Chapter One: On the Conduct of Kings

2. حکایت شمارهٔ ۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱

پادشاهی را شنیدم به کُشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفته‌اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. وقتِ ضرورت چو نَمانَد گریز دست بگیرَد سَرِ شَمشیرِ تیز إِذا یَئِسَ الْإِنسانُ طالَ لِسانُهُ کَسِنَّورٍ مَغْلُوبٍ یَصُولُ عَلَی الْکلبِ مَلِک پرسید: «چه می‌گوید؟» یکی از وزرایِ نیک‌مَحضر گفت: «ای خداوند! همی گوید: وَ الْکاظِمِینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ». مَلِک را رحمت آمد و از سَرِ خونِ او درگذشت. وزیرِ دیگر که ضدّ او بود گفت: «ابنای جنسِ ما را نشاید در حضرتِ پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این مَلِک را دشنام داد و ناسزا گفت». مَلِک روی از این سخن در هم آورد و گفت: «آن دروغِ وی پسندیده‌تر آمد مَرا زین راست که تو گفتی، که رویِ آن در مصلحتی بود و بنایِ این بر خُبْثی». و خردمندان گفته‌اند: «دروغی مصلحت‌آمیز بِهْ که راستی فتنه‌انگیز». هر که شاه آن کُنَد که او گوید حیف باشد که جز نِکو گوید بَر طاقِ ایوانِ فریدون نِبِشته بود: جَهان اِی بَرادَر نَمانَد به کَس دِل اَندَر جَهان‌آفرین بَند و بَس مَکن تکیه بَر مُلْکِ دنیا و پُشت که بسیار کَس چون تو پَروَرْد و کُشت چو آهنگِ رَفتن کُنَد جانِ پاک چه بَر تَخت مُردنْ، چه بَر رویِ خاک

3. حکایت شمارهٔ ۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲

یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم‌خانه همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است که مُلکش با دگران است. بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند کز هستی‌اش به رویِ زمین بر، نشان نماند وآنْ پیرْ لاشه را که سپردند زیر گِل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند زنده‌ست نام فَرّخِ نوشین‌روان به خیر گرچه بسی گذشت که نوشین‌روان نماند خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زآن پیشتر که بانگ بر آید: فلان نماند

4. حکایت شمارهٔ ۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۳

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی‌؛ باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد، پسر به فراست و استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاهِ خردمند بِه که نادانِ بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ. اَقَلُّ جِبالِ الارْضِ طُورٌ و اِنَّهُ لاَعْظَمُ عِندَاللهِ قَدْرَاً وَ مَنْزِلا آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری، به ابلهی فربه: اسبِ تازی وگر ضعیف بود همچنان از طویله‌ای خر به پدر بخندید و ارکانِ دولت پسندیدند و برادران به‌جان برنجیدند. تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد هر پیسه گمان مبر نِهالی باشد که پلنگ خفته باشد شنیدم که ملِک را در آن قُرب دشمنی صَعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود، گفت: آن نه من باشم که روزِ جنگ بینی پشت من آن منم گر در میانِ خاک و خون بینی سری کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی می‌کند روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردانِ کاری بینداخت چون پیشِ پدر آمد زمینِ خدمت ببوسید و گفت: ای که شخصِ مَنَت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری اسب لاغرمیان به کار آید روزِ میدان، نه گاوِ پرواری آورده‌اند که سپاهِ دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگِ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامهٔ زنان بپوشید! سواران را به گفتنِ او تهوّر زیادت گشت و به‌یک‌بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند مَلِک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهدِ خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد، پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محالست که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند. کس نیاید به زیرِ سایهٔ بوم ور همای از جهان شود معدوم پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به‌واجب بداد. پس هر یکی را از اطرافِ بلاد حِصّه معین کرد، تا فتنه بنشست و نزاع برخاست؛ که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. نیم‌نانی گر خورد مردِ خدا بذلِ درویشان کند نیمی دگر ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بندِ اقلیمی دگر

