Chapter Two: On Beneficence

48. بخش ۱ - سر آغاز

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱ - سر آغاز

اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خور که خویش به مرده نپردازد از حرص خویش زر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از تو بیرون ز فرمان تست نخواهی که باشی پراکنده دل پراکندگان را ز خاطر مهل پریشان کن امروز گنجینه چست که فردا کلیدش نه در دست تست تو با خود ببر توشه خویشتن که شفقت نیاید ز فرزند و زن کسی گوی دولت ز دنیا برد که با خود نصیبی به عقبی برد به غمخوارگی چون سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من مکن، بر کف دست نه هر چه هست که فردا به دندان بری پشت دست به پوشیدن ستر درویش کوش که ستر خدایت بود پرده پوش مگردان غریب از درت بی نصیب مبادا که گردی به درها غریب بزرگی رساند به محتاج خیر که ترسد که محتاج گردد به غیر به حال دل خستگان در نگر که روزی تو دلخسته باشی مگر درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نه خواهنده‌ای بر در دیگران؟ به شکرانه خواهنده از در مران

49. بخش ۲ - گفتار اندر نواخت ضعیفان

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲ - گفتار اندر نواخت ضعیفان

پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟ بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟ چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش خرد؟ وگر خشم گیرد که بارش برد؟ الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم به رحمت بکن آبش از دیده پاک به شفقت بیفشانش از چهره خاک اگر سایه خود برفت از سرش تو در سایه خویشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم که سر بر کنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستی مگس پریشان شدی خاطر چند کس کنون دشمنان گر برندم اسیر نباشد کس از دوستانم نصیر مرا باشد از درد طفلان خبر که در طفلی از سر برفتم پدر یکی خار پای یتیمی بکند به خواب اندرش دید صدر خجند همی گفت و در روضه‌ها می‌چمید کز آن خار بر من چه گلها دمید مشو تا توانی ز رحمت بری که رحمت برندت چو رحمت بری چو انعام کردی مشو خودپرست که من سرورم دیگران زیردست اگر تیغ دورانش انداخته‌ست نه شمشیر دوران هنوز آخته‌ست؟ چو بینی دعاگوی دولت هزار خداوند را شکر نعمت گزار که چشم از تو دارند مردم بسی نه تو چشم داری به دست کسی «کرم» خوانده‌ام سیرت سروران غلط گفتم، اخلاق پیغمبران

50. بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیه‌السلام

شنیدم که یک هفته ابن‌السبیل نیامد به مهمانسرای خلیل ز فرخنده خویی نخوردی بگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید بر اطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیابان چو بید سر و مویش از گرد پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت به رسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا مردمک یکی مردمی کن به نان و نمک نعم گفت و برجست و برداشت گام که دانست خلقش، علیه‌السلام رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل بفرمود و ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد ز پیرش حدیثی به سمع چنین گفتش: ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی‌بینمت صدق و سوز نه شرط است وقتی که روزی خوری که نام خداوند روزی بری؟ بگفتا نگیرم طریقی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست بدانست پیغمبر نیک فال که گبر است پیر تبه بوده حال به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید سروش آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت کنان کای خلیل منش داده صد سال روزی و جان تو را نفرت آمد از او یک زمان گر او می‌برد پیش آتش سجود تو وا پس چرا می‌بری دست جود؟

51. بخش ۴ - گفتار اندر احسان با نیک و بد

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۴ - گفتار اندر احسان با نیک و بد

گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و آن مکر و فن زیان می‌کند مرد تفسیر‌دان که علم و ادب می‌فروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد؟ ولیکن تو بستان که صاحب‌خرد از ارزان‌فروشان به رغبت خرد

52. بخش ۵ - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۵ - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده

زبان‌دانی آمد به صاحبدلی که محکم فرومانده‌ام در گلی یکی سِفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخن‌های خاطر پریش درون دلم چون در‌ِ خانه ریش خدایش مگر تا ز مادر بزاد جز این ده درم چیز دیگر نداد ندانسته از دفتر دین الف نخوانده به جز باب لاینصرف خور از کوه یک روز سر بر نزد که آن قلتبان حلقه بر در نزد در اندیشه‌ام تا کدامم کریم از آن سنگدل دست گیرد به سیم شنید این سخن پیر فرخ نهاد درستی دو، در آستینش نهاد زر افتاد در دست افسانه گوی برون رفت از آنجا چو زر تازه‌روی یکی گفت: شیخ! این ندانی که کیست؟ بر او گر بمیرد نباید گریست گدایی که بر شیر نر زین نهد ابو زید را اسب و فرزین نهد بر آشفت عابد که خاموش باش تو مرد زبان نیستی، گوش باش اگر راست بود آنچه پنداشتم ز خلق آبرویش نگه داشتم وگر شوخ‌چشمی و سالوس کرد الا تا نپنداری افسوس کرد که خود را نگه داشتم آبروی ز دست چنان گربزی یاوه‌گوی بد و نیک را بذل کن سیم و زر که این کسب خیر است و آن دفع شر خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش به عزت کنی پند سعدی به گوش که اغلب در این شیوه دارد مقال نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

