکان نیاید کسی کینهخواه
دل پهلوانش بپیچد به درد
از آن پس به تندی نجوید نبرد
سپاهش به کوه کنابد شود
به جنگ اندرون دست ما بد شود
ور از نامداران این انجمن
یکی کم شود گم شود نام من
شکسته شود دل گوان را به جنگ
نسازند زان پس به جایی درنگ
همان به که با او نسازیم کین
بر او بر ببندیم راه کمین
مگر خیره گردند و جویند جنگ
سپاه اندر آرند زان جای تنگ
چنین داد پاسخ به هومان که رو
به گفتار تندی و در کار نو
چو در پیش من برگشادی زبان
بدانستم از آشکارت نهان
که کس را ز ترکان نباشد خرد
کز اندیشهٔ خویش رامش برد
ندانی که شیر ژیان روز جنگ
نیالاید از بن به روباه چنگ
و دیگر دو لشکر چنین ساخته
همه بادپایان سر افراخته
به کینه دو تن پیش سازند جنگ
همه نامداران بخایند چنگ
سپه را همه پیش باید شدن
به انبوه زخمی بباید زدن
تو اکنون سوی لشکرت باز شو
برافراز گردن به سالار نو
کز ایرانیان چند جستم نبرد
نزد پیش من کس جز از باد سرد
بدان رزمگه بر شود نام تو
ز پیران برآید همه کام تو
بدو گفت هومان به بانگ بلند
که بی کردن کار گفتار چند
یکی داستان زد جهاندار شاه
به یاد آورم اندرین کینهگاه
که تخت کیان جست خواهی مجوی
چو جویی از آتش مبرتاب روی
ترا آرزو جنگ و پیکار نیست
وگر گل چنی راه بیخار نیست
نداری ز ایران یکی شیرمرد
که با من کند پیش لشکر نبرد
به چاره همی بازگردانیم
نگیرم فریبت اگر دانیم
همه نامداران پرخاشجوی
به گودرز گفتند کاینست روی
که از ما یکی را به آوردگاه
فرستی به نزدیک او کینهخواه
چنین داد پاسخ که امروز روی
ندارد شدن جنگ را پیش اوی
چو هومان ز گودرز برگشت چیر
برآشفت بر سان شیر دلیر
بخندید و روی از سپهبد بتافت
سوی روزبانان لشکر شتافت
کمان را به زه کرد و ز ایشان چهار
بیفگند ز اسب اندر آن مرغزار
چو آن روزبانان لشکر ز دور
بدیدند زخم سرافراز تور
رهش بازدادند و بگریختند
به آورد با او نیاویختند
به بالا برآمد به کردار مست
خروشش همی کوه را کرد پست
همی نیزه برگاشت بر گرد سر
که هومان ویسه است پیروزگر
خروشیدن نای رویین ز دشت
برآمد چو نیزه ز بالا بگشت
ز شادی دلیران توران سپاه
همی ترگ سودند بر چرخ ماه
چو هومان بیامد بدان چیرگی
بپیچید گودرز زان خیرگی
سپهبد پر از شرم گشته دژم
گرفته بر او خشم و تندی ستم
به ننگ از دلیران بپالود خوی
سپهبد یکی اختر افگند پی
کز ایشان بد این پیشدستی به خون
بدانند و هم بر بدی رهنمون
از آن پس به گردنکشان بنگرید
که تا جنگ او را که آید پدید
خبر شد به بیژن که هومان چو شیر
به پیش نیای تو آمد دلیر
چو بشنید بیژن برآشفت سخت
به خشم آمد آن شیرپنجه ز بخت
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن پیلتن دیزهٔ دوربین
بپوشید رومیزره جنگ را
یکی تنگ بربست شبرنگ را
به پیش پدر شد پر از کیمیا
سخن گفت با او ز بهر نیا
چنین گفت مر گیو را کای پدر
بگفتم ترا من همه در به در
که گودرز را هوش کمتر شدهست
به آیین نبینی که دیگر شدهست
دلش پر نهیب است و پرخون جگر
ز تیمار و ز درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا کردهدید
بدان رزمگه جمله افگندهدید
نشان آنک ترکی بیامد دلیر
میان دلیران به کردار شیر
به پیش نیا رفت نیزه به دست
همی بر خروشید بر سان مست
چنان بد کز این لشکر نامدار
سواری نبود از در کارزار
که او را به نیزه برافراختی
چو بر بابزن مرغ بر ساختی
تو ای مهربان باب بسیارهوش
دو کتفم به درع سیاوش بپوش
نشاید جز از من که سازم نبرد
بدان تا برآرم ز مردیش گرد
بدو گفت گیو ای پسر هوش دار
به گفتار من سر به سر گوش دار
ترا گفته بودم که تندی مکن
ز گودرز بر بد مگردان سخن
که او کار دیدهست و داناترست
بدین لشکر نامور مهترست
سواران جنگی به پیش اندرند
که بر کینهگه پیل را بشکرند
نفرمود با او کسی را نبرد
جوانی مگر مر ترا خیره کرد؟
که گردن بدین سان برافراختی
بدین آرزو پیش من تاختی
نیم من بدین کار همداستان
مزن نیز پیشم چنین داستان
بدو گفت بیژن که گر کام من
نجویی نخواهی مگر نام من
شوم پیش سالار بستهکمر
زنم دست بر جنگ هومان به بر
وز آنجا بزد اسب و برگاشت روی
به نزدیک گودرز شد پوی پوی
ستایشکنان پیش او شد به درد
هم این داستان سر به سر یاد کرد
که ای پهلوان جهاندار شاه
شناسای هر کار و زیبای گاه
شگفتی همیبینم از تو یکی
وگر چند هستم به هوش اندکی
کز این رزمگه بوستان ساختی
دل از کین ترکان بپرداختی
شگفتیتر آنک از میان سپاه
یکی ترک بدبخت گمکرده راه
بیامد که یزدان نیکیکنش
همی بد سگالید با بد تنش
بیاوردش از پیش توران سپاه
بدان تا به دست تو گردد تباه
به دام آمده گرگ برگاشتی
ندانم کز این خود چه پنداشتی
تو دانی که گر خون او بیدرنگ
بریزند پیران نیاید به جنگ
مپندار کاو کینه بیش آورد
سپه را بر این دشت پیش آورد
من اینک به خون چنگ را شستهام
همان جنگ او را کمر بستهام
چو دستور باشد مرا پهلوان
شوم پیش او چون هژبر دمان
بفرماید اکنون سپهبد به گیو
مگر کان سلیح سیاووش نیو
دهد مر مرا خود و رومیزره
ز بند زره برگشاید گره
چو بشنید گودرز گفتار اوی
بدید آن دل و رای هشیار اوی
ز شادی بر او آفرین کرد سخت
که از تو مگرداد جاوید بخت
تو تا برنشستی به زین پلنگ
نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ
به هر کارزار اندر آیی دلیر
به هر جنگ پیروز باشی چو شیر
نگه کن که با او به آوردگاه
توانی شدن زان پس آورد خواه
که هومان یکی بدکنش ریمن است
به آورد و جنگ او چو آهرمن است
جوانی و ناگشته بر سر سپهر
نداری همی بر تن خویش مهر
بمان تا یکی رزم دیده هژبر
فرستم به جنگش به کردار ابر
بر او تیرباران کند چون تگرگ
به سر بر بدوزدش پولاد ترگ
بدو گفت بیژن که ای پهلوان
هنرمند باشد دلیر و جوان
مرا گر بدیدی به رزم فرود
ز سر باز باید کنون آزمود
به جنگ پشن بر نوشتم زمین
نبیند کسی پشت من روز کین
مرا زندگانی نه اندر خورست
گر از دیگرانم هنر کمترست
وگر بازداری مرا زین سخن
بدان روی کآهنگ هومان مکن
بنالم من از پهلوان پیش شاه
نخواهم کمر زان سپس نه کلاه
بخندید گودرز و زو شاد شد
به سان یکی سرو آزاد شد
بدو گفت نیک اختر و بخت گیو
که فرزند بیند همی چون تو نیو
تو تا چنگ را باز کردی به جنگ
فروماند از جنگ چنگ پلنگ
ترا دادم این رزم هومان کنون
مگر بخت نیکت بود رهنمون
گر این اهرمن را به دست تو هوش
برآید به فرمان یزدان بکوش
به نام جهاندار یزدان ما
به پیروزی شاه و گردان ما
بگویم کنون گیو را کان زره
که بیژن همیخواهد او را بده
گر ایدنک پیروز باشی بر اوی
ترا بیشتر نزد من آبروی
ز فرهاد و گیوت برآرم به جاه
به گنج و سپاه و به تخت و کلاه
بگفت این سخن با نبیره نیا
نبیره پر از بند و پر کیمیا
پیاده شد از اسب و روی زمین
ببوسید و بر باب کرد آفرین
بخواند آن زمان گیو را پهلوان
سخن گفت با او ز بهر جوان
وز آن خسروانی زره یاد کرد
کجا خواست بیژن ز بهر نبرد
چنین داد پاسخ پدر را پسر
که ای پهلوان جهان سر به سر
مرا هوش و جان و جهان این یکیست
به چشمم چنین جان او خوار نیست
بدو گفت گودرز کای مهربان
جز این برد باید به وی بر گمان
که هر چند بیژن جوانست و نو
به هر کار دارد خرد پیشرو
و دیگر که این جای کین جستن است
جهان را ز آهرمنان شستن است
به کین سیاوش به فرمان شاه
نشاید به پیوند کردن نگاه
و گر بارد از ابر پولاد تیغ
نشاید که داریم ما جان دریغ
نشاید شکستن دلش را به جنگ
بپوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان
بماند منش پست و تیره روان
چو پاسخ چنین یافت چاره نبود
یکی با پسر نیز بند آزمود
به گودرز گفت ای جهانپهلوان
به جایی که پیکار خیزد به جان
مرا خود شب و روز کارست پیش
چرا داد باید مرا جان خویش
نه فرزند باید نه گنج و سپاه
نه آزرم سالار و فرمان شاه
اگر جنگ جوید سلیحش کجاست؟
زره دارد از من چه بایدش خواست
چنین گفت پیش پدر رزمساز
که ما را به درع تو ناید نیاز
بر آنی که اندر جهان سر به سر
به درع تو جویند مردان هنر
چو درع سیاوش نباشد به جنگ
نجویند گردنکشان نام و ننگ
برانگیخت اسب از میان سپاه
که آید ز لشکر به آوردگاه
چو از پیش گودرز شد ناپدید
دل گیو ز اندوه او بردمید
پشیمان شد از درد دل خون گریست
نگر تا غم و مهر فرزند چیست
یکی بآسمان برفرازید سر
پر از خون دل از درد خسته جگر
به دادار گفت ار جهانداوری
یکی سوی این خستهدل بنگری
نسوزی تو از جان بیژن دلم
که ز آب مژه تا دل اندر گلم
به من باز بخشش تو ای کردگار
بگردان ز جانش بد روزگار
بیامد پراندیشه دل پهلوان
پر از خون دل از بهر رفته جوان
به دل گفت خیره بیازردمش
چرا خواسته پیش ناوردمش
گر او را ز هومان بد آید به سر
چه باید مرا درع و تیغ و کمر
بمانم پر از حسرت و درد و خشم
پر از آرزو دل پر از آب چشم
وز آنجا دمان هم به کردار گرد
به پیش پسر شد به جای نبرد
بدو گفت ما را چه داری به تنگ
همی تیزی آری به جای درنگ
سیه مار چندان دمد روز جنگ
که از ژرف دریا برآید نهنگ
درفشیدن ماه چندان بود
که خورشید تابنده پنهان بود
کنون سوی هومان شتابی همی
ز فرمان من سر بتابی همی
چنین برگزینی همی رای خویش
ندانی که چون آیدت کار پیش
بدو گفت بیژن که ای نیو باب
دل من ز کین سیاوش متاب
که هومان نه از روی وز آهن است
نه پیل ژیان و نه آهرمن است
یکی مرد جنگ است و من جنگجوی
از او برنتابم به بخت تو روی
نوشته مگر بر سرم دیگرست
زمانه به دست جهانداورست
اگر بودنی بود دل را به غم
سزد گر نداری نباشی دژم
چو بشنید گفتار پور دلیر
میان بستهٔ جنگ بر سان شیر
فرودآمد از دیزهٔ راهجوی
سپر داد و درع سیاوش بدوی
بدو گفت گر کارزارت هواست
چنین بر خرد کام تو پادشاست
بر این بارهٔ گامزن برنشین
که زیر تو اندر نوردد زمین
سلیحم همیدون به کار آیدت
چو با اهرمن کارزار آیدت
چو اسب پدر دید بر پای پیش
چو باد اندر آمد ز بالای خویش
بر آن بارهٔ خسروی برنشست
کمر بست و بگرفت گرزش به دست
یکی ترجمان را ز لشکر بجست
که گفتار ترکان بداند درست
بیامد به سان هژبر ژیان
به کین سیاووش بسته میان
چو بیژن به نزدیک هومان رسید
یکی آهنین کوه پوشیده دید
ز جوشن همه دشت روشن شده
یکی پیل در زیر جوشن شده
از آن پس بفرمود تا ترجمان
یکی بانگ برزد بر آن بدگمان
که گر جنگ جویی یکی بازگرد
که بیژن همی با تو جوید نبرد
همیگوید ای رزمدیده سوار
چه پویانی اسب اندر این مرغزار؟
کز افراسیاب اندر آیدت بد
ز توران زمین بر تو نفرین سزد
به کینه پیافگنده و بدخوی
ز ترکان گنهکارتر کس توی
عنان بازکش ز این تگاور هیون
کت اکنون ز کینه بجوشید خون
یکی برگزین جایگاه نبرد
به دشت و در و کوه با من بگرد
وگر در میان دو رویه سپاه
بگردی به لاف از پی نام و جاه
کجا دشمن و دوست بیند ترا
دل اکنون کجا برگزیند ترا
چو بشنید هومان بدو گفت زه
زره را به کینم تو بستی گره
ز یزدان سپاس و بدویم پناه
کت آورد پیشم بدین رزمگاه
به لشکر بر آن سان فرستمت باز
که گیو از تو ماند به گرم و گداز
سرت را ز تن دور مانم نه دیر
چنان کز تبارت فراوان دلیر
چه سودست کآمد به نزدیک شب
رو اکنون به زنهار تاریک شب
من اکنون یکی باز لشگر شوم
به شبگیر نزدیک مهتر شوم