5. حکایت شمارهٔ ۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۴

طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ ایشان مرعوب و لشکرِ سلطان مغلوب. به‌حکمِ آنکه مَلاذی مَنیع از قلّهٔ کوهی گرفته بودند و مَلجأ و مأوای خود ساخته. مدبّرانِ ممالک آن طرف در دفعِ مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نَسَق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد. درختی که اکنون گرفته‌ست پای به نیرویِ شخصی برآید ز جای و گر همچنان روزگاری هِلی به گردونش از بیخ، بر نگسلی سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل سخن بر این مقرّر شد که یکی به تجسّسِ ایشان برگماشتند و فرصت نگاه می‌داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده. تنی چند مردان واقعه‌دیدهٔ جنگ‌آزموده را بفرستادند تا در شِعْبِ جبل پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند، سفرکرده و غارت‌آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند. نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندان که پاسی از شب در گذشت، قرصِ خورشید در سیاهی شد یونس اندر دهانِ ماهی شد مردانِ دلاور از کمین به در جستند و دستِ یکان‌یکان بر کِتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوهٔ عنفوانِ شبابش نورسیده و سبزهٔ گلستانِ عذارش نودمیده. یکی از وزرا پایِ تختِ ملک را بوسه داد و رویِ شفاعت بر زمین نهاد و گفت: این پسر هنوز از باغِ زندگانی بر نخورده و از رَیَعانِ جوانی تمتع نیافته. توقّع به کرم و اخلاق خداوندی‌ست که به بخشیدنِ خون او بر بنده منّت نهد. ملک روی از این سخن در هم کشید و موافقِ رایِ بلندش نیامد و گفت: پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است نسلِ فسادِ اینان منقطع کردن اولی‌تر است و بیخِ تبارِ ایشان بر آوردن، که آتش نشاندن و اَخگَر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه‌داشتن کارِ خردمندان نیست. ابر اگر آبِ زندگی بارد هرگز از شاخِ بید بَر نخوری با فرومایه روزگار مبر کز نیِ بوریا شِکَر نخوری وزیر این سخن بشنید. طَوْعاً و کُرهاً بپسندید و بر حسنِ رایِ ملک آفرین خواند و گفت: آنچه خداوند، دامَ‌مُلکُهُ، فرمود عینِ حقیقت است که اگر در صحبتِ آن بَدان تربیت یافتی طبیعتِ ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی، امّا بنده امیدوار است که در صحبتِ صالحان تربیت پذیرد و خویِ خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بَغْی و عِناد در نهادِ او متمکّن نشده و در خبر است: کُلُّ مولودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ فَأبَواهُ یُهَوِّدانِهِ و یُنَصِّرانِهِ و یُمَجِّسانِهِ. با بدان یار گشت همسرِ لوط خاندان نبوّتش گم شد سگِ اصحابِ کهف روزی چند پیِ نیکان گرفت و مردم شد این بگفت و طایفه‌ای از ندمایِ ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سرِ خونِ او درگذشت و گفت: بخشیدم، اگرچه مصلحت ندیدم. دانی که چه گفت زال با رستمِ گرد؟ دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد دیدیم بسی، که آبِ سرچشمهٔ خرد چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد فی‌الجمله، پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیتِ او نصب کردند تا حسنِ خِطاب و ردِّ جواب و آدابِ خدمتِ ملوکش در آموختند و در نظرِ همگِنان پسندیده آمد. باری، وزیر از شمایلِ او در حضرتِ ملک شمّه‌ای می‌گفت که تربیتِ عاقلان در او اثر کرده است و جهلِ قدیم از جِبِلّتِ او به در برده. ملک را تبسّم آمد و گفت: عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود سالی دو بر این بر آمد. طایفهٔ اوباشِ محلّت بدو پیوستند و عقدِ موافقت بستند تا به وقتِ فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی‌قیاس برداشت و در مَغارهٔ دزدان به جایِ پدر بنشست و عاصی شد. ملک دستِ تحیّر به دندان گزیدن گرفت و گفت: شمشیرِ نیک از آهنِ بد چون کند کسی؟ ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره‌بوم خَس زمینِ شوره سنبل بر نیارد در او تخم و عمل ضایع مگردان نکویی با بَدان کردن چنان است که بَد کردن به جایِ نیک‌مردان

