بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله الذی اشرق علی قلوب العارفین بانوار معرفته و انار ابصارهم بقبسات هدایته و اضاء ضمائرهم بضیاء افاضته و الحمدلله الذی جذب قلوب العاشقین بمقناطیس جذبته، و احرق فؤادهم بلهبات محبته، و اروی غُلّتهم من حیاض کرامته، و انس اهل اُنسه بنفسه، و تجلی لاحبائه بنور قدسه. و الحمدلله الذی اوقد فؤاد اهل وفوده بجمرات وصله و صدوده، فقبضهم تارةً عن حدود شهوده، و بسطهم اُخری بفضل جوده، یفعل مایشاء و یحکم ما یرید، و هو محبوب العاشقین، و بغیره لایتحبّبون و مطلوب العارفین و سواه لایطلبون، و غایة مراد الراغبین و الی غیره لایرغبون، و منتهی منی الواصلین و عنه لا ینقطعون، عماد المتوکلین و بغیره لا یعتمدون، و مراد الراضین و علیه لا یعترضون. و به ثقتی فهو حسبی فله الحمد مِن اله واحد احد، و فرد صمد و الصّلوة و السلام علی نورالانوار و سرّالاسرار، صورة المواد و علة الایجاد، العبد المؤید و الرّسول المسّدد، خاتم الانبیاء محمّد و آله المیامین الغرر و الانجم الزهر، سادات البشر و الائمة الاثنی عشر، ما اشرقت الشمس و اضاء القمر.
و بعد فهاک مشرق انوار القدس و منطق اسرار الانس، مونس الغریب و منفّس الکئیب، مقدمه مهیّج الحبّ و الوداد و ماحج نار الشوق فی الفؤاد، دواء داء الفراق و شفاء صدور العشّاق، هادی الطالب الی المطلوب و موصل الحبیب الی المحبوب، الیه قلوب العاشقین تهوی، و منه فؤاد المشتاقین تشوی، فاستمع مایُتلی علیک و اتبع مایُلقی الیک و کن من الشاکرین و الحمدلله اولا آخرآ و صلیالله علی محمد و آله
ترجمه: سپاس خدائی را که به انوار معرفتش بر قلوب عارفین تابیده، و قلبهای آنها را به الطاف هدایتش روشن کرده، و بنور افاضاتش ضمائر آنها را منور کرده است. و سپاس خدائی را قلوب عاشقان خود را به مغناطیس جذبهاش جذب نموده، و قلبهای آنها را بسوزشهای محبتش سوزانده، و تشنگی آنها را از حوض کرامتش سیراب کرده، و اهل انس را فقط بخودش انس داده، و بنور قدس خویش بر دوستانش تجلّی کرده است. سپاس خداوندی را که قلبهای اهل انس خود را به تابشهای وصلش روشن نموده، و یک باره حدود شهود را بر آنها بسته و بار دیگر بفضل جودش آن حدود را گشاده. هر آنچه میخواهد میکند و بهرآنچه اراده فرماید، حکم مینماید، در حالیکه اوست که محبوب عاشقان خود است که به جز او کَس را دوست نمیدارند، و مطلوب عارفین خود است که جز او را نمیطلبند، و غایت رَغبت راغین به خود است، که بجز بر او رغبتی ندارند، و منتهی آرزوی واصلین بخود است که از او نَبُرند، و تکیهگاه متوکلین بخود است که بغیر او اعتماد نکنند، و مراد رضایتمندان از خود است که بر او اعتراض نمینمایند. و بر اوست اعتماد من و او، مرا بس است. سپاس خداوند واحدِ احدِ فردِ صَمد را و درود بر نورِ انوار و سِرِّ اسرار و صورتِ مواد و علتِ ایجاد، بنده مؤید و رسول مسدد، خاتم پیامبران محمد، و آل او باد که انوار درخشنده و ستارگان رخشنده و سادات بشر و ائمه اثنی عشرند. بر هر چیزی که آفتاب بتابد و ماه روشن کند، و اما بعد، این کتاب مشرق الانوارِ پاک و منطق اسرارِ اُنس و مونس غریب، و گشاینده تنهائی دردمند، مهیج دوستی و عشق، و برانگیزنده آتش شوق در قلبها، و دواء درد فراق، شفاء سینههای عشاق، هادی طالب، بسوی مطلوب و رساننده حبیب به محبوب است، که بسوی آن قلبهای عاشق، رو آورد و از آن، قلب مشتاقین همی سوزد. پس بر هر آنچه بر تو خوانده میشود، گوش فرادار و از هر آنچه بر تو فرود آید تبعیت کن و از شاکران باش. سپاس، خداوند را اول و آخر و درود او بر محمد و آل او باد.
مرغ طبعم را هوائی بر سر است
میل پروازش بسوی دلبر است
باز میخواهد بچوگان سخن
گوی معنی را رباید کِلک من
این سرِ سُودائیم را شورشی است
خود نمیدانم که از سودای کیست
کاتشی در جان من افروخته است
خَرمنِ صبر و قرارم سوخته است
هر زمانم میگدازد مو به مو
موکشانم میکشاند سو به سو
سوزشی پیدا و سوزاننده نی
گردشی پیدا و گرداننده نی
گه بسوز و گه بسازم میکِشد
گه بزور و گه بنازم میکُشد
گه بدرگاه نیازم میبرد
گه بخلوتگاه نازم میبرد
گاه طوطی، گاه زاغم میکند
گاه شاد و گاه داغم میکند
گه کِشاند موکشانم در سخن
گاه میگوید خَمُش شو، دم مزن
گه بسازد، گاه سوزاند مرا
گه کشاند گاه بنشاند مرا
گاه بنوازد گَهی بُگدازدم
گاه بردارد گَهی اندازدم
گه دَرَد گه دوزد آن خیاط کیست
گه دمد گه سوزد آن نفاط کیست
گاه مَحو صُنع آیاتم کند
گه نماید جلوه و ماتم کند
چونکه خواهم شرح این سودا کنم
عقلِ دوراندیش را رُسوا کنم
آن مَأل اندیش گوید دَم مزن
محفل آزادگان برهم مزن
پردهای بگذار بر اسرار کار
تا که نامحرم نیابد راز یار
مُهر عقلم بر دهان یعنی خموش
شورش عشقم همی آرد بِجوش
عشق را پروا نباشد زین سخن
آتش افروزد همی در جان من
آتشش هرلحظه افزون میشود
سوزشَش هردَم دگرگون میشود
لاجرم عشق و خِرد در جنگ شد
شیشه ناموس ما بر سنگ شد
بخش ۲ - هنگامه صوریّه عقل و عشق و بیان مدارج الطریق
و تبیان معارج العشیق، اِضمار السرّ المستتر فانّ العقل بمنزلة السراج فی ظلمات النفس والعشق کالشمس و قد قیل اذا ظهرت الحقایق بطلت الشرایع لیس المراد مایُتوهم فتعقل وافهم
عقل گوید عشق را دیوانهای
عشق گوید عقل را بیگانهای
عقل گوید رو، شو از اهل تمیز
عشق گوید از تمیزِ خود گریز
عشق گوید از تمیزِ خود گریز
عشق میگوید بیا دیوانه شو
عقل میگوید که رسوایی مکن
خویش را مجنون و سودایی مکن
عشق میگوید که در سودا خوشم
فارغ از اندیشههای دانشم
عقل گوید از بلاها کن حَذَر
عشق گوید تیرِ غم را شو سپَر
عقل گوید کام از این غم نارواست
عشق گوید بیمرادی کام ماست
عقل گوید دل زِ تو خونین شود
عشق گوید شیوه ما این بود
عقل گوید گِرد بدنامی مَگرد
عشق گوید نام باشد، نَنگِ مرد
عقل گوید غیر نَنگ و نام نیست
عشق میگوید که نَنگ و نام چیست؟
عقل گوید از ملامت میگُریز
عشق گوید سوی او کن خِنگ تیز
عقل میگوید که بیباکی مکن
این چنین چُستیّ و چالاکی مکن
عشق میگوید برو بیباک باش
در مَلامت چابک و چالاک باش
عقل گوید صبر کن منما شتاب
عشق گوید سارعوا بشنو خطاب
عقل میگوید که خود داری بکن
عشق میگوید برو زاری بکن
عقل گوید من سوی حق رهبرم
عشق گوید من ز سو آنسوترم
عقل گوید یوم تَبیض را شنو
عشق گوید در َسوادُ الوَجه رو
عقل میگوید زِ فردوس برین
عشق میگوید ز خُسران مبین
عقل میگوید برو اینجا مَایست
عشق میگوید که پروائیم نیست
عقل میگوید که اسرار نهفت
مینشاید پیش هر نااهل گفت
عشق میگوید برو باکیم نیست
خود غم از پاکیّ و ناپاکیم نیست
عقل میگوید طریق بندگی
عشق گوید شاهی و فرخندگی
عقل حرف از کُفر و ایمان میزند
عشق بیخِ کُفر و ایمان میکَند
شور عشقم بُرده آرام و قرار
کی مرا آداب عقل آید بکار
شور سودای جنونم برسراست
کی مرا، دستور عقل اندر خور است
در فرِ فرمان دهیِّ شاه عشق
کی مجال عقل در درگاه عشق
از درِ دل، چونکه عشق آید درون
عقل رَختِ خویش اندازد برون
