شکر نامحصور و حمد نامحدود حضرت واجب الوجود را- جلت قدرته- که زیور عقل را پیرایه وجود انسان ساخت تا به وسیلت آن در کسب اخلاق حمیده و اوصاف جمیله غایت جهد مبذول گردانید و صلوات نامعدود نثار روضه منور معطر سید کائنات محمد مصطفی علیه اکمل التحیات باد که کسوت خلق و منشور خلقش به طراز«لولاک لما خلقت الافلاک» و طغرای و انک لعلی خلق عظیم مطرز و موشح گشت، و سلام و تحایا بر اولاد و انصار او باد که بایهم اقتدیتم اهتدیتم.
اما بعد، بر رای اهل کمال- که روی سخن در ایشان است- پوشیده نماند که بر بدن هر فردی از افراد انسان جوهری شریف که آن را روح خوانند از عالم امر قل الروح من امر ربی موکل است و بر وی قهرمان. حقیقت آدمی عبارت از آن جوهر است و او پیوسته به ذات خود قائم است و از فنا محروس و مصون و مستعد ترقی و کمال. و چنانکه بدن از شهوات و لذات محسوس محظوظ می گردد و روی در عالم سفلی دارد، روح نیز از معرفت حضرت عزت که غایت همه غایات است- عز شانه و ادراک حقوق و افاضت خیرات بهره مند می گردد و روی در عالم قدس دارد، و چنانکه بدن به واسطه امراض مزمنه از خاصیت خود فرو ماند روح نیز کیفیتی و ماهیتی دارد که چون به مرضی از امراض که بدو مخصوص است- از حب جاه و مال و اکتساب شهوات و التفات به لذات عالم سفلی مبتلا گردد، از خاصیت فرو ماند که آن مشاهده حضرت ذوالجلال و ادراک معقولات و افاضت خیرات باشد.
همانا شاعر در این معنی گفته باشد:
ترا از دو گیتی برآورده اند
به چندین میانجی بپرورده اند
نخستین فطرت پسین شمار
تویی، خویشتن را به بازی مدار
و چنانکه اطبا همت بر ازالت امراض بدن و حفظ صحت آن مصروف گردانیده اند، انبیا نیز نظر همت بر دفع آفات و امراض روح گماشته اند تا او را از ورطات مهلکه و گرداب جهل و نقصان به ساحل نجات و کمال رسانند. مرد خردمند چون به نظر دقیق تامل نماید بر وی روشن شود که مقصود از ارسال مقلدان امانت رسالت تهذیب اخلاق و تطهیر سیر بندگان است. و این معنی بر لفظ شاعر بدین سیاق طاری:
گر نبی آید و ار نه تو نکو سیرت باش
که به دوزخ نرود مردم پاکیزه سیر
خود حضرت رسالت نقاب از چهره عروس این معنی برانداخته و جمال این تلویح را بر سریر این تصریح جلوه داد که«بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» و قوانین این قسم را که علم اخلاق و حکمت عملی خوانند. علمای سلف در مطولات که فهم قصیر این حقیر از ادراک شمه یی از آن قاصر است، استکمال خلق را به وجه احسن و طریق ایمن در قید کتابت کشیده اند. و از وقت و زمان مبارک آدم صفی تا بدین روزگار اشراف بنی آدم به مشقت بسیار و ریاضت بکمال، فهم فضایل اربعه را، که حکمت و شجاعت و عفت و عدالت است سعی بلیغ بتقدیم رسانیده اند، و آن را سبب سعادت دنیی و نجات عقبی شمرده اند و گفته اند:
به هر مذهب که باشی، باش نیکو کار و بخشنده
که کفر و نیک خویی به ز اسلام و بد اخلاقی
اکنون در این روزگار که زبده دهور و خلاصه قرون است چون مزاج اکابر لطیف شد، و بزرگان صاحب ذهن بلندرای پیدا گشتند، فکر صافی و اندیشه شافی بر کلیات امور معاش و معاد گماشتند و سنن و اوضاع سابق در چشم تمیز ایشان خوار و بیمایه نمود؛ و نیز به واسطه کرور زمان و مرور اوان اکثر آن قواعد اندراس پذیرفته است احیای آن اوضاع بر خاطر خطیر و ضمیر منیر این جماعت گران آمد، لاجرم مردوار پای همت بر سر آن اخلاق و اوضاع نهادند و از بهر معاش و معاد خود این طریق که اکنون در میان بزرگان و اعیان متداول است چنانکه این مختصر بر شرح شمه یی از آن مقصور است پیش گرفتند و بنیاد کارهای دینی و دنیوی بر آن مبنا مستحکم گردانیدند. در معانی باز است و سلسله سخن دراز، در غرض شروع کنیم.
مدتی شد که این ضعیف عبید زاکانی را در خاطر اختلاجی می بود که مختصری مبنی بر بعضی اخلاق قدما که آن را خلق اکنون منسوخ می خوانند، و شمه یی از اخلاق و اوضاع اکابر این روزگار که این را مختار می دانند بتحریر رساند تا موجب فایده طالبان این علم و مبتدیان این راه باشد(لذا این رساله را) که به اخلاق الاشراف موسوم است در قلم آورد، و آن را بر هفت باب قرار داد هر باب مشتمل بر دو مذهب: یکی مذهب منسوخ که قدما بر آن نهج زندگانی کرده اند و یکی مذهب مختار که اکنون بزرگان ما اختراع کرده اند و بنای امور معاش و معاد بر آن نهاده اند. و هر چند که حد این مختصر به هزل منتهی می شود، اما
آن کس که ز شهر آشنایی است
داند که متاع ما کجایی است
مامول این ضعیف در سعی این مختصر آنکه:
مگر صاحبدلی روزی به جایی
کند در کار این مسکین دعایی
حکما در حد حکمت فرمودهاند: الحکمه استکمال النفس الانسانیه فی قوتیها العلمیه و العملیه. اما العلمیه فانها تعلم حقایق الاشیاء کماهی، و اما العملیه فانها تحصیل ملکه نفسانیه بها تقدر علی اصدار الافعال الجمیله و الاحتراز عن الافعال القبیحه و تسمی خلقا یعنی در نفس ناطقه دو قوه مرکوز است و کمال او به تکمیل آن دو منوط: یکی قوه نظری و یکی قوه عملی قوه نظری آن است که شوق او به سوی ادراک معارف و نیل به علوم باشد تا بر مقتضای آن شوق کسب (معرفت) اشیاء چنانکه حق اوست حاصل کند، بعد از آن به معرفت مطلوب حقیقی و غرض کلی که انتهای جمله موجودات است- تعالی و تقدس- مشرف میشود تا به دلالت آن معرفت به عالم توحید بل به مقام اتحاد رسد و دل او ساکن گردد که: «الا بذکر الله تطمئن القلوب» و غبار شبهت و زنگ شک از چهره ضمیر (او) و آیینه خاطر او سترده گردد، چنانکه شاعر گفته است:
به هر کجا که در آید یقین، گمان برخاست
و قوه عملی آن باشد که قوی و افعال خود را مرتب و منظوم گرداند، چنانکه با یک دیگر مطابق و موافق شوند تا به واسطه آن مساوات اخلاق او مرضیه گردد. هرگاه این علم و عمل بدین درجه در شخص جمع آید او را انسان کامل و خلیفه خدا توان گفت، و مرتبه او اعلی مراتب نوع انسان باشد چنانکه حق تعالی فرمود: «یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد أوتيَ خیرا کثیرا» و روح او بعد فراق بدن به نعیم مقیم و سعادت ابد و قبول فیض خداوند مستعد گردد، و:
این کار دولت است کنون تا کهرا رسد
تا اینجا مذهب قدما و حکماست.
