غزلیات

by عبدالقادر گیلانی

1. شمارهٔ ۱ - روزگار دلGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱ - روزگار دل

در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مرا کز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا فارغم از گشت گلشن کز غم تو هرزمان بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا بر دلم باری حوالت کن غم اندوه خود چون توان کردن که کردی غمگسار دل مرا ماهی ای کو برکنار افتد ز دریا چون بود همچنان باشد بلا دور از کنار دل مرا آنکه روزم شد سیه باشد ز بی صبری دل چون تو بودی و فراق یار کار دل مرا باز آمد روز هجران ناله کن باری ز دل تیره تر بادا ز روزم روزگار دل مرا چند چون محیی کشد دل در ره تو انتظار سوخت همچون سایه بر ره انتظار دل مرا

2. شمارهٔ ۲ - پیرکنعانGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲ - پیرکنعان

گر ندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرا زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا سرو من آغشته در اشک جگر خون من است فارغم گر باغبان نگذاشت در بستان مرا نیست فرقی در میان شخص من با سایه ام بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا جامه جان چاک شد در وادی عشق و هنوز هرطرف صد خار غم بگرفته دامان مرا همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یار ای که دور انداختی از صحبت جانان مرا این که با مردم مدارا می کنم از بهر توست ورنه کی پروا بود از قول بدگویان مرا خانه من گلخن و فرش من از خاکستر است تاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا

3. شمارهٔ ۳ - بلبل شوریدهGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۳ - بلبل شوریده

ای بلبل شوریده دیوانه توئی یا ما جویای رخ خوب جانانه توئی یا ما تو عاشق گلزاری من عاشق دیدارم در درد فراق او مردانه توئی یا ما تو در قفسی و ما در خلوت خود تنها ای گوشه نشین مست دیوانه توئی یا ما در فصل بهار و دی از عشق جمال وی با نعره و فریادی مستانه توئی یا ما عشق تو به ما بلبل اندر رگ و پی رفته آن باده خونین را پیمانه توئی یا ما توجزگل وماجزدوست چیزی چو نمی بینیم ازغیر حبیب خویش بیگانه توئی یا ما تو زخم خوری از خار مارا بکشد بردار آیا به زبان خلق افسانه توئی یا ما تو عاشق وما عاشق دم درکش و حاضر باش ورنه به خدا امروز در خانه توئی یا ما گویند که گنجی هست اندر دل هر سرمست از بهر چنین گنجی ویرانه توئی یا ما محیی به گلستان شد با بلبل نالان شد کای بلبل نالنده جانانه توئی یا ما

4. شمارهٔ ۴ - همت مردانهGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۴ - همت مردانه

بی حجابانه درآ از در کاشانه ما که کسی نیست به جز وردِ تو درخانه ما گر بیائی به سر تربت ویرانه ما بینی از خون جگر آب زده خانه ما فتنه انگیز مشو کاکل مشکین مگشای تاب زنجیر ندارد دل دیوانه ما مرغ باغ ملکوتیم و دراین دیر خراب می شود نور تجلّای خدا دانه ما با احد در لحد تنگ بگوئیم که دوست آشنایم توئی و غیر تو بیگانه ما گر نکیر آید و پرسد که بگو ربّ تو کیست گویم آنکس که ربود این دل دیوانه ما منکر نعره ما کو که به ما عربده کرد تا به محشر شنود نعره مستانه ما شکر الله که نمردیم و رسیدیم به دوست آفرین باد بر این همت مردانه ما محیی بر شمع تجلای جمالش می سوخت دوست می گفت زهی همت پروانه ما

5. شمارهٔ ۵ - وعده دیدارGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۵ - وعده دیدار