گرچه بَدو آفرینش عقل بود
لیک هم عشقش در آنجا رَه نمود
گرچه در اول، حقش بگزیده بود
لیک این خَلعت ز وی پوشیده بود
کُنت کنزآ مخفیا را رو بخوان
تا که بر تو کشف گردد این بیان
کز کمال عشقِ خود برحُسن ذات
جلوه گر آمد در اسماء و صفات
این تَجّلی پرتو اَحببت بود
علت غائیش عرفان وجود
گرنبودی عشق کی خَلقی بُدی
خوب کی بودی کجا بودی بُدی
اول الخلق المُحَبه، قَدْ وَرَدَ
هم سِزَد کز عالم امر، اَر بود
عقل چون شمع است و عشق آن آفتاب
در حضور خُور، کی آرد شمع تاب
بزم شب را شمع افروزد، سَنا
چون برآید خور، کند شب را فنا
عرضه مَنما شمع عقل مُستهان
بر خُورِ عشق جهان افروز جان
از خطائی، در خطا کمتر گریز
بیش از اینها آبروی خود مریز
جلوه دادن، شمع را برآفتاب
خود چه آرد خجلت فوق الحساب
تو مگو این بحث را هنگام نیست
عقل را باعشق، این هنگامه چیست؟
هر یک اول آفرینش بوده است
مرد را فضل و شرف افزوده است
گر یکند این دو، پس این هنگامه چیست؟
حاصل این دفتر و این نامه چیست؟
ور ز خَلق است این و از اَمر آن دگر
پس چه سودایی است هر یک را بسر؟
چون بخاطر در گذشتت این سؤال
بر سَرت افتاد، این سودا خیال
گوش جان بگشا و دریاب این سخن
تا شوی آگه ز اسرار کهن
زینهار اینجا تو سرگردان مشو
گر شنیدی راز آن، حیران مشو
زیرکان اینجا بسی لغزیدهاند
آشکارا راز آن نشنیدهاند
وآنچه بشنیدند ز ارباب شهود
جز اشاراتی و ایهامی نبود
زان بیانِ موهِمِ بی اعتدال
سرنگون گشتند در چاه ضِلال
عارفان هرچند سَتّاری کنند
پردهٔ اسرار آخر بَردَرند
جاهلان را چون بجایی راه نیست
پیششان تمییزجاه و چاه نیست
از بیان عارفان حیران شوند
هم عِنانِ جُوق گمراهان شوند
لیک ما گوئیم هرچه باد، باد
گرچه خود حاصل نگردد، زان مُراد
عاشقان را مقصدی جز یار نیست
با مُراد و بی مُرادی کار نیست
ای خداوند رئوفِ مهربان
استعانت از تو میجویم در آن
هرچه گویم نسبتش بر من خطاست
مارَمَیتَ اِذرَمیتَ اینجا گواست
هرچه هست از تست، ما را چیز نیست
عقل ما را قوّهٔ تمییز نیست
گر نکو گوییم، از تو میرسد
ور خطا باشد، خطا از ما سِزد
از خطای گفتهٔ ما عفو کن
ناروا از نامهٔ ما محو کن
سالکان را بخش فرما، نورِ جان
تا نگردند از بیانم، بدگمان
حالیا این دَم گَهِ گفتار شد
طوطی نُطّاق، شکّر بار شد
در پس پرده است و پرده در شده
وز پس آئینه جان پرور شده
لیک هم سربسته میگوید سخن
مینهد سرپوش بر راز کهن
تا که نامحرم نیابد رازِ یار
حالیا برگفتهٔ او گوش دار
عقلِ کامل، عین عشق کامل است
مرد عاشق، در حقیقت عاقل است
عقل و عشق اندر حقیقت، نی دواَند
در نیابد این سخن جز هوشمند
عقل، عشق و عشق، عقل رهبر است
لیک هریک را مقامی دیگر است
از ره جانان نشانی میدهند
رهنمای سالک اندر یک رَهند
در مقام اَشرَفیّت خود یکند
لیک دو، از بهر کارِ سالکند
از دوئیت نیست خود این همسری
هم بود این جنگ، جنگ زرگری
اندر این ره، چون بسی باشد خطر
هم امید اَفسر و هم بیم سر
عقلِ خود آرا، طریق بیم اوست
عشق بیپروا، ره تسلیم اوست
عقل، هول راه میگوید همی
عشق، تسلیم و رضا جوید همی
عقلت آگه میکند از خوی عشق
مینماید رسم و راه کوی عشق
رازِ خود میگوید او، نی رازِ غیر
لیک با اندیشههای شَرّ و خِیر
چون مقام عشق را اندیشه نیست
خیر و شَرّ اندیشی او را پیشه نیست
عقل از این اندیشه آگاهت کند
زین جهت طبل دوئیّت میزند
عشق را چون مقصدی جز یار نیست
باصلاح و با فسادش، کار نیست
سرکش و سودائی و دیوانه است
از همه اندیشهها بیگانه است
آتش سوزانی است و پُر شرار
میبسوزد هرچه بیند غیر یار
عقل از اَهوال خود اِخبارت کند
از پی ارشاد، اِنذارت کند
اولِ عشق است، عقل راهبر
میدهد از سرکشیّ خود خبر
تا مگر زین سرکشی دل خون شوی
گر نهای مَرد، از درش بیرون شوی
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
چون قوی شد پایهات از فضل دوست
رو نهادی در طریق وصل دوست
هم در آنجا دادی از امداد او
خرمن هستیِّ خود برباد او
مست گشتی از شراب فضل او
نیست کردی هست خود در وصل او
آخرِ عقلت شود عشق، جوان
گاهِ جمع آید رَود فرق از میان
میشود همدستِ عشق اینجا خِرد
وین دُوئیّت از میانه میرود
عقل و عشق از بهرتکمیل وجود
آن بُود قوس نزول و این صعود
عقل را با حُکم ظاهر بستگی است
عشق را بی رنگی و وارستگی است
مینماید عقلت آداب سلوک
گویدت ز اوصاف ارباب سلوک
عشقت آرد سوی مقصد زین جواز
گرچه باشد عشق تو عشقِ مجاز
میشوی زان در حقیقت یک سَره
چونکه باشد المَجازُ قَنطره
عشق اگرچه زین سری یا زان سَر است
عاقبت ما را بدان شَه رهبر است
عقل را گر شَرع خوانی باک نیست
هم حقیقت غیر عشق پاک نیست
در سلوک این هردو را حُکمی است تام
آن کند حفظ رَه، این حفظ مقام
چون به مقصد گاه این مسلک شوند
از دوئی بیرون روند و یک شوند
میرهند از قید و مطلق میشوند
هم به اصل خویش ملحق میشوند
بی مقامی را دگر شایستهاند
از تَجرُّد و از علائق رَستهاند
نور عقل و عشق، اینجا یک شود
مانده اینجا، جبرئیل از تک شود
گوید او که نیست حّدِ این سَرم
لو دَنوتُ اَنمَلة سوزد پَرم
میشود هم، لاحِق و ملحوق یک
عقل و عشق و عاشق و معشوق یک
هم بود آن نور، نورِ احمدی (ص)
گر ز سِرّ این سخن آگه شدی
حالی اینجا شوری آمد بر سرم
شد خیال دیگری در خاطرم
خواستم شرحی دهم از نام عشق
گویم از آغاز بیانجام عشق
پردهای بردارم از راز نهان
آتش اندازم بجان عاشقان
هیبت عشقم همی گفتا، خموش
بیش ازین در آتش حیرت مجوش
شهپر بافَرِّ جبریلِ خرد
سوزد ارگامی در این وادی نهد
خود نه دستور است که اینجا، دمزنی
محفل آزادگان برهم زنی
پرتوِ نورِخورِ عشق منیر
سست بنیان را کُند کور و ضریر
هرکه را اسرار حق آموختند
مهُر کردند و دهانش دوختند
مُهرها زد بر دهانم این پیام
بس کنم اینجا سخن را والسّلام
خود اگر در خانهٔ رِندان کس است
بس کنم یک حرف دانا را بس است
گر تو نوری یافتی زان آفتاب
از درون خویشتن آنرا بیاب
پیش از اینها شورش و غوغا مکن
بیش از اینم بیخود و رسوا مکن
دیگر از من شرح این سودا مجو
مرد عشق ا رنیستی این ره مپو
عقل تو زین داستان حیران شود
واله و شیدا و سرگردان شود
در تو نبود احتمال و اِصطبار
آب در غَربال کی گیرد قرار
بیش از این در قُلزُم حِیرت مرو
قصهٔ نزدیکتر از ما شنو
بشنو این را، گر نیوشیدی سخن
بو کزان یابی تو اسرار کهن
هست آن گنجینهٔ اسرار عشق
چیست گَنجورش همه اَطوار عشق
قصّه عشاق، دل خون میکند
خاصه عاشق را که مجنون میکند
شورها دارد که خود شوریدگان
زان به شور آیند نَز گفت و بیان
شور سودائی که مر عُشاق راست
کی کتاب و دفتر و اوراق راست؟
چیست این اوراق، جز سر پوش کار
پردهٔ پندار بر اسرار یار
از درون پرده، عاشق آگه است
دست نامحرم، از آنجا کوته است
حالیا بشنو که آمد شرح آن
گوشِ تن بگذار و بگشا گوش جان
بخش ۷ - داستان آن درویش بی بضاعت که عاشق دختر پادشاه شد
این مَجاز، قَنطره حقیقت آمد و عاقبت به مقتضای کریمه: الذین جاهدوا فینا
لِنَهدیَنّهم سُبُلَنا به مقصود اصلی نایل گردید.