چون بزرگان و زیرکان خردهدان که اکنون روی زمین به ذات شریف ایشان مشرف است در تکمیل روح انسانی و مرجع و معاد آن تامل نمودند و سنن و آرای اکابر سابق را پیش چشم بداشتند، خدمتشان را بدین معتقدات انکاری تمام حاصل آمد. میفرمایند «بر ما کشف شد که روح ناطقه اعتباری ندارد، و بقای آن به بقای بدن متعلق است و فنای آن به فنای جسم موقوف»؛ و میفرمایند که «آنچه انبیا فرمودهاند که او را کمال و نقصانی هست و بعد فراق بدن به ذات خود قائم است و باقی خواهد بود محال است، و حشر و نشر امری باطل. حیات عبارت از اعتدال ترکیب بدن باشد. چون بدن متلاشی شد آن شخص ابدا ناچیز و باطل گشت. آنچه عبارت از لذات بهشت و عقاب دوزخ است هم در این جهان میتواند بود، چنانکه شاعر گفته است:
آن را که دادهاند همین جاش دادهاند
و آن را که نیست؛ وعده به فرداش دادهاند
لاجرم از حشر و نشر و عقاب و عذاب و قرب و بعد و رضا و سخط و کمال و نقصان فراغتی تمام دارند، و نتیجه این معتقد آنکه همه روزه عمر در کسب شهوات و نیل به لذات مصروف فرموده میگویند:
ای آنکه نتیجه چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
بازآمدنت نیست، چو رفتی رفتی
و اکثر این رباعی را بر صندوقچه گور پدران مینویسند:
زین سقف برون رواق و دهلیزی نیست
جز با من و تو عقلی و تمییزی نیست
ناچیز که وهم کرده کان چیزی هست
خوش بگذر از این خیال کان چیزی نیست
و به سبب این عقیده است که قصد خون و مال و عرض خلق پیش انسان خوار و بیمایه مینماید:
بر او یک جرعه می همرنگ آذر
گرامیتر ز خون صد برادر
الحق زهی بزرگان صاحب توفیق که آنچه چندین هزار سال با وجود تصفیه عقل و روح (بر دیگران) محجوب ماند، بی زحمتی بر ایشان کشف شد.
حکما فرمودهاند که نفس انسانی را سه قوه متباین است که مصدر افعال مختلف میشود: یکی قوه ناطقه که مبدا فکر و تمییز است؛ دوم قوه غضبی، و آن اقدام بر اهوال و شوق ترفع و تسلط بود، و سوم قوه شهوانی- که آن را بهیمی گویند- و آن مبدأ طلب غذا و شوق به مآکل و مشارب و مناکح بود.
هرگاه انسانی را نفس ناطقه به اعتدال بود در ذات خود و شوق به اکتساب معارف یقینی، علم حکمت او را به تبعیّت حاصل آید؛ و هرگاه که نفس سبعی یعنی غضبی به اعتدال بود و انقیاد عاقله نماید نفس را از آن فضیلت شجاعت حاصل آید و هرگاه که حرکت نفس بهیمی به اعتدال بود و نفس عاقله را متابعت نماید فضلیت عفت او را حاصل آید. چون این سه جنس فضیلت حاصل آید و با هم ممازج گردند از هر سه، حالی متشابه حاصل گردد که کمال فضایل بدان بود، و آن را فضیلت عدالت گویند.
و حکما، شجاع کسی را گفتهاند که در او نجدت و همّت بلند و سکون نفس و ثبات و تحمل و شهامت و تواضع و حمیّت و رقّت باشد. آن کس را که بدین خصلت موصوف بود ثنا گفتهاند و بدین واسطه در میان خلق سرافراز بوده و این عادت را قطعا عار نداشتهاند بلکه ذکر محاربات و مقاتلات چنین کسی را در سلک مدح کشیدهاند و گفتهاند که:
سرِ مایهٔ مرد مردانگی است
دلیری و رادی و فرزانگی است
اصحابنا میفرمایند که شخصی که بر قضیه هولناک اقدام نماید و با دیگری به محاربه و مجادله در آید، از دو حال خالی نباشد: یا به خصم غالب شود و بکشد، یا بعکس. اگر خصم را بکشد خون ناحق در گردن گرفته باشد، و تبعت آن لاشک عاجلا و آجلا- بدون ملحق گردد؛ و اگر خصم غالب آید آن کس را راه دوزخ مقرر است. چگونه عاقل به حرکتی که احد طرفین آن بدین نوع باشد اقدام نماید؟
کدام دلیل روشنتر از اینکه هر جا عروسیی یا سماعی یا جمعیتی باشد مشتمل بر لوت و حلوا و خلعت و زر، مخنثان و هیزان و چنگیان و مسخرگان را آنجا طلب کنند؛ و هر جا که تیر و نیزه باید خورد، ابلهی را باد دهند که «تو مردی و پهلوانی و لشکرشکنی و گرد دلاوری» و او را برابر تیغها بدارند تا چون آن بدبخت را در مصاف بکشند هیزگان و مخنثان شهر شماتت کنان ...جنبانند و گویند:
تیره و تبر و نیزه نمییارم خورد
لوت و می و مطربم نکو میسازد
و چون پهلوانی را در معرکه بکشند هیزگان و مخنثان از دور نظاره کنند و با هم گویند: «ای جان خداوندگار هیز زی و دیر زی» مرد صاحبحزم باید که روز هیجاء قول پهلوانان خراسان را دستور سازد که میفرمایند: «مردان در میدان جهند ما در کهدان جهیم.» لاجرم اکثر گردان و پهلوانان این بیت را نقش نگین خود ساختهاند:
«گریزِ بهنگام، پیروزی است»
خنک پهلوانی کش این روزی است
از نوخاستهای اصفهانی روایت کنند که در بیابانی مغولی بدو رسید، بر او حمله کرد. نوخاسته از کمال کیاست تضرعکنان گفت «ای آغا خدای را هم گامم کش» یعنی بگا مرا و مکش مرا. مغولش بر او رحم آورد و بر قول او کار کرد. جوان به یمن این تدبیر از قتل خلاص یافت؛ گویند بعد از آن سی سال دیگر عمر در نیکنامی بسر برد. زهی جوان نیکبخت! گویا این مثل در باب او گفتهاند:
جوانان دانا و دانش پذیر
سزد گر نشینند بالای پیر
ای یاران! معاش و سنت این بزرگان غنیمت دانید. مسکین پدران ما که عمری در ضلالت به سر بردند و فهم ایشان بدین معانی منتقل نگشت.