از جمال لایزالی برنداری گر نقاب عاشقان لاابالی را بماند دل کباب صدر جنت گر بود بی دوست گو قعر جهیم هرکه شد کوته نظر گو سوی این ها می شتاب عاشقان نه حور خواهند نه بهشت از بهر آن فارغند از کدخدایی خانمان کرده خراب قاصرات الطرف عین باشند حوران بهشت خیمه های عاشقان بینی طناب اندر طناب پرده محشر بدرند عاشقان چون از لحد سربرون آرند دل پرآتش و چشم پرآب با دل مجروح می گریند و می گویند کو آن که کرده وعده دیدار خود روز حساب بی تماشای جمالت محیی گوید روز حشر در صف بیگانگان یالیتنی کنت تراب

6. شمارهٔ ۶ - آه مردمGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۶ - آه مردم

آه دردآلود مردم جان جانها را بسوخت سینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت درجگرهای کباب این آه من زد آتشی آه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ای آتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت پیش یوسف گر رسی روزی بگو ای عزیز آتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت نو بهاران اشک ریزان جانب صحرا شدم آه گرمم سبزه های کوه و صحرا رابسوخت محیی نادان است کان یاران به غفلت می روند خرقه و تسبیح و مسواک و مصلّا را بسوخت

7. شمارهٔ ۷ - هرچه خواهی بطلبGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۷ - هرچه خواهی بطلب

سیصد و شصت نظر راتبه بنده ماست بنده را مرتبه بنگرزکجا تا به کجاست بیوفائی مکن و ازدرِ ما دور مرو زانکه ما را ز ازل تا به ابد باتوصفاست روی ناشسته چرکین شده از چرک گناه آبِ گرمی کاز او شسته شود رحمت ماست هم بدست تو دهم نامه تو روزحساب تا نداند کسِ دیگر که در این نامه چه هاست یک نکوئی تو را دَه بدهم در دنیا باز در آخرت آن هفصد و هفتاد تراست گر بَدی از تو بر آید به کرم عفو کنم این چنین لطف و کرم غیرِ من ای بنده که راست نار دوزخ چه کند با تو چرا ترسی از او ظاهروباطن تو چون همه از نور خداست هرچه خواهی بطلب تو زمن و شرم مدار برمن ای بنده اجابت بود و بر تو وفاست تو زمن هیزم و شیرو نمک و دیگ بخواه من وکیل توام از من بطلب هر چه سزاست من عطا کرده ام ایمان عطا کرده خویش کی ستانم زگدائی که بر او صدقه رواست با توام من همه جا ،ترسِ تو از شیطان چیست چون پناهت منم ، ابلیس بیا گو که صلاست بیوفائی همه از جانب توست ای محیی ورنه از ما که خدائیم همه مهر و وفاست

8. شمارهٔ ۸ - غم مخوریGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۸ - غم مخوری

غم مخوری که عاقبت جای تو صدر جنت است روی دل تو تا ابد سوی رضای حضرت است غم مخوری که مرغ جان چون زتنت همی پرد منزل آشیان او مقعدصدق نیت است غم مخوری که این تنت چون به لحد فرو رود خاک تن تو تا به حشرغرقه آب رحمت است غم مخوری که حق تو را از همه خلق برگزید این زجمال لطف او نه زکمال خدمت است غم مخوری که روزوشب سیصدوشصت لطف حق در توهمی نظرکند اینهمه از محبت است غم مخوری که هر کجا که تویی خدای توست درطلب خدا ترا بنده بگو چه زحمت است غم مخوری که عشق خود با گل تو به هم سرشت عشق خدای تو به تو همدم اصل خلقت است غم مخوری که با تو هست آن دگری به غیر تو او نه تو هست ؛نه تو او گفتن او به رحمت است غم مخوری که بی شراب مست وخراب گشته ای محتسبان شهررا گو که شراب جنت است غم مخوری که حق ترا بنده خویش خوانده است بندگی خدا ترا؛ محیی نشان دولت است

9. شمارهٔ ۹ - می صافیGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۹ - می صافی