6. حکایت شمارهٔ ۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۵

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دیدم که عقل و کِیاستی و فهم و فِراستی زاید‌الوصف داشت، هم از عهدِ خُردی آثارِ بزرگی در ناصیهٔ او پیدا. بالایِ سرش ز هوشمندی می‌تافت ستارهٔ بلندی فی‌الجمله مقبولِ نظرِ سلطان آمد که جَمالِ صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند: «توانگری به هنر است نه به مال و بزرگی به عقل نه به سال». ابنایِ جنسِ او بر منصبِ او حسد بردند و به خیانتی متّهم کردند و در کشتنِ او سعی بی‌فایده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟ مَلِک پرسید که موجبِ خصمیِ اینان در حقِّ تو چیست؟ گفت: در سایهٔ دولتِ خداوندی دامَ مُلْکُهُ همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الّا به زوالِ نعمتِ من و اقبال و دولتِ خداوند باد. توانم آنکه نیازارم اندرونِ کسی حسود را چه کنم؟ کو ز خود به رنج در است بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی‌ست که از مشقّتِ آن جز به مرگ نَتْوان رست شوربختان به آرزو خواهند مُقبلان را زوال نعمت و جاه گر نبیند به روز شَپّره چشم چشمهٔ آفتاب را چه گناه؟ راست خواهی، هزار چشمِ چنان کور بهتر که آفتابْ سیاه

7. حکایت شمارهٔ ۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۶

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مَکایدِ فعلش به جهان برفتند و از کُرْبَتِ جورش راهِ غربت گرفتند. چون رعیّت کم شد، ارتفاعِ ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. هر که فریاد‌رسِ روز مصیبت خواهد گو در ایّامِ سلامت به جوانمردی کوش بندهٔ حلقه‌ به‌ گوش اَر ننوازی بِرَوَد لطف کن لطف، که بیگانه شود حلقه‌ به‌ گوش باری، به مجلس او در، کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوالِ مملکتِ ضحّاک و عهدِ فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنیدی خلقی بر او به تعصّب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای مَلِک! چو گرد آمدن خلقی موجبِ پادشاهیست تو مَر خلق را پریشان برای چه می‌کنی؟ مگر سرِ پادشاهی کردن نداری؟ همان به که لشکر به‌ جان پروری که سلطان به لشکر کند سروری ملک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیّت چه باشد؟ گفت: پادشه را کَرَم باید تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست. نکند جورپیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی پادشاهی که طرحِ ظلم افکند پایِ دیوارِ مُلکِ خویش بکنْد ملک را پندِ وزیرِ ناصح، موافقِ طبعِ مخالف نیامد؛ روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی‌عمّ ِ سلطان به منازعت خاستند و مُلک پدر خواستند، قومی که از دستِ تطاولِ او به‌ جان آمده بودند و پریشان شده، بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرّفِ این به در رفت و بر آنان مقرّر شد. پادشاهی کاو روا دارد ستم بر زیردست دوستدارش روزِ سختی دشمن زورآورست با رعیّت صلح کن وز جنگِ خصمْ ایمن نشین زان که شاهنشاهِ عادل را رعیّت لشکرست

8. حکایت شمارهٔ ۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۷

پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیشِ مَلِک از او مُنَغَّص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی، من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایتِ لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویَش گرفتند و پیشِ کشتی آوردند. به دو دست در سُکّانِ کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد؛ پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اوّل محنتِ غرقه شدن ناچشیده بود و قدرِ سلامتِ کشتی نمی‌دانست. همچنین قدرِ عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. ای سیر تو را نانِ جُوین خوش ننماید معشوقِ من است آن که به نزدیکِ تو زشت است حورانِ بهشتی را دوزخ بود اَعراف از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است فرق است میانِ آن که یارش در بر تا آن که دو چشمِ انتظارش بر در

9. حکایت شمارهٔ ۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۸

هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بی‌کران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش، آهنگِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفته‌اند: از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم وگر با چون او صد برآیی به جنگ از آن مار بر پایِ راعی زند که ترسد سرش را بکوبد به سنگ نبینی که چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشمِ پلنگ؟»

10. حکایت شمارهٔ ۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۹

یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولتِ خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیّتِ آن طرف به جملگی مطیعِ فرمان گشتند؛ ملک نفسی سرد بر آورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثانِ مملکت. بدین امید به سر شد، دریغ، عمرِ عزیز که آنچه در دلم است از دَرَم فراز آید امیدِ بسته بر آمد ولی چه فایده زانک امید نیست که عمرِ گذشته باز آید کوسِ رحلت بکوفت دستِ اجل ای دو چشمم وداعِ سر بکنید ای کفِ دست و ساعد و بازو همهْ تودیعِ یکدگر بکنید بر منِ اوفتاده دشمن‌کام آخَر ای دوستان گذر بکنید روزگارم بشد به نادانی من نکردم، شما حذر بکنید