در سیر اکابر سلف مطالعه افتاده است که در ازمنه ماضیه عفت را یکی از خصایل اربعه شمردهاند، و در آن فرمودهاند: عفت عبارت است از پاکدامنی؛ و لفظ عفیف بر آن کس اطلاق کردندی که چشم از دیدن نامحرم، و گوش از شنیدن غیبت، و دست از تصرف در مال دیگران و زبان از گفتار فاحش و نفس از ناشایست بازداشتی. چنین کس را عزیز داشتندی. و اینکه شاعر گفته:
بر همه خلق سرافراز بود هر که چو سرو
پاکدامن بود و راسترو و کوتهدست،
مصداق همین معنی است. گویند حکیمی مذمت کسی از پسر خود بشنید گفت «یا بنی مالک ترضی ان یکون بلسانک مالاترضی ان یکون علی بدن غیرک؟» شخصی شکایت دیگری میکرد و عیوب او با امیرالمومنین حسن بن علی میگفت امیرالمومنین علی با پسر گفت: «یا بنی نزه سمعک عنه فانه نظر الی اخبث ما فی وعائه فافرغه فی وعائک» منصور حلاج را چون بر دار کردند گفت «در کوچکی بر شارعی میگذشتم آواز زنی از بام شنیدم از بهر نظاره او بالا نگریستم، اکنون از دار به زیر نگریستن کفارت آن بالا نگریستن میدانم.»
اصحابنا میفرمایند که: قدما در این باب غلطی شنیع کردهاند و عمر گرانمایه به ضلالت و جهالت بسر برده هر کس که این سیرت ورزد، او را از زندگانی هیچ بهره نباشد. در نصل تنزیل آورده است که:«...انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم وتکاثر فی الاموال و الاولاد...» و معنی آن چنین فهم فرمودهاند که مقصود از حیات دنیا لعب و لهو و زینت و تفاخر و جمع کردن مال و غلبهٔ نسل است.
میفرمایند که لهو و لعب بی فسق و آلات مناهی امری ممتنع است، و جمع کردن مال بی رنجاندن مردم و ظلم و بهتان و زبان در عرض دیگران دراز کردن محال. پس ناچار هر که عفت ورزد از این ها محروم باشد، و او را از زندگان نتوان شمرد، و حیات او عبث باشد و بدین آیت که افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون؟ ماخوذ بود و و خود چه کلپتره باشد که شخص را با ماهپیکری خلوتی دست دهد، و از وصال جانفزای او بهرهمند نگردد و گوید که «من پاکدامنم»؛ تا به داغ حرمان مبتلا گردد، و شاید بود که او را مدة العمر چنان فرصتی دست ندهد، از غصه میرد و گوید «اضاعه الفرصه غصه» آنکس را که وقت یاو را عفیف و پاکدامن و خویشتندار گفتندی، اکنون کون خر و مندبور و دمسرد میخوانند.
میفرمایند که «چشم و گوش و زبان و دیگر اعضا از بهر جذب منفعت و دفع مضرت آفریدهاند، و هر عضوی را از خاصیتی که سبب ایجاد او بوده منع کردن، موجب بطلان آن عضو است. پس چون بطلان عضو روا نیست هر کس باید که آنچه او را به چشم خوش می آید آن را بیند، و آنچه به گوش خوش می آید آن را شنود، و آنچه مصالح او بدان منوط باشد از خبث و ایذاء و بهتان و عشوه و دشنام فاحش و گواهی به دروغ آن بر زبان راند؛ اگر دیگری را بدان مضرتی باشد یا دیگری را خانه خراب شود بدان التفات نباید کرد، و خاطر از این معنی خوش باید داشت هر چه ترا خوش آید میکن و می گوی؛ هر کسی را که دلت میخواهد بی تحاشی میگای، تا عمر بر تو زوال نگردد.