بود درویشی فقیر و بیپشیز
ژنده پوشی از جهانش هیچ چیز
جز تبرزینی و کشکولی نداشت
از جهان، او هیچ محصولی نداشت
روزی اندر پرسه بُد بهر تُرید
ناگهان بانگ هیاهوئی شنید
دور باشی از یَسار و از یَمین
که بیامد دختر خاقان چین
چون نظر کرد آن فقیر ناتوان
دید خورشیدی بروی آسمان
بر فراز زینِ زر، مه پیکری
مه چه باشد، آفتاب انوری
بینوا دل داد و مدهوش اوفتاد
و زنهادش سِتر سِرپوش اوفتاد
مرغ روحش، صید آن سیمرغ شد
پای بستِ قید آن سیمرغ شد
ساعتی مدهوش، برخاک اوفتاد
خوش بدام عشق چالاک اوفتاد
چون بهوش آمد فقیر بینوا
خویشتن را دید غَرقاب فنا
هرطرف بنمود آن مسکین نظر
خود ندید از آن بُت رعنا، اثر
از کَفَش رفتی عَنان اختیار
گریهها میکرد مسکین، زار زار
سیل اشک حسرتش ره را ببست
از پریش خاطرش دل میشکست
دیدههایش چشمه پرخون شده
از غم لیلّی خود، مجنون شده
بیقراریها که آن درویش کرد
ناله زارش جگرها ریش کرد
نالههامیکردوخوش خوش میگریست
میندانستیکهاوراچارهچیست
رازها میگفت او با درد جفت
پرده برمیداشت، زاسرار نهفت
شرح حالش گر بگویم سر بسر
از بیانش ریش میگردد جگر
هم ز عشق، احوال عاشق بازجو
بوی گل خواهی، برو گل را ببو
گُل حکایت میکند از بوی خویش
هر کسی بهتر شناسد خوی خویش
هم ز عشقِ بیزبان بشنو سخن
بر ملا میگوید اسرار کهن
صد زبانه از نشانِ نام خویش
گوید او آغاز بیانجام خویش
حرفهایش، راز کار عاشق است
داستان حالِ زارِ عاشق است
لیک گوش عامه را آن نور نیست
غیر عاشق را، دگر دستور نیست
حرفهایش را بشاراتی در است
وآن بشارت، عاشقان را درخور است
هر یکی حرفش ز عین و شین و قاف
راه و رسمخویشگوید بیخلاف
هرکسی از راز آن آگاه نیست
غیر عاشق را به کویش راه نیست
عاشقان را میزند هردم صَلا
این اسیران را دهد جام بلا
در خراباتش خرابیها بود
بادهاش صد شور و مستی آورد
سلسله دورش سَلاسلها بود
و این صراط المستقیم ما بود
سلسله جنبانیش جَنّات ماست
وآن قُصور و حور مقصورات ماست
دیده و دل پاک بنما، ای پدر
جَنّتُ المأوای ما را مینگر
کان نعیم خُلد خوی یار ما است
سِّرِتَجری تَحتِها الانهار ماست
هریکی نهرش نشان خصلتی است
گرنیابی، بی شکی از علتی است
وآنچه گویند از بهشت آن جای را
حق بود اللّه ملغزان پای را
ور نه این آیات و این اخبار چیست
صوفیان را حُجّت اِنکار چیست
رو ببین آیات آن را ای ندیم
پا ملغزان از صراط المستقیم
سِّر آن دریاب و دم، درکش از آن
ورنه خوانندت ز جُوق کافران
خود مکن تأویل، آن آیات را
رو ببند این بابِ تأویلات را
فتح این باب است در راه رِشاد
اول الحاد و اضلال ای عِماد
گر توگویی هست این هم، رازِ کار
خود مکن هم راز آن را آشکار
گر روا بود آشکارایش کنند
انبیا اولی بُدند ای هوشمند
زانکه عامه خلق را قول رسول
هست پیش عقل، نزدیک قبول
ور بگوئی حفظ ظاهر کردهاند
هم خود این معنیِ ما، پروردهاند
در حقیقت نیست خود چیز دگر
جز صفات حاصله از خیر و شر
دُّر آنرا انبیا، چون سُفتهاند
در نهاد عارفان بِنهفتهاند
چون نبود این خلق را حَّد بَصر
انبیا کردند از ظاهر خبر
بیند آن چشمِ حَدیدِ بیخطا
که ز وی بنموده حق کشف غَطا
پس تو میکن حُکم ظاهر را سند
تا نه هرکس سنگ بر پایت زند
پردهای بگذار بر کار، ای ندیم
پا مکش زنهار، بیرون از گلیم
ور توگویی پرده داران دیگرند
عارفان این پردهها را بردرند
بی خودند و محو و مات ذات حق
سر بِسر نفیَند، در اثبات حق
نطق آنها از دم گویای اوست
دمدمه آنها، هم از دَمهای اوست
همچو طوطی در پس آئینهاند
خود همیگویند آنچه بشنوند
جلوهٔ آن سوست، که اینجا منجلی است
نسبتِ این دم به آنها، زِاحولی است
از دو بینی، خلق سرگردان شدند
بدگمان از گفتهٔ ایشان شدند
همچو آن مور ضعیف اندر رقم
نقشها را بیند از نوک قلم
زانبیاء تا اولیاء، بس فرقهاست
بستهٔ وحی است آن و این رهاست
انبیاء را پرده داری درخور است
اولیاء را دأب و قانون دیگر است
انبیاء دوزند و ایشان میدَرَند
اولیاء مستند و آنها هوشمند
انبیاء از وحی آگاهی دهند
اولیاء بی واسطه وحی آگهند
انبیاء را دم به جز دستور نیست
اولیاء را هیچ سِرّ مستور نیست
انبیاء از وحیِ ظاهر ناطقند
اولیاء معنیّ وحی و مطلقند
از نبوت تا ولایت راههاست
از حضیض ارض تا اوج السماست
بی ولایت، چون نبیّی هیچ نیست
اشرف و افضل از اینرو، ولیّ است
اشرف است او از ولیِّ همچو خویش
نی وَلیّی کو قدم بنهاده پیش
همچو ذات پاک بی چون علی(ع)
که اشرف است از هر نبیّ و هر ولیّ
بُرده کوی اشرفیّت در سَبق
هست نورش ریخته از نور حق
اشرف است از ماسوای مُصطفی
کو سَبق بُرده به کوی اِصطفی
هست با خود را، که خودداری کند
کی توان بیخود، که سَتّاری کند
گویم اَللّه، اَللّه این دفتر بشوی
گرچه دانم خون شود زان آب جوی
گرچه این دَم را بُود دَمهای چند
وقت ما باقیست برگردان سَمند
این سَمندِ تند رو را بازدار
همرهان گشتند از رفتن فکار
غیرت عشق آتشی افروخته است
بال جبریل خرد را سوخته است
نعلهای وَهم و فکرت را بُراق
ریخته است اینجا، و مانده زِ اِستباق
در گذر زاینجا که عاشق خسته است
در سلاسلهای مِحنت بسته است
اَلغَرض آن بینوای ژنده پوش
مدتی در گریه بود و در خروش
خلق، گرداگرد او جمع آمدند
حاشرانه گِرد آن شمع آمدند
زآن میان، صافی دلی، روشن ضمیر
از فراست یافت حال آن فقیر
از برون، حال درونش را بیافت
درد را دانست و درمان را شناخت
عارفِ حق چون زحق آگاه شد
لاجرم ینظر بنوراللّه شد
رسته از آلایش ما و منی است
روشنی در روشنی در روشنی است
منظر او جز به نوراللّه نیست
بلکه هیچ از دید خود آگاه نیست
کوزه را بِشکسته در دریا شده
فارغ است از لا و در اِلّا شده
گشته وجه و سر به سر نور خداست
جزو مستثنی و رسته از فناست
نه سَقَم داند نه بُرء و نه دوا
از تَنند اینها، و تن را کرده لا
چونکه رَست از خویش و فارغ شد ز خود
گفت حق «اِنیّ مَرضتُ لَم تَعُد»
نور حق است و ولیّ مطلق است
قطب وقت و سالک راه حق است
رسته از هر قیدی و مطلق شده
سر به سر نور بسیط حق شده
گر دم «انّی اَناالحق» میزند
بر شعاع نور مطلق میتَند
صاف، این دُر هم، زصوفی سُفته شد
هین مگویی حائری آشفته شد
حائری حیران نگردد زین سخن
لیک پنهان بِه ز تو، راز کهن
زینهار ای دوست در راه رشاد
دل مکن بد از حُلول و اتّحاد
درحلول اینجا مرو، گر رهروی
در تجلّی رو که تا آگه روی
حق چه باشد، وارهیدن از زوال
یافتن از حق بقاءِ لایزال
حق بود آن کو، بقا یابد به حق
مِنه هذا القول صِدقُ ان نطق
این نباشد منطق کفر و ضلال
در حق نیکان مشو تو بد خیال
درگذر از کثرت و وحدت ببین
فرق را بگذار و، جمعیّت ببین
دشمن بیجان به شمشیر ستیز
جسم خود را مینماید ریز ریز
او به تیشه رَدّ و قول ناصواب
میکند بنیاد معنی را خراب
رازیابی، بشنو از دستور حق
کز پُفی خامش نگردد نور حق
در رهی گر سگ نماید، عوعوی
کی بگوید ترک آن ره، رهروی
تو طریق خویش میگیر و برو
ژاژ هر بیگانهای کمتر شنو
آن خداوندان که ره طیکردهاند
گوش وابانک سگانکیکردهاند
صوفی ناصاف را گمراه خوان
در لباس میش، گرگِ خیره دان