وزآنجا دمان گردن افراخته
بیایم نبرد ترا ساخته
چنین پاسخ آورد بیژن که شو
پست باد و آهرمنت پیشرو
همه دشمنان سر به سر کشته باد
گر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیایی به آوردگاه
نبیند ترا نیز شاه و سپاه
سرت را چنان دور مانم ز پای
کزان پس به لشکر نیایدت رای
وزآن جایگه روی برگاشتند
به شب دشت پیکار بگذاشتند
به لشکرگه خویش بازآمدند
بر پهلوانان فراز آمدند
همه شب به خواب اندر آسیب شیب
ز پیکارشان دل شده ناشکیب
سپیده چو از کوه سر بردمید
شد آن دامن تیره شب ناپدید
بپوشید هومان سلیح نبرد
سخن پیش پیران همه یاد کرد
که من بیژن گیو را خواستم
همه شب همی جنگش آراستم
یکی ترجمان را ز لشکر بخواند
به گلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زود
بیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفت
که با جان پاکت خرد باد جفت
سپهدار هومان بیامد چو گرد
بدان تا ز بیژن بجوید نبرد
چو بشنید بیژن بیامد دمان
بسیچیده جنگ با ترجمان
به پشت شباهنگ بر بسته تنگ
چو جنگی پلنگی گرازان به جنگ
زره با گره بر بر پهلوی
درفشان سر از مغفر خسروی
به هومان چنین گفت کای بادسار
ببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ من
سرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گل
یکی داستان اندر آری به دل
که با آهوان گفت غرم ژیان
که گر دشت گردد همه پرنیان
ز دامی که پای من آزاد گشت
نپویم بر آن سوی آباد دشت
چنین داد پاسخ که امروز گیو
بماند جگر خسته بر پور نیو
به چنگ منی در به سان تذرو
که بازش برد بر سر شاخ سرو
خروشان و خون از دو دیده چکان
کشانش به چنگال و خونش مکان
بدو گفت بیژن که تا کی سخن
کجا خواهی آهنگ آورد کن
به کوه کنابد کنی کارزار
اگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دور
نه ایران گراید به یاری نه تور
برانگیختند اسب و برخاست گرد
به زه بر نهاده کمان نبرد
دو خونی برافراخته سر به ماه
چنان کینهور گشته از کین شاه
ز کوه کنابد برون تاختند
سران سوی هامون برافراختند
برفتند چندانک اندر زمی
ندیدند جایی پی آدمی
نه بر آسمان کرگسان را گذر
نه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرس
به پیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجمان
نباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریار
بگویند از این گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چون
چه زاری رسید اندر این دشت خون
بگفتند و ز اسبان فرود آمدند
به بند زره بر کمر برزدند
بر اسبان جنگی سواران جنگ
یکی برکشیدند چون سنگ تنگ
چو بر بادپایان ببستند زین
پر از خشم گردان و دل پر ز کین
کمانها چو بایست برخاستند
به میدان تنگ اندرون تاختند
چپ و راست گردان و پیچان عنان
همان نیزه و آب داده سنان
زرهشان در آورد شد لخت لخت
نگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده باز
به آب و به آسایش آمد نیاز
پس آسوده گشتند و دم برزدند
بر آن آتش تیز نم برزدند
سپر برگرفتند و شمشیر تیز
برآمد خروشیدن رستخیز
چو برق درفشان که از تیره میغ
همی آتش افروخت از هر دو تیغ
ز آهن بدان آهن آبدار
نیامد به زخم اندرون تابدار
به کردار آتش پرندآوران
فرو ریخت از دست کنداوران
نبد دسترسشان به خون ریختن
نشد سیر دلشان ز آویختن
عمود از پس تیغ برداشتند
از اندازه پیکار بگذاشتند
از آن پس بر آن بر نهادند کار
که زور آزمایند در کارزار
بدین گونه جستند ننگ و نبرد
که از پشت زین اندر آرند مرد
کمربند گیرد کرا زور بیش
رباید ز اسب افگند خوار پیش
ز نیروی گردان دوال رکیب
گسست اندر آوردگاه از نهیب
همیدون نگشتند ز اسبان جدا
نبودند بر یکدگر پادشا
پس از اسب هر دو فرود آمدند
ز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته به دست اسپشان ترجمان
دو جنگی به کردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستند
به کشتی گرفتن بیاراستند
ز شبگیر تا سایه گسترد شید
دو خونی از این سان به بیم و امید
همی رزم جستند یک با دگر
یکی را ز کینه نه برگشت سر
دهن خشک و غرقه شده تن در آب
از آن رنج و تابیدن آفتاب
وز آن پس به دستوری یکدگر
برفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن به درد
ز دادار نیکی دهش یاد کرد
تن از درد لرزان چو از باد بید
دل از جان شیرین شده ناامید
به یزدان چنین گفت کای کردگار
تو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ ما
بر این کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرا
نگه دار بیدار هوش مرا
جگر خسته هومان بیامد چو زاغ
سیه گشت از درد رخ چون چراغ
بدان خستگی باز جنگ آمدند
گرازان به سان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بر آن آن بر این
گه این را بسودی گه آن را زمین
ز بیژن فزون بود هومان به زور
هنر عیب گردد چو برگشت هور
ز هر گونه زور آزمودند و بند
فراز آمد آن بند چرخ بلند
بزد دست بیژن به سان پلنگ
ز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش به چپ گردن و راست ران
خم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پست
سوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدا
فگندش به سان یکی اژدها
بغلتید هومان به خاک اندرون
همه دشت شد سر به سر جوی خون
نگه کرد بیژن بدان پیلتن
فگنده چو سرو سهی بر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت از اوی
سوی کردگار جهان کرد روی
که ای برتر از جایگاه و زمان
ز جان سخنگوی و روشنروان
توی تو که جز تو جهاندار نیست
خرد را بدین کار پیکار نیست
مرا ز این هنر سر به سر بهره نیست
که با پیل کین جستنم زهره نیست
به کین سیاوش بریدمش سر
به هفتاد خون برادر پدر
روانش روان ورا بنده باد
به چنگال شیران تنش کنده باد
سرش را به فتراک شبرنگ بست
تنش را به خاک اندر افگند پست
گشاده سلیح و گسسته کمر
تنش جای دیگر دگر جای سر
زمانه سراسر فریب است و بس
به سختی نباشدت فریادرس
جهان را نمایش چو کردار نیست
سپردن بدو دل سزاوار نیست
بترسید از او یار هومان چو دید
که بر مهتر او چنان بد رسید
چو شد کار هومان ویسه تباه
دوان ترجمانان هر دو سپاه
ستایشکنان پیش بیژن شدند
چو پیش بت چین برهمن شدند
بدو گفت بیژن مترس از گزند
که پیمان همان است و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پوی
ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
بشد ترجمان بیژن آمد دمان
به کوه کنابد به زه بر کمان
چو بیژن نگه کرد ز آن رزمگاه
نبودش گذر جز به توران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشان
که یابند ز آن کار یکسر نشان
به جنگ اندر آیند بر سان کوه
بسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سر
به خفتان هومان بپوشید بر
بر آن چرمهٔ پیلپیکر نشست
درفش سر نامداران به دست
برفت و بر آن دشت کرد آفرین
بر آن بخت بیدار و فرخ زمین
چو آن دیدهبانان لشکر ز دور
درفش و نشان سپهدار تور
بدیدند ز آن دیده برخاستند
به شادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زود
به نزدیک پیران به کردار دود
که هومان به پیروزی شهریار
دوان آمد از مرکز کارزار
درفش سپهدار ایران نگون
تنش غرقه مانده به خاک اندرون
همه لشکرش برگرفته خروش
به هومان نهاده سپهدار گوش
چو بیژن میان دو رویه سپاه
رسید اندر آن سایهٔ تاج و گاه
به توران رسید آن زمان ترجمان
بگفت آنچ دید از بد بدگمان
هم آنگه به پیران رسید آگهی
که شد تیره آن فر شاهنشهی
سبک بیژن اندر میان سپاه
نگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیدهبانان ایران سپاه
نگون یافتند آن درفش سیاه
سوی پهلوان روی برگاشتند
وز آن دیده گه نعره برداشتند
وز آنجا هیونی به سان نوند
طلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن به پیروزی آمد چو شیر
درفش سیه را سر آورده زیر
چو دیوانگان گیو گشته نوان
به هر سو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست ز آن نیوپور
همی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی
دمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش به روی گرامی رسید
ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سر
همی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش به بر باز فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را
وز آنجا دمان سوی سالار شاه
ستایش کنان برگرفتند راه
چو دیدند مر پهلوان را ز دور
نبیره فرود آمد از اسب تور
پر از خون سلیح و پر از خاک سر
سر گرد هومان به فتراک بر
به پیش نیا رفت بیژن چو دود
همی یاد کرد آن کجا رفته بود
سلیح و سر و اسب هومان گرد
به پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوان
که گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس به دادار بر
بر آن اختر و بخت بیدار بر
به گنجور فرمود پس پهلوان
که تاج آر با جامهٔ خسروان
گهربافته پیکر و بوم زر
درفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگام
پریروی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیر
کسی ناورید اژدهایی به زیر
گشادی سپه را بدین جنگ دست
دل شاه ترکان به هم بر شکست
همه لشکر شاه ایران چو شیر
دمان و دنان بادپایان به زیر
وز اندوه پیران برآورد خشم
دل از درد خسته پر از آب چشم
به نستیهن آنگه فرستاد کس
که ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ
به کین برادر نسازی درنگ
به ایرانیان بر شبیخون کنی
زمین را به خون رود جیحون کنی
ببر ده هزار آزموده سوار
کمر بسته بر کینه و کارزار
مگر کین هومان تو بازآوری
سر دشمنان را به گاز آوری
چو رفتی به نزدیک لشکر فراز
سپه را یکی سوی هومان بساز
بدو گفت نستیهن ایدون کنم
که از خون زمین رود جیحون کنم
دو بهره چو از تیره شب درگذشت
ز جوش سواران بجوشید دشت
گرفتند ترکان همه تاختن
بدان تاختن گردن افراختن
چو نستیهن آن لشکر کینهخواه
بیاورد نزدیک ایران سپاه
سپیدهدمان تا بدانجا رسید
چو از دیده گه دیدهبانش بدید
چو کارآگهان آگهی یافتند
سبک سوی گودرز بشتافتند
که آمد سپاهی چو کوه روان
که گویی ندارند گویا زبان
بر آن سان که رسم شبیخون بود
سپهدار داند که آن چون بود
به لشکر بفرمود پس پهلوان
که بیدار باشید و روشنروان
بخواند آن زمان بیژن گیو را
ابا تیغزن لشکر نیو را
بدو گفت نیک اختر و کام تو
شکسته دل دشمن از نام تو
ببر هرک باید ز گردان من
از این نامداران و مردان من
پذیره شو این تاختن را چو شیر
سپاه اندر آور به مردی به زیر
گزین کرد بیژن ز لشکر سوار
دلیران و پرخاشجویان هزار
رسیدند پس یک به دیگر فراز
دو لشکر پر از کینه و رزمساز
همه گُرزها برکشیدند پاک
یکی ابر بست از بر تیره خاک
فرود آمد از کوه ابر سیاه
بپوشید دیدار توران سپاه
سپهدار چون گرد تیره بدید
کزو لشکر ترک شد ناپدید
کمانها بفرمود کردن به زه
برآمد خروش از مهان و ز که
چو بیژن به نستیهن اندر رسید
درفش سر ویسگان را بدید
هوا سر به سر گشته زنگارگون
زمین شد به کردار دریای خون