11. حکایت شمارهٔ ۱۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۰

بر بالینِ تربتِ یحیی، پیغامبر -عَلَیْهِ‌ السّلامُ- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوکِ عرب که به بی‌انصافی منسوب بود، اتّفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست. درویش و غنی بندهٔ این خاک درند و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند آن گه مرا گفت: از آن جا که همّتِ درویشان است و صدقِ معاملت ایشان، خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب، اندیشناکم. گفتمش: بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمنِ قوی زحمت نبینی. به بازوانِ توانا و قوّتِ سرِ دست خطاست پنجهٔ مسکینِ ناتوان بشکست نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید؟ که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست؟ هر آن که تخمِ بدی کشت و چشمِ نیکی داشت دِماغِ بیهده پخت و خیالِ باطل بست ز گوش پنبه برون آر و دادِ خلق بده وگر تو می‌ندهی داد، روزِ دادی هست! بنی آدم اعضایِ یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنتِ دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی

12. حکایت شمارهٔ ۱۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۱

درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعایِ خیری بر من بکن. گفت: خدایا! جانش بستان. گفت: از بهرِ خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعایِ خیر است تو را و جملهْ مسلمانان را. ای زبردستِ زیردست‌آزار گرم تا کی بماند این بازار؟ به چه کار آیدت جهانداری؟ مردنت بِهْ که مردم‌آزاری

13. حکایت شمارهٔ ۱۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۲

یکی از ملوکِ بی‌انصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟ گفت: تو را خوابِ نیمروز تا در آن، یک‌نفس خلق را نیازاری. ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه است، خوابش برده، بِه وآنکه خوابش بهتر از بیداری است آن‌چنان بد زندگانی، مُرده به

14. حکایت شمارهٔ ۱۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۳

یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی‌گفت: ما را به جهان خوش‌تر از این یک‌ دم نیست کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست درویشی به سرما برون خفته بود و گفت: ای آن که به اقبالِ تو در عالم نیست گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست؟ ملک را خوش آمد. صُرَّه‌ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش. گفت: دامن از کجا آرم که جامه ندارم؟ ملک را بر حالِ ضعیفِ او رِقّت زیادت شد و خِلعتی بر آن مَزید کرد و پیشش فرستاد. درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد. قرار بر کفِ آزادگان نگیرد مال نه صبر در دلِ عاشق نه آبْ در غربال در حالتی که ملک را پروایِ او نبود، حال بگفتند. به‌ هم بر آمد و روی ازو در هم کشید و زین جا گفته‌اند اصحابِ فِطنَت و خِبرَت که از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالبِ همّتِ ایشان به معظماتِ امورِ مملکت متعلّق باشد و تحمّلِ ازدحامِ عوام نکند. حرامش بود نعمتِ پادشاه که هنگامِ فرصت ندارد نگاه مجالِ سخن تا نبینی ز پیش به بیهوده گفتن مبر قدرِ خویش گفت: این گدایِ شوخِ مُبَذِّر را که چندان نعمت به چندین مدّت برانداخت، برانید که خزانهٔ بیت‌المال لقمهٔ مساکین است نه طعمهٔ اِخوان الشّیاطین. ابلهی کو روزِ روشنْ شمعِ کافوری نهد زود بینی کِش به شب روغن نباشد در چراغ یکی از وزرایِ ناصح گفت: ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجهِ کَفاف به تَفاریق مُجرا دارند تا در نَفَقه اسراف نکنند. امّا آنچه فرمودی از زجر و منع، مناسبِ حال اربابِ همّت نیست، یکی را به لطف اومیدوار گردانیدن و باز به نومیدی خسته کردن. به روی خود درِ طمّاع باز نتوان کرد چو باز شد، به دُرُشتی فراز نتوان کرد کس نبیند که تشنگانِ حجاز به سرِ آبِ شور گرد آیند هر کجا چشمه‌ای بوَد شیرین مردم و مرغ و مور گرد آیند

15. حکایت شمارهٔ ۱۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۴

یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند. چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ یکی را از آنان که غَدْر کردند با من دَمِ دوستی بود، ملامت کردم و گفتم: دون است و بی‌سپاس و سِفله و ناحق‌شناس که به اندک تغیّرِ حال از مخدومِ قدیم برگردد و حقوقِ نعمتِ سال‌ها در نوردد. گفت: ار به کرم معذور داری شاید، که اسبم در این واقعه بی‌جو بود و نمدزین به گرو، و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند، با او به جان جوانمردی نتوان کرد. زر بده مردِ سپاهی را تا سر بنهد و گرش زر ندهی، سر بنهد در عالم اِذا شَبِعَ الْکَمِیُّ یَصُولُ بَطشاً وَ خاوِی الْبَطْنِ یَبْطُشُ بِالفِرارِ