او برای صید، دام افروخته
بهر نادانان دُکانی ساخته
بهرنان این بیحفاظیها کند
آبروی صوفیان را میبرد
همچنین در هر لباسی گرگهاست
نی همین بس صوفیان را این صداست
دیده را بگشا و نیکو میشناس
گرگ را از میش درخو، نه لباس
نیست هرکس را مجال اعتلا
بر سَریر عِزّ و تمکین وِ لا
آنکه زد گام از ره صدق و صفا
در رهِ حق بُرد، کوی اِصطفا
دیده از غیر جمال او بدوخت
در رضایش اختیار خود بسوخت
دل برید از غیر و با او یار شد
لاجرم بر ماسوی، مختار شد
سوی خانه یار، راهی یافته
در برِ دلدار، جاهی یافته
از نوایش صاحب صد کان شده
فارغ از آلایشِ دُکّان شده
دیده است او سفرهٔ اعطاش را
تخته کرده این دکان آش را
اعتماد آورده بر نِعمَ الوکیل
رَسته از آلایش این قال و قیل
«مَن یَتوکل عَلی الله» خو شده است
در جزایش «فَهُو حَسبه» آمده است
گشته بیخود در خودیّ ذوالجلال
یافته خود، صد خودیِّ لایزال
مهره دل در برش انداخته
هستیِ خود را، به نردش باخته
بر فراز ار رخ نماید یا نشیب
یا چو پیلِ مست گردد بر اریب
خُنُک همت، راست و چپ را تاخته
مات او گشته است و خود را باخته
خوش بود هم گر نماید بُرد، آن
نعل معکوس است راز دلبران
بُرد، بُردِ اوست، ما را، راست نیست
بُردِ ما جز ماتی و درخواست نیست
تاکی از خود دم زنی ای خودپرست
یک دَم از دَمهای او آور بدست
این عباداتی که از خوف و رَجاست
خواهش نفس است نز بهر خداست
طاعتی کز بهر جنّت میکنی
واندر آن هم قصد قربت میکنی
گر خدا خواهی، پس این خواهش زِچیست؟
ورنه پس بنگر که معبود تو کیست؟
خود بده انصاف، ای صاحب عَیار
گنجد اندر یک دلی، عشق دو یار
من نمیگویم بهشت از او مخواه
گویم آنرا جو پی قُربِ اِله
این تمنّی هم طریق بندگی است
لیک بهتر داند او، بیگانه کیست
هر کسی را این تَمنّی نیست راست
این عبادت خاص، مر احرار راست
شیر یزدان گفت در هنگام راز
باخدای خویش از روی نیاز
بندگیّم نیست از بیم جَحیم
یا پی ادراک جَنّات نَعیم
تو سزاواری که جان قربان کنم
هرچه را گویی بکن، من آن کنم
درخورِ شیر خدا این دم بود
هرکسی را کی روا این دم بود
پیروانش را چنین طاعت رواست
حالی او را خود، بگو پیرو کجاست
پیرو آنانند کورا مَظهرند
این و صد چندین، نوا را در خورند
جز خدا، دل هرچه جوید تو بتو
گرچه قرب او است، شِرک است ای عمو
شرک پنهانی که در دلها بود
از دَبیب نَملهای اَخفی بُود
دل ز زنگ شرک، ای جان پاک کن
بهر خدمت، خویش را چالاک کن
از نبی برخوان ندای مخلصین
نیست مأمور بهی، خود غیر از این
چونکه خدمت خالص آمد از غرض
نیست جز مخدوم، آنرا در عوض
گفت حق، الصُّومُ لِی ای دل خراب
هم جزای آن منم نِعمَ الثَّواب
کژ رَوی تا چند کاینجا خواندهام
گوید او من پیش ظَنِّ بندهام
درگمان، بد مرو زنهار و دار
در طریق عشق پا را استوار
از چه دل بد کردهای، ای بی مراد
دور کردی خویش را، زین اعتقاد
تو چرا حیران نمودی خویش را
دور کن این فکر دور اندیش را
از چه رو سرگشتهٔ غیری شدی
هر زمان در مَعبد و دیری شدی
از چه سرگردان، بهر کاشانهای
نه ز مرغانِ هوا، نه خانهای
اللّه اللّه دل قوی کن ای ندیم
پا ملغزان از صراط المستقیم
من تقدم نحونا شبرآ ببین
شد تقدمتُ ذراعآ را ضمین
یا له مِن منعم بَرٌّ عطوف
یاله من مُکرم فرد رؤف
از کرم پرورده مشت خاک را
خاص خود بنموده جان پاک را
و آن بنا را خانه خود خواند دوست
و از عنایت مشرق الانوار اوست
گفت حق بیرونم از کون و مکان
مطلقم از کمَّ و کیفیّات آن
ذات پاکم مطلق است از حَدّ و عَدّ
نه چنان کش قیدِ اطلاقی بود
گرچه بیرون از همه افسانهام
هم بود در قلب مؤمن خانهام
رو تو آبادان نما، این خانه را
تا بیابی دلبر جانانه را
پاک کن این مشرق الانوار را
تا در آن بینی جمال یار را
مشرق الانوارِ دل را پاک کن
گوش جان برنغمهٔ لولاک کن
خلوتِ دل، جلوهگاه یار ماست
آینه مصقولِ قدس، حق نماست
شرح آنرا بیش از این دستور نیست
گرچه نزد اهل دل، مستور نیست
عقل دوراندیش گفت اینجا مَایست
درکش ایندم را که دستوریت نیست
نغمه دیگر در اینجا ساز کن
قصه آن شیر را آغاز کن
قصه این شیر اگرچه زین سَر است
لیک در ظاهر نشانی از سِر است
خود چه غم ما را، گر این دم مبهم است
مشرق الانوار ما را این دم است
این کتاب مشرق الانوار ما
فاش سازد عاقبت اسرار ما
من هم از این دم، در اینجا بگذرم
در دم دمهای دیگر آورم
خوشتر آن باشد که راز دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
تفسیر آیه مبارکه و «لقد کرّمنا بنی آدم و حملناهم فی البرّ و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضّلناهم علی کثیر فمن خلقنا تفضیلا»
حالیا وقت سحر نزدیک شد
گاهِ بانگ دلنواز دیک شد
آمد آن پیک خوش الحان، در خروش
وه چه دلجو، نغمهاش آمد بگوش
قاصد جان پرور جانان رسید
مژدهٔ جانان بگوش جان رسید
گفت در درگاه یار دلنواز
عاشقان را شب بود گاه نیاز
حالیا یک دم، دم از افسانه بند
گاه راز آمد، درِ این خانه بند
یار جوید وصل یار خود به شب
وقت آنست ای دل او را میطلب
ارمغان، بر درگه آن شاه ساز
عجز و فقر و فاقه و ذِّل و نیاز
خوش بنال از عجز و در پیشش برار
دست فقر خویش در وی افتقار
چشم گریان، درخور عاشق بود
هم گواه عاشق صادق بود
گریه مغناطیس توفیقات اوست
هم نشان آن حریف، مات اوست
ماتی از ما، مات کردن زانِ او
نعمت توفیق هم، زاحسان او
گریه را هم حاصل از امداد اوست
حالت جهد و طلب هم داد اوست
هرچه هست از فضل بیپایان اوست
هم سؤال و هم اجابت زان اوست
"هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو"
ای خداوند کریم ذوالنعم
موجد الاشیا من کتم العدم
ای ز بود تو، نمودِ ما همه
هم بتو قائم وجودِ ما همه
هم ز تو تشریف کَرّمنا رسید
خلعت والای فَضّلنا رسید
پایه فضلی که هم زان مُنعم است
علم الانسان مالم یَعلم است
این گرامی بودن از علم است و عقل
روح کافر را از این دو نیست فضل
نفس و خون از روح دارد این شرف
کافر اینگوهر ندارد در صدف
روح دارد، لیک آن خرمهره است
او ز روح گوهری بیبهره است
گرچه از تدبیر خلق و نطق هم
کافران را بهره داده از کَرم
خوان جود و نعمتش گسترده است
بهرهٔ هرکس، درخور خود برده است
هم ز رزق جسم خاکی برده بر
لیکنش نبود ز رِزق جان خبر
طیبات رزق، علم و دانش است
روح از آن برتخت کرّمنا نشست
غیر انسان، جمله اشیأ، مُنکبند
زین سبب او را فضیلت دادهاند
مُنتصب شد خلق انسان ای ندیم
هم بصورت هم به معنی مستقیم
بر خداوند از صُورها ای سند
صورت انسان گرامیتر بود
کافران را هم از این صورت بر است
لیک معنی شان نه آنرا درخور است
بگذر از این دم که آخر گشت شب
رو بدرگاه حق آور در طلب
در طریق بندگیّ او بپو
خوش بنال و در مناجاتش بگو
ای خدا، عمرم به عصیان شد تمام
وای اگر در دوزخم سازی مقام
ای خدا گر صبر بر آتش کنم
بردباری بر حرارتش کنم
چون ز احسان و عنایات قدیم
چشم پوشم ای خداوند کریم
بر عذاب تو اگر صبر آورم
دل بدرد دوریت چون بسپرم
گر برانیم از دَرَت فالویل لی
ور شوم دور از بَرَت فالویل لی
وای بر من گر بود جایم جَحیم