ز ترکان دو بهره فتاده نگون
به زیر پی اسب غرقه به خون
یکی تیر بر اسب نستیهنا
رسید از گشاد و بر بیژنا
ز درد اندر آمد تگاور به روی
رسید اندر او بیژن جنگجوی
عمودی بزد بر سر ترگدار
تهی ماند از او مغز و برگشت کار
چنین گفت بیژن به ایرانیان
که هر کو ببندد کمر بر میان
بجز گُرز و شمشیر گیرد به دست
کمان بر سرش بر کنم پاک پست
که ترکان به دیدن پری چهرهاند
به جنگ از هنر پاک بیبهرهاند
دلیری گرفتند کنداوران
کشیدند لشکر پرندآوران
چو پیلان همه دشت بر یکدگر
فگنده ز تنها جدا مانده سر
از آن رزمگه تا به توران سپاه
دمان از پس اندر گرفتند راه
چو پیران ندید آن زمان با سپاه
برادر بدو گشت گیتی سیاه
به کارآگهان گفت ز این رزمگاه
هیونی بتازد به آوردگاه
که آرد نشانی ز نستیهنم
وگرنه دو دیده ز سر برکنم
هیونی برون تاختند آن زمان
برفت و بدید و بیامد دمان
که نستیهن آنک بدان رزمگاه
ابا نامداران توران سپاه
بریده سرافگنده بر سان پیل
تن از گُرز خسته به کردار نیل
چو بشنید پیران برآمد به جوش
نماند آن زمان با سپهدار هوش
همی کند موی و همی ریخت آب
از او دور شد خورد و آرام و خواب
بزد دست و بدرید رومی قبای
برآمد خروشیدن های های
همی گفت کای کردگار جهان
همانا که با تو بدستم نهان
که بگسست از بازوان زور من
چنین تیره شد اختر و هور من
دریغ آن هژبر افگن گردگیر
جوان دلاور سوار هژیر
گرامی برادر جهانبان من
سر ویسگان گرد هومان من
چو نستیهن آن شیر شرزه به جنگ
که روباه بودی به جنگش پلنگ
کرا یابم اکنون بدین رزمگاه
به جنگ اندر آورد باید سپاه
بزد نای رویین و بربست کوس
هوا نیلگون شد زمین آبنوس
ز کوه کنابد برون شد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سپهدار ایران بزد کرنای
سپاه اندر آورد و بگرفت جای
میان سپه کاویانی درفش
به پیش اندرون تیغهای بنفش
همه نامداران پرخاشخر
ابا نیزه و گُرزهٔ گاوسر
سپیدهدمان اندر آمد سپاه
به پیکار تا گشت گیتی سیاه
برفتند زان پس به بنگاه خویش
به خیمه شد این، آن به خرگاه خویش
سپهدار ایران به زیبد رسید
از اندیشه کردن دلش بردمید
همی گفت کامروز رزمی گران
بکردیم و کشتیم از ایشان سران
گمانی برم زانک پیران کنون
دواند سوی شاه ترکان هیون
وز او یار خواهد به جنگ سپاه
رسانم کنون آگهی من به شاه
نویسندهٔ نامه را خواند و گفت
برآورد خواهم نهان از نهفت
اگر برگشایی تو لب را ز بند
زبان آورد بر سرت بر گزند
یکی نامه فرمود نزدیک شاه
به آگاه کردن ز کار سپاه
به خسرو نمود آن کجا رفته بود
سخن هرچ پیران بدو گفته بود
فرستادن گیو و پیوند و مهر
نمودن بدو کار گردان سپهر
ز پاسخ که دادند مر گیو را
بزرگان و فرزانهٔ نیو را
وز آن لشکری کز پسش چون پلنگ
بیاورد سوی کنابد به جنگ
از آن پس کجا رزمگه ساختند
وز آن رزم دل را بپرداختند
ز هومان و نستیهن جنگجوی
سراسر همه یاد کرد اندر اوی
ز کردار بیژن که روز نبرد
بدان گرزداران توران چه کرد
سخن سر به سر چون همه گفته بود
ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود
بپردخت زان پس به افراسیاب
که با لشکر آمد به نزدیک آب
گر او از لب رود جیحون سپاه
به ایران گذارد سپه را به راه
تو دانی که با او نداریم پای
ایا فرخجسته جهان کدخدای
مگر خسرو آید به پشت سپاه
به سر بر نهد بندگان را کلاه
ور ایدونک پیران کند دست پیش
بخواهد سپه یاور از شاه خویش
به خسرو رسد زان سپس آگهی
ک با او چه سازد به بختت رهی
و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
ز کردار ایشان به کهتر خبر
رساند مگر شاه پیروزگر
چو نامه به مهر اندر آورد و بند
بفرمود تا بر ستور نوند
نشستنگه خسروی ساختند
فراوان تگاور برون تاختند
بفرمود تا رفت پیشش هجیر
جوانی به کردار هشیار و پیر
بگفت آن سخن سر به سر پهلوان
به پیش هشیوار پور جوان
بدو گفت کای پور هشیاردل
یکی تیز گردان بدین کار دل
اگر مر تو را نزد من دستگاه
همی جست باید کنونست گاه
چو بستانی این نامه هم در زمان
برو هم به کردار باد دمان
شب و روز ماسای و سر بر مخار
ببر نامهٔ من بر شهریار
به پدرود کردن گرفتش به بر
برون آمد از پیش فرخ پدر
ز لشکر دو تن را بر خویش خواند
سبکشان به اسب تگاور نشاند
برون شد ز پردهسرای پدر
به هر منزلی بر هیونی دگر
خور و خواب و آرامشان بر ستور
چه تاریکی شب چه تابنده هور
بر آن گونه پویان به راه آمدند
به یک هفته نزدیک شاه آمدند
چو از راه ایران بیامد سوار
کس آمد بر خسرو نامدار
پذیره فرستاد شماخ را
چه مایه دلیران گستاخ را
بپرسید چون دید روی هجیر
که ای پهلوانزادهٔ شیرگیر
درودست باری که بس ناگهان
رسیدی به نزدیک شاه جهان
بفرمود تا پرده برداشتند
به اسبش ز درگاه بگذاشتند
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی
نگه کرد پیشش بمالید روی
بپرسید بسیار و بنشاندش
هزاران هجیر آفرین خواندش
ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه
به سر بر نهادش چو رخشنده ماه
ز گودرز وز مهتران سپاه
ز هر یک یکایک بپرسید شاه
درود بزرگان به خسرو بداد
همه کار لشکر بر او کرد یاد
بدو داد پس نامهٔ پهلوان
جوان خردمند روشنروان
نویسنده را پیش بنشاندند
بفرمود تا نامه برخواندند
چو برخواند نامه به خسرو دبیر
ز یاقوت رخشان دهان هجیر
بیاگند وز آن پس به گنجور گفت
که دینار و دیبا بیار از نهفت
بیاورد بدره چو فرمان شنید
همی ریخت تا شد سرش ناپدید
بیاورد پس جامه زرنگار
چنان چون بود از در شهریار
همیدون ببردند پیش هجیر
ابا زین زرین ده اسب هژیر
به یارانش بر خلعت افگند نیز
درم داد و دینار و هرگونه چیز
از آن پس چو از جای برخاستند
نشستنگه می بیاراستند
هجیر و بزرگان خسروپرست
گرفتند یکسر همه می به دست
نشستند یک روز و یک شب به هم
همی رای زد خسرو از بیش و کم
به شبگیر خسرو سر و تن بشست
به پیش جهانداور آمد نخست
بپوشید نو جامهٔ بندگی
دو دیده چو ابری به بارندگی
دوتایی شده پشت و بنهاد سر
همی آفرین خواند بر دادگر
از او خواست پیروزی و فرهی
بدو جست دیهیم و تخت مهی
به یزدان بنالید ز افراسیاب
به درد از دو دیده فرو ریخت آب
وز آنجا بیامد چو سرو سهی
نشست از بر گاه شاههنشهی
دبیر خردمند را پیش خواند
سخنهای بایسته با او براند
چو آن نامه را زود پاسخ نوشت
پدید آورید اندر او خوب و زشت
نخست آفرین کرد بر کردگار
کز او دید نیک و بد روزگار
دگر آفرین کرد بر پهلوان
که جاوید بادی و روشنروان
خجسته سپهدار بسیار هوش
همه رای و دانش همه جنگ و جوش
خداوند گوپال و تیغ بنفش
فروزندهٔ کاویانی درفش
سپاس از جهاندار یزدان ما
که پیروز بودند گردان ما
از اختر ترا روشنایی نمود
ز دشمن برآورد ناگاه دود
نخست آنک گفتی که مر گیو را
بزرگان فرزانه و نیو را
به نزدیک پیران فرستادهام
چه مایه ورا پندها دادهام
نپذرفت از آن پس خود او پند من
نجست اندر این کار پیوند من
سپهبد یکی داستان زد بر این
چو دستور پیشین برآورد کین
که هر مهتری کو روان کاستست
ز نیکی به بخت بد آراستست
مرا زان سخن پیش بود آگهی
که پیران دل از کین نخواهد تهی
ولیکن از آن خوب کردار او
نجستم همی ژرف پیکار او
کنون آشکارا نمود این سپهر
که پیران به توران گراید به مهر
کنون چون نبیند جز افراسیاب
دلش را تو از مهر او برمتاب
گر او بر خرد برگزیند هوا
به کوشش نروید ز خارا گیا
تو با دشمن ار خوب گویی رواست
از آزادگان خوب گفتن سزاست
و دیگر ز پیکار جنگآوران
کجا یاد کردی به گرز گران
ز نیکاختر و گردش هور و ماه
ز کوشش نمودن بر آن رزمگاه
مرا این درست است کز کارکرد
تو پیروز باشی به روز نبرد
نبیره کجا چون تو دارد نیا
به جنگ اندرون باشدش کیمیا
ز شیران چه زاید مگر نره شیر
چنان چون بود نامدار و دلیر
به بیداد بر نیست این کار تو
بسنده است یزدان نگهدار تو
تو زور و دلیری ز یزدان شناس
از او دار تا زنده باشی سپاس
سه دیگر که گفتی که افراسیاب
سپه را همی بگذارند ز آب
ز پیران فرستاده شد نزد اوی
سپاهش به ایران نهادست روی
همان است یکسر که گفتی سخن
کنون باز پاسخ فگندیم بن
بدان ای پر اندیشه سالار من
به هر کار شایستهٔ کار من
که او بر لب رود جیحون درنگ
نه زان کرد کآید بر ما به جنگ
که خاقان بر او لشکر آرد ز چین
فراز آمدش از دو رویه کمین
و دیگر که از لشکران گران
پراگنده بر گرد توران سران
بدو دشمن آمد ز هر سو پدید
از آن بر لب رود جیحون کشید
به پنجم سخن که آگهی خواستی
به مهر گوان دل بیاراستی
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
بدان ای سپهدار و آگاه باش
به هر کار با بخت همراه باش
کزان سو که شد رستم شیرمرد
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وز آن سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
به رزم اندرون شیده برگشت از اوی
سوی شهر گرگان نهادست روی
وز آن سو که لهراسب شد با سپاه
همه مهتران برگشادند راه
الانان و غز گشت پرداخته
شد آن پادشاهی همه ساخته
گر افراسیاب اندر آید به راه
ز جیحون بدین سو گذارد سپاه
بگیرند گردان پس پشت اوی
نماند به جز باد در مشت اوی
تو بشناس کو شهر آباد خویش
بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش
به گفتار پیران نماند بجای
به دشمن سپارد نهد پیش پای
نجنباند او داستان را دو لب
که ناید خبر زو به من روز و شب
بدان روز هرگز مبادا درود
که او بگذراند سپه را ز رود
به ما برکند پیشدستی به جنگ
نبیند کس این روز تاریک و تنگ
بفرمایم اکنون که بر پیل کوس
ببندد دمنده سپهدار طوس
دهستان و گرگان و آن بوم و بر
بگیرد برآرد به خورشید سر
من اندر پی طوس با پیل و گاه
به یاری بیایم به پشت سپاه
تو از جنگ پیران مبرتاب روی
سپه را بیارای و زو کینهجوی
چو هومان و نستیهن از پشت اوی
جدا ماند شد باد در مشت اوی
گر از نامداران ایران نبرد
بخواهد بفرما وز آن برمگرد
چو پیران نبرد تو جوید دلیر
مکن بددلی پیش او شو چو شیر
به پیکار مندیش ز افراسیاب
به جای آر دل روی از او برمتاب
چو آید به جنگ اندرون جنگجوی
نباید که برتابی از جنگ روی
بر ایشان تو پیروز باشی بجنگ
نگر دل نداری بدین کار تنگ
چنین دارم اومید از کردگار
که پیروز باشی تو در کارزار
همیدون گمانم که چون من ز راه
به پشت سپاه اندر آرم سپاه
بر ایشان شما رانده باشید کام
به خورشید تابان برآورده نام
ز کاوس وز طوس نزد سپاه
درود فراوان فرستاد شاه
بر آن نامه بنهاد خسرو نگین
فرستاده را داد و کرد آفرین
چو از پیش خسرو برون شد هجیر
سپهبد همی رای زد با وزیر
ز بس مهربانی که بد بر سپاه
سراسر همه رزم بد رای شاه
همی گفت اگر لشکر افراسیاب
بجنباند از جای و بگذارد آب
سپاه مرا بگسلاند ز جای
مرا رفت باید همینست رای
همانگه شه نوذران را بخواند
بفرمود تا تیز لشکر براند
به سوی دهستان سپه برکشید
همه دشت خوارزم لشکر کشید
نگهبان لشکر بود روز جنگ
به جنگ اندر آید به سان پلنگ
تبیره برآمد ز درگاه طوس
خروشیدن نای رویین و کوس
سپاه و سپهبد برفتن گرفت
زمین سم اسبان نهفتن گرفت
تو گفتی که خورشید تابان به جای
بماند از نهیب سواران به پای
دو هفته همی رفت ز آن سان سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