16. حکایت شمارهٔ ۱۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۵

یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد. اثر برکتِ صحبتِ ایشان در او سرایت کرد و جمعیّتِ خاطرش دست داد. مَلِک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود. قبولش نیامد و گفت: معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی. آنان که به کنجِ عافیت بنشستند دندانِ سگ و دهانِ مردم بستند کاغذ بدَریدند و قلم بشکستند وز دستِ زبانِ حرف‌گیران رستند ملک گفتا: هر آینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیرِ مملکت را بشاید. گفت: ای ملک نشانِ خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن ندهد. همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد سیه‌گوش را گفتند: تو را ملازمتِ صحبتِ شیر به چه وجه اختیار افتاد؟ گفت: تا فضلهٔ صیدش می‌خورم و ز شرِّ دشمنان در پناهِ صولتِ او زندگانی می‌کنم. گفتندش: اکنون که به ظلِّ حمایتش در آمدی و به شکرِ نعمتش اعتراف کردی، چرا نزدیک‌تر نیایی تا به حلقهٔ خاصانت در آرد و از بندگانِ مخلصت شمارد؟ گفت: همچنان از بَطْشِ او ایمن نیستم. اگر صد سال گَبْر آتش فروزد اگر یک دم در او افتد بسوزد افتد که ندیم حضرتِ سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند: از تلوّنِ طبعِ پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده‌اند که ظرافتِ بسیار کردن هنرِ ندیمان است و عیبِ حکیمان. تو بر سرِ قدرِ خویشتن باش و وقار بازیّ و ظرافت به ندیمان بگذار