می صافی طلب جانا که دُردی کش گرانخوار است تو از ساقی نشانی گو که اینجا مست بسیار است از این سودای عشق آخر سرت بر باد خواهی داد سرت چون می‌رود خواجه چه جای فکر دستار است ز پر کیسه ترا نقدی برون می‌باید آوردن چنین کار آید از دزد سبکدستی که طرّار است در دکان هر مردی منادی کرد شبگردی که شب غافل مشو خواجه، عَسَس با دزد همیار است چو سلطان یار دزدان شد بشارت ده تو دزدان را نه دست و پای می‌برند نه زندانست و نه دار است بشارت داد آن سلطان مترسید ای تهی دستان که گنج رحمت رحمان نثار هر گنهکار است شب اندر خود که چون سلطان به جاسوسی همی گردد کسی واقف شود زین سِر، که او شبگرد عیار است به محشر چون شوی حاضر گناهانت شود ظاهر نترسی زان تو ای عاصی خداوند تو ستار است چرائی بنده غمگین چو از لطف و کرم آخر ترا با عیب‌های تو خدای تو خریدار است خدا می‌گوید ای بنده من آن سلطان با لطفم که بر درگاه من هرگه که می‌آیی ترا بار است به رخ گر زرد شد عاشق نه یرقان باشد و نه دق طبیب عاشقان داند که از بهر چه بیمار است شراب عشق چندان خور که سر از پای نشناسی که سرمستان حضرت را ز هشیاری بسی عار است شتر چون مست می‌گردد دهانش از علف بندد اگر مست خدائی تو چرا حرص تو با خار است اگر مستی تو پاکوبان همی بُرّی بیابان را اگر هوشیار می‌ترسی که راه کعبه پر خار است ترا یک حج بود سالی ولی در کوی یار ما گذارد هر زمان حجّی کسی کو عاشق زار است طواف کعبه کن حاجی مرا بگذار در کویش که حجّ اکبر عاشق طواف کوی دلدار است شهیدان را نمی‌شویند شهید دون مشو محیی که اندر مذهب رندان کسی کو مُرد مردار است

10. شمارهٔ ۱۰ - همره بادصباGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۰ - همره بادصبا

هرچه از سنگین دلان بر جان ما آید خوش است گر وفا آید خوش و گر هم جفا آید خوش است بشنوم تا چند بوی گل ز باد صبحدم بوی او گر همره باد صبا آید خوش است راضیم از هرچه پیش آید به درد عشق تو گر همه بر جان من درد و بلا آید خوش است روز ابر اینچنین داری چو سر در کاسه ای گر به جای قطره ها سنگ از هوا آید خوش است عشق زیبا مینماید محیی هرکس را که هست بوی گل گر همره باد صبا آید خوش است

11. شمارهٔ ۱۱ - پای دلGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۱ - پای دل

پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گِل است همّتی دارید با من زانکه کاری مشکل است من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیست کو همیشه سوی سرگردانی من مایل است فیل محمودی فرو ماند اگر بیند به خواب بارسنگینی که از درد تو ما را بر دل است ای دل آواره آخرچند میگوئی مگو اندران کوئی که پای صدهزاران در گل است همدمم آه است، محرم غم در ایام شباب وقت عیش و نوجوانی وچه ناخوش حاصل است خودبخود گویم سخنها بگریم زار زار محرم راز غریبان لابد اشک سائل است محیی با این زندگانی گر گمان داری که تو راه حق رفتی یقین میدان نه ، فکر باطل است

12. شمارهٔ ۱۲ - شب وصل حبیبGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۲ - شب وصل حبیب

آن که آتش افکند درخلق جانان من است وانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه است کآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کین زمان نقل هرمجلس حدیث عشق پنهان من است گرفلک خواهد که سازد خانه مردم خراب گو مکش زحمت که کار چشم گریان من است آنچه در دم بگذرد باشد شبی وصل حبیب وآنچه را پایان نباشد روز هجران من است مرد محیی و سیه پوشید بهر ماتمش هرکجا ورقی بود ز اوراق دیوان من است

13. شمارهٔ ۱۳ - زلال رحمت حقGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۳ - زلال رحمت حق