تا بتوانی نگار دلبر میجوی
معشوقهٔ چابک و خوش و غر میجوی
چون یافتیش مده مجال نفسی
میگای و رها میکن و دیگر میجوی
میفرمایند که اگر استادی یا یاری را از این کس داعیهٔ تمتعی باشد باید که بیتوقف و تردد تن در دهد و دفع به هیچ وجه روا ندارد که الفرصة تمر مر السحاب
از امروز کاری به فردا ممان
چه دانی که فردا چه گردد زمان
و باید که منع در خاطر نیارد که المنع کفر، و آن را غنیمت تمام باید شمرد؛ چه مشاهده میرود که هر کس از زن و مرد جماع نداد همیشه مفلوک و منکوب باشد و به داغ حرمان و خذلان سوخته و به براهین قاطعه مبرهن گردانیدهاند که از زمان آدم صفی تا اکنون هر کس که جماع نداد امیر و وزیر و پهلوان و لشکرشکن و قتال و مالدار و دولتیار و شیخ و واعظ و معرّف نشد. دلیل بر صحت این قول آنکه متصوفه جماع دادن را علّة المشایخ گویند. در تواریخ آمده است که رستم زال آن همه ناموس و شوکت از کون دادن یافت. چنانکه گفتهاند:
تهمتن چو بگشاد شلواربند
به زانو در آمد یل ارجمند
عمودی برآورد هومان چو دود
بدانسان که پیرانش فرموده بود
چنان در زه کون رستم سپوخت
که از زخم آن کون رستم بسوخت
دگر باره هومان در آمد به زیر
تهمتن به سان هژبر دلیر
بدو در سپوزید یک کیر سخت
که شد کون هومان همه لخت لخت
دو شمشیر زن کوندریده شدند
میان یلان برگزیده شدند
تو نیز ای برادر چو گردی قوی
سزد گر سخنهای من بشنوی
بخسبی و کون سوی بالا کنی
هنرهای خود را هویدا کنی
که تا هر کس آید همیگایدت
دل از کیر خوردن بیاسایدت
«چو بر کس نماند جهان پایدار
همان به که نیکی بود یادگار»
و نیز گفتهاند:
سعادتِ ابدی در جماع کردن دان
ولیک گوی سعادت کسی برد که دهد
حقا که بزرگان ما این سخن از سر تجربه میفرمایند و حق با طرف ایشان است. چه به حقیقت معلوم شده است که کوندرستی یمنی ندارد. مرد باید که دهد و ستاند – چه نظام کارها به داد و ستد است؛ تا او را بزرگ و کریم الطرفین توان گفت؛ و اگر پدر و مادرش داده باشند او را نسیب الابوین خطاب شاید کرد. و اگر چه بعضی از عوام طعنه زنند که جماع دادن کرمی باژگونه و مروتی از کونسو باشد؛ اما سخن ایشان را اعتباری نیست، و ندانسته باشند که: الجود بالنفس اقصی غایه الجود هر کس از بدبختی، فرصت دادن فوت کند کلید دولت گم کرده باشد و ابدالدهر در مذلت و شقاوت بماند، و شاعر در حق او گفته است:
بهل تا به دندان گزد پشت دست
تنوری چنین گرم و نانی نبست
آن نیک بخت را که مستعد قبول نصایح است، در این باب، این قدر کافی است. ایزد باری همگنان را توفیق خیر کرامت کناد.
اکابر سلف عدالت را یکی از فضایل اربعه شمردهاند، و بنای امور معاش و معاد بر آن نهادهاند. معتقد ایشان آن بوده که «بالعدل قامت السموات و الارض» و خود مامور «ان الله یامر بالعدل والاحسان»...بداشتندی. بنابراین سلاطین و امرا و اکابر و وزرا دایم همّت بر اشاعت معدلت و رعایت امور رعیت و سپاهی گماشتندی، و آن را سبب دولت و نیکنامی شناختندی؛ و این قسم را چنان معتقد بودهاند که عوام نیز در معاملات و مشارکات طریق عدالت کار فرمودندی و گفتندی:
عدل کن زآنکه در ولایت دل
در پیغمبری زند عادل
اما مذهب اصحابنا آنکه: این سیرت اسوء سیَر است و عدالت مستلزم خلل بسیار و آن را به دلایل واضح روشن گردانیدهاند، و میگویند: بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی بر سیاست است، تا از کسی نترسند فرمان آنکس نبرند، و همه یکسان باشند و بنای کارها خلل پذیرد، و نظام امور گسسته شود. آنکس که حاشا عدل ورزد و کسی را نزند و نکشد و مصادره نکند و خود را مست نسازد و بر زیردستان اظهار عربده و غضب نکند، مردم از او نترسند و رعیّت فرمان ملوک نبرند، فرزندان و غلامان سخن پدران و مخدومان نشوند، و مصالح بلاد و عباد متلاشی گردد؛ و از بهر این معنی گفتهاند:
پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند!
میفرمایند «العداله تورث الفلاکه». خود کدام دلیل واضحتر از اینکه پادشاهان عجم چون ضحاک تازی و یزدجرد بزهکار، که اکنون صدر جهنم بدیشان مشرف است، و دیگر متاخّران که از عقب رسیدند، تا ظلم میکردند دولت ایشان در ترقّی بود و مُلک معمور؟
چون زمان به کسری انوشروان رسید، او از رکاکت رای و تدبیر وزرای ناقصعقل شیوه عدل اختیار کرد، در اندک زمانی کنگرههای ایوانش بیفتاد، و آتشکدهها که معبد ایشان بود به یک بار بمرد، و اثرشان از روی زمین محو شد. امیرالمومنین مشید قواعد دین عمربن خطاب- رضی الله عنه- که به عدل موصوف بود خشت میزد، و نان جو میخورد؛ و گویند خرقهاش هفده من بود، معاویه به برکت ظلم ملک از دست امام علی- کرم الله وجهه- بدر برد. بختالنصر تا دوازده هزار پیغمبر را در بیتالمقدس بیگناه نکشت، و چند هزار پیغمبر را اسیر نکرد و ستوربانی نفرمود، دولت او عروج نکرد و در دو جهان سرافراز نشد. چنگیزخان که امروز به کوری اعدا در درک اشفل مقتدا و پیشوای مغولان اولین و آخرین است تا هزاران هزار بیگناه را به تیغ بیدریغ از پای در نیاورد، پادشاهی روی زمین بر او مقرّر نگشت.
حکایت: در تواریخ مغول وارد است که هولاکوخان را چون بغداد مسخر شد جمعی را که از شمشیر باز مانده بود بفرمود تا حاضر کردند، حال هر قومی را باز پرسید، چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت: از محترفه ناگزیر است. ایشان را رخصت داد تا بر سر کار رفتند؛ تجار را مایه فرمود دادن تا از بهر او بازرگانی کنند؛ جهودان را فرمود که قومی مظلومند به جزیه از ایشان قانع شد؛ مخنثان را به حرمهای خود فرستاد، قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و کشتیگیران و شاعران و قصهخوانان را جدا کرد و فرمود: «اینان در آفرینش زیادتاند و نعمت خدای به زیان میبرند»؛ حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند، و روی زمین را از خبث ایشان پاک کرد. لاجزم قرب نود سال پادشاهی در خاندان او قرار گرفت، و هر روز دولت ایشان در تزاید بود. ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید، در اندک مدتی دولتش سپری شد و خاندان هولاکوخان و مساعی او در سر نیّت ابوسعید رفت. آری:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید بکار
رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد که خلق را از ظلمت ظلم عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.