53. بخش ۶ - حکایت ممسک و فرزند ناخلف

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۶ - حکایت ممسک و فرزند ناخلف

یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد ملامت‌کنی گفتش: ای باددست‌‌‌! به یک‌ره پریشان مکن هر‌چه هست به سالی توان خرمن اندوختن به یک دم نه مَردی بوَد سوختن چو در تنگدستی نداری شکیب نگه‌دار وقت فراخی حسیب به دختر چه خوش گفت بانوی ده که روز نوا برگ سختی بنه همه‌وقت بر دار مَشک و سبوی که پیوسته در ده روان نیست جوی به دنیا توان آخرت یافتن به زر پنجه شیر بر تافتن به یک بار بر دوستان زر مپاش وز آسیب دشمن به اندیشه باش اگر تنگدستی مرو پیش یار وگر سیم داری بیا و بیار اگر روی بر خاک پایش نهی جوابت نگوید به دست تهی خداوند زر بر کنَد چشمِ دیو به دام آوَرَد صخر جنی به ریو تهی‌دست در خوبرویان مپیچ که بی‌سیم مردم نیرزند هیچ به دست تهی بر نیاید امید به زر برکنی چشم دیو سپید وگر هرچه یابی به کف بر نهی کفت وقت حاجت بماند تهی گدایان به سعی تو هرگز قوی نگردند، ترسم تو لاغر شوی چو منّاع خیر این حکایت بگفت ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت پراکنده‌دل گشت از آن عیب‌جوی بر آشفت و گفت ای پراکنده‌گوی مرا دستگاهی که پیرامن است پدر گفت میراث جد من است نه ایشان به خست نگه داشتند‌؟ به حسرت بمردند و بگذاشتند؟ به دستم نیفتاد مال پدر که بعد از من افتد به دست پسر همان به که امروز مردم خورند که فردا پس از من به یغما برند خور و پوش و بخشای و راحت رسان نگه می چه داری ز بهر کسان؟ برند از جهان با خود اصحاب رای فرومایه ماند به حسرت بجای زر و نعمت اکنون بده کآنِ توست که بعد از تو بیرون ز فرمان توست به دنیا توانی که عقبی خری بخر، جانِ من، ور نه حسرت بَری

54. بخش ۷ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۷ - حکایت

بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم‌فروشان گرای که این جو‌فروشی‌ست گندم‌نما‌ی نه از مشتری‌، کز زحام مگس به یک هفته رویش ندیده‌ست کس به‌دلداری آن مرد صاحب‌نیاز به زن گفت کای روشنایی بساز به امید ما کلبه اینجا گرفت نه مردی بوَد نفع از او وا گرفت ره نیک‌مردان‌ِ آزاده گیر چو استاده‌ای دست افتاده گیر ببخشای کآنان که مرد حقند خریدار دکان بی‌رونق‌ند جوانمرد اگر راست خواهی ولی‌ست کرم پیشهٔ شاه مردان علی‌ست

55. بخش ۸ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۸ - حکایت

شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خُطْوه کردی دو رکعت نماز چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نَکَندی ز پای به آخر ز وسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر، کار خویش به تلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان از این خوب‌تر راه رفت گرش رحمت حق نه دریافتی غرورش سر از جاده برتافتی یکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیکبختِ مبارک نهاد مپندار اگر طاعتی کرده‌ای که نُزْلی بدین حضرت آورده‌ای به احسانی آسوده کردن دلی به از اَلْف رکعت به هر منزلی

56. بخش ۹ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۹ - حکایت

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیز ای مبارک در رزق زن برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر بر رهند بگفتا بود مطبخ امروز سرد که سلطان به شب نیت روزه کرد زن از ناامیدی سر انداخت پیش همی گفت با خود دل از فاقه ریش که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟ که افطار او عید طفلان ماست خورنده که خیرش برآید ز دست به از صائم‌الدهر دنیاپرست مُسلَّم کسی را بود روزه‌داشت که درمانده‌ای را دهد نان چاشت وگرنه چه لازم که سعیی بری ز خود بازگیری و هم خود خوری؟

57. بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل

یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش به قدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار نه در خورد سرمایه کردی کرم تنک مایه بودی از این لاجرم برش تنگدستی دو حرفی نبشت که ای خوب فرجام نیکو سرشت یکی دست گیرم به چندین درم که چندی است تا من به زندان درم به چشم اندرش قدر چیزی نبود ولیکن به دستش پشیزی نبود به خصمان بندی فرستاد مرد که ای نیکنامان آزاد مرد بدارید چندی کف از دامنش و گر می‌گریزد ضمان بر منش وز آنجا به زندانی آمد که خیز وز این شهر تا پای داری گریز چو گنجشک در باز دید از قفس قرارش نماند اندر آن یک نفس چو باد صبا زآن میان سیر کرد نه سیری که بادش رسیدی به گرد گرفتند حالی جوانمرد را که حاصل کن این سیم یا مرد را به بیچارگی راه زندان گرفت که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند زمانها نیاسود و شبها نخفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت: نپندارمت مال مردم خوری چه پیش آمدت تا به زندان دری؟ بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلتگری مال کس یکی ناتوان دیدم از بند ریش خلاصش ندیدم به جز بند خویش ندیدم به نزدیک رایم پسند من آسوده و دیگری پایبند بمرد آخر و نیکنامی ببرد زهی زندگانی که نامش نمرد تنی زنده دل، خفته در زیر گل به از عالمی زندهٔ مرده دل دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟

58. بخش ۱۱ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۱ - حکایت

یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد خبر داد پیغمبر از حال مرد که داور گناهان از او عفو کرد الا گر جفاکاری اندیشه کن وفا پیش گیر و کرم پیشه کن کسی با سگی نیکویی گم نکرد کجا گم شود خیر با نیکمرد؟ کرم کن چنان که‌ت برآید ز دست جهانبان در خیر بر کس نبست به قنطار زر بخش کردن ز گنج نباشد چو قیراطی از دسترنج برد هر کسی بار در خورد زور گران است پای ملخ پیش مور

59. بخش ۱۲ - گفتار اندر گردش روزگار

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۲ - گفتار اندر گردش روزگار

تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت که فردا نگیرد خدا با تو سخت گر از پا در آید، نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی چو تمکین و جاهت بود بر دوام مکن زور بر ضعف درویش عام که افتد که با جاه و تمکین شود چو بیدق که ناگاه فرزین شود نصیحت شنو مردم دوربین نپاشند در هیچ دل تخم کین خداوند خرمن زیان می‌کند که بر خوشه‌چین سر گران می‌کند نترسد که نعمت به مسکین دهند وزآن بار غم بر دل این نهند؟ بسا زورمندا که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت دل زیر دستان نباید شکست مبادا که روزی شوی زیردست

60. بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت

بنالید درویشی از ضعف حال برِ تندرویی خداوند مال نه دینار دادش سیه‌دل، نه دانگ بر او زد به سر باری از طیر، بانگ دل سائل از جور او خون گرفت سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی، باری، چراست؟ مگر می‌نترسد ز تلخی خواست؟ بفرمود کوته نظر تا غلام براندش به خواری و زجر تمام به ناکردن شکر پروردگار شنیدم که برگشت از او روزگار بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد شقاوت برهنه نشاندش چو سیر نه بارش رها کرد و نه بارگیر فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک مشعبد صفت، کیسه و دست پاک سراپای حالش دگرگونه گشت بر این ماجرا مدتی بر گذشت غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد به دیدار مسکین آشفته حال چنان شاد بودی که مسکین به مال شبانگه یکی بر درش لقمه جست ز سختی کشیدن قدمهاش سست بفرمود صاحب نظر بنده را که خشنود کن مرد درمنده را چو نزدیک بردش ز خوان بهره‌ای برآورد بی خویشتن نعره‌ای شکسته دل آمد بر خواجه باز عیان کرده اشکش به دیباجه راز بپرسید سالار فرخنده خوی که اشکت ز جور که آمد به روی؟ بگفت اندرونم بشورید سخت بر احوال این پیر شوریده بخت که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند املاک و اسباب و سیم چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز بخندید و گفت ای پسر جور نیست ستم بر کس از گردش دور نیست نه آن تندروی است بازارگان که بردی سر از کبر بر آسمان؟ من آنم که آن روزم از در براند به روز منش دور گیتی نشاند نگه کرد باز آسمان سوی من فرو شست گرد غم از روی من خدای ار به حکمت ببندد دری گشاید به فضل و کرم دیگری بسا مفلس بینوا سیر شد بسا کار منعم زبر زیر شد