وای اگر باشد شرابم از حَمیم
گر همه عمرم به عصیان شد تباه
نامهام پر شد ز املاء گناه
هم رجا بود از تو در آمرزشم
که کنی عفو از خطا و لغزشم
من به فضلت حُسن ظنّی داشتم
عَفو و غُفران از تو میپنداشتم
بس عنایتها کزاول کردهای
در شهودم از عدم آوردهای
مشت خاک تیرهای را از کرم
جرعه نوشش کردی، از جام قدم
سَیر دادی از جمادم در نما
بس به حیوانیم گشتی رهنما
باز از حیوانیم دادی گذر
خلعت انسانیم کردی ببر
نطفه بیدست و پایی را ز جود
پاگشا کردیش در صحن وجود
مِهرها از لطف، دادی مام را
تا روا از مهر کردی کام ما
لطفها کردی به جانم ای وَدود
هستیم را لطف تو شد تار و پود
تاکنون کز عمر من شد بیست سال
دیدم از فضل تو بس لطف و نَوال
صد هزاران نعمت از تو دیدهام
چشم، از فضل تو کی ببریدهام
باز امروزم ز درگاهت مران
وز کرم در پیشگاه خویش خوان
دست جانم گیر کاخر منزل است
بار از این منزل گرفتن مشکل است
راه دور و بار سنگین، تن نحیف
کی بمنزل ره سپارد این ضعیف
ربّ ثبتنی علی النهج القویم
و اهدنی نحو الصراط المستقیم
حائری را محو و مات خویش کن
ماتی و حیرانیش را بیش کن
این دل از آلایش ما و منی
بی فنای خود نیابد ایمنی
از خودی بستان و بیخویشش نما
و ز هوا بِرهان و دلریشش نما
فی مضامیر الهوی یا منتصر
صِرتُ مغلوبآ لنفسی فانتصر
صبح طالع شد سخن ایجاز کن
قصه آن شیر را آغاز کن
بود شاهی را، غلامی رَشکِ ماه
از وفایش، بنده گشته جان شاه
هردم از چوگان صفوت، آن ودود
در سبق کوی سعادت میربود
در برِ آن شاه محمودالحسب
صد ایازش بنده گشته از ادب
خاطر آن شه، به نَردش ساخته
مهره دل در نبردش باخته
در صف شطرنجِ آن فرّخ شده
از فرار عشق، ماتِ رخ شده
صیقل مِهر، ار چه هر دم میفزود
زنگهای علت از دل، میزدود
لیک با حُکم قضا تدبیر نیست
امر حق را چارهٔ تغییر نیست
گرچه باشد صد پیِ محکم نَسق
چون قضا آید بگرداند ورق
گرچه اندر قُرب شه بس بیمهاست
من ندانم از شه، آن حکم قضاست
لیک تو در قرب شاهان هم مجوش
راز لاتلقوا بِاَیدیکُم نَیوش
درنبشته کِلک تقدیر اِله
بیمها اندر بساط قُرب شاه
آنچه میبایست، کِلکش زد رقم
لَیس تبدیلا لامر قد حَکم
در گذر از قُرب شاهانِ مَجاز
کن به راه قُرب حق، یکدم جواز
سُکرمُلک و جاه در شاهِ خَمور
خود چه آرد نِخوت وکبر و غرور
نفس پرور، پادشاه خودپرست
کز شراب شهوت و ملک است مست
نیست اندر کار او زین رو حساب
یک دهانش آتش است و دیگر آب
در کمال قُرب، باشد بیم سر
اَلحذر از قرب سلطان اَلحذر
شاهی عاریّتی را عهد نیست
لُنگ حمام است و آخرکَندنی است
بلکه امر اعتباری بیش نیست
جز خیالات محال اندیش نیست
از چه بستی دل بر این عاریّتی
بر امور اعتباری ثابتی
از می موهوم، مستیّ و خُمار
بستهای دل بر خیال اعتبار
از پی یک نوش او، بس نیشهاست
در خُمار بادهاش، تشویشهاست
نَشئهٔ پیمانهاش، افسردگی است
حاصل خُمخانهاش، پژمردگی است
از چه رو شادی، در این افسردگی
خّرمی داری از این پژمردگی
اللّه اللّه بگذر از این تُرّهات
طمطراقت را نمیباشد ثُبات
ناروا زین نام شاهی، کام تست
بس بلند این جامه، براندام تست
آنکه خلّاقی و رزّاقی ور است
کِبریاء سلطنت او را رواست
هم وَلیّ را این شهی درخود بُود
کو صفات اللّه را مظهر بُود
پیر وقت است و امام و راهبر
قطب امکان است و سلطان بشر
از وجود اوست برپا عالمی
از یَم جودش بُود عالم نمی
فیض جان بخشش جهان آرا بود
هستی اشیاء از او برپا بود
لحظهای گر مُنقطع سازد نظر
عالم امکان شود، زیر و زِبر
علّت غائیّهٔ اشیاء بود
مادّه و صورت از او برپا بود
هم وجود از جود آن شه، حاصل است
فیض از او بر ماسِویالله شامل است
ممکنی کو سربسر نقص است و عیب
ره نیابد بیچنین ربطی بغیب
همچو مورِ تشنه مسکین، ز یَم
کی توان خورد آب، بی توسیط نَم
نیست این تفویض باطل، ای پدر
در حق ما این گمان بد مبر
دیدهٔ ادراک خود را پاک کن
صورت مقصود را ادارک کن
امر را تفویض صرف ار حق کند
ذات او تعطیل یابد ای سند
نزد دانا این سخن معقول نیست
حاش للّه دست حق مغلول نیست
بل یداه بالندا مبسوطتان
ینفق کیف یشاء فی کل آن
فلسفی گفتا نمییابد صدور
از یک مطلق بجز یک، بی قصور
گر به حکمت گوید این معنی، رواست
ور نماید نفی قدرت ناسزاست
علت موجب شود ذات اِله؟
حاش للّه روی این معنی سیاه
صادر اول وجودش رابطه است
نی بالاستقلال بل بالواسطه است
من نگویم خالقیّت مر وراست
لیک گویم فیض از او بر ما سواست
از چه تفویضی شوم ای دل دونیم
انما التفویض کفر، والعظیم
عارفان کز سِّر ابداع آگهند
این چنین نسبت باو، کی میدهند
هرچه هست از خالق است او واسطه است
در میان بنده و حق رابطه است
هم بُود مرآت آیات اِله
بیقضای او نمیروید گیاه
کیست امروز آن ولیّ راهبر
مهدی موعود امام منتظر
قطب مطلق، مظهر حق، شاه دین
مقصد ایمان و مقصدگاه دین
علت ایجاد و معلول وجود
حَّی قائم مالک غیب و شهود
آن خلیفه حق که بر ما حِجّت است
هم وجودش محض لطف و رحمت است
لؤلؤ لالای دریای جلال
از نژاد عسکری بحرالکمال
مر امامان را بود ثانی عَشر
حالی اندر پرده غیب است در
شخصآ او امروز موجود و حَی است
رأیت اقبال و نصرش از پی است
بر سر شوریدگان سودای اوست
در دل آشفتگان غوغای اوست
زیبد او را این شهنشاهّی و فَرّ
کز کمال جلوه گشته مُستتر
غایب است و جلوهاش بس آشکار
از میان دور است و فیضش برقرار
گرچه امروز است چون خور زیر ابر
کارها نیکو شود اما به صبر
فیضهای باطن از او میرسد
فیض ظاهر نائب او را بود
نائب او مظهر آیات اوست
جلوه انوار قدس، ذات اوست
هرکه از او استعانت جُسته است
در طریق حق هدایت جُسته است
هرکه او را راه طاعت کرده است
حکم آن شه را اطاعت کرده است
یعنی از حُکمش هرآنکس رو بتافت
کورکورانه، سوی دوزخ شتافت
حُکم او بیشبهه خود، حکم خدا است
رَدّ او در حد شرک کبریا است
نایب او کیست، آن کز خود بِرَست
کوزهٔ خود را در آن دریا شکست
پیش اصل خویش چون بی خویش شد
رفت صورت، جلوهٔ معنیش شد
نی هرآنکس کو به مکر و ریو و زرق
دامها گسترده، بهر صید خلق
هی بسالوسیّ و نرمیّ کلام
میکند آن خیره، اِغوای عوام
از در زهد و ریا آید به در
تابه این افسانه گردد جلوه گر
ترک دنیا بهر دنیا میکند
دامهای مکر، برپا میکند
جلوه سازد از دم چرب فنون
تاکه نانی چرب سازد زین فسون
غول راه و دزد دین است آن خسیس
از پی اِغوای مردم چون بلیس
در ره اضلال مردم پانهد
نارواییها و بدعتها نهد
بود کزانش رونق دکان شود
همسر یک مشت نادانان شود
اللّه اللّه، زین سریّ و سروری
وای از این سودای خام مهمتری
زین سری، بس دستها برباد شد
کم کسی از بند او آزاد شد
این دم آمد قصهای، در خاطرم
خود نه انصاف است، کز آن بگذرم
گر بگوش جان نیوشی این خبر
بگذری زین خامیِ سودای سر
سوی شهرستان جان آیی زتن
یابی از ایمانِ دل، حُبّ وطن
حالیا آمادهٔ آن قصه شو
سوی تیمار دل، پُر غُصّه شو
حکایت آن پادشاه دل آگاه که مقرر نمود هرکس وزارتش را اختیار نماید پس از یک سال معزول شود و یکدست او را بِبُرند و پرتاب کنند هرکس آن دست بریده را گیرد، امر وزارت او را بود.