17. حکایت شمارهٔ ۱۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۶

یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاقتِ بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن‌ صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بدِ من اطّلاع نباشد. بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست باز از شَماتتِ اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفایِ من بخندند و سعیِ مرا در حقِّ عیال بر عدمِ مروّت حمل کنند و گویند: مبین آن بی‌حَمیّت را که هرگز نخواهد دید رویِ نیکبختی که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد به سختی و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم و گر به جاهِ شما جهتی معین شود که موجبِ جمعیّتِ خاطر باشد، بقیّتِ عمر از عهدهٔ شکرِ آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه، ای برادر، دو طرف دارد امید و بیم یعنی امیدِ نان و بیمِ جان و خلافِ رایِ خردمندان باشد، بدان امید متعّرضِ این بیم شدن. کس نیاید به خانهٔ درویش که خراجِ زمین و باغ بده یا به تشویش و غصّه راضی باش یا جگربند پیش زاغ بنه گفت: این مناسبِ حالِ من نگفتی و جوابِ سؤال من نیاوردی. نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد، پشتش از حساب بلرزد؟ راستی موجبِ رضایِ خداست کس ندیدم که گم شد از رهِ راست و حکما گویند: چهار کس از چهار کس به‌ جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غَمّْاز و روسْبی از محتسب، و آن را که حساب پاک است از محاسِب چه باک است؟ مکن فراخ‌رَوی در عمل، اگر خواهی که وقتِ رفعِ تو، باشد مجالِ دشمن تنگ تو پاک باش و مدار از کس، ای برادر، باک زنند جامهٔ ناپاک گازُران بر سنگ گفتم: حکایت آن روباه مناسبِ حال توست که دیدندش گریزان و بی‌خویشتن، افتان و خیزان. کسی گفتش: چه آفت است که موجبِ مَخافَت است؟ گفتا: شنیده‌ام که شتر را به سُخْره می‌گیرند. گفت: ای سَفیه! شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم، که را غمِ تخلیصِ من دارد تا تفتیشِ حالِ من کند؟ و تا تِریاق از عِراق آورده شود مارگزیده مرده بُوَد. تو را هم چنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت، امّا مُتِعَنِّتان در کمین‌اند و مدّعیان گوشه‌نشین. اگر آنچه حُسنِ سیرتِ توست به خلافِ آن تقریر کنند و در معرِض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجالِ مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که مُلکِ قَناعت را حراست کنی و ترکِ ریاست گویی. به دریا در، منافع بی‌شمار است و گر خواهی سلامت، بر کنار است رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایتِ من در هم کشید و سخن‌هایِ رنجش‌آمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفته‌اند: دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند. دوست مشمار، آن که در نعمت زند لافِ یاریّ و برادرخواندگی دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست در پریشان‌حالی و درماندگی دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود، به‌نزدیکِ صاحب‌دیوان رفتم به سابقهٔ معرفتی که در میانِ ما بود و صورتِ حالش بیان کردم و اهلیّت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی بر این بر آمد لطفِ طبعش را بدیدند و حسنِ تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن مُتَمَکِّن شد. هم چنین نَجْمِ سعادتش در ترقّی بود تا به اوجِ ارادت برسید و مقرّبِ حضرتْ و مشارٌاِلیْه و معتمَدٌ عَلَیْه گشت، بر سلامتِ حالش شادمانی کردم و گفتم: ز کارِ بسته میندیش و دلْ شکسته مدار که آبِ چشمهٔ حیوان درونِ تاریکی است اَلا لایَجْأّرَنَّ اَخُو الْبَلیَّةِ فَلِلرَّحْمٰنِ اَلْطافٌ خَفِیَّةٌ مَنشین تُرُش از گردشِ ایّام که صبر تلخ است ولیکن برِ شیرین دارد در آن قُربت مرا با طایفه‌ای یاران اتّفاقِ سفر افتاد. چون از زیارتِ مکّه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد، ظاهرِ حالش را دیدم پریشان و در هیأتِ درویشان. گفتم: چه حالت است؟ گفت: آن چنان که تو گفتی طایفه‌ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و مَلِک، دامَ مُلْکُهُ، در کشفِ حقیقتِ آن استقصا نفرمود و یارانِ قدیم و دوستانِ حَمیم از کلمهٔ حق خاموش شدند و صحبتِ دیرین فراموش کردند. نه بینی که پیشِ خداوندِ جاه نیایش‌کنان دست بر بر نهند؟ اگر روزگارش در آرد ز پای همه عالمش پای بر سر نهند فی‌الجمله به انواعِ عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژدهٔ سلامتِ حُجّاج برسید، از بندِ گرانم خلاص کرد و مِلْکِ موروثم خاص. گفتم: آن نوبت اشارتِ من قبولت نیامد که گفتم: عملِ پادشاهان چون سفرِ دریاست خطرناک و سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری. یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار یا موج روزی افکندش مرده بر کنار مصلحت ندیدم از این بیش ریشِ درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین کلمه اختصار کردیم: ندانستی که بینی بند بر پای چو در گوشت نیامد پندِ مردم؟ دگر ره چون نداری طاقتِ نیش مکن انگشت در سوراخِ گژدم

18. حکایت شمارهٔ ۱۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۷

تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند، ظاهرِ ایشان به صَلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حقِّ این طایفه حُسنِ ظنّی بلیغ؛ و اِدراری معیّن کرده؛ تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسبِ حالِ درویشان. ظنِّ آن شخصْ فاسد شد و بازارِ اینان کاسِد. خواستم تا به طریقی کَفافِ یاران مُستَخلَص کنم. آهنگِ خدمتش کردم. دربانم رها نکرد و جَفا کرد؛ و معذورش داشتم که لطیفان گفته‌اند: دَرِ میر و وزیر و سلطان را بی‌وسیلت مگرد پیرامَن سگ و دربان چو یافتند غریب این گریبانْشْ گیرد آن دامن چندان‌ که مقرّبانِ حضرتِ آن بزرگ بر حالِ وُقوفِ من وقوف یافتند و به اِکرام درآوردند و برتر مقامی معیّن کردند، امّا به‌ تواضع فروتر نشستم و گفتم: بگذار که بندهٔ کمینم تا در صفِ بندگان نشینم گفت: الله الله! چه جایِ این سخن است؟! گر بر سر و چشمِ ما نشینی بارت بکشم که نازنینی فی‌الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زَلَّتِ یاران در میان آمد و گفتم: چه جرم دید خداوندِ سابق‌الاِنعام؟ که بنده در نظرِ خویش خوار می‌دارد خدای راست مسلّم بزرگواری و حکم که جرم بیند و نان برقرار می‌دارد حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب مَعاشِ یاران فرمود تا بر قاعدهٔ ماضی مهیّا دارند و مَؤونتِ ایّامِ تعطیل وفا کنند. شکرِ نعمت بگفتم و زمینِ خدمت ببوسیدم و عذرِ جسارت بخواستم و در وقتِ برون آمدن گفتم: چو کعبه قبلهٔ حاجت شد، از دیارِ بعید روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ تو را تحمّلِ امثالِ ما بباید کرد که هیچ کس نزند بر درختِ بی‌بَر، سنگ