گنه کردی بگو کردیم ای دوست که بعد از کار بد این توبه نیکوست گنه کردن اگرچه خوی توگشت ولی عفو گناهت هم مرا خوست توشب بر خاک ، رو می مال ،می نال که آن نالیدنت داریم ما دوست نفس های گنه کاران تائب مرا خوشبوی تراز مُشک خوشبوست چوفضل ماست پشتیبانت ای پیر چه غم داری اگر پشت تو دو توست کسی کز وی بتر نبود به عالم مرا لاتقنطوا در باره اوست به نعمت های جنت پروری مغز ترا بر استخوان گر خشک شد پوست چو رحمن بر تو نیکو هست ،غم نیست اگر شیطان بد است و با تو بد خوست نمیرد ماهی دل محیی هرگز زلال رحمت حق تا در این جوست

14. شمارهٔ ۱۴ - الله گوGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۴ - الله گو

باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیست زانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست روی زرد خود به ما کن زانکه بر درگاه ما هیچ روئی بهِ ز روی زعفرانی رنگ نیست در دل شب ها رسن در گردن افکن توبه کن بنده را پیش خدا از توبه کردن ننگ نیست گو » الله « گر شراب و بنگ خوردی توبه کن یاد ماکن چون دهانت پر شراب و بنگ نیست ما بدی ها را به نیکوئی بدل خواهیم ساخت کار ما با بندگان بد به جز این رنگ نیست در دلِ سنگینِ بدکاران امید فضل ماست جای جوهرهای سنگین جز میان سنگ نیست عاصیان دارند نظر بر ما و ما بر عاصیان ما چو کردیم آشتی؛کس را مجال جنگ نیست پشّه‌ی لنگی که بار او گران افتاده است میرود افتان و خیزان گرچه پیشاهنگ نیست نیک مردان جهان گر چنگ در طاعت زنند محیی مفلس ترا جز فضل حق در چنگ نیست

15. شمارهٔ ۱۵ - درد بی حدّGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۵ - درد بی حدّ

گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامت گفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازی گفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت گفتا که چیست حالت گفتم که حال شاکر گفتا کجا فتادی گفتم میان دامت گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بی حدّ گفتا که درد تا کی گفتم تا قیامت گفتا چه می پرستی گفتم جمال رویت گفتا چه داری با من گفتم بسی ندامت گفتا چگونه بی من گفتم که نیم بِسمِل گفتا چه چیز داری گفتم همه غرامت گفتا چرا گدازی گفتم زبیم هجرت گفتا که با که سازی گفتم به یک سلامت گفتا که کیست محیی گفتم همان که دانی گفتا نشان چه داری گفتم که صد علامت

16. شمارهٔ ۱۶ - آه از آن ساعتGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۶ - آه از آن ساعت

یا رب آن ساعت که خلق از ما نیارد هیچ یاد رحمت خود کن قرین ما الی یوم التّناد نامه نیکان شده برطاعت آیا چون کنم نامه های ما بدان چیزی ندارد جزسواد اینچنین کالای پرعیبی که گردد روز ماست گرنبودش روز بازارش بنامت جز کساد عید شد عیدی به رحمت ده خداوندا به ما ورتو ندهی ازکه جویند بندگان نامراد ردمکن یا رب تو ما را چون به بازار الست عیبهای ما همه دیدی وکردی نامراد شب رسن در گردن اندازم بگریم زار زار از غم عمر عزیز خود که بر دادم به باد این زمان از بس که بی او زندگانی می کنم وقت مردن جان نمی دانیم چون خواهیم داد آه از آن ساعت که عزرائیل قصد جان کند جان شیرین را بباید داد ولب نتوان گشاد تا دم آخر چه خواهد کرد با ما آه ،آه ای خوشا وقت کسی کز مادرش هرگز نزاد نامه می خوانند و می گویند کرام الکاتبین درجمیع عمر این بنده نیاورد خوف یاد پیش تابوتم منادی کن بگو این بنده ای است کو گنه بسیار کرده برخدا کرد اعتماد یا رب آن کس را بیامرزی که بعد از مرگ ما روح ما را او به تکبیری کند گهگاه یاد گربخاکم بگذری یا بگذرم بر خاطرت این دعا می کن که یا رب گور او پر نور باد رحم خواهد کرد بر من خواهد آمرزیدنم روی زرد خود چو بر خاک لحد خواهم نهاد محیی گرچه بس بدی کرده ندارد نیکوئی لیک میدارد به جان درحق نیکان اعتماد