از ثقات مروی است که مردم در ایام سابق سخاوت را پسندیده داشتهاند و کسی را که بدین خلق معروف بوده شکر گفتهاند و بدان مفاخرت نموده فرزندان را بدین خصلت تحریض کردهاند. این قسم را چنان معتقد بودهاند که اگر مثلا شخصی گرسنهای را سیر کردی یا برهنهای را پوشاندی یا درماندهای را دست گرفتی از آن عار نداشتی و تا به حدی در این باب مبالغه کردندی که اگر کسی این سیرت ورزیدی مردم او را ثنا گفتندی، و قطعا او را بدین سبب عیب نکردندی. علماء در تخلید ذکر او کتب پرداختندی و شعرا مدح او گفتندی.
استدلال این معنی از آیات بَیِّنات میتوان کرد که «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها، لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون». و از حضرت رسالت مروی است که :«السخی لایدخل النار و لو کان فاسقا».
عزیزی در این باب گفته است:
بزرگی بایدت دل در سخا بند
سر کیسه به برگ گندنا بند
چون بزرگان ما که به رزانت رای و دقت نظر از اکابر ادوار سابق مستثنیاند به استقصای هر چه تمامتر در این باب تامل فرمودند، رای انور ایشان بر عیوب این سیرت واقف شد.لاجرم در ضبط اموال و طراوت احوال خود کوشیده نص تنزیل را که «کلوا و اشربوا و لا تسرفوا» و دیگر «ان الله لایحب المسرفین» باشد، امام امور و عزایم خود ساختند؛ و ایشان را محقق شد که خرابی خاندانهای قدیم از سخا و اسراف بوده است. هر کس که خود را به سخا شهره داد، دیگر هرگز آسایش نیافت: از هر طرف ارباب طمع بدو متوجه گردند، هر یک به خوشآمد و بهانه دیگر آنچه دارد از او میتراشند. و آن مسکین سلیمالقلب به ترهات ایشان غرّه میشود، تا در اندک مدتی جمیع موروث و مکتسب در معرض تلف آورَد و نامراد و محتاج گردد. و آنکه خود را به سیرت بخل مستظهر گردانید و از قصد قاصدان و ایرام سائلان در پناه بخل گریخت، از دردسر مردم خلاص یافت و عمر در خصب و نعمت گذرانید.
میفرمایند که مال در برابر جان است، و چون در طلب آن عمر عزیز میباید کرد، از عقل دور باشد که آن را مثلا در وجه پوشیدن و نوشیدن و خوردن یا آسایش بدن فانی، یا برای آنکه دیگری او را ستاید در معرض تلف آورد. لاجرم اگر بزرگی مالی دارد به هزار کلبتین یک فلوس از چنگ مرده ریگش بیرون نمیتوان کشید. تقدیر کن که اگر مجموع ملک رای و قیصر آن یک شخص را باشد:
آن سنگ که روغنکش عصاران است
گر بر شکمش نهند تیزی ندهد
و این بیت لایق این سیاق است:
بر او تا نام دادن بر نیفتد
گر از قولنج میرد تیز ندهد
اکنون ائمه بخل، که ایشان را بزرگان ضابط میگویند، در این باب وصایا نوشته و کتب پرداختهاند.
حکایت یکی از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد که یا بنی اعلم ان لفظ «لا» یزیل البلا و لفظ«نعم» یزید النقم. دیگری در اثناء وصایا فرموده باشد که ای پسر زنهار باید که زبان از لفظ «نعم: گوش داری و پیوسته لفظ «لا» بر زبان رانی و یقین داری که تا کار تو با«لا» باشد کار تو بالا باشد، و تا لفظ تو «نعم» باشد دل تو به غم باشد.
حکایت.یکی را از اکابر که در ثروت قارون زمان خود بود اجل در رسید. امید زندگانی قطع کرد. جگرگوشگان خود را که طفلان خاندان کرم بودند حاضر کردند. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در کسب مال زحمتهای سفر و حضر کشیدهام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده تا این چند دینار ذخیره کردهام؛ زینهار از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان میازید، و یقین دانید که:
زر عزیز آفریده است خدا
هرکه خوارش بکرد خوار بشد
اگر کسی با شما سخن گوید که «پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا میخواهد»، زنهار به مکر او فریفته مشوید که آن نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.
اگر من خود نیز در خواب با شما نمایم و همین التماس بکنم بدان التفات نباید کرد که آن را اضغاث احلام خوانند؛ آن دیو نماید، و من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نکنم. این بگفت، و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.
حکایت: از بزرگی دیگر روایت کنند که در معاملهای که با دیگری داشت به دو جو مضایقه از حد در گذرانید. او را منع کردند که «این محقر بدین مضایقه نمیارزد» گفت: «چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟» گفتند «چگونه؟» گفت «اگر به نمک دهم (و در طعام کنم) یک روز بس باشد؛ اگر به حمام روم یک هفته، اگر به فصّاد دهم یک ماه، اگر به جاروب دهم یک سال، و اگر به میخی دهم و در دیوار زنم همه عمر بس باشد، پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد چرا بگذارم که به تقصیر از من فوت شود؟»
حکایت: از بزرگی روایت کنند که چون در خانه او نان پزند یک یک نان به دست نامبارک در برابر چشم دارد و بگوید: «هرگز خللی به روزگارت مرساد!» و به خازن سپارد. چون بوی نان به خدم و حشماش رسد گویند:
تو پس پرده و ما خون جگر میریزیم
آه اگر پرده برافتد که چه شور انگیزیم!