آن شنیدستم که در عهد قدیم
پادشاهی بود، دانا و حکیم
دادخواهی و عدالت گستری
صاحب عقلی، رعیّت پروری
بس مدبّر در نظام مُلک بود
رأی او در ورطه غم فُلک بود
حسن تدبیرش چنین دستور داد
در اساس مُلک قانونی نهاد
کز وزارت، هرکه برخوردار شد
از پس یک سال، عَزل از کار شد
چون بسر سال نخستش میرسید
حکم شَه بر قطع دستش میرسید
تو مگو این کار باشد ناپسند
او چه دزدیده است تا دستش بُرند
حکمتی این را یقین دربر بُود
کار شاهان نیست بیحُکم خِرد
گرچه آن در حد فهم عامه نیست
دفتر اسرار، مشق نامه نیست
لیک برخوردارت از رمزی کنم
در خور تو، معنیِ نَغزی کنم
چون بسی این شَه رعیت پرور است
همچو خود او را وزیری، درخُور است
او نظام ملک، میجوید همی
راه عدل و داد میپوید همی
او نمیخواهد وزیر خودپرست
کو ز صَهبای ریاست گشته مست
چونکه ره یابد بسالوسی دمی
در حریم ملک او نامحرمی
شاهِ عادل، زو کی اِهمالی کند
حاش للّه دزد را والی کند
لیک تا یک سال امهالش دهد
از برای امتحان بالش دهد
چون بدید آن دیو، جاهی یافته
بر سَریر مُلک راهی یافته
دزد بوده، پاسبانی یافته
گرگِ خیره سر، شبانی یافته
از پس امهال سال امتحان
گوید آن شه وَاضرَبوا کُل بَنان
رهزن و دزد است، بیدستش کنید
عبرت دزدان سرمستش کنید
چیست دزدی، بردن اموال خلق
یا سرافرازی بخود بستن به زرق
سرفرازی درخور اهل حق است
نَز برای خودپرست احمق است
عزت از حق است در قرآن ببین
هم بود ز آنِ رسول و مؤمنین
دزدِ آن کمتر ز دزدِ مال نیست
هرکه بر خودبست دزد،ِ رهزنی است
این وزارت بهر جاه و ثروت است
از پی انجام خشم و شهوت است
کی سَزد نااهل را این برتری
جز ولیّ حق نباشد مهتری
چونکه برخود بست، دزدِ رهزن است
حکم او دست از بدن بُبریدن است
در ره حُبّ ریاست، این دَغل
دست معنی را بریده است از عمل
دست دارد، لیک افتاده ز کار
جُنبد اما، بهر بیگانه، نه یار
چشم دارد، لیک لایُبصر بُود
گوش دارد، لیک چیزی نشنود
همچنین اعضای اندامش تمام
خدمت بیگانه را کرده قیام
کیست این بیگانه، نفس رَهزنست
وصل با او، از خدا ببریدنست
چونکه بنمود از خدا خود را جدا
پس جدا شد دستِ معنیش از خدا
همچنانکه دست مَعنیّش جداست
قطع دست صُوریش از تن سزاست
اللّه اللّه، خویش را باطل مکن
روی دل را زشت و بیحاصل مکن
چند میگویی وزیرم من هله
نائب آن قطب و پیرم من هله
شاه عادل در کمین، بنشسته است
تیغ عدل اندر میان، بربسته است
مهلت عمر تو چون آخر شود
حکمِ قطع دست تو صادر شود
چیست قطع دست، سّرِقد هوی است
تیغ او شمشیر لذات و هوا است
زو بریدی وای براحوال تو
از شَرار بُعد سوزد بال تو
بس بود این دَم که شد وقت سحر
گاهِ راز آمد از ایندم درگذر
گرچه این از خرمن ما اندکی است
وز رُموز کار شَه از صد یکی است
لیک ما را بیش ازین دستور نیست
گرچه هیچ از اهل دل، مستور نیست
هم بِرویِ وی نهم سرپوشِ چند
سوی قصه بازگردانم سَمند
تا مگر در پرده، رازِ شه شود
دست نامحرم، از آن کوته شود
حالیا بشنو حدیث مرغ شب
کامده اندر نوا و در طَرب
باز آن مرغ خوش الحانِ سحر
شور سودایش فتاد این دم بسر
خوش اثر کرد آن نوایش در دلم
ساز او سوزاند یکجا حاصلم
وه چه دلجو نغمه خوش، ساز کرد
درصَلای عاشقان، آواز کرد
الصَّلا ای عاشق مست، الصَّلا
الصَّلا هنگامِ وصل است، الصّلا
عشق آمد، عشق نامه بهر چیست
یار در خانه است، نامه بهر کیست
خواندن دیوان اسرار طلب
در حضور یار، دور است از ادب
لاجرم این دفتر از دستم فتاد
شور دیگر بر سر مستم فتاد
زد خُمار عشق حالی بر سرم
پردهٔ اسرار ترسم بردرم
ساقیا از بهر دفع این خُمار
ساغر دیگر در این ساعت بیار
زان میِ خُمخانهٔ بیحاصلان
کان بُود داروی دل، درمان جان
کن کَرَم جامی کز آن نبود مَناص
تا بیابم از صُداعِ غم خلاص
ورنه دَرَّم پردهٔ پندار را
فاش سازم رازِ کار یار را
گردهی زان می دراین دم یک دو جام
کار این شوریده را سازی تمام
بر سَر این سِرّ نَهم سرپوش چند
بازگردانم ازین وادی سمند
قصّهٔ آن شاه را سازم تمام
درکشم دم را در اینجا والسّلام
تمامت حکایت شاه، و وخامت طلب ریاست و جاه، و شئامت مریدان گمراه
الغَرض چون سال، پایان میرسید
حُکم شَه، بر خَلع پالان میرسید
ای خر، این پالان تو عاریَّت است
چند برخرها از آنت نِخوت است
مُجملا چون از وزارت میفتاد
پَست میشد طالع آن کج نهاد
حکم شه میشد که دست او بُرند
درمیان اهل آن شهر افکنند
زان میان هرکس که آنرا میربود
شاه از حِکمت، وزیرش مینمود
بوالعجب امری که اهل آن دیار
خود نمیبردند از آن هیچ اعتبار
بلکه میجستند پیشی، آن خران
تا ربایندش ز دست دیگران
آری این را عشقِ دنیا میکند
این چنین چشم دل اَعمی میکند
حُبک للشیِ یُعمیک ای پسر
عشق آن، بُرده ز تو نور بَصر
بوالعجب تر زان وزیری خودپرست
کز میِ حُبّ وزارت بود، مست
چونکه دستش را بدور انداختند
وآن گروه بیبصر بشتافتند
آن وزیرِ دست مقطوع عَنود
خود تبادر کرد و آنرا در ربود
تاکه خود گردد رئیس و پیشوای
وای از این حُبّ ریاست، وای وای
ای گرفتارِ هوای جاه و مال
عبرتی گیر از بیان این مثال
قصدم از این قصّه افسانه نبود
از تو بود این راز، بیگانه نبود
خود همیدانی که دنیا آفت است
باز عشقش در نهادت ثابت است؟
در هوایش رفت چندین دست و سر
هم شتابی سوی آن ای بیبصر؟
این ریاست مایهٔ خِذلان تست
آفت دین و هلاک جان تست
سَر مشو زنهار و دُم بودن طلب
یُهلک الرأسُ و قد ینجوالذَنَب
گر زند دو گرگ خود را بر رَمه
نه شبانی باشد و نه واهمه
نارسد زآنها زیانی آنقدر
کز ریاست میرسد در دین ضرر
اللّه اللّه در حَذر میباش از آن
دیگِ چوبین است، مَطَلَب آش از آن
ما اَری شیئاً اضرّ لِلرِّجال
فی خَلاف القُوم مِن خَفقُ النِّعال
بازیانتر نیست دلها را پدید
از صدای چِکچِک کفش مُرید
اَلحذر از این مریدان، اَلحذر
زینهار ای شیخ، از این قوم خر
ان هم الا کالحمار الناهق
انهم اتباع کل ناعق
هر فسادی در جهان آمد پدید
بود از شومیّ رفتار مرید
چون رئیسی ناروائی مینمود
آن مُرید خر به تحسین میفزود
کالحق این مستوجب تحسین بُود
هرچه آن خسرو کند، شیرین بُود
وآن رئیسانِ جَهولِ خودپرست
عشق دنیاشان همی میکرد، مست
مینمودندی برآنها اعتماد
میفتاد اندر جهان زین رو فساد
منشأ هر فتنه کامد آشکار
عشق دنیا بوده است، ای دل فکار
گفت آن سر خیل کل انبیاء
حُبّ این دنیا است رأس هر خطا
داستان عاد و شدّاد و ثمود
قصّهٔ نمرود و فرعونِ عنود
فتنه دلسوز دشت کربلا
ظلم اهل بغی، بر آل عبا
همچنین هر ناروائی کوفتاد
در جهان از ظلم و طغیان و فساد
جمله زینرو بوده است ای بیبصر
باز خواهانی ورا، خاکت بسر
دل به او دادن نه از فرزانگی است
عشق با او باختن دیوانگی است
مِهر او را هر که در دل جای داد
تا ابد اندر هلاکت اوفتاد
گشت سرگردان در این تیه ضلال
تا ابد واللّه اَعلم بِالمآل
عشق دنیا هر که را مفتون کند
آری او را این چنین مجنون کند
این سخن را نیست پایان ای پسر
از خدا میخواه امداد بصر
باز شب آمد کلید قفل راز
در خروش آمد خروس نغمه ساز
گفت دور انداز این اوراق را
خود چه کاری با ورق عُشّاق را
باز شور انگیخت بزم وحدتم
رفت فرق از خاطر جَمعیّتم
وه چه خوش حالی در این خلوت مراست
خود نمیدانم دراین دم دل کجاست
آخر ای دل در کجایی بیسپر
حق صحبتها مرا با خود ببر
رفتی و بیحاصلم بگذاشتی
خوش زمن رخت خرد برداشتی
خلوتم خوش خلوت بیمدعی است
نه زبیگانه در اینجا، نه خودی است