17. شمارهٔ ۱۷ - آرزو دارمGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۷ - آرزو دارم

روزنی جز زخم تیرش در سرای تن مباد غیر داغ حسرتش تا بام آن روزن مباد عاشق روی بتان یا رب مبادا هیچکس ورکسی عاشق شود یارا به سان من مباد کرده از تیرجفا هر لحظه چاکی در دلم آنکه از خاریش هرگز چاک در دامن مباد مهرومه را روشنی از پرتو رخسار توست بی رخت هرگز چراغ مهر ومه روشن مباد جنّت عاشق چو باشد بعد مردن کوی یار مرغ جانم را جز آن دیوار و در مسکن مباد آرزو دارم که در عشقت تن بیمار من خالی از افغان وزاری فارغ از شیون مباد تاج شاهی چون شود با خاک یکسان عاقبت افسر محیی به جز خاکستر گلخن مباد

18. شمارهٔ ۱۸ - بلای ناگهانGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۸ - بلای ناگهان

دل ناشاد من شاید که روزی شادمان گردد ولی مشکل که آن نامهر هرگز مهربان گردد مرا گر شادی ای در دل رسد ناگه بدان ماند که درشهری غریبی آیدوبی خانمان گردد چنین که امروز زان بدخو بلا انگیز میبینم عجب نبود که روزی فتنه آخر زمان گردد گر این بار دل من آسمان خواهد که بردارد نجنبد هیچگه از جای خود چون من ناتوان گردد برآن بودم که دل را مرهم بهبود خواهد شد چه دانستم که جانم را بلای ناگهان گردد اگر جامی جدا از لعل می گون تو می نوشم همانجا خون شود در چشم خونریزم روان گردد غم محیی بخور زان پیش کز سودای زلف تو برآرد سر به شیدائی و رسوای جهان گردد

19. شمارهٔ ۱۹ - شیوه شیرینGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۹ - شیوه شیرین

مرا کشتی و گویی خاک این بر باد باید کرد چرا بر دردمندی این همه بیداد باید کرد همه‌کس از تو دلشادند غیر از من که غمگینم نمی‌گویی دل این هم زمانی شاد باید کرد شدم پیر از غم تو کز جوانی بنده‌ام از جان نه آخر بنده پیر ای پسر آزاد باید کرد حکایت‌های حسن او به غیر من نباید گفت حدیث شیوه شیرین بر فرهاد باید کرد چه عمرست این که در شب‌ها بود هرکس به خواب خوش مرا تا روز از دست غمت فریاد باید کرد

20. شمارهٔ ۲۰ - چون برقع بر اندازدGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۰ - چون برقع بر اندازد

تعالی الله چه حسنست این که چون برقع براندازد اگرباشد دل از آهن که همچون موم بگدازد همه خوبان به حسن خویش می نازند چنان باشد که حسن او به روی خوب می نازد بود رسم پری رویان که با دیوانگان سازند شدم دیوانه آن تندخو یاری که او با من نمی سازد مکن ای مدّعی عیبم اگر نالم جدا از یار که من در هجر می سازم و لیکن دل نمی سازد کجا پروا کند محیی که در عالم بود عاری چنان مشغول کار است او که با خود هم نپردازد

21. شمارهٔ ۲۱ - حضور دردGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۱ - حضور درد

زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشد هنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد چگونه سر بسائی بر فلک کز غایت عزّت به هر جا پا نهی سرها ترا زیر قدم باشد غنیمت دان حضور درد و غم ای دل که دوران را وفائی نیست چندانی و صحبت مغتنم باشد خوش است از خوبرویان گه جفا گاهی وفا لیکن زمن مهر و وفا از تو همه جور و الم باشد دم آب از سفال سگ بکوی یار نوشیدن مرا خوش تر بود زان باده کان در جام جم باشد خلاصی گر زهستی بایدت عاشق شو ای محیی که اوّل گام در عشق پری رویان عدم باشد