پراگنده بر گرد کشور خبر
ز جنبیدن شاه پیروزگر
چو طوس از در شاه ایران برفت
سبک شاه رفتن بسیچید تفت
ابا ده هزار از گزیده سران
همه نامداران و کنداوران
به نزدیک گودرز بنهاد روی
ابا نامداران پرخاشجوی
ابا پیل و با کوس و با فرهی
ابا تخت و با تاج شاهنشهی
هجیر آمد از پیش خسرو دمان
گرازان و خندان و دل شادمان
ابا خلعت و خوبی و خرمی
تو گفتی همی برنوردد زمی
چو آمد به نزدیک پردهسرای
برآمد خروشیدن کرنای
پذیره شدندش سران سر به سر
زمین پر ز آهن هوا پر ز زر
چو خیزد به چرخ اندرون داوری
ز ماه و ز ناهید وز مشتری
بیاراست لشکر چو چشم خروس
ابا زنگ زرین و پیلان و کوس
چو آمد بر نامور پهلوان
بگفت آنچ دید از شه خسروان
نوازیدن شاه و پیوند اوی
همی گفت از رادی و پند اوی
که چون بر سپه گستریده است مهر
چگونه ز پیغام بگشاد چهر
پس آن نامهٔ شهریار جهان
به گودرز داد و درود مهان
نوازیدن شاه بشنید ازوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی
چو بگشاد مهرش به خواننده داد
سخنها بر او کرد خواننده یاد
سپهدار بر شاه کرد آفرین
به فرمان ببوسید روی زمین
ببود آن شب و رای زد با پسر
به شبگیر بنشست و بگشاد در
همه نامداران لشگر پگاه
برفتند بر سر نهاده کلاه
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر
بیاورد و بنهاد پیش دبیر
دبیر آن زمان پند و فرمان شاه
ز نامه همی خواند پیش سپاه
سپهدار روزیدهان را بخواند
بدیوان دینار دادن نشاند
ز اسبان گله هرچ بودش به کوه
به لشکرگه آورد یکسر گروه
در گنج دینار و تیغ و کمر
همان مایهور جوشن و خود زر
به روزیدهان داد یکسر کلید
چو آمد گه نام جستن پدید
برافشاند بر لشکر آن خواسته
سوار و پیاده شد آراسته
یکی لشکری گشن بر سان کوه
زمین از پی بادپایان ستوه
دل شیر غران از ایشان به بیم
همه غرقه در آهن و زر و سیم
بفرمودشان جنگ را ساختن
دل و گوش دادن به کین آختن
برفتند پیش سپهبد گروه
بر انبوه لشکر به کردار کوه
بر ایشان نگه کرد سالار مرد
زمین تیره دید آسمان لاژورد
چنین گفت کز گاه رزم پشین
نیاراست کس رزمگاهی چنین
به اسب و سلیح و به سیم و به زر
به پیلان جنگی و شیران نر
اگر یار باشد جهانآفرین
نپیچیم از ایدر عنان تا به چین
چو بنشست فرزانگان را بخواند
ابا نامداران به رامش نشاند
همی خورد شادیکنان دل به جای
همی با یلان جنگ را کرد رای
به پیران رسید آگهی ز این سخن
که سالار ایران چه افگند بن
از آن آگهی شد دلش پرنهیب
سوی چاره برگشت و بند و فریب
ز دستور فرخنده رای آنگهی
بجست اندر آن کینه جستن رهی
یکی نامه فرمود پس تا دبیر
نویسد سوی پهلوان دلپذیر
سر نامه کرد آفرین بزرگ
به یزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کز کردگار جهان
بخواهم همی آشکار و نهان
مگر کز میان دو رویه سپاه
جهاندار بردارد این کینهگاه
اگر تو که گودرزی آن خواستی
که گیتی به کینه بیاراستی
برآمد از این کینه گه کام تو
چه گویی چه باشد سرانجام تو
نگه کن که چندان دلیران من
ز خویشان نزدیک و شیران من
تن بی سرانشان فگندی به خاک
ز یزدان نداری همی شرم و باک
ز مهر و خرد روی برتافتی
کنون آنچ جستی همه یافتی
گه آمد که گردی از این کینه سیر
به خون ریختن چند باشی دلیر
نگه کن کز ایران و توران سوار
چه مایه تبه شد بدین کارزار
به کین جستن مردهای ناپدید
سر زندگان چند باید برید
گه آمد که بخشایش آید ترا
ز کین جستن آسایش آید ترا
اگر بازیابی شده روزگار
به گیتی درون تخم کینه مکار
روانت مرنجان و مگذار تن
ز خون ریختن بازکش خویشتن
پس از مرگ نفرین بود بر کسی
کز او نام زشتی بماند بسی
نباید که زشتی بماندت نام
وگر تو بدان سر شوی شادکام
هر آنگه که موی سیه شد سپید
ببودن نماند فراوان امید
بترسم که گر بار دیگر سپاه
به جنگ اندر آید بدین رزمگاه
نبینی ز هر دو سپه کس بپای
برفته روان تن بمانده به جای
از آن پس که داند که پیروز کیست
نگونبخت گر گیتی افروز کیست
ور ایدونک پیکار و خون ریختن
بدین رزمگه با من آویختن
کزین سان همی جنگ شیران کنی
همی از پی شهر ایران کنی
بگو تا من اکنون هم اندر شتاب
نوندی فرستم به افراسیاب
بدان تا بفرمایدم تا زمین
ببخشیم و پس درنوردیم کین
چنانچون به گاه منوچهر شاه
به بخشش همی داشت گیتی نگاه
هر آن شهر کز مرز ایران نهی
بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی
وز آباد و ویران و هر بوم و بر
که فرمود کیخسرو دادگر
از ایران به کوه اندر آید نخست
در غرچگان از بر بوم بست
دگر طالقان شهر تا فاریاب
همیدون در بلخ تا اندر آب
دگر پنجهیر و در بامیان
سر مرز ایران و جای کیان
دگر گوزگانان فرخنده جای
نهادست نامش جهان کدخدای
دگر مولیان تا در بدخشان
همینست از این پادشاهی نشان
فروتر دگر دشت آموی و زم
که با شهر ختلان براید برم
چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد
بخارا و شهری که هستش بگرد
همیدون برو تا در سغد نیز
نجوید کس آن پادشاهی بنیز
وز آن سو که شد رستم گرد سوز
سپارم بدو کشور نیمروز
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه
سوی باختر برگشاییم راه
بپردازم این تا در هندوان
نداریم تاریک از این پس روان
ز کشمیر وز کابل و قندهار
شما را بود آن همه ز این شمار
وز آن سو که لهراسب شد جنگجوی
الانان و غر در سپارم بدوی
از این مرز پیوسته تا کوه قاف
به خسرو سپاریم بیجنگ و لاف
وز آن سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین
وز آن پس که این کرده باشم همه
ز هر سو بر خویش خوانم رمه
به سوگند پیمان کنم پیش تو
کز این پس نباشم بداندیش تو
بدانی که ما راستی خواستیم
به مهر و وفا دل بیاراستیم
سوی شاه ترکان فرستم خبر
که ما را ز کینه بپیچید سر
همیدون تو نزدیک خسرو به مهر
یکی نامه بنویس و بنمای چهر
چنین از ره مهر و پیکار من
ز خون ریختن با تو گفتار من
چو پیمان همه کرده باشیم راست
ز من خواسته هرچ خسرو بخواست
فرستم همه سر به سر نزد شاه
در کین ببندد مگر بر سپاه
از آن پس که این کرده باشیم نیز
گروگان فرستاده و داده چیز
بپیوندم این مهر و آیین و دین
بدوزم به دست وفا چشم کین
که بشکست هنگام شاه بزرگ
ز بد گوهر تور و سلم سترگ
فریدون که از درد سرگشته شد
کجا ایرج نامور کشته شد
ز من هرچ باید به نیکی بخواه
از آن پس بر این نامه کن نزد شاه
نباید کز این خوب گفتار من
به سستی گمانی برند انجمن
که من جز به مهر این نگویم همی
سرانجام نیکی بجویم همی
مرا گنج و مردان از آن تو بیش
به مردانگی نام از آن تو پیش
ولیکن بدین کینه انگیختن
به بیداد هر جای خون ریختن
بسوزد همی بر سپه بر دلم
بکوشم که کین از میان بگسلم
سه دیگر که از کردگار جهان
بترسم همی آشکار و نهان
که نپسندد از ما بدی دادگر
گزافه نبردارد این شور و شر
اگر سر بپیچی ز گفتار من
نجویی همه ژرف کردار من
گنهکار دانی مرا بیگناه
نخواهی به گفتار کردن نگاه
کجا داد و بیداد نزدت یکیست
جز از کینه گستردنت رای نیست
گزین کن ز گردان ایران سران
کسی کو گراید به گرز گران
همیدون من از لشکر خویش مرد
گزینم چو باید ز بهر نبرد
همه یک به دیگر فراز آوریم
سران را ز سر سوی گاز آوریم
همیدون من و تو به آوردگاه
بگردیم یک با دگر کینهخواه
مگر بیگناهان ز خون ریختن
به آسایش آیند ز آویختن
کسی کش گنهکار داری همی
وز او بر دل آزار داری همی
به پیش تو آرم به روز نبرد
ببایدت پیمان یکی نیز کرد
که بر ما تو گر دست یابی به خون
شود بخت گردان ترکان نگون
نیازاری از بن سپاه مرا
نسوزی بر و بوم و گاه مرا
گذرشان دهی تا به توران شوند
کمین را نسازی بر ایشان کمند
وگر من شوم بر تو پیروزگر
دهد مر مرا اختر نیک بر
نسازم به ایرانیان بر کمین
نگیریم خشم و نجوییم کین
سوی شهر ایران دهم راهشان
گذارم یکایک سوی شاهشان
از ایشان نگردد یکی کاسته
شوند ایمن از جان وز خواسته
ور ایدونک زین سان نجویی نبرد
دگرگونه خواهی همی کار کرد
به انبوه جویی همی کارزار
سپه را سراسر به جنگ اند آر
هر آن خون که آید به کین ریخته
تو باشی بدان گیتی آویخته
ببست از بر نامه بر بند را
بخواند آن گرانمایه فرزند را
پسر بد مر او را سر انجمن
یکی نام رویین و رویینه تن
بدو گفت نزدیک گودرز شو
سخن گوی هشیار و پاسخ شنو
چو رویین برفت از در نامور
فرستاده با ده سوار دگر
بیامد خردمند روشنروان
دمان تا سراپردهٔ پهلوان
چو رویین پیران به درگه رسید
سوی پهلوان سپه کس دوید
فرستاده را خواند پس پهلوان
دمان از پس پرده آمد جوان
بیامد چو گودرز را دید دست
به کش کرد و سر پیش بنهاد پست
سپهدار بر جست و او را چو دود
به آغوش تنگ اندر آورد زود
ز پیران بپرسید وز لشکرش
ز گردان وز شاه وز کشورش
خردمند رویین پس آن نامه پیش
بیاورد و بگزارد پیغام خویش
دبیر آمد و نامه برخواند زود
به گودرز گفت آنچ در نامه بود
چو نامه به گودرز برخواندند
همه نامداران فرو ماندند
ز بس چربگفتار وز پند خوب
نمودن بدو راه و پیوند خوب
خردمند پیران که در نامه یاد
چه آورد وز پند نیکو چه داد
به رویین چنین گفت پس پهلوان
کهای پور سالار و فرخ جوان
تو مهمان ما بود باید نخست
پس این پاسخ نامه بایدت جست
سراپردهٔ نو بپرداختند
نشستنگه خسروی ساختند
به دیبای رومی بیاراستند
خورش ها و رامشگران خواستند
پراندیشه گشته دل پهلوان
نبشته ابا رایزن موبدان
همی پاسخ نامه آراستند
سخن هرچ نیکوتر آن خواستند
به یک هفته گودرز با رود و می
همی نامه را پاسخ افگند پی
ز بالا چو خورشید گیتی فروز
بگشتی سپهبد گه نیمروز
می و رود و مجلس بیاراستی
فرستاده را پیش خود خواستی
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
نویسنده را خواند سالار شاه
بفرمود تا نامه پاسخ نوشت
درختی به نوی به کینه بکشت
سر نامه کرد آفرین از نخست
دگر پاسخ آورد یکسر درست
که بر خواندم نامه را سر به سر
شنیدیم گفتار تو در به در
رسانید رویین بر ما پیام
یکایک همه هرچ بردی تو نام
ولیکن شگفت آمدم کار تو
همی ز این چنین چرب گفتار تو
دلت با زبان هیچ همسایه نیست
روان ترا از خرد مایه نیست
به هرجای چربی به کار آوری
چنین تو سخن پرنگار آوری
کسی را که از بن نباشد خرد
گمان بر تو بر مهربانی برد
چو شوره زمینی که از دور آب
نماید چو تابد بر او آفتاب
ولیکن نه گاه فریبست و بند
که هنگام گرزست و تیغ و کمند
مرا با تو جز کین و پیکار نیست
گه پاسخ و روز گفتار نیست
نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر
نه جای فریبست و پیوند و مهر
کرا داد خواهد جهاندار زور
کرا بردهد بخت پیروز هور
ولیکن بدین گفته پاسخ شنو
خرد یاد کن بخت را پیشرو
نخست آنک گفتی که از مهر نیز
ز یزدان وز گردش رستخیز
نخواهم که آید مرا پیش جنگ
دلم گشت از این کار بیداد تنگ
دلت با زبان آشنایی نداشت
بدان گه که این گفته بر دل گماشت
اگر داد بودی به دلت اندرون
ترا پیشدستی نبودی به خون
کز آغاز کار اندر آمد نخست
نبودی به خون ریختن هیچ سست
نخستین که آمد به پیش تو گیو
از ایران هشیوار مردان نیو
بسازیده مر جنگ را لشکری
ز کشور دمان تا دگر کشوری
تو کردی همه جنگ را دست پیش
سپه را تو برکندی از جای خویش
خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی
به فرجام آرام بیش آمدی
ولیکن سرشت بد و خوی بد
ترا نگذراند به راه خرد
بدی خود بدان تخمه در گوهرست
به بد کردن آن تخمه اندر خورست
شنیدی که بر ایرج نیکبخت
چه آمد ز تور از پی تاج و تخت
چو از تور و سلم اندر آمد زمین
سراسر بگسترد بیداد و کین
فریدون که از درد دل روز و شب
گشادی به نفرین ایشان دو لب
به افراسیاب آمد آن مهر بد
از آن نامداران اندک خرد
ز سر با منوچهر نو کین نهاد
همیدون ابا نوذر و کیقباد
به کاووس کی کرد خود آنچ کرد
برآورد از ایران آباد گرد
از آن پس به کین سیاووش باز
فگند این چنین کینهٔ نو دراز
نیامد بدانگه ترا داد یاد
که او بیگنه جان شیرین بداد
چه مایه بزرگان که از تخت و گاه
از ایران شدند اندر این کین تباه
و دیگر که گفتی که با پیر سر
به خون ریختن کس نبندد کمر
بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب
به هر کار دیده فراز و نشیب
که یزدان مرا زندگانی دراز
بدان داد با بخت گردنفراز
که از شهر توران به روز نبرد
ز کینه برآرم به خورشید گرد
بترسم همی زانک یزدان من
ز تن بگسلاند مگر جان من
من این کینه را ناوریده به جای
بر و بومتان ناسپرده به پای
سه دیگر که گفتی ز یزدان پاک
نبینم به دلت اندرون بیم و باک
ندانی کز این خیره خون ریختن
گرفتار کردی به فرجام تن
من اکنون بدین خوب گفتار تو
اگر باز گردم ز پیکار تو
به هنگام پرسش ز من کردگار
بپرسد از این گردش روزگار
که سالاری و گنج و مردانگی
ترا دادم و زور و فرزانگی
به کین سیاوش کمر بر میان
نبستی چرا پیش ایرانیان
به هفتاد خون گرامی پسر
بپرسد ز من داور دادگر
ز پاسخ به پیش جهانآفرین
چه گویم چرا بازگشتم ز کین
ز کار سیاوش چهارم سخن
که افگندی ای پیر سالار بن
که گفتی ز بهر تنی گشته خاک
نشاید ستد زنده را جان پاک
تو بشناس کین زشت کردارها
به دل پر ز هر گونه آزارها
که با شهر ایران شما کردهاید
چه مایه کیان را بیازردهاید
چه پیمان شکستن چه کین ساختن
همیشه به سوی بدی تاختن
چو یاد آورم چون کنم آشتی
که نیکی سراسر بدی کاشتی
به پنجم که گفتی که پیمان کنم
ز توران سران را گروگان کنم
به نزدیک خسرو فرستیم گنج
ببندیم بر خویشتن راه رنج
بدان ای نگهبان توران سپاه
که فرمان جز اینست ما را ز شاه
مرا جنگ فرمود و آویختن
به کین سیاووش خون ریختن
چو فرمان خسرو نیارم به جای
روان شرم دارد به دیگر سرای
ور اومید داری که خسرو به مهر
گشاید بر این گفتها بر تو چهر
گروگان و آن خواسته هرچ هست
چو لهاک و رویین خسروپرست
گسی کن بزودی به نزدیک شاه
سوی شهر ایران گشادست راه
ششم شهر ایران که کردی تو یاد
بر و بوم آباد فرخنژاد
سپاریم گفتی به خسرو همه
ز هر سو بر خویش خوانم رمه
ترا کرد یزدان از آن بینیاز
گر آگه نهای تا گشاییم راز
سوی باختر تا به مرز خزر
همه گشت لهراسب را سر به سر
سوی نیمروز اندرون تا بسند
جهان شد به کردار روی پرند
تهم رستم نیو با تیغ تیز
برآورد از ایشان دم رستخیز
سر هندوان با درفش سیاه
فرستاد رستم به نزدیک شاه
دهستان و خوارزم و آن بوم و بر
که ترکان برآورده بودند سر
بیابان از ایشان بپرداختند
سوی باختر تاختن ساختند
ببارید بر شیده اشکش تگرگ
فراز آوریدش به نزدیک مرگ
اسیران وز خواسته چند چیز
فرستاد نزدیک خسرو به نیز
وز این سو من و تو به جنگ اندریم
بدین مرکز نام و ننگ اندریم
به یک جنگ دیدی همه دستبرد
از این نامداران و مردان گرد
ور ایدونک روی اندر آری به روی
رهانم ترا ز این همه گفت و گوی
به نیروی یزدان و فرمان شاه
به خون غرقه گردانم این رزمگاه
تو ای نامور پهلوان سپاه
نگه کن بدین گردش هور و ماه
که بند سپهری فراز آمدست
سر بخت ترکان به گاز آمدست
نگر تا ز کردار بدگوهرت
چه آرد جهانآفرین بر سرت
زمانه ز بد دامن اندر کشید
مکافات بد را بد آید پدید
تو بندیش هشیار و بگشای گوش
سخن از خردمند مردم نیوش
بدان کین چنین لشکر نامدار
سواران شمشیرزن صدهزار
همه نامجوی و همه کینهخواه
به افسون نگردند ازین رزمگاه
زمانه برآمد به هفتم سخن
فگندی وفا را به سوگند بن
به پیمان مرا با تو گفتار نیست
خرد را روانت خریدار نیست
ازیراک با هرک پیمان کنی
وفا را به فرجام هم بشکنی
به سوگند تو شد سیاوش به باد
به گفتار بر تو کس ایمن مباد
نبودیش فریادرس روز درد
چه مایه به سختی ترا یاد کرد
به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت
از آن تو بیشست مردی و بخت
همیدون فزونم به مردان و گنج
ولیکن دلم را ز مهرست رنج
من ایدون گمانم که تا این زمان
به جنگ آزمودی مرا بیگمان
گرم بیهنر یافتی روز کین
تو دانی کنون بازم از پس ببین
به فرجام گفتی ز مردان مرد
تنی چند بگزین ز بهر نبرد
من از لشکر ترک هم ز این نشان
بیارم سواران مردمکشان
که از مهربانی که بر لشکرم
نخواهم که بیداد کین گسترم
تو با مهربانی نهی پای پیش
که دانی نهان دل و رای خویش
بیازارد از من جهاندار شاه
گر از یکدگر بگسلانم سپاه
نهم آنک گفتی مبارز گزین
که با من بگردد بر این دشت کین
یکی لشکری پرگنه پیش من
پرآزار از ایشان دل انجمن
نباشد ز من شاه همداستان
کز ایشان بگردم بدین داستان
نخستین به انبوه زخمی چو کوه
بباید زدن سر بسر همگروه
میان دو لشکر دو صف برکشید
گر ایدونک پیروزی آید پدید
وگرنه همین نامداران مرد
بیاریم و سازیم جای نبرد
از این گفته گر بگسلی باز دل
من از گفتهٔ خود نیم دلگسل
ور ایدونک با من به آوردگاه
بسنده نخواهی بدن با سپاه
سپه خواه و یاور ز سالار خویش
به ژرفی نگهدار پیکار خویش
پراگنده از لشکرت خستگان
ز خویشان نزدیک و پیوستگان
بمان تا کندشان پزشکان درست
زمان جستن اکنون بدین کار تست
اگر خواهی از من زمان درنگ
وگر جنگ جویی بیارای جنگ
بدان گفتم این تا به روز نبرد
به ما بر بهانه نبایدت کرد
که ناگاه با ما به جنگ آمدی
کمین کردی و بیدرنگ آمدی
من این کین اگر تا به صد سالیان
بخواهم همانست و اکنون همان
از این کینه برگشتن امید نیست
شب و روز بیدیدگان را یکیست
چو آن پاسخ نامه گشت اسپری
فرستاده آمد به سان پری
کمر بر میان با ستور نوند
ز مردان به گرد اندرش نیز چند
فرود آمد از باره رویین گرد
گوان را همه پیش گودرز برد
سپهبد بفرمود تا موبدان
ز لشکر همه نامور بخردان
به زودی سوی پهلوان آمدند
خردمند و روشنروان آمدند
پس آن پاسخ نامه پیش گوان
بفرمود خواندن همی پهلوان
بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر
شنیدند گفتار فرخ دبیر
هش و رای پیران تنک داشتند
همه پند او را سبک داشتند
به گودرز بر آفرین خواند
ورا پهلوان گزین خواندند
پس آن نامه را مهر کرد و بداد
به رویین پیران ویسهنژاد
چو از پیش گودرز برخاستند
بفرمود تا خلعت آراستند
از اسبان تازی به زرین ستام
چه افسر چه شمشیر زرین نیام
ببخشید یارانش را سیم و زر
کرا در خور آمد کلاه و کمر
برفت از در پهلوان با سپاه
سوی لشکر خویش بگرفت راه
چو رویین به نزدیک پیران رسید
به پیش پدر شد چنانچون سزید
به نزدیک تختش فرو برد سر
جهاندیده پیران گرفتش به بر
چو بگزارد پیغام سالار شاه
بگفت آنچ دید اندر آن رزمگاه
پس آن نامه برخواند پیشش دبیر
رخ پهلوان سپه شد چو قیر
دلش گشت پردرد و جان پرنهیب
بدانست کآمد به تنگی نشیب
شکیبایی و خامشی برگزید
بکرد آن سخن بر سپه ناپدید
از آن پس چنین گفت پیش سپاه
که گودرز را دل نیامد به راه
از آن خون هفتاد پور گزین
نیارامدش یک زمان دل ز کین
گر ایدونک او بر گذشته سخن
به نوی همی کینه سازد ز بن
چرا من به کین برادر کمر
نبندم نخارم از این کینه سر
هم از خون نهصد سر نامدار
که از تن جدا شد گه کارزار
که اندر بر و بوم ترکان دگر
سواری چو هومان نبندد کمر
چو نستیهن آن سرو سایه فگن
که شد ناپدید از همه انجمن
بباید کنون بست ما را کمر
نمانم به ایرانیان بوم و بر
به نیروی یزدان و شمشیر تیز
برآرم از آن انجمن رستخیز
از اسبان گله هرچ شایسته بود
ز هر سو به لشکرگه آورد زود
پیاده همه کرد یکسر سوار
دو اسبه سوار از پس کارزار
سر گنجهای کهن برگشاد
به دینار دادن دل اندر نهاد
چو این کرده شد نزد افراسیاب
نوندی برافگند هنگام خواب
فرستادهای با هش و رای پیر
سخنگوی و گرد و سوار و دبیر
که رو شاه توران سپه را بگوی
که ای دادگر خسرو نامجوی
کز آنگه که چرخ سپهر بلند
بگشت از بر تیره خاک نژند
چو تو شاه بر گاه ننشست نیز
به کس نام شاهی نپیوست نیز
نه زیبا بود جز تو مر تخت را
کلاه و کمر بستن و بخت را
از آن کس برآرد جهاندار گرد
که پیش تو آید به روز نبرد
یکی بندهام من گنهکار تو
کشیده سر از جان بیدار تو
ز کیخسرو از من بیازرد شاه
جز این خویشتن را ندانم گناه
که این ایزدی بود بود آنچ بود
ندارد ز گفتار بسیار سود
اگر نیز بیند مرا ز این گناه
کند گردن آزاد و آید به راه
رسانم من اکنون به شاه آگهی
که گردون چه آورد پیش رهی
کشیدم به کوه کنابد سپاه
به ایرانیان بر ببستیم راه
وز آن سو بیامد سپاهی گران
سپهدار گودرز و با او سران
کز ایران ز گاه منوچهر شاه
فزون زان نیامد به توران سپاه
به زیبد یکی جایگه ساختند
سپه را در آن کوه بنشاختند
سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ
به روی اندر آورده بد روی تنگ
نجستیم رزم اندر آن کینهگاه
که آید مگر سوی هامون سپاه
نیامد سپاهش از آن که برون
سر پهلوانان ما شد نگون
سپهدار ایران نیامد ستوه
به هامون نیاورد لشکر ز کوه
برادر جهاندار هومان من
به کینه بجوشید از این انجمن
به ایران سپه شد که جوید نبرد
ندانم چه آمد بر آن شیرمرد
بیامد به کین جستنش پور گیو
بگردید با گرد هومان نیو
ابر دست چون بیژنی کشته شد
سر من ز تیمار او گشته شد
که دانست هرگز که سرو بلند
به باغ از گیا یافت خواهد گزند
دل نامداران همه بر شکست
همه شادمانی شد از درد پست
و دیگر چو نستیهن نامدار
ابا ده هزار آزموده سوار
برفت از بر من سپیده دمان
همان بیژنش کند سر در زمان
من از درد دل برکشیدم سپاه
غریوان برفتم به آوردگاه
یکی رزم تا شب برآمد ز کوه
بکردیم یک با دگر همگروه
چو نهصد تن از نامداران شاه
سر از تن جدا شد بر این رزمگاه
دو بهره ز گردان این انجمن
دل از درد خسته به شمشیر تن
به ما بر شده چیره ایرانیان
به کینه همه پاک بسته میان
بترسم همی زانک گردان سپهر
بخواهد بریدن ز ما پاک مهر
وز آن پس شنیدم یکی بدخبر
کز آن نیز برگشتم آسیمه سر
که کیخسرو آید همی با سپاه
به پشت سپهبد بدین رزمگاه
گر ایدونک گردد درست این خبر
که خسرو کند سوی ما بر گذر
جهاندار داند که من با سپاه
نیارم شدن پیش او کینهخواه
مگر شاه با لشکر کینهجوی
نهد سوی ایران بدین کینه روی
بگرداند این بد ز تورانیان
ببندد به کینه کمر بر میان
که گر جان ما را ز ایران سپاه
بد آید نباشد کسی کینهخواه
فرستاده چون گفت پیران شنید
به کردار باد دمان بردمید
نشست از بر بادپای سمند
به کردار آتش هیونی بلند
بشد تا به نزدیک افراسیاب
نه دم زد به ره بر نه آرام و خواب
به نزدیک شاه اندر آمد چو باد
ببوسید تخت و پیامش بداد
چو بشنید گفتار پیران به درد
دلش گشت پرخون و رخساره زرد
شد از کار آن کشتگان خستهدل
بدان درد بنهاد پیوسته دل