نه خِرد اینجا که دستوری دهد
نه دلم، تا شرح رنجوری دهد
هیچ خاطر را بجائی راه نیست
بلکه خود هیچ از خودی آگاه نیست
خوش همیگویم دراین حال جُنون
هر زمان یالَیت قومی یَعلمون
هٰذِه جَنّاتُ عَدنِ فَادخُلوا
هٰذِه لَذّاتُها فَاستَعجِلوا
هٰذِه رَوضاتُ قُدسٍ فَاطلُبوا
هٰذِه کَاساتُ اُنسِ فَاشرَبُوا
سارِعوا یا قَومُ قد ضاقَ المَجال
بادِروا نَحوَ المُنی قَبلَ الزَّوال
حال ما را درنیابی ای پسر
وه چه خوش گفتند من گُنگُ و تو کَر
این سخن را پرده باید وَالسّلام
بازگردم سوی قصّهٔ آن غُلام
رجوع به قصّهٔ آن غلام نیک انجام و نِکبتِ حال و سوء مآلِ حاسدانِ بدفرجام
چون به چوگان وفا آن رَشکِ ماه
در سَبق گه بُرد، کوی قُرب شاه
رُتبه و جاهش برِ شَه درفُزود
آتشی افتاد در جان حَسود
اَللّه الَلّه از حسود بدسِرشت
کز شئامت عالمی را کرده زشت
از حسد کابلیس را با آدم است
از پی اغوای نسلش هر دم است
گفت او لِاغوَیَنَّهُم اَجمَعین
عَن طریق الحَقّ اِلّاالمُخلِصین
همچنانکه سجدهٔ من، ناوردمی
کی گذارم سجده آرد آدمی
زین حسد از ره بَرَد بسیار را
دام آنها سازد استکبار را
تو مگو از سجده کس را عار نیست
هیچکس را بر حق استکبار نیست
چیست استکبارِ ترک امر حق
با وَلیِّ او نمودن طَعن و دَق
سجدهٔ حق اِتّباع اولیاست
که پدید از رویشان نور خداست
چونکه پا از حُکمشان بیرون نهی
عار و استکبار کردی زِابلهی
گر تو راه راست خواهی بیمحن
دست بر دامان ایشان درفکن
اهل حق، راه حقند ای راه رو
زین طریق ای دل، به مقصدگاه رو
اُدخُلو الاَبیاتَ مِن اَبوابِها
وَاطلُبوا الاَشیاءَ مِن اَسبابِها
از نُبی دل را برو آگاه کن
حّل مشکل زان کتاب اللّه کن
بر سه قسم آمد صِراط پر ز بیم
ضال و مَغضوب و صِراط مستقیم
ضال نصرانیّ و مغضوب، آن یهود
دین صراط المستقیم است ای وَدود
خود، نصاریُّ و یهودان را بیاب
از لُباب و عقل، نِی از این کتاب
هان و هان اینجا مشو تو بدگمان
اِنَّ بَعضَ الظَنِّ اِثمُ را بخوان
بود مقصودم حسود نابکار
باشیاطین دگر ما را چه کار
این حسد دردی است بسسخت و مُری
بلکه کفر است آن، چه نیکو بنگری
چون حسود خیره، زین وَصف ذَمیم
در عِناد افتاده با عدل حکیم
او همی خواهد زوال نعمتی
که به بنده داده حق از حکمتی
گر بداند قابل آن محسود را
پس زوالش نقص باشد برخدا
ورنه پس آن بیخرد برآن سر است
گر خدا بر حال او داناتر است
این دو کُفر است و از این چون بگذری
خود کجا بُرد از حسد، حاسد بری
بلکه در رنج است دائم آن دغل
چون نیابد ره به مقصود و امل
هم بجز خواری از آنش نیست سود
زانکه گفتند الحَسودُ لایَسود
حاصل او این غم و اندوه اوست
سوزش دل غُصّهٔ انبوه اوست
بَل اَقَلُّ الناسِ لَذَّةَ آن فقیر
اَلحَذَر زین درد درمان ناپذیر
هرچه گویم زان حسد افزون تر است
کی حسودی را تو دیدی حق پرست
اَلغَرض آن حاسدانِ کج نهاد
پیشِ شَه کردند آغاز فساد
کاین غلام بدسرشت متهم
از چه رو، شه داده راهش در حرم
ما غلامانیم، دولتخواه شاه
بندگانِ حق شناس خیر خواه
حفظ ناموس تو میباید کنیم
آتش غیرت به نامحرم زنیم
کی بود این پاسِ شُکر حَضرتَت
دست نامحرم رسد بر عِترتَت
گفتن از ما بود والامرالیک
حد ما این بود والعزم علیک
گرچه شه بس امتحانش کرده بود
از دو صد بارش فزونتر آزمود
نقد پاکش بیغَش از هر عیب بود
چشمش از ناموس شه بیریب بود
پاک بود آن پاکبازِ پاک بین
کش نمیگنجید بُهتانی چنین
لیک شه بددل شد از حُکم قَدر
چون اذا جاء القضا اعمی البَصَر
کِلک تقدیرش به حکمتهای چند
گشته الواح قضا را نقشبند
نقش او هردم بشکلی میشود
گاه مجنون گاه لیلی میشود
گه شود فرعون از آن، صورت پذیر
گه شود موسی فیا نِعمَ القدیر
گاه آدم، گاه شیطان میشود
گاه کفر و گاه ایمان میشود
تا مگر بر عامه پی را گم کند
نعلهای واژگونه میزند
خلق محجوبند زین دم در گذر
گرچه آمد بروی از حکم قدر
شاه بددل گشت و بر وی خشم بُرد
وآن نِکوخو را به زندانبان سپرد
شاه را میبود میدان السِّباع
هر درّنده داشت آنجا اجتماع
میشدی با هرکسی چون خشمگین
بود قانونش در اِشکنجه چنین
کاندر آن میدان وحشش افکنند
تا که او را ساز طعمه خود کنند
پس بگفت آن شاه، زندانبان را
بازکن فردا در میدان را
واین غلام خیره را آنجا فِکن
قامت هستیش را درهمشکن
این بُود پاداش رحمتهای ما؟
که کند کفران نعمتهای ما؟
رو بَرار از روزگار او دِمار
تا شود مر دیگران را اعتبار
سخت اندر بند زندانش ببند
دو دهه سرباز کیشیکش کشند
از ادب بر خاک طاعت رو سپرد
گفت اَطَعنا و بزندانش بِبرد
رنگ دیگر ریخت باز اینجا قضا
کرد از زندان غم او را رها
باز نیرنگ دگر آغاز کرد
بندهای غم زپایش باز کرد
چون شب دیجور رنگ تیره ریخت
آن غلام از بند زندانبان گریخت
سوی کوه و دشت و هامون رو نهاد
برخداوند احد کرد اعتماد
شب به شب طی مساحت مینمود
روزها را استراحت مینمود
بود قوت او در آن صحرا گیاه
مینمودی روز و شب شُکراِله
بهر قوتی، روزی اندر گشت بود
ناگهان دید او که شیری رونمود
بینوا دل از حیات خود بشست
ماند از رفتار و پایش گشت سُست
هر زمان آن شیر میسایید سُم
غُرّشی میکرد و میجنباند دُم
نه چنان غُرّش که از هاری بود
آن چنان کز درد و بیماری بود
نالهای میکرد رنجورانه ساز
از شرارِ سوزِ زخمِ جان گداز
باری آمد تا به نزد آن غلام
شیر وحشی طبع، چون آهوی رام
سر بر او مالید و او را بوی کرد
یعنی آزادی تو، ای آزاد مرد
من نمیدرّم تو را آسوده باش
دردمندم، نیستم در بند آش
پس سوی لَب کرد اشاره شیر دست
که مراخاری در این لَب رفته است
حالیا این خار را بیرون بیار
تا بهرحالی شوم من با تو یار
در لَب او چون غلام آن خار دید
مطلبش دانست و قلبش آرمید
پس تلطّف کرد و شد دلجوی او
دست مالید از وفا بر روی او
که مخور تو غم که غمخوارت منم
هم دوای دردِ این خارت منم
زنگ غم از خاطر او در زدود
خوش خوش آن خار از لبش بیرون نمود
چون از آن خوش خوی برخوردار شد
از وفا آن شیر با او یار شد
چند گاهی را که آنجا جای داشت
در برِ آن شیر نرِ مأوای داشت
صیدها میکرد بهر قوت او
مِهرها میکرد با آن نیکخو
مدتی حالش براین منوال بود
از نَوال شیر نیکو حال بود
یادش آمد روزی از فرزند و زن
برسرش افتاد سودای وطن
چون بخاطر آمدش اهل و عیال
شد پریشان حالتش از آن خیال
کرد او میل دیار خویشتن
آری از ایمان بود، حُبِّ وطن
این وطن را گرچه شهری دیگراست
لیک این سِر هم دلیل آن سراست
سوی شهر آمد ولی با ترس و بیم
که مبادا شه بر او گردد علیم
مخفی آن بیچاره اندر خانه گشت
سالها حالش بدینسان میگذشت
از قضا شخصی بر او آگاه شد
بهر غَمّازی بسوی شاه شد
که غُلامت در فلان خانه دراست
مخفی آنجا گشته است آن خودپرست
گر فرستد شاه فرّاشان چند
مینمایندش اسیر دام بند
شه فرستاد و گرفت آن بنده را
در سَلاسِل کرد آن فرخنده را
گفت در میدان وَحشش افکنند
تا مگر آنها سزایش را دهند
در نشست آن گاه شه در منظره
در تماشا با غلامان یک سَره
خلق گِرداگرد میدان درشدند
خیره از بهر تماشا آمدند
شیربانان سوی او پرداختند
اندر آن میدان وحش انداختند
از قضا آن باوفا شیر ژیان
بود آنجا در میان وحشیان
یار خود را دید و خوش بشناختش
در بر او آمد و بنواختش
دور کرد از دور او درّندگان
در پناه خویشتن دادش مکان
کرد با او آن نوازشها و ناز
کان بود، اندر خور ارباب راز
خلق از آن حال عجب، حیران شدند
وز تَحیُّر، مات و سرگردان شدند