حکایت: در این روزها بزرگزادهای خرقهای به درویشی داد. مگر طاعنان خبر این واقعه را به سمع پدرش رسانیدند. با پسر در این باب عتاب میکرد. پسر گفت «در کتابی خواندم که هرکه بزرگی خواهد باید هر چه دارد ایثار کند؛ من بدان هوس این خرقه را ایثار کردم.» پدر گفت: «ای ابله! غلط در لفظ ایثاری کردهای که به تصحیف خواندهای؛ بزرگان گفته اند: هرکه بزرگی خواهد باید هر چه دارد انبار کند تا بدان عزیز باشد؛ نبینی که اکنون همه بزرگان انبارداری میکنند» و شاعر گوید:
اندک اندک به هم شود بسیار
دانه دانه است غله در انبار
حکایت: هم از بزرگان عصر یکی با غلام خود گفت که «از مال خود پارهای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و ترا آزاد کنم.» غلام شاد شد، بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه (آب) بخورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت «بدان گوشت نخودآبی مزعفر بساز تا بخورم و ترا آزاد کنم.» غلام فرمان برد و بساخت و پیش آورد. خواجه زهرمار کرد، و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل شده بود و از کار افتاده. گفت «ای خواجه حسبه لله بگذار تا من به گردن خود همچنان غلام تو باشم؛ اگر هر آینه خیری در خاطر مبارک میگذرد به نیّت خدا این گوشتپاره را آزاد کن!»
الحق بزرگ و صاحب حزم کسی را توان گفت که احتیاط معاش بدین نوع به تقدیم رساند. لاجرم تا در این دنیا باشد عزیزالوجود و محتاجالیه زید و در آخرت علوّ درجاتش از شرح و حد و وصف مستغنی است.
حلم، عبارت از بردباری است. قدما حلیم کسی را گفتهاند که نفس او را سکون و طمانینتی حاصل شده باشد که غضب به آسانی تحریک او نتواند کرد، و اگر مکروهی بدو رسد در اضطراب نیفتد. از حضرت رسالت مروی است که «الحلم حجاب الآفات» لفظ حلیم را چون مقلوب کنی ملح شود، و از اینجا گفتهاند که «الحلم ملح الاخلاق» شاعر حلم ممدوح را بدین سیاق ستوده:
شکست از بار حلمت کوه را پشت
که بر جا ماند همچون مبتلایی
یکی ناچار گردد قابل کسر
دو ساکن را چو باشد التقایی
راستی اصحابنا نیز این خلق را به کلی منع نمیفرمایند. میگویند که اگر چه آن کس را که حلم و بردباری ورزید، مردم بر او گستاخ شوند و آن را بر عجز او حمل کنند؛ اما این خُلق متضمن فواید است، و او را در مصالح معاش مدخلی تمام باشد.
دلیل بر صحت این قول آنکه امروز تا شخص در کودکی تحمّل بار غلامبارگان و اوباش نکرده است و در آن حلم و وقار را کار نفرموده، اکنون در محافل و مجالس بزرگان سیلی و مالش بسیار نمیخورد؛ انگشت در....ش نمیکنند، ریشش بر نمیکنند، در حوضش نمیاندازند، دشنامهای فاحش بر ... زن و خواهرش نمیشمارند. آن مرد عاقل که او را اکنون مرد زمانه میخوانند به برکت حلم و وقاری که در نفس ناطقه او مرکوز است و مودوع، تا تحمل آن مشقتها نمینماید، یک جو به حاصل نمیتواند کرد، و پیوسته خائب و خاسر و مفلوک و دشمنکام میباشد؛ او را در هیچ خانه نمیگذارند، و پیش هیچ بزرگی عزّتی پیدا نمیتواند کرد. آنکه میفرماید «الصفقه مفتاح الرزق» بنابراین صورت است، و معنی این بیت که گفتهاند:
مرد باید که در کشاکش دهر
سنگ زیرین آسیا باشد،
موکد این قول است.
یکی از فواید حلم آنکه اگر حرم و اتباعِ بزرگی را به تهمتی (متهم) میگردانند، و او از حلیت حلم و زینت وقار عاری میباشد، غضب بر مزاج او مستولی شده دیوانه میگردد که «الغضب غول العقل»؛ و قتل و ضرب زن و بچه و مثله گردانیدن حواشی و خدم روا میدارد، به دست خود خانه خویش بر میاندازد، زن و بچه را از خود متنفر میگرداند، و شب و روز متفکّر و غمناک میباشد که مبادا طاعنی در خانه و اتباع و حمیت او طعنه زند؛ و میگوید:
اگر باغیرتی با درد باشی
وگر بیغیرتی نامرد باشی
امّا آن بزرگ صاحب توفیق که وجودش به زینت حلم و وقار مزیّن است، اگر هزار بار مجموع اتباع او را در برابر او ... بدرند، سر مویی غبار بر خاطر مبارک او ننشیند. لاجرم چندانکه زنده است مرفّه و آسوده روزگار بسر میبرد: او از اهل و اتباع خشنود و ایشان از او فارغ و ایمن، اگر وقتی تهمتی به او رسانند، بدان التفات ننماید و گوید:
گر سگی بانگی کند بر بام کهدان غم مخور.
حکایت: شنیدم که در این روزها بزرگی زنی بدشکل و مستوره داشت، به طلاق از او خلاصی یافت و قحبهای جمیله را در نکاح آورد. خاتون چندانکه عادت باشد صلای عام در داد. او را منع کردند که «زنی مستوره بگذاشتی و فاحشه اختیار کردی؟» آن بزرگ از کمال حلم و وقار فرمود که «عقل ناقص شما به سرّ این حکمت نرسد؛ حال آنکه من پیش از این گُه میخوردم به تنهایی، این زمان حلوا میخورم با هزار آدمی!»
در امثال آمده است که «الدیوث سعید الدارین»، تاویل چنان فرمودهاند که: دیوث تا در این دنیا باشد، چون علت حمیّت مبتلا نیست فارغ میتواند زیست؛ و در آن دنیا نیز به موجب حدیث «الدیوث لایدخل الجنه» چون او را به بهشت نباید رفت از کدورت صحبت شیخکان و زاهدان- که در بهشت باشند- و از روی ترش ایشان به یُمن این سیرت آسوده باشد؛ هر جا شیخکی را بیند گوید:
گر ترا در بهشت باشد جای
دیگران دوزخ اختیار کنند،
بدین دلیل دیوث سعیدالدارین باشد.