22. شمارهٔ ۲۲ - شرح جور یارGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۲ - شرح جور یار

نمی‌دانم که او تا کی پی آزار خواهد شد نگوید این دلم آخر از او بیزار خواهد شد بدین خو چند روزی گر بماند از جفای او تنم بیمار خواهد گشت و جان افگار خواهد شد به خواب مرگ شد بخت من و گویند یارانم که تو فریاد و افغان کن که او بیدار خواهد شد مکن بهر خدا عزم گلستان با چنین رویی که دانم باغبان شرمنده از گلزار خواهد شد مَیَفشان دست چندی ای سرو ناز من که هوش جان ز دست دست تو افگار خواهد شد چه گویم شرح جور یار و درد خویش با مردم که بی تسکین مرا گویند با تو یار خواهد شد ز اندوه دل چاک و جگر تا کی برد محیی که این عشق است و اینها هر زمان بسیار خواهد شد

23. شمارهٔ ۲۳ - طعنه بدخواهGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۳ - طعنه بدخواه

من نمی‌گویم که جور روزگارم می‌کشد طعنه بدخواه و بدعهدی یارم می‌کشد دور از او بی‌طاقتی باشد که روزی چند بار محنت و دردی و داغ انتظارم می‌کشد من نهانی عشق ورزم با دل آن تندخو از برای عبرت خلق آشکارم می‌کشد [گر] روم در کوچه‌ای بازیچه طفلان شوم ور نشینم گوشه‌ای فکر تو زارم می‌کشد شب گذارم در خیالت روزگارم چون شود روز، فکرِ ناله شب‌های تارم می‌کشد شوق دیدارت مرا زین پیش [می کشت] و کنون آرزوی بوسه، امید کنارم می‌کشد می‌کشد زحمت طبیبی غافل است از اینکه او همچو محیی سوزش جان‌فکارم می‌کشد

24. شمارهٔ ۲۴ - سرمست صبغت اللهGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۴ - سرمست صبغت الله

وقت مستی بلبلان آمد گوییا گل به بوستان آمد بلبل آنجا خموش و حاضر باش بشنو این سِر که در میان آمد مجلسِ عاشقانِ مستِ خدا سرخوش آنجا نمی‌توان آمد عاشق رنگ و بویی ای بلبل پای گل جای تو از آن آمد ما که سرمست صبغت اللّهیم جای ما باغ لامکان آمد چشم تو بر گل جهان و مرا دیده بر خالق جهان آمد رو بازاری و به آزاری جای بازاریان دکان آمد باش تا من بنالم ای بلبل کاین همه خلق در فغان آمد دم مزن پیش ما که ناله تواست ناله‌ای گر سر زبان آمد ناله ما شنو که بر در دوست کاو بسوز از میان جان آمد عاشقان در جهان نمی‌گنجند این قفس چون ترا مکان آمد عشق تو با گل است روزی چند عشق ما عشق جاودان آمد خانه آب و گل به خود زاری این روش راه نازکان آمد محیی آثار قدرت حق دید چون بهار آمد و خزان آمد

25. شمارهٔ ۲۵ - خاکستریGhazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۵ - خاکستری

کسی کاو یار خود دارد چرا بر دیگری بندد حرامش باد عشق آنکس که هم بر دیگری بیند از این آتش که من دارم ز شوق او عجب نبود که آن مه چون به بالین آیدم خاکستری بیند همه عالم ز تاب مهر سوزنده شده عمری که مهر از رشک این سوزد که از خود بهتری بیند اگر عاشق ز دل نالد ز گریه نیست پروایش اگر بر جای هر مو بر تن خود نشتری بیند نکرد آن نامسلمان هیچ رحمی و می‌دانم که بر من سوزدش دل گر سوی من کافری بیند خوش آن ساعت که در کوی بتان محیی رود سرخوش به دستی شیشه در دستی پر از می ساغری بیند