وز آن نیز کز دشمنان لشکرش
گریزان و ویران شده کشورش
ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ
بر او بر جهان گشته تاریک و تنگ
چو گفتار پیران از آن سان شنید
سپه را همه پای برجای دید
به شبگیر چون تاج بر سر نهاد
همانگه فرستاده را در گشاد
بفرمود تا بازگردد به جای
سوی نامور بندهٔ کدخدای
چنین پاسخ آورد کو را بگوی
که ای مهربان نیکدل راستگوی
تو تا زادی از مادر پاکتن
سرافراز بودی به هر انجمن
ترا بیشتر نزد من دستگاه
توی برتر از پهلوانان به جاه
همیشه یکی جوشنی پیش من
سپر کرده جان و فدی کرده تن
همیدون به هر کار با گنج خویش
گزیده ز بهر منی رنج خویش
تو بردی ز چین تا به ایران سپاه
تو کردی دل و بخت دشمن سیاه
نبیند سپه چون تو سالار نیز
نبندد کمر چون تو هشیار نیز
ز تور و پشنگ ار دراید به مهر
چو تو پهلوان نیز نارد سپهر
نخست آنک گفتی من از انجمن
گنهکار دارم همی خویشتن
که کیخسرو آمد ز توران زمین
به ایران و با ما بگسترد کین
بدین من که شاهم نیازردهام
به دل هرگز این یاد ناوردهام
نباید که باشی بدین تنگدل
ز تیمار یابد ترا زنگ دل
که آن بودنی بود از کردگار
نیامد بدین بد کس آموزگار
که کیخسرو از من نگیرد فروغ
نبیره مخوانش که باشد دروغ
نباشم همیدون من او را نیا
نجویم همی ز این سخن کیمیا
بدین کار او کس گنهکار نیست
مرا با جهاندار پیکار نیست
چنین بود و این بودنی کار بود
مرا از تو در دل چه آزار بود
و دیگر که گفتی ز کار سپاه
ز گردیدن تیره خورشید و ماه
همیشه چنینست کار نبرد
ز هر سو همی گردد این تیره گرد
گهی برکشد تا به خورشید سر
گهی اندر آرد ز خورشید بر
به یکسان نگردد سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند
گهی با می و رود و رامشگران
گهی با غم و گُرم و با اندهان
تو دل را بدین درد خسته مدار
روان را بدین کار بسته مدار
سخن گفتن کشتگان گشت خواب
ز کین برادر تو سر برمتاب
دلی کو ز درد برادر شخود
علاج پزشکان نداردش سود
سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه
به جنگ اندر آید همی با سپاه
مبیناد چشم کس آن روزگار
که او پیشدستی نماید به کار
که من خود بر آنم کز ایدر سپاه
از آن سوی جیحون گذارم به راه
نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس
نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس
به ایران از آن گونه رانم سپاه
کزان پس نبیند کسی تاج و گاه
به کیخسرو این پس نمانم جهان
به سر بر فرود آیمش ناگهان
به خنجر از آن سان ببرم سرش
که گرید بدو لشکر و کشورش
مگر کآسمانی دگرگونه کار
فراز آید از گردش روزگار
ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز
نکردست یزدان به چیزی نیاز
ز مردان وز گنج و نیروی دست
همه ایزدی هرچ بایدت هست
یکی نامور لشکری ده هزار
دلیر و خردمند و گرد و سوار
فرستادم اینک به نزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو
از ایرانیان ده وز اینها یکی
به چشم یکی ده سوار اندکی
چو لشکر به نزد تو آید مپای
سر و تاج گودرز بگسل ز جای
همان کوه کو کرده دارد حصار
به اسبان جنگی ز پا اندر آر
مکش دست از ایشان به خون ریختن
تو پیروز باشی به آویختن
ممان زنده ز ایشان به گیتی کسی
که نزد تو آید از ایشان بسی
فرستاده بشنید پیغام شاه
بیامد بر پهلوان سپاه
به پیش اندر آمد به سان شمن
خمیده چو از بار شاخ سمن
به پیران رسانید پیغام شاه
وز آن نامداران جنگی سپاه
چو بشنید پیران سپه را بخواند
فرستاده چون این سخن باز راند
سپه را سراسر همه داد دل
که از غم بباشید آزاد دل
نهانی روانش پر از درد بود
پر از خون دل و بخت برگرد بود
که از هر سوی لشکر شهریار
همی کاسته دید در کارزار
هم از شاه خسرو دلش بود تنگ
بترسید کآید یکایک به جنگ
به یزدان چنین گفت کای کردگار
چه مایه شگفت اندر این روزگار
که را برکشیدی تو افگنده نیست
جز از تو جهاندار دارنده نیست
به خسرو نگر تا جز از کردگار
که دانست کآید یکی شهریار
نگه کن بدین کار گردنده دهر
مر آن را که از خویشتن کرد بهر
برآرد گل تازه از خار خشک
شود خاک با بخت بیدار مشک
شگفتیتر آنک از پی آز مرد
همیشه دل خویش دارد به درد
میان نیا و نبیره دو شاه
ندانم چرا باید این کینهگاه
دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی
دو لشکر به روی اندر آورده روی
چه گویی سرانجام این کارزار
که را برکشد گردش روزگار
پس آنگه به یزدان بنالید زار
که ای روشن دادگر کردگار
گر افراسیاب اندر این کینهگاه
ابا نامداران توران سپاه
بدین رزمگه کشته خواهد شدن
سربخت ما گشته خواهد شدن
چو کیخسرو آید ز ایران به کین
بدو بازگردد سراسر زمین
روا باشد ار خسته در جوشنم
برآرد روان کردگار از تنم
مبیناد هرگز جهانبین من
گرفته کسی راه و آیین من
که را گردش روز با کام نیست
ورا زندگانی و مرگش یکیست
وز آن پس ز ایران سپه کرنای
برآمد دم بوق و هندی درای
دو رویه ز لشکر برآمد خروش
زمین آمد از نعل اسبان به جوش
سپاه اندر آمد ز هر سو گروه
بپوشید جوشن همه دشت و کوه
دو سالار هر دو به سان پلنگ
فراز آوریدند لشکر به جنگ
به کردار باران ز ابر سیاه
ببارید تیر اندر آن رزمگاه
جهان چون شب تیره از تیره میغ
چو ابری که باران او تیر و تیغ
زمین آهنین کرده اسبان به نعل
بر او دست گردان به خون گشته لعل
ز بس خسته ترک اندر آن رزمگاه
بریده سرانشان فگنده به راه
بر آوردگه جای گشتن نماند
پی اسب را برگذشتن نماند
زمین لالهگون شد هوا نیلگون
برآمد همی موج دریای خون
دو سالار گفتند اگر همچنین
بداریم گردان بر این دشت کین
شب تیره را کس نماند به جای
جز از چرخ گردان و گیهان خدای
چو پیران چنان دید جای نبرد
به لهاک فرمود و فرشیدورد
که چندان کجا با شما لشکرست
کسی کاندر این رزمگه درخورست
سران را ببخشید تا بر سه روی
بوند اندر این رزمگه کینهجوی
وز ایشان گروهی که بیدارتر
سپه را ز دشمن نگهدارتر
بدیشان سپارید پشت سپاه
شما بر دو رویه بگیرید راه
به لهاک فرمود تا سوی کوه
برد لشکر خویش را همگروه
همیدون سوی رود فرشیدورد
شود تا برآرد به خورشید گرد
چو آن نامداران توران سپاه
گسستند زان لشکر کینهخواه
نوندی برافگند بر دیدهبان
از آن دیده گه تا در پهلوان
نگهبان گودرز خود با سپاه
همی داشت هر سو ز دشمن نگاه
دو رویه چو لهاک و فرشیدورد
ز راه کمین برگشادند گرد
سواران ایران برآویختند
همی خاک با خون برآمیختند
نوندی برافگند هر سو دوان
به آگاه کردن بر پهلوان
نگه کرد گودرز تا پشت اوی
که دارد ز گردان پرخاشجوی
گرامی پسر شیر شرزه هجیر
به پشت پدر بود با تیغ و تیر
بفرمود تا شد به پشت سپاه
بر گیو گودرز لشکرپناه
بگوید که لشکر سوی رود و کوه
به یاری فرستد گروها گروه
و دیگر بفرمود گفتن به گیو
که پشت سپه را یکی مرد نیو
گزیند سپارد بدو جای خویش
نهد او از آن جایگه پای پیش
هجیر خردمند بسته کمر
چو بشنید گفتار فرخ پدر
بیامد به سوی برادر دوان
بگفت آن کجا گفته بد پهلوان
چو بشنید گیو این سخن بردمید
ز لشکر یکی نامور برگزید
کجا نام او بود فرهاد گرد
بخواند و سپه یکسر او را سپرد
دو صد کار دیده دلاور سران
بفرمود تا زنگه شاوران
برد تاختن سوی فرشیدورد
برانگیزد از رود وز آب گرد
ز گردان دو صد با درفشی چو باد
به فرخنده گرگین میلاد داد
بدو گفت ز ایدر بگردان عنان
ابا گرز و با آبداده سنان
کنون رفت باید بر آن رزمگاه
جهان کرد باید بر ایشان سیاه
که پشت سپهشان به هم بر شکست
دل پهلوانان شد از درد پست
به بیژن چنین گفت کای شیرمرد
توی شیر درنده روز نبرد
کنون شیرمردی به کار آیدت
که با دشمنان کارزار آیدت
از ایدر برو تا به قلب سپاه
ز پیران بدان جایگه کینهخواه
از ایشان نپرهیز و تن پیشدار
که آمد گه کینه در کارزار
که پشت همه شهر توران بدوست
چو روی تو بیند بدردش پوست
اگر دستیابی بر او کار بود
جهاندار و نیک اخترت یار بود
بیاساید از رنج و سختی سپاه
شود شادمانه جهاندار و شاه
شکسته شود پشت افراسیاب
پر از خون کند دل دو دیده پر آب
بگفت این سخن پهلوان با پسر
پسر جنگ را تنگ بسته کمر
سواران که بودند بر میسره
بفرمود خواندن همه یکسره
گرازه برون آمد و گستهم
هجیر سپهدار و بیژن به هم
وزآنجا سوی قلب توران سپاه
گرانمایگان برگرفتند راه
به کردار گرگان به روز شکار
بر آن بادپایان اخته زهار
میان سپاه اندرون تاختند
ز کینه همی دل بپرداختند
همه دشت برگستوانور سوار
پراگنده گشته گه کارزار
چه مایه فتاده به پای ستور
کفن جوشن و سینهٔ شیر گور
چو رویین پیران ز پشت سپاه
بدید آن تکاپوی و گرد سیاه
بیامد به پشت سپاه بزرگ
ابا نامداران به کردار گرگ
برآویخت بر سان شرزه پلنگ
بکوشید و هم بر نیامد به جنگ
بیفگند شمشیر هندی ز مشت
به نومیدی از جنگ بنمود پشت
سپهدار پیران و مردان خویش
به جنگ اندرون پای بنهاد پیش
چو گیو آن زمان روی پیران بدید
عنان سوی او جنگ را برگشید
از آن مهتران پیش پیران چهار
به نیزه ز اسب اندر افگند خوار
به زه کرد پیران ویسه کمان
همی تیر بارید بر بدگمان
سپر بر سر آورد گیو سترگ
به نیزه درآمد به کردار گرگ
چو آهنگ پیران سالار کرد
که جوید به آورد با او نبرد
فروماند اسبش همیدون به جای
از آنجا که بد پیش ننهاد پای
یکی تازیانه بر آن تیز رو
بزد خشم را نامبردار گو
بجوشید بگشاد لب را ز بند
به نفرین دژخیم دیو نژند
بیفگند نیزه کمان برگرفت
یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت
کمان را به زه کرد و بگشاد بر
که با دست پیران بدوزد سپر
بزد بر سرش چارچوبه خدنگ
نبد کارگر تیر بر کوه سنگ
همیدون سه چوبه بر اسب سوار
بزد گیو پیکان آهن گذار
نشد اسب خسته نه پیران نیو
بدانجا رسیدند یاران گیو
چو پیران چنان دید برگشت زود
برفت از پسش گیو تازان چو دود
به نزدیک گیو آمد آنگه پسر
که ای نامبردار فرخ پدر
من ایدون شنیدستم از شهریار
که پیران فراوان کند کارزار
ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها
مر او را بود روز سختی رها
سرانجام بر دست گودرز هوش
برآید تو ای باب چندین مکوش
پس اندر رسیدند یاران گیو
پر از خشم و کینه سواران نیو
چو پیران چنان دید برگشت زوی
سوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشان پر از درد و رخساره زرد
به نزدیک لهاک و فرشیدورد
بیامد که ای نامداران من
دلیران و خنجرگزاران من
شما را ز بهر چنین روزگار
همی پرورانیدم اندر کنار
کنون چون به جنگ اندر آمد سپاه
جهان شد به ما بر ز دشمن سیاه
نبینم کسی کز پی نام و ننگ
به پیش سپاه اندر آید به جنگ
چو آواز پیران بدیشان رسید
دل نامداران ز کین بردمید
برفتند و گفتند گر جان پاک
نباشد به تن نیستمان بیم و باک
ببندیم دامن یک اندر دگر
نشاید گشادن بر این کین کمر
سوی گیو لهاک و فرشیدورد
برفتند و جستند با او نبرد
برآمد بر گیو لهاک نیو
یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو
همی خواست کو را رباید ز زین
نگونسار از اسب افگند بر زمین
به نیزه زره بردرید از نهیب
نیامد برون پای گیو از رکیب
بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی
ز درد اندر آمد تگاور به روی