اما اینجا نکتهای وارد است: اگر سائلی پرسد که «این جماعت یعنی اکابر دیوث چون بواسطه صحبت شیخکان از بهشت متنفرند، و به دوزخ نیز به عدد هر شیخکی که در بهشت است هزار قاضی و نواب و وکلای او نشستهاند، چون است که از صحبت ایشان ملول نیستند؟» جواب گویی: چون شیخکان در این دنیا به عبادت و طهارت موسوم بودند- اگر چه این معنی سری به ریا و رعونت داشت، و آن مظلوم دیوث هرگز کون نشسته باشد و سجده نکرده، پس وضع شیخکان مغایر وضع دیوث باشد. و قاضیان و اتباع ایشان بواسطه اینکه به عصیان و تزویر و مکر و تلبیس و حرامخوارگی و ظلم و بهتان و نکتهگیری و گواهی به دروغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حیلت و افساد در میان خلق و بیشرمی و اخذ رشوت موصوف بوده و در دیوث هم این خصال مجبول است، پس میان ایشان جنسیت کلی تواند بود، و همین سبب جنسیت مایه صحبت قاضیان و اتباع ایشان خواهد بود که «الجنس الی الجنس امیل». در کلام حکما آمده است که «الجنسیه عله الضم»، لاجرم چون کودکشان دوزخ برگی چنین را به دوزخ کشند، آن بزرگ دل خوش کرده میگوید:
گرم با صالحان بیدوست فردا در بهشت آرند
همان بهتر که در دوزخ کشندم با گنهکاران
یکی از کبار مفسران در تفسیر آیه «و ان منکم الا واردها» چنین فرموده باشد که: مجموع خلایق از صراط چون برق میگذرند مگر قاضیان و اتباع ایشان که ابدالآباد در دوزخ باشند و با همدیگر شطرنج آتشین بازند. چنانکه در اخبار نبوی و آثار مصطفی آمده است که «اهل النار یتلاعبون بالنار». بدین دلایل این خلق را بر دیگر اخلاق ترجیح میدهند.
باب هفتم در حیاء، وفا، صدق، رحمت و شفقت - مذهب منسوخ
حکما فرمودهاند که حیاء، انحصار نفس باشد تا از فعل قبیح که موجب مذمت باشد احتراز نماید. رسول- علیه السلام- میفرماید که «الحیاء من الایمان»؛ و وفا (التزام) طریق مواسات سپردن است و از چیزی که بدو رسیده به مکافات آن قیام نمودن. در نصّ تنزیل آمده است که «من اوفی بما عاهد علیه الله فسیوتیه اجرا عظیما»، و صدق آن باشد که با یاران دل راست کند تا خلاف واقع بر زبان او جاری نشود؛ و رحمت و شفقت آن باشد که اگر حالی غیر ملایم از کسی مشاهده کند بر او رحمت آرد، و همّت بر ازالت آن مصروف دارد.
باب هفتم در حیاء، وفا، صدق، رحمت و شفقت - مذهب مختار
اصحابنا میفرمایند که این اخلاق به غایت مکرّر و مجوّف است. هر بیچارهای که به یکی از این اخلاق ردیئه مبتلا گردد، مدة العمر خائب و خاسر باشد، و بر هیچ مرادی ظفر نیابد. خود روشن است که صاحب حیا از همه نعمتها محروم باشد و از اکتساب جاه و اقتناء مال قاصر، حیا پیوسته میان او و مرادات او مانعی عظیم و حجابی غلیظ شده، همواره بر بخت و طالع خود گریان باشد. گریهٔ ابر را که حیا گفتهاند از اینجا گرفتهاند.
رسول علیه السلام میفرماید «الحیاء تمنع الرزق» و مشاهده میرود که هر کس که بیشرمی پیشه گرفت و بیآبرویی مایه ساخت، پوست خلق میکند، هر چه دلش میخواهد میگوید، سر هیچ آفریدهای را به گوزی نمیخرد، خود را از موانع به معارج اعلی میرساند و بر مخدومان و بزرگتران از خود، بلکه بر کسانی هم که او را ... باشند تنعم میکند؛ و خلایق بواسطه وقاحت از او میترسند. و آن بیچاره محروم که به سمت حیا موسوم گشته، پیوسته در پس درها بازمانده و در دهلیزخانهها سر به زانوی حرمان نهاده؛ چوب دربانان خورَد، و پسِ گردن خارد، و به دیده حسرت در اصحاب وقاحت نگرد و گوید:
جاهل فرازِ مسند و عالم برون در
جوید به حیله راه و به دربان نمیرسد
اما وفا؛ میفرمایند که وفا نتیجه دنائت نفس و غلبه حرص است. چه هر کس که اندک چیزی از مخدومی یا دوستی بدو لاحق باشد یا به وسیلت آن مخدوم یا دوست، او را وجه معاش و معاشرتی حاصل آمد، حرص و شَرَه، او را به طمع جذب امثال آن منافع بر آن دارد که همه روزه چون حجّام فضول آن مسکین را ابرام نماید، و آن بیچاره از مشاهده او به جان رسیده ملول شود تا چون خود را از شر صحبت وی خلاص دهد؟ چون آن وفادار را بیند گوید:
ملک الموتم از لقای تو به
قدما چنین حرکات را نادانسته تحسین کردهاند. و هرگاه کسی در وفا به اقصیالغایه برسد به سگ تشبیه نمودهاند. مرد باید که نظر با فایده خود دارد، و چون غرضی که دارد حاصل کند و توقعی دیگر باقی نماند اگر خود پدرش باشد باید که قطعا بدو التفات ننماید؛ هر بامداد با قومی و هر شبانگاه با طایفهای بسر برد. هرکس که از عمر خود برخورداری طلبد باید که نظر بدین ترّهات نکند تا از نعمت همگنان و صحبت ایشان محظوظ و متلذّذ گردد؛ مردم از او ملول نشوند و یقین شناسد که:
از هر دیگی نوالهای خوش باشد
حکایت: گویند که محییالدین عربی که حکیم روزگار و مقتدای علمای عصر خود بود، سی سال با مولانا نورالدین رصدی شب و روز مصاحب بود، و یک لحظه بییکدیگر قرار نگرفتندی، چند روز که نورالدین در مرض موت بود محییالدین بر بالین او به شرب مشغول بود. شبی به حجره رفت، بامداد که در خانه آمد غلامان را مویها بریده به عزای نورالدین مشغول دید. پرسید که حال چیست؟ گفتند مولانا نورالدین وفات کرد. گفت: «دریغ نورالدین». پس روی به غلام خود کرد و گفت: «نمشی و نطلب حریفا آخر»؛ و هم از آنجا به حجره خود عودت فرمود. گویند بیست سال بعد از آن عمر یافت و هرگز کسی نام نورالدین از زبان او نشنید. راستی همگنان را واجب است که وفا از آن حکیم یگانه روزگار بیاموزند.