61. بخش ۱۴ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۴ - حکایت

یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید ز رحمت بر او شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت مروت نباشد که این مور ریش پراکنده گردانم از جای خویش درون پراکندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار چه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد میازار موری که دانه‌کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی به پایش در افتی چو مور درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نبخشود بر حال پروانه شمع نگه کن که چون سوخت در پیش جمع گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است تواناتر از تو هم آخر کسی است

62. بخش ۱۵ - گفتار اندر ثمره جوانمردی

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۵ - گفتار اندر ثمره جوانمردی

ببخش ای پسر کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و، وحشی به قید عدو را به الطاف گردن ببند که نتوان بریدن به تیغ این کمند چو دشمن کرم بیند و لطف و جود نیاید دگر خبث از او در وجود مکن بد که بد بینی از یار نیک نروید ز تخم بدی بار نیک چو با دوست دشخوار گیری و تنگ نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ و گر خواجه با دشمنان نیکخوست بسی بر نیاید که گردند دوست

63. بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان

به ره بر یکی پیشم آمد جوان به تک در پیش گوسفندی دوان بدو گفتم این ریسمان است و بند که می‌آرد اندر پیت گوسفند سبک طوق و زنجیر از او باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد هنوز از پیش تازیان می‌دوید که جو خورده بود از کف مرد و خوید چو باز آمد از عیش و شادی به جای مرا دید و گفت ای خداوند رای نه این ریسمان می‌برد با منش که احسان کمندی است در گردنش به لطفی که دیده‌ست پیل دمان نیارد همی حمله بر پیلبان بدان را نوازش کن ای نیکمرد که سگ پاس دارد چو نان تو خورد بر آن مرد کند است دندان یوز که مالد زبان بر پنیرش دو روز

64. بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه

یکی روبَهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صُنعِ خدای که چون زندگانی به سر می‌بَرَد بدین دست و پای از کجا می‌خورَد در این بود درویشِ شوریده‌ رنگ که شیری درآمد شغالی به چنگ شغالِ نگون‌بخت را شیر خورد بماند آنچه روبَه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی‌رسان قوْتِ روزش بداد یقین، مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کُنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زَنَخدان فرو بُرد چندی به جَیبْ که بخشنده روزی فرستد زِ غَیب نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش زِ دیوارِ محرابَش آمد به گوش برو شیرِ دَرنده باش، ای دَغَل مَینداز خود را چو روباهِ شَل چنان سعی کن کز تو مانَد چو شیر چه باشی چو روبَه به وامانده سیر چو شیر آن که را گردنی فَربه است گر افتد چو روبه، سگ از وی بِه است به چنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن بخور تا توانی به بازوی خویش که سَعیَت بُوَد در ترازوی خویش چو مَردان بِبَر رنج و راحت رسان مُخَنَث خورَد دَسترَنجِ کَسان بگیر ای جوان دستِ درویشِ پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر خدا را بر آن بنده بخشایش است که خَلق از وجودش در آسایش است کَرَم وَرزَد آن سَر که مغزی در اوست که دون‌هِمّتانند بی مغز و پوست کسی نیک بیند به هر دو سَرای که نیکی رساند به خَلقِ خدای

65. بخش ۱۸ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۸ - حکایت

شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سیاح صحرانورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سر و چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چو بی بر درخت به لطف و سخن گرم رو مرد بود ولی دیگدانش عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و هجوع ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد یکی بد که شیرین و خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر کفش من مرا نان ده و کفش بر سر بزن به ایثار مردان سبق برده‌اند نه شب زنده داران دل مرده‌اند همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده‌دار کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است قیامت کسی بینی اندر بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست

66. بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او

شنیدم در ایام حاتم که بود به خیل اندرش بادپایی چو دود صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی که بر برق پیشی گرفتی همی به تک ژاله می‌ریخت بر کوه و دشت تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت یکی سیل‌رفتار هامون‌نورد که باد از پی‌اش باز ماندی چو گرد ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم بگفتند برخی به سلطان روم که همتای او در کرم مرد نیست چو اسبش به جولان و ناورد نیست بیابان‌نورد‌ی چو کشتی بر آب که بالای سیرش نپرد عقاب به دستور دانا چنین گفت شاه که دعوی خجالت بود بی‌گواه من از حاتم آن اسب تازی‌نژاد بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد بدانم که در وی شکوه مهی‌ست وگر رد کند‌، بانگ طبل تهی‌ست رسولی هنرمند عالم به طی روان کرد و ده مرد همراه وی زمین مرده و ابر گریان بر او صبا کرده بار دگر جان در او به منزل‌گه حاتم آمد فرود بر آسود چون تشنه بر زنده‌رود سماطی بیفکند و اسبی بکشت به‌دامن شکر دادشان‌، زر به مشت شب آن‌جا ببودند و روز دگر بگفت آنچه دانست صاحب‌خبر همی‌گفت حاتم پریشان چو مست به دندان ز حسرت همی‌کند دست که ای بهره‌ور موبد نیک‌نام چرا پیش از اینم نگفتی پیام‌؟ من آن باد‌رفتار‌ِ دُلدل‌شتاب ز بهر شما دوش کردم کباب که دانستم از هول باران و سیل نشاید شدن در چراگاه خیل به نوعی دگر روی و راهم نبود جز او بر در بارگاهم نبود مروّت ندیدم در آیین خویش که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش مرا نام باید در اقلیم فاش دگر مرکب نامور گو مباش کسان را درم داد و تشریف و اسب طبیعی‌ست اخلاق نیکو‌، نه کسب خبر شد به روم از جوانمرد طی هزار آفرین گفت بر طبع وی ز حاتم بدین نکته راضی مشو از این خوب‌تر ماجرا‌یی شنو

67. بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی

ندانم که گفت این حکایت به من که بوده‌ست فرماندهی در یمن ز نام‌آور‌ان گوی دولت ربود که در گنج‌بخشی نظیر‌ش نبود توان گفت او را سحاب کرم که دستش چو باران فشاندی درم کسی نام حاتم نبردی برش که سودا نرفتی از او بر سرش که چند از مقالات آن بادسنج که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت چو چنگ اندر آن بزم‌، خلقی نواخت در‌ِ ذکر حاتم کسی باز کرد دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد حسد مرد را بر سر کینه داشت یکی را به خون خوردنش بر گماشت که تا هست حاتم در ایام من نخواهد به نیکی شدن نام من بلا جوی راه بنی طی گرفت به کشتن جوانمرد را پی گرفت جوانی به ره پیشباز آمدش کز او بوی انسی فراز آمدش نکو‌روی و دانا و شیرین‌زبان بر خویش برد آن شبش میهمان کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود بد‌اندیش را دل به نیکی ربود نهادش سحَر بوسه بر دست و پای که نزدیک ما چند روزی بپای بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم بگفت ار نهی با من اندر میان چو یاران یکدل بکوشم به جان به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش که دانم جوانمرد را پرده‌پوش در این بوم حاتم شناسی مگر که فرخنده‌رای است و نیکو‌سیَر‌؟ سرش پادشاه یمن خواسته‌ست ندانم چه کین در میان خاسته‌ست! گرَم ره نمایی بدان‌جا که اوست همین چشم دارم ز لطف تو دوست بخندید برنا که حاتم منم سر اینک جدا کن به تیغ از تنم نباید که چون صبح گردد سفید گزندت رسد یا شوی ناامید چو حاتم به آزادگی سر نهاد جوان را برآمد خروش از نهاد به خاک اندر افتاد و بر پای جست گهش خاک بوسید و گه پای و دست بینداخت شمشیر و ترکِش نهاد چو بیچارگان دست بر کش نهاد که من گر گلی بر وجودت زنم به نزدیک مردان نه مردم، زنم دو چشمش ببوسید و در بر گرفت وز آنجا طریق یمن بر گرفت ملک در میان دو ابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد بگفتا بیا تا چه داری خبر چرا سر نبستی به فتراک بر؟ مگر بر تو نام‌آوری حمله کرد‌ نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟ جوانمرد شاطر زمین بوسه‌داد ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد که دریافتم حاتم نامجوی هنرمند و خوش‌منظر و خوبروی جوانمرد و صاحب‌خرد دیدمش به مردانگی فوق خود دیدمش مرا بار لطفش دو تا کرد پشت به شمشیر احسان و فضلم بکشت بگفت آنچه دید از کرم‌های وی شهنشه ثنا گفت بر آل طی فرستاده را داد مهری درم که مهر است بر نام حاتم کرم مر او را سزد گر گواهی دهند که معنی و آوازه‌اش همرهند

68. بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص)

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص)

شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشورِ ایمان، قبول فرستاد لشکر، بشیرِ نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیرِ کین که ناپاک بودند و ناپاک دین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک‌رای گشادند زنجیرش از دست و پای در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلابِ خون، بی‌دریغ به‌ زاری به شمشیر‌زن گفت زن مرا نیز با جمله، گردن بزن مروّت نبینم رهایی ز بند به تنها و یارانم اندر کمند همی‌گفت و گریان بر احوال طی به سمع رسول آمد آوازِ وی ببخشود آن قوم و دیگر عطا که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا

69. بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی

ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانید کرد ز راوی چنان یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تَنگی شکر زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟ همان ده درم حاجت پیر بود شنید این سخن نامبردار طی بخندید و گفت ای دلارام حی گر او در خور حاجت خویش خواست جوانمردی آل حاتم کجاست؟ چو حاتم به آزادمردی دگر ز دوران گیتی نیامد مگر ابوبکر سعد آن که دست نوال نهد همّتش بر دهان سؤال رعیت‌پناها‌! دلت شاد باد‌! به سعی‌ات مسلمانی آباد باد‌! سرافرازد این خاک فرخنده بوم ز عدلت بر اقلیم یونان و روم چو حاتم، اگر نیستی کام وی نبردی کس اندر جهان نام طی ثنا ماند از آن نامور در کتاب تو را هم ثنا ماند و هم ثواب که حاتم بدان نام و آوازه خواست تو را سعی و جهد از برای خداست تکلّف بر مرد درویش نیست وصیت همین یک سخن بیش نیست که چندان که جهدت بود خیر کن ز تو خیر ماند‌، ز سعدی سخن

70. بخش ۲۳ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۳ - حکایت

یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست قضا را خداوند آن پهن‌دشت در آن حال‌ِ منکر بر او بر گذشت شنید این سخن‌های دور از صواب نه صبر شنیدن‌، نه روی جواب ملک شرمگین در حشم بنگریست که سودای این بر من از بهر چیست؟ یکی گفت شاها به تیغش بزن که نگذاشت کس را نه دختر نه زن نگه کرد سلطان عالی محل خودش در بلا دید و خر در وحل ببخشود بر حال مسکین مرد فرو خورد خشم سخن‌های سرد زرش داد و اسب و قبا پوستین چه نیکو بوَد مهر در وقت کین یکی گفتش ای پیر بی‌عقل و هوش عجب رستی از قتل، گفتا خموش اگر من بنالیدم از درد خویش وی انعام فرمود در خورد خویش بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی أَحسِن إلی مَن أساء

71. بخش ۲۴ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۴ - حکایت

شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سائل ببست به کنجی فرو ماند و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفایی کز آن شخصش آمد به روی بگفت ای فلان‌، ترک آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن به خُلق و فریبش گریبان کشید به خانه در آوردش و خوان کشید بر آسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد شب از نرگسش قطره چندی چکید سحر دیده بر کرد و دنیا بدید حکایت به شهر اندر افتاد و جوش که آن بی‌بصر دیده بر کرد دوش شنید این سخن خواجهٔ سنگدل که برگشت درویش از او تنگدل بگفتا حکایت کن ای نیکبخت که چون سهل شد بر تو این کار سخت؟ که بر کردت این شمع گیتی‌فروز‌؟ بگفت ای ستمکار آشفته روز تو کوته‌نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای به روی من این در کسی کرد باز که کردی تو بر روی وی در، فراز اگر بوسه بر خاک مردان زنی به مردی که پیش آیدت روشنی کسانی که پوشیده چشم دلند همانا کز این توتیا غافلند چو برگشته‌دولت ملامت شنید سر انگشت حیرت به دندان گزید که شهباز من صید دام تو شد مرا بود دولت به نام تو شد کسی چون به دست آورد جره باز فرو برده چون موش دندان آز الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی خورش ده به گنجشک و کبک و حَمام که یک روزت افتد همایی به دام چو هر گوشه تیر نیاز افکنی امید است ناگه که صیدی زنی دُری هم بر آید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف

72. بخش ۲۵ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۵ - حکایت

یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر مردم کاروان شنیدم که می‌گفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به دوست! هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست از آن اهل دل در پی هر کسند که باشد که روزی به مردی رسند برند از برای دلی بارها خورند از برای گلی خارها