19. حکایت شمارهٔ ۱۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۸

ملک‌زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت. دستِ کَرَم برگشاد و دادِ سخاوت بداد و نعمتِ بی‌دریغ بر سپاه و رعیّت بریخت. نیاساید مَشام از طبلهٔ عود بر آتش نِه، که چون عنبر ببوید بزرگی بایدت بخشندگی کن که دانه تا نیفشانی نروید یکی از جُلَسایِ بی‌تدبیر نصیحتش آغاز کرد که «ملوکِ پیشین مر این نعمت را به سعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده. دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس؛ نباید که وقت حاجت فرو‌مانی.» اگر گنجی کنی بر عامیان بخش رسد هر کدخدایی را برنجی چرا نستانی از هر یک جوی سیم که گرد آید تو را هر وقت گنجی؟ ملک روی از این سخن به هم آورد و مر او را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند، تَعالیٰ مالکِ این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم. قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشین‌روان نمرد که نامِ نکو گذاشت

20. حکایت شمارهٔ ۱۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۹

آورده‌اند که نوشین‌روانِ عادل را در شکارگاهی صَید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: از این قدر چه خَلَل آید؟ گفت: بنیادِ ظلم در جهان اوّل اندکی بوده‌است هر که آمد بر او مَزیدی کرده تا بدین غایت رسیده. اگر ز باغِ رعیّت مَلِک خورد سیبی بر آورند غلامانِ او درخت از بیخ به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

21. حکایت شمارهٔ ۲۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۰

غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند؛ بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: هرکه خدای را -عَزَّوَجَلَّ- بیازارد تا دلِ خلقی به دست آرد خداوند، تعالیٰ، همان خلق را بر او گمارد تا دَمار از روزگارش برآرد. آتشِ سوزان نکند با سپند آنچه کند دودِ دلِ دردمند سَرجملهٔ حیوانات گویند که شیر است و اَذَلِّ جانوران خر. و به‌اتّفاقْ خرِ باربر بِهْ که شیرِ مردم‌دَر. مسکین‌خر اگر چه بی‌تمیز است چون بار همی‌بَرَد عزیز است گاوان و خرانِ باربردار بِهْ ز آدمیانِ مردم‌آزار باز آمدیم به حکایت وزیرِ غافل. مَلِک را ذمائِمِ اخلاق او به قرائن معلوم شد؛ در شکنجه کشید و به انواعِ عقوبت بکشت. حاصل نشود رضایِ سلطان تا خاطرِ بندگان نجویی خواهی که خدای بر تو بخشد؟ با خلقِ خدای کن نکویی آورده‌اند که یکی از ستم‌دیدگان بر سر او بگذشت و در حالِ تباهِ او تأمّل کرد و گفت: نه هرکه قوّتِ بازویِ منصبی دارد به سلطنت بخورد مالِ مردمان به گزاف توان به حلق فرو بردن استخوانِ درشت ولی شکم بدَرَد چون بگیرد اندر ناف نمانَد ستم‌کارِ بدروزگار بماند بر او لعنتِ پایدار

22. حکایت شمارهٔ ۲۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۱

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که مَلِک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم. اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم. ناسزایی را که بینی بخت‌یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخنِ درّنده تیز با دَدان آن بِه که کم گیری ستیز هر که با پولاد بازو، پنجه کرد ساعدِ مسکینِ خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به کامِ دوستان مغزش بر آر

23. حکایت شمارهٔ ۲۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۲

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اِعادتِ ذکرِ آن ناکردن اَوْلیٰ. طایفهٔ حکمایِ یونان متفّق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زَهْرهٔ آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن. دهقان‌پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمتِ بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فَتویٰ داد که خونِ یکی از رعیّت ریختن سلامتِ پادشه را، روا باشد. جلّاد قصد کرد، پسر سر سویِ آسمان بر آورد و تبسّم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت: نازِ فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیشِ قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علّت حُطامِ دنیا مرا به خون درسپردند و قاضی به کشتن فَتویٰ داد و سلطان مصالحِ خویش اندر هلاکِ من همی‌بیند؛ به جز خدای عَزَّوَجَلَّ، پناهی نمی‌بینم. پیشِ که بر آورم ز دستت فریاد؟ هم پیشِ تو از دستِ تو گر خواهم داد سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت: هلاکِ من اولیٰ‌تر است از خونِ بی‌گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمتِ بی‌اندازه بخشید و آزاد کرد، و گویند هم در آن هفته شفا یافت. هم چنان در فکرِ آن بیتم که گفت پیل‌بانی بر لبِ دریایِ نیل: «زیر پایت گر بدانی حالِ مور هم چو حالِ توست زیر پایِ پیل»