باز کدام دلیل واضحتر از اینکه هر کس خود را به وفا منسوب کرد همیشه غمناک بود و عاقبت عمر بیفایده در سر آن کار کند؟؛ چنانکه فرهاد بیستون را کند و هرگز به مقصود نرسید تا عاقبت جان شیرین در سر کار شیرین کرد؛ در حسرت میمرد و میگفت:
فدا کرده چنین فرهاد مسکین
ز بهر یار شیرین جان شیرین
و آن مسکین را که مجنون بنیعامر گویند جوانی بود عاقل و فاضل. ناگاه دل در دخترکی لیلی نام بست. در وفای او زندگانی بر او تلخ شد و هرگز تمتعی از او نیافت؛ سر و پا برهنه در بیابان ها دویدی و گفتی:
علی لئن لافیت لیلی بخلوه
زیاره بیت الله رجلای حافیا
بزرگان ما راست میگویند «خُلقی را که ثمره این باشد ترک کردن اولی است.»
اما صدق، بزرگان ما میفرمایند که این خلق ارذل خصایل است، چه ماده خصومت و زیانزدگی صدق است. هر کس نهج صدق ورزد پیش هیچ کس عزتی نیابد. مرد باید که تا بتواند پیش مخدومان و دوستان خوشآمد و دروغ و سخن به ریا گوید و صدق الامیر کار فرماید؛ هر چه بر مزاج مردم راست آید آن در لفظ آرد. مثلا اگر بزرگی در نیمشب گوید که «اینک نماز پیشین است»، در حال پیش جهد و گوید که «راست فرمودی، امروز به غایت آفتاب گرم است» و در تاکید آن سوگند به مصحف و سه طلاق زن یاد کند. اگر در صحبت مخنّثی پیر ممسک زشت صورت باشد، چون در سخن آید، او را پهلوان زمان و ...ن درست جهان و نوخاسته شیرین و یوسف مصری و حاتم طائی خطاب کند، تا از او زر و خلعت و مرتبت یابد، و دوستی آن کس در دل او متمکّن شود.
اگر کسی حاشا به خلاف این زیَد، و خود را به صدق موسوم گرداند: ناگاه بزرگی را از روی نصیحت گوید که تو در کودکی جماع بسیار دادهای، اکنون ترک میباید کرد، و زن و خواهر را از کار فاحش منع میباید فرمود: یا کَلی را کَل گوید؛ یا دبّهای را دبّهخایه خطاب کند؛ یا قحبهزنی را قحبه خواند، به شومی راستی این قوم از او به جان برنجند، و اگر قوتی داشته باشند، در حال او را به کار ضرب فرو گیرند؛ و اگر دیوثکی یا کلی عاجز هم باشد به مخاصمت و کلکل در آید، و انواع سفاهت با او به تقدیم رساند؛ و باقی عمر بواسطه این کلمه راست میان ایشان خصومت منقطع نشود.
بزرگان از این جهت گفتهاند که «دروغ مصلحتآمیز به که راستی فتنهانگیز» ، و کدام دلیل از این روشنتر که اگر صادقالقول صد گواهی راست ادا کند از او منّت ندارند بلکه به جان برنجند، و در تکذیب او تاویلات انگیزند؛ و اگر بیدیانتی گواهی به دروغ دهد صد نوع بدو رشوت دهند و به انواع رعایت کنند تا آن گواهی بدهد. چنانکه امروز در بلاد اسلام چندین هزار آدمی از قضات و مشایخ و فقها و عدول و اتباع ایشان را مایه معاش از این وجه است. میگویند:
دروغی که حالی دلت خوش کند
به از راستی کت مشوش کند
اما رحمت و شفقت، اصحابنا به غایت منکر این قسماند، میفرمایند که هر کس بر مظلومی یا بر محرومی رحمت کند عصیان ورزیده باشد و خود را در معرض سخط آورده؛ بدان دلیل که هیچ امری بیخواست خدا حادث نشود. هر چه از حضرت او، که حکیم است، به بندگان رسد تا واجب نشود نرسد؛ چنانکه افلاطون گوید: «الفضیه حتی لاتوجب لا توجد»، او که ارحم الرحمین است اگر دانستی که آن کس لایق آن بلا نیست بدو نفرستادی، هر کس هر چه بدو میرسد سزاوار آن است:
سگ گرسنه، زاغ کور و بز لاغر به،
و نیز میگویند:
نیست کوری که به کوری نبود ارزانی
پس شخصی را که خدا مغضوب غضب خود گردانیده باشد، تو خواهی که بر او رحمت کنی عصیان ورزیده باشی و بر آن آثم گردی، و روز قیامت ترا بر آن مواخذه کنند. این مثل بدان ماند که شخصی بندهای از آن خود را به جهت تربیت بزند، و بیگانه او را بنوازد و بوسه دهد که «خداوند تو بد میکند که ترا میزند، ترا نعمت و خلعت میباید دادن!»؛ البته او از این کس به جان برنجد.
حکایت: در زمان مبارک حضرت رسول کفّار را میگفتند که درویشان را طعام دهید. ایشان میگفتند که «درویشان بندگان خدایند اگر خواستی ایشان را طعام دادی؛ چون او نمیدهد ما چرا بدهیم؟»، چنانکه در قرآن مجید آمده است «انطعم من لو یشاء الله اطعمه ان انتم الا فی ضلال مبین». پس واجب باشد که بر هیچ آفریدهای رحمت نکنند، و به حال هیچ مظلومی و مجرمی و محتاجی و مبتلایی و گرفتاری و مجروحی و یتیمی و معیلی و درویشی و خدمتگاری- که بر در خانهای پیر یا زمینگیر شده باشد- التفات ننمایند؛ بلکه حسبه لله تعالی بدان قدر که توانند اذیّتی بدیشان رسانند تا موجب رفع درجات و (کسب) خیرات باشد، و در قیامت - در یوم لا ینفع مال و لا بنون- دستگیر او شود این است آنچه در صدر کتاب با برادران وعده رفته بود. امید هست چون مبتدی بر اخلاق مختار اکابر مواظبت نماید، و آن را ملکهٔ نفس ناطقه خود گرداند، نتیجه آن هر چه تمامتر در دنیا و آخرت بیابد.