پیاده شد از باره لهاک مرد
فراز آمد از دور فرشیدورد
ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد
بزد نیزه ببرید و برگشت شاد
چو گیو اندر آن زخم او بنگرید
عمود گران از میان برکشید
بزد چون یکی تیزدم اژدها
که از دست او خنجر آمد رها
سبک دیگری زد به گردنش بر
که آتش ببارید بر تنش بر
بجوشید خون بر دهانش از جگر
تنش سست برگشت و آسیمه سر
چو گیو اندر این بود لهاک زود
نشست از بر بادپای چو دود
ابا گرز و با نیزه بر سان شیر
بر گیو رفتند هر دو دلیر
چه مایه ز چنگ دلاور سران
بر او بر ببارید گرز گران
به زین خدنگ اندورن بد سوار
ستوهی نیامدش از کارزار
چو دیدند لهاک و فرشیدورد
چنان پایداری از آن شیرمرد
ز بس خشم گفتند یک با دگر
که ما را چه آمد ز اختر به سر
بر این زین همانا که کوهست و روست
بر او بر ندرد جز از شیر پوست
ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست
همی گشت هر سو چپ و دست راست
بدیشان نهاد از دو رویه نهیب
نیامد یکی را سر اندر نشیب
به دل گفت کاری نو آمد به روی
مرا ز این دلیران پرخاشجوی
نه از شهر ترکان سران آمدند
که دیوان مازندران آمدند
سوی راست گیو اندر آمد چو گرد
گرازه به پرخاش فرشیدورد
ز پولاد در چنگ سیمین ستون
به زیر اندرون بارهای چون هیون
گرازه چو بگشاد از باد دست
به زین بر شد آن ترگ پولاد بست
بزد نیزهای بر کمربند اوی
زره بود نگسست پیوند اوی
یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر
به پشت گرازه درآمد دلیر
بزد بر سر و ترگ فرشیدورد
زمین را بدرید ترک از نبرد
همی کرد بر بارگی دست راست
به اسب اندر آمد نبود آنچ خواست
پس بیژن اندر دمان گستهم
ابا نامداران ایران به هم
به نزدیک توران سپاه آمدند
خلیدهدل و کینهخواه آمدند
ز توران سپاه اندریمان چو گرد
بیامد دمان تا به جای نبرد
عمودی فروهشت بر گستهم
که تا بگسلاند میانش ز هم
به تیغش برآمد بدو نیم گشت
دل گستهم زو پر از بیم گشت
به پشت یلان اندر آمد هجیر
ابر اندریمان ببارید تیر
خدنگش بدرید برگستوان
بماند آن زمان بارگی بی روان
پیاده شد ازباره مرد سوار
سپر بر سر آورد و بر ساخت کار
ز ترکان بر آمد سراسر غریو
سواران برفتند بر سان دیو
مر او را به چاره ز آوردگاه
کشیدند از پیش روی سپاه
سپهدار پیران ز سالارگاه
بیامد بیاراست قلب سپاه
ز شبگیر تا شب برآمد ز کوه
سواران ایران و توران گروه
همی گرد کینه برانگیختند
همی خاک با خون برآمیختند
از اسبان و مردان همه رفته هوش
دهن خشک و رفته ز تن زور و توش
چو روی زمین شد به رنگ آبنوس
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
ابر پشت پیلان تبیره زنان
از آن رزمگه بازگشت آن زمان
بر آن بر نهادند هر دو سپاه
که شب بازگردند ز آوردگاه
گزینند شبگیر مردان مرد
که از ژرف دریا برآرند گرد
همه نامداران پرخاشجوی
یکایک به روی اندر آرند روی
ز پیکار یابد رهایی سپاه
نریزند خون سر بیگناه
بکردند پیمان و گشتند باز
گرفتند کوتاه رزم دراز
دو سالار هر دو ز کینه به درد
همی روی برگاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفت
یکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر به راه
فرستاد گودرز سالار شاه
ز جوشنوران هرک فرسوده بود
ز خون دست و تیغش بیالوده بود
همه جوشن و خود و ترگ و زره
گشادند مر بندها را گره
چو از بار آهن برآسوده شد
خورش جست و می چند پیموده شد
به تدبیر کردن سوی پهلوان
برفتند بیدار پیر و جوان
به گودرز پس گفت گیو ای پدر
چه آمد مرا از شگفتی به سر
چو من حمله بردم به توران سپاه
دریدم صف و برگشادند راه
به پیران رسیدم نوندم به جای
فروماند و ننهاد از پیش پای
چنانم شتاب آمد از کار خویش
که گفتم نباشم دگر یار خویش
پس آن گفته شاه بیژن به یاد
همی داشت وان دم مرا یاد داد
که پیران به دست تو گردد تباه
از اختر همین بود گفتار شاه
بدو گفت گودرز کو را زمان
به دست منست ای پسر بیگمان
که زو کین هفتاد پور گزین
بخواهم به زور جهانآفرین
از آن پس به روی سپه بنگرید
سران را همه گونه پژمرده دید
ز رنج نبرد و ز خون ریختن
به هرجای با دشمن آویختن
دل پهلوان گشت زان پر ز درد
که رخسار آزادگان دید زرد
بفرمودشان بازگشتن به جای
سپهدار نیکاختر و رهنمای
بدان تا تن رنج بردارشان
برآساید از جنگ و پیکارشان
برفتند و شبگیر بازآمدند
پر از کینه و رزمساز آمدند
به سالار بر خواندند آفرین
که ای نامور پهلوان زمین
شبت خواب چون بود و چون خاستی
ز پیکار ترکان چه آراستی
بدیشان چنین گفت پس پهلوان
که ای نیکمردان و فرخ گوان
سزد گر شما بر جهانآفرین
بخوانید روز و شبان آفرین
که تا این زمان هرچ رفت از نبرد
به کام دل ما همی گشت گرد
فراوان شگفتی رسیدم به سر
جهان را ندیدم مگر بر گذر
ز بیداد و داد آنچ آمد به شاه
بد و نیک را هم بدویست راه
چو ما چرخ گردان فراوان سرشت
درود آن کجا بآرزو خود بکشت
نخستین که ضحاک بیدادگر
ز گیتی به شاهی برآورد سر
جهان را چه مایه به سختی بداشت
جهان آفرین زو همه درگذاشت
به داد آنک آورد پیدا ستم
ز باد آمد آن پادشاهی به دم
چو بیداد او دادگر برنداشت
یکی دادگر را بر او برگماشت
برآمد بر آن کار او چند سال
بد انداخت یزدان بر آن بدسگال
فریدون فرخ شه دادگر
ببست اندر آن پادشاهی کمر
همه بند آهرمنی برگشاد
بیاراست گیتی سراسر به داد
چو ضحاک بدگوهر بدمنش
که کردند شاهان بدو سرزنش
ز افراسیاب آمد آن بد خوی
همان غارت و کشتن و بدگوی
که در شهر ایران بگسترد کین
بگشت از ره داد و آیین و دین
سیاووش را هم به فرجام کار
بکشت و برآورد از ایران دمار
وزان پس کجا گیو ز ایران براند
چه مایه به سختی به توران بماند
نهالیش بد خاک و بالینش سنگ
خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ
همی رفت گم بوده چون بیهشان
که یابد ز کیخسرو آنجا نشان
یکایک چو نزدیک خسرو رسید
بر او آفرین کرد کو را بدید
وزان پس به ایران نهادند روی
خبر شد به پیران پرخاشجوی
سبک با سپاه اندر آمد به راه
که هر دو کندشان به ره بر تباه
بکرد آنچ بودش ز بد دسترس
جهاندارشان بد نگهدار و بس
از آن پس به کین سیاوش سپاه
سوی کاسه رود اندر آمد به راه
به لاون که آمد سپاه گشن
شبیخون پیران و جنگ پشن
که چندان پسر پیش من کشته شد
دل نامداران همه گشته شد
کنون با سپاهی چنین کینهجوی
بیامد به روی اندر آورد روی
چو با ما بسنده نخواهد بدن
همی داستانها بخواهد زدن
همی چاره سازد بدان تا سپاه
ز توران بیاید بدین رزمگاه
سران را همی خواهد اکنون به جنگ
یکایک بباید شدن تیز چنگ
که گر ما بدین کار سستی کنیم
وگر نه بدین پیشدستی کنیم
بهانه کند بازگردد ز جنگ
بپیچد سر از کینه و نام و ننگ
ار ایدونک باشید با من یکی
از ایشان فراوان و ما اندکی
از آن نامداران برآریم گرد
بدانگه که سازد همی او نبرد
ور ایدونک پیران از این رای خویش
نگردد نهد رزم را پای پیش
پذیرفتم اندر شما سر به سر
که من پیش بندم بدین کین کمر
ابا پیر سر من بدین رزمگاه
به کشتن دهم تن به پیش سپاه
من و گرد پیران و رویین و گیو
یکایک بسازیم مردان نیو
که کس در جهان جاودانه نماند
به گیتی به ما جز فسانه نماند
هم آن نام باید که ماند بلند
چو مرگ افگند سوی ما بر کمند
زمانه به مرگ و به کشتن یکیست
وفا با سپهر روان اندکیست
شما نیز باید که هم ز این نشان
ابا نیزه و تیغ مردم کشان
به کینه ببندید یکسر کمر
هر آن کس که هست از شما نامور
که دولت گرفتست از ایشان نشیب
کنون کرد باید به کین بر نهیب
به توران چو هومان سواری نبود
که با بیژن گیو رزم آزمود
چو برگشته بخت او شد نگون
بریدش سر از تن به سان هیون
نباید شکوهید ز ایشان به جنگ
نشاید کشیدن ز پیکار چنگ
ور ایدونک پیران بخواهد نبرد
به اندوه لشکر بیارد چو گرد
همیدون به انبوه ما همچو کوه
بباید شدن پیش او همگروه
که چندان دلیران همه خستهدل
ز تیمار و اندوه پیوسته دل
بر آنم که ما را بود دستگاه
از ایشان برآریم گرد سیاه
بگفت این سخن سر به سر پهلوان
به پیش جهاندیده فرخ گوان
چو سالارشان مهربانی نمود
همه پاک بر پای جستند زود
بر او سر به سر خواندند آفرین
که چون تو کسی نیست پر داد و دین
پرستنده چون تو فریدون نداشت
که گیتی سراسر به شاهی گذاشت
ستون سپاهی و سالار شاه
فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه
فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز
ز سالار شاهان چه جویند نیز
همه هرچ شاه از فریبرز جست
ز طوس آن کنون از تو بیند درست
همه سر به سر مر ترا بندهایم
به فرمان و رایت سرافگندهایم
گر ایدونک پیران ز توران سپاه
سران آورد پیش ما کینهخواه
ز ما ده مبارز وز ایشان هزار
نگر تا که پیچد سر از کارزار
ور ایدونک لشکر همه همگروه
به جنگ اندر آید به کردار کوه
ز کینه همه پاک دلخستهایم
کمر بر میان جنگ را بستهایم
فدای تو بادا تن و جان ما
سراسر بر اینست پیمان ما
چو گودرز پاسخ بر این سان شنود
به دلش اندرون شادمانی فزود
بر آن نامداران گرفت آفرین
که ای نره شیران ایران زمین
سپه را بفرمود تا برنشست
همیدون میان را به کینه ببست
چپ لشکرش جای رهام گرد
به فرهاد خورشید پیکر سپرد
سوی راست جای فریبرز بود
به کتمارهٔ قارنان داد زود
به شیدوش فرمود کای پور من
به هر کار شایسته دستور من
تو با کاویانی درفش و سپاه
برو پشت لشکر تو باش و پناه
بفرمود پس گستهم را که شو
سپه را تو باش این زمان پیشرو
ترا بود باید به سالارگاه
نگهدار بیدار پشت سپاه
سپه را بفرمود کز جای خویش
نگر ناورید اندکی پای پیش
همه گستهم را کنید آفرین
شب و روز باشید بر پشت زین
برآمد خروش از میان سپاه
گرفتند زاری بر آن رزمگاه
همه سر به سر سوی او تاختند
همی خاک بر سر برانداختند
که با پیر سر پهلوان سپاه
کمر بست و شد سوی آوردگاه
سپهدار پس گستهم را بخواند
بسی پند و اندرز با او براند
بدو گفت زنهار بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
شب و روز در جوشن کینهجوی
نگر تا گشاده ندارید روی
چو آغازی از جنگ پرداختن
بود خواب را بر تو بر تاختن
همان چون سر آری به سوی نشیب
ز ناخفتگان بر تو آید نهیب
یکی دیدهبان بر سر کوه دار
سپه را ز دشمن بیاندوهدار
ور ایدونک آید ز توران زمین
شبی ناگهان تاختن گر کمین
تو باید که پیکار مردان کنی
به جنگ اندر آهنگ گردان کنی
ور ایدونک از ما بدین رزمگاه
بد آگاهی آید ز توران سپاه
که ما را به آوردگه بر کشند
تن بیسرانمان به توران کشند
نگر تا سپه را نیاری به جنگ
سه روز اندر این کرد باید درنگ
چهارم خود آید به پشت سپاه
شه نامبردار با پیل و گاه
چو گفتار گودرز زان سان شنید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
پذیرفت سر تا به سر پند اوی
همی جست از آن کار پیوند اوی
به سالار گفت آنچ فرمان دهی
میان بسته دارم به سان رهی
پس از جنگ پیشین که آمد شکست
که توران بر آن درد بودند پست
خروشان پدر بر پسر روی زرد
برادر ز خون برادر به درد
همه سر به سر سوگوار و نژند
دژم گشته از گشت چرخ بلند
چو پیران چنان دید لشکر همه
چو از گرگ درنده خسته رمه
سران را ز لشکر سراسر بخواند
فراوان سخن پیش ایشان براند