24. حکایت شمارهٔ ۲۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۳

یکی از بندگانِ عَمْروِ لَیْث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیشِ عمرو سر بر زمین نهاد و گفت: هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست بنده چه دعوی کند؟ حکم، خداوند راست امّا به موجبِ آن که پروردهٔ نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خونِ من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قِصاصِ او بفرمای خونِ مرا ریختن تا به‌ حق کشته باشی. ملِک را خنده گرفت. وزیر را گفت: چه مصلحت می‌بینی؟ گفت: ای خداوندِ جهان! از بهرِ خدای این شوخ‌ْدیده را به صَدَقاتِ گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قولِ حکما معتبر که گفته‌اند: چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار سرِ خود را به نادانی شکستی چو تیر انداختی بر رویِ دشمن چنین دان کاندر آماجش نشستی

25. حکایت شمارهٔ ۲۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۴

ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ نیک‌محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد، مصادره فرمود و عقوبت کرد؛ و سرهنگانِ ملِک به سوابقِ نعمتِ او معترف بودند و به شکرِ آن مُرتَهَن. در مدّت تَوْکیل او رِفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی. صلحِ با دشمن اگر خواهی، هر گه که تو را در قفا عیب کند، در نظرش تحسین کن سخن آخر به دهان می‌گذرد موذی را سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن آنچه مَضمونِ خِطابِ ملِک بود از عهدهٔ بعضی به در آمد و به بقیّتی در زندان بماند. آورده‌اند که یکی از ملوکِ نواحی در خُفْیَه پیامش فرستاد که ملوکِ آن طرف قدرِ چنان بزرگوار ندانستند و بی‌عزّتی کردند. اگر رایِ عزیزِ فلان، اَحْسَنَ اللهُ خَلاصَهُ، به جانب ما التفاتی کند، در رعایت خاطرش هر چه تمام‌تر سعی کرده شود و اعیانِ این مملکت به دیدار او مُفْتَقِرند و جواب این حرف را منتظر. خواجه بر این وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر، چنان که مصلحت دید، بر قَفای ورق نبشت و روان کرد. یکی از متعلّقان واقف شد و ملِک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوکِ نواحی مراسله دارد. ملک به‌ هم برآمد و کشفِ این خبر فرمود. قاصد را بگرفتند و رِسالت بخواندند. نبشته بود که: حسنِ ظنِّ بزرگان بیش از فضیلتِ ماست و تشریفِ قبولی که فرمودند بنده را امکانِ اجابت نیست، به حکمِ آن که پروردهٔ نعمت این خاندان است و به اندک‌ مایه تغیّر با ولی‌نعمت بی‌وفایی نتوان کرد، چنان که گفته‌اند: آن را که به جایِ توست هر دَم کَرَمی عذرش بنه، ار کند به عمری ستمی ملک را سیرتِ حق‌شناسی از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که: خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردن. گفت: ای خداوند! بنده در این حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند. تقدیرِ خداوند، تَعالیٰ بود که مر این بنده را مکروهی برسد، پس به دست تو اولی‌ٰتر، که سوابقِ نعمت بر این بنده داری و اَیادیِ منّت. و حکما گفته‌اند: گر گزندت رسد ز خلق مرنج که نه راحت رسد ز خلق نه رنج از خدا دان خلافِ دشمن و دوست کاین دلِ هر دو در تصرّفِ اوست گرچه تیر از کمان همی‌ گذرد از کمان‌دار بیند اهلِ خرد

26. حکایت شمارهٔ ۲۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲۵

یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همی‌گفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغول‌اند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن. صاحب‌دلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به درگاهِ خداوند، تَعالیٰ، همین مثال دارد. دو بامداد اگر آید کسی به خدمتِ شاه سِیُم، هرآینه در وی کند به لطف نگاه مهتری در قبولِ فرمان است ترکِ فرمان دلیلِ حِرمان است هر که سیمایِ راستان دارد سَرِ خدمت بر آستان دارد