چنین گفت کای کار دیده گوان
همه سودهٔ رزم پیر و جوان
شما را به نزدیک افراسیاب
چه مایه بزرگی و جاهست و آب
به پیروزی و فرهی کامتان
به گیتی پراگنده شد نامتان
به یک رزم کآمد شما را شکست
کشیدید یکسر ز پیکار دست
بدانید یکسر کز این رزمگاه
اگر بازگردد به سستی سپاه
پس اندر ز ایران دلاور سران
بیایند با گرزهای گران
یکی را ز ما زنده اندر جهان
نبیند کس از مهتران و کهان
برون کرد باید ز دلها نهیب
گزیدن مر این غمگنان را شکیب
چنین داستان زد شه موبدان
که پیروز یزدان بود جاودان
جهان سر به سر با فراز و نشیب
چنینست تا رفتن اندر نهیب
کنون از بر و بوم و فرزند خویش
که اندیشد از جان و پیوند خویش
همان لشکر است این که از جنگ ما
بپیچید و بس کرد آهنگ ما
بدین رزمگه بست باید میان
به کینه شدن پیش ایرانیان
چنین کرد گودرز پیمان که من
سران برگزینم از این انجمن
یکایک به روی اندر آریم روی
دو لشکر برآساید از گفت و گوی
گر ایدونک پیمان به جای آورید
سران را ز لشکر به پای آورید
وگر همگروه اندر آید به جنگ
نباید کشیدن ز پیکار چنگ
اگر سر همه سوی خنجر بریم
به روزی بزادیم و روزی مریم
وگرنه سرانشان برآرم به دار
دو رویه بود گردش روزگار
اگر سر بپیچد کس از گفت من
بفرمایمش سر بریدن ز تن
گرفتند گردان به پاسخ شتاب
که ای پهلوان رد افراسیاب
تو از دیرگه باز با گنج خویش
گزیدستی از بهر ما رنج خویش
میان بسته بر پیش ما چون رهی
پسر با برادر به کشتن دهی
چرا سر بپیچیم ما خود کییم
چنین بندهٔ شه ز بهر چییم
بگفتند وز پیش برخاستند
به پیکار یکسر بیاراستند
همه شب همی ساختند این سخن
که افگند سالار بیدار بن
به شبگیر آوای شیپور و نای
ز پرده برآمد به هر دو سرای
نشستند بر زین سپیده دمان
همه نامداران به بازو کمان
که از نعل اسبان تو گفتی زمین
بپوشد همی چادر آهنین
سپهبد به لهاک و فرشیدورد
چنین گفت کای نامداران مرد
شما را نگهبان توران سپاه
همی بود باید بدین رزمگاه
یکی دیدهبان بر سر کوهسار
نگهبان روز و ستارهشمار
گر ایدونک ما را ز گردان سپهر
بد آید ببرد ز ما پاک مهر
شما جنگ را کس متازید زود
به توران شتابید بر سان دود
کز این تخمهٔ ویسگان کس نماند
همه کشته شد جز شما بس نماند
گرفتند مر یکدگر را کنار
به درد جگر برگرستند زار
برفتند و بس روی برگاشتند
غریویدن و بانگ برداشتند
پر از کینه سالار توران سپاه
خروشان بیامد به آوردگاه
چو گودرز کشوادگان را بدید
سخن گفت بسیار و پاسخ شنید
بدو گفت کای پر خرد پهلوان
به رنج اندرون چند پیچی روان
روان سیاووش را زان چه سود
که از شهر توران برآری تو دود
بدان گیتی او جای نیکان گزید
نگیری تو آرام کو آرمید
دو لشکر چنین پاک با یکدگر
فگنده چو پیلان ز تن دور سر
سپاه دو کشور همه شد تباه
گه آمد که برداری این کینهگاه
جهان سر به سر پاک بیمرد گشت
بر این کینه پیکار ما سرد گشت
ور ایدونک هستی چنین کینهدار
از آن کوهپایه سپاه اندرآر
تو از لشکر خویش بیرون خرام
مگر خود برآیدت ز این کینه کام
به تنها من و تو بر این دشت کین
بگردیم و کینآوران همچنین
ز ما هرک او هست پیروزبخت
رسد خود به کام و نشیند به تخت
اگر من به دست تو گردم تباه
نجویند کینه ز توران سپاه
به پیش تو آیند و فرمان کنند
به پیمان روان را گروگان کنند
وگر تو شوی کشته بر دست من
کسی را نیازارم از انجمن
مرا با سپاه تو پیکار نیست
بر ایشان ز من نیز تیمار نیست
چو گودرز گفتار پیران شنید
از اختر همی بخت وارونه دید
نخست آفرین کرد بر کردگار
دگر یاد کرد از شه نامدار
به پیران چنین گفت کای نامور
شنیدیم گفتار تو سر به سر
ز خون سیاوش به افراسیاب
چه سودست از داد سر برمتاب
که چون گوسفندش ببرید سر
پر از خون دل از درد خسته جگر
از آن پس برآورد ز ایران خروش
ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش
سیاوش به سوگند تو سر بداد
تو دادی به خیره مر او را به باد
از آن پس که نزد تو فرزند من
بیامد کشیدی سر از پند من
شتابیدی و جنگ را ساختی
به کردار آتش همی تاختی
مرا حاجت از کردگار جهان
بر این گونه بود آشکار و نهان
که روزی تو پیش من آیی بجنگ
کنون آمدی نیست جای درنگ
به پیران سر اکنون به آوردگاه
بگردیم یک با دگر بیسپاه
سپهدار ترکان برآراست کار
ز لشکر گزید آن زمان ده سوار
ابا اسب و ساز و سلیح تمام
همه شیرمرد و همه نیکنام
همانگه ز ایران سپه پهلوان
بخواند آن زمان ده سوار جوان
برون تاختند از میان سپاه
برفتند یکسر به آوردگاه
که دیدار دیده بر ایشان نبود
دو سالار ز این گونه زرم آزمود
ابا هر سواری ز ایران سپاه
ز توران یکی شد ورا رزم خواه
نهادند پس گیو را با گروی
که همزور بودند و پرخاشجوی
گروی زره کز میان سپاه
سراسر بر او بود نفرین شاه
که بگرفت ریش سیاوش به دست
سرش را برید از تن پاک پست
دگر با فریبرز کاوس تفت
چو کلباد ویسه به آورد رفت
چو رهام گودرز با بارمان
برفتند یک با دگر بدگمان
گرازه بشد با سیامک به جنگ
چو شیر ژیان با دمنده نهنگ
چو گرگین کارآزموده سوار
که با اندریمان کند کارزار
ابا بیژن گیو رویین گرد
به جنگ از جهان روشنایی ببرد
چو او خواست با زنگه شاوران
دگر برته با کهرم از یاوران
چو دیگر فروهل بد و زنگله
برون تاختند از میان گله
هجیر و سپهرم به کردار شیر
بدان رزمگاه اندر آمد دلیر
چو گودرز کشواد و پیران به هم
همه ساخته دل به درد و ستم
میان بسته هر دو سپهبد به کین
چه از پادشاهی چه از بهر دین
بخوردند سوگند یک با دگر
که کس برنگرداند از کینه سر
بدان تا که را گردد امروز کار
که پیروز برگردد از کارزار
دو بالا بد اندر دو روی سپاه
که شایست کردن به هرسو نگاه
یکی سوی ایران دگر سوی تور
که دیدار بودی به لشکر ز دور
به پیش اندرون بود هامون و دشت
که تا زنده شایست بر وی گذشت
سپهدار گودرز کرد آن نشان
که هر کو ز گردان گردنکشان
به زیر آورد دشمنی را چو دود
درفشی ز بالا برآرند زود
سپهدار پیران نشانی نهاد
به بالای دیگر همین کرد یاد
از آن پس به هامون نهادند سر
به خون ریختن بسته گردان کمر
به تیغ و به گرز و به تیر و کمند
همی آزمودند هرگونه بند
دلیران توران و کنداوران
ابا گرز و تیغ و پرندآوران
که گر کوه پیش آمدی روز جنگ
نبودی بر آن رزم کردن درنگ
همه دستهاشان فروماند پست
در زور یزدان بر ایشان ببست
به دام بلا اندر آویختند
که بسیار بیداد خون ریختند
فرومانده اسبان جنگی به جای
تو گفتی که با دست بستست پای
بر ایشان همه راستی شد نگون
که برگشت روز و بجوشید خون
چنان خواست یزدان جانآفرین
که گفتی گرفت آن گوان را زمین
ز مردی که بودند با بخت خویش
برآویختند از پی تخت خویش
سران از پی پادشاهی به جنگ
بدادند جان از پی نام و ننگ
دمان آمدند اندر آوردگاه
ابا یکدگر ساخته کینه خواه
نخستین فریبرز نیو دلیر
ز لشکر برون تاخت بر سان شیر
به نزدیک کلباد ویسه دمان
بیامد به زه برنهاده کمان
همی گشت و تیرش نیامد چو خواست
کشید آن پرنداور از دست راست
برآورد و زد تیغ بر گردنش
به دو نیم شد تا کمرگه تنش
فرود آمد از اسب و بگشاد بند
ز فتراک خویش آن کیانی کمند
ببست از بر باره کلباد را
گشاد از برش بند پولاد را
به بالا برآمد به پیروز نام
خروشی برآورد و بگذارد گام
که سالار ما باد پیروزگر
همه دشمن شاه خستهجگر
و دیگر گروی زره دیو نیو
برون رفت با پور گودرز گیو
به نیزه فراوان برآویختند
همی زهر با خون برآمیختند
سناندار نیزه ز چنگ سوار
فرو ریخت از هول آن کارزار
کمان برگرفتند و تیر خدنگ
یک اندر دگر تاخته چون پلنگ
همی زنده بایست مر گیو را
کز اسب اندر آرد گو نیو را
چنان بسته در پیش خسرو برد
ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد
چو گیو اندر آمد گروی از نهیب
کمان شد ز دستش به سوی نشیب
سوی تیغ برد آن زمان دست خویش
دمان گیو نیو اندر آمد به پیش
عمودی بزد بر سر و ترگ اوی
که خون اندر آمد ز تارک به روی
همیدون ز زین دست بگذاردش
گرفتش به بر سخت و بفشاردش
که بر پشت زین مرد بیتوش گشت
ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت
فرود آمد از باره جنگی پلنگ
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
نشست از بر زین و او را به پیش
دوانید و شد تا بر یار خویش
به بالا برآمد درفشی به دست
به نعره همی کوه را کرد پست
به پیروزی شاه ایران زمین
همی خواند بر پهلوان آفرین
سه دیگر سیامک ز توران سپاه
بشد با گرازه به آوردگاه
برفتند و نیزه گرفته به دست
خروشان به کردار پیلان مست
پر از جنگ و پر خشم کینهوران
گرفتند زان پس عمود گران
چو شیران جنگی برآشوفتند
همی بر سر یکدگر کوفتند
زبانشان شد از تشنگی لخت لخت
به تنگی فراز آمد آن کار سخت
پیاده شدند و برآویختند
همی گرد کینه برانگیختند
گرازه بزد دست بر سان شیر
مر او را چو باد اندر آورد زیر
چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش
شکست و برآمد ز تن نیز جانش
گرازه هم آنگه ببستش به اسب
نشست از بر زین چو آذرگشسب
گرفت آنگه اسب سیامک به دست
به بالا برآمد بکردار مست
درفش خجسته به دست اندرون
گرازان و شادان و دشمن نگون
خروشان و جوشان و نعره زنان
ابر پهلوان آفرین برکنان
چهارم فروهل بد و زنگله
دو جنگی به کردار شیر یله
به ایران نبرده به تیر و کمان
نبد چون فروهل دگر بدگمان
چو از دور ترک دژم را بدید
کمان را به زه کرد و اندر کشید
برآورد زان تیرهای خدنگ
گرفته کمان رفت پیشش به جنگ
ابر زنگله تیرباران گرفت
ز هر سو کمین سواران گرفت
خدنگی به رانش برآمد چو باد
که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد
به روی اندر آمد تگاور ز درد
جدا شد از او زنگله روی زرد
نگون شد سر زنگله جان بداد
تو گفتی همانا ز مادر نزاد
فروهل فروجست و ببرید سر
برون کرد خفتان رومی ز بر
سرش را به فتراک زین برببست
بیامد گرفت اسب او را به دست
به بالا برآمد به سان پلنگ
به خون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ
درفش خجسته برآورد راست
شده شادمان یافته هرچ خواست
خروشید زان پس که پیروز باد
سر خسروان شاه فرخ نژاد
به پنجم چو رهام گودرز بود
که با بارمان او نبرد آزمود
کمان برگرفتند و تیر خدنگ
برآمد خروش سواران جنگ
کمانها همه پاک بر هم شکست
سوی نیزه بردند چون باد دست
دو جنگی و هر دو دلیر و سوار
هشیوار و دیده بسی کارزار
بگشتند بسیار یک با دگر
بپیچید رهام پرخاشخر
یکی نیزه انداخت بر ران اوی
کز اسب اندر آمد به فرمان اوی
جدا شد ز باره هم آنگاه ترک
ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
به پشت اندرش نیزهای زد دگر
سنان اندر آمد میان جگر
فرود آمد از باره کرد آفرین
ز دادار بر بخت شاه زمین
به کین سیاوش کشیدش نگون
ز کینه بمالید بر روی خون
به زین اندر آهخت و بستش چو سنگ
سر آویخته پایها زیر تنگ
نشست از بر زین و اسبش کشان
بیامد دوان تا به جای نشان
به بالا برآمد شده شاد دل
ز درد و غمان گشته آزاددل
به پیروزی شاه و تخت بلند
به کام آمده زیر بخت بلند
همی آفرین خواند سالار شاه
ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه
که پیروزگر شاه پیروز باد
همه روزگارانش نوروز باد