وه عجب این امر، امر مبهمی است
خود چه خویشی، شیر را با آدمی است؟
کی تواند آدمی باشیر مست
این چنین پیوندِ مهر آرد بدست
دوستیّ شیر، آدم خوردن است
نه نوازش کردن و غم خوردن است
این هم از نیرنگ بازیِّ قضا است
تاکه گردد آنچه تقدیر خداست
شه چو دید آن پاکی از آن پاک باز
از غلام خود دلش شد پاک، باز
پس بفرمود آورند آن بنده را
تا بیابد حال آن فرخنده را
چون بیامد باز شه برعهد پیش
شد مر آن نیکوسیر را مهر کیش
بس نوازش کردش و در پیش خواند
بر سَریر عِزّ قُرب خویش خواند
گفت از این راز نهانم کن خبر
خود چه بود این حال تو با شیر نر
زود زود این راز را کن آشکار
کز دلم برده است آرام و قرار
گفت چون از حضرتت بگریختم
باوی اندر بادیه آمیختم
درلب آن شیر خاری رفته بود
زین سبب حالش بسی آشفته بود
از لبش بیرون نمودم خار را
چارهای بنمودم آن افکار را
چون ز من آن شیر برخوردار شد
از وفا با این بلاکِش یارشد
مدتی کانجا مرا مأوای بود
صیدها میکرد بهرم آن وَدود
شه بخویش آمد چه بشنید این کلام
از وفای شیر و حال آن غلام
گفت باخود کَاَللّه اَلَلّه آدمی
ازچه رو او راست از شیری کمی
شیر را عهد و وفا این سان بود
پس چرا بیعهد و مهر، انسان بود؟
این غلام نیکخوی باوفا
چند دید از جور ما رنج و جفا
من که او را کرده بودم امتحان
ازچه بشنیدم حدیث دشمنان
بنده خود را نمودم خوار و زار
از پی حرف حسود نابکار
حالی از آنها کَشم من انتقام
بهر دلجوییِ حال این غلام
میکنمشان شُهره شهر و دیار
تا حسودان را شوندی اعتبار
وآن غلام نیک خو را پیش خواند
باز برمسندگه قُربش نشاند
هر زمان برقرب و جاهش درفزود
شاه عادل، کوری چشم حسود
ای دل افسرده، شنیدی این کلام
یافتی احوال آن شیر و غلام
چون وفاداری نمود آن شیرِ نر
از پی یاری آن نیکو سیَر
دربیابان صید بهرش مینمود
رنگ غم از خاطر او میزدود
هم رهانیدش از آن شیران نر
اندران میدان پرشور و شرر
در رسانیدش به قربانگاه شاه
درفزودش عِزّت و تمکین و جاه
این همه از پرتو آن شیر بود
ورنه شه عزم هلاک او نمود
گرچه اینها ز اقتضاآت قضاست
نسبتش دادن به شیری نارواست
لیک مقصودم تو یابی زین بیان
عالم اسباب باشد، این جهان
در ره آن شیر چون زدیک قدم
وز لبش بیرون نمود آن خارِ غم
شیر با او کرد آن احسان و داد
در جزای یک قدم صد پا نهاد
در وفا او را چو این قانون بود
پس وفای خالق او چون بود
حالی ای مغرور سرمست هوا
چون بود ظَنّت به درگاه خدا
گرنهی یک گام سوی او به صدق
یک دمی آیی بکوی او به صدق
تو گمان داری که دورت میکند؟
طُعمه نفس شرورت میکند؟
در خور او نیست حاشا این گمان
نیست در سودای شاه و ما زیان
ای دل بیحاصل اندر کوی او
گر شوی مات رُخ دلجوی او
وین خودی را گُم کنی از بهر او
کوزهٔ خود بشکنی در بحر او
نیست بینی، غیر هست ذات او
نفیِ خودسازی تو در اثبات او
اندر این ماتی بیابی بُردها
زین فنا و نیستی یابی بقا
بُردها در ماتی است، ای نیک خو
گر تو خواهی بُرد، رو شو مات او
عرصهٔ شطرنج عشق است ای سند
بازی آن عکس بازیها بود
هرکه شد او مات شاه ذوالجلال
بَرد، خود صد بُردهای لایزال
خواستم خون سازم اینجا نیل را
فاش گویم حاصل تمثیل را
نکتهای گویم که تا زین آب خوار
آب گیرد سِبطی و قِبطی کنار
باز عقل آمد در این جا برسرم
خوش بوقت آمد سپاسش میبرم
گفت و خوش گفت او که این دم نارواست
وصف نور از بهر کور بینواست
کوردل را بدگمانی میرسد
زین گمان بد، زیانی میرسد
پردهای برکار بگذار و برو
این چنین گستاخ و بیپروا مشو
چونکه نیکو مشفقانه دادپند
دم از آن بستم، به حکمتهای چند
پیرعشقم گفت کاداب خرد
گاه گاهی پاس آن لازم بود
باقی این گفتهام دستور نیست
زانکه گوش عامه را آن نور نیست
از درون خود اگر دل روشنی
فهم باقی را نگفته میکنی
گرچه ماگفتیم هرچه گفتنی است
وانچه باقی ماند جای گفت نیست
دور بیرنگیّ عشق است و جنون
نیست این دم را مجال چند و چون
عشق از این آلودگیها ساده است
بر سر عاشق رَوم، کافتاده است
باز اندر قُلزُم خونین روم
سوی پیر و عاشق مسکین روم
بو کز آنجا خاطری شادان کنم
وین خرابات دل آبادان کنم
تا مگر از هِمّت آن پیر راد
ره بیابم سوی مقصود و مراد
همچنان کان عاشق آشفته حال
گشت از اِمداد او نیکو مآل
حالیا خوش گوش جان را بازکن
خویش را آمادهٔ آن راز کن
رجوع به داستان آن درویش عاشق و شفقت فرمودن آن پیر خبیر با او و یتعقل حقائق بشاراتها مِن تامّل دَقائق اشاراتها واللّه ولیُّ التوفیق
چونکه آن پیر دل آگاه خبیر
آمد از شَفقّت به نزد آن فقیر
خوش گرفتارش به دام عشق دید
در کنار خویشش، از شفت کشید
گفت خیرِ مقدم ای ضیف جدید
کامدی این دم ز رُستاقی بعید
مرحبا ای نو رسیده میهمان
کامدی از تن به شهرستان جان
مرحبا اَهلاً و سَهلاً بِالعَشیق
مرحبا، جَدّدتَ لِلِعَهدِ العَتیق
مرحبا ای پای بست دام عشق
مرحبا ای چشم مست جام عشق
مرحبا ای حَقهٔ اسرار عشق
مرحبا ای مرغ شِکّر خوار عشق
مرحبا ای لؤلؤ لالای عشق
مرحبا ای گوهر دریای عشق
مرحبا ای حاصل اوراق عشق
مرحبا ای طوطی نُطّاق عشق
مرحبا ای شمع بزم افروز عشق
مرحبا ای شُعله جان سوز عشق
مرحبا خوب آمدی ای خوب دم
مرحبا بر چشم، رنجه کن قدم
چین زُلف دختر خاقان چین
خوش کشانیدت به شهرستان چین
آمدی در جان، ز ویران بدن
خوش هوای جان، رهانیدت ز تن
گر شدی زین چین زُلف پرشِکن
پای بست حلقهٔ دام مِحَن
بد مَبین، کین حلقهٔ اهلِ وِلاست
فارغ است از خود هر آنکو مبتلاست
غم پرستِ محنتِ او، شاد شد
پای بستِ بند او، آزاد شد
فَاغتنم کین شهر چینِ جانفزاست
جای آن شاهنشه چینی ماست
حلقهٔ رِندان پاکِ معنی است
جوقهٔ مردان خاک چینی است
موطن اصلی است این اقلیم چین
هم ز ایمان است حُبِّ آن یقین
چین چه باشد مُلک معنی، شهر جان
عالم اَسماء، مقام رایگان
مرد چینی پیر دل آگاهِ راد
باخبر از راه و مقصود و مُراد
هر که را بر سر هوای چین بُود
بیشکی میدان که اهل دین بُود
شور این سودا اگر داری بسر
ز اصطلاح چینیان شو با خبر
هست ایشان را بِه جِّد این اعتقاد
که به کل، آن شاه فرزندی نزاد
همچنانکه گفتهٔ پیر معنوی
این حکایت در کتاب مثنوی
"جمله میگویند اندر چین بجد
بهر شاه خویشتن که لم یَلد
شاه ما خود، هیچ فرزندی نزاد
بلکه سوی خویش زن را ره نداد
هرکه از شاهان بدین نوعش نگفت
گردنش با تیغ بران گشت جفت"
اهل چین را اصطلاحاتی بود
در حق شه، اعتقاداتی بود
گر بسر داری هوای مُلک چین
رهبری میبایدت زان سرزمین
رو بیاب آن مردِ چینی را بِجِّد
گر به عزم شهر چینی مُستعد
پامنه زنهار، آنجا بیدلیل
شه نماید بی دلیلان را قَتیل
شهر چین شهر پر آشوب است و کین
میکَند این شهر، بیخِ کفر و دین
دیده است این شهر چین، بس بیخبر
که به کوی او شده بیدست و سر
بس دل غَرقاب در خون دیده است
خندقش پر از سر ببریده است
هرکه را زامداد پیرش، بهره نیست
رفتنش در شهر چینش زَهره نیست
گر رود بیهمتِ آن پیر راد
میدهد آن شهر، بنیادش بباد
"بیعنایات حق و خاصان حق
گر مَلَک باشد سیاهستش وَرق"
زینهار آنجا مرو بی راهبر
تا ز رسم ره نباشی بیخبر
بیدلیلِ مُرشدی، آنجا مرو
هر چه او گوید، بجان و دل شنو
تا نه دستوری دهد پیرت، مگو
بد بود خوبِ تو، بیدستور او
دم به بند از گفتهٔ نالایقی
تا نگویی پیش آن شه، ناحقی
در بر او دعوی باطل مکن
گفتگوی ژاژ و بیحاصل مکن
بهرِ شاه چین مخوان فرزند و زن
بیسند دم از حریم او مزن
چون بگفتی این سخن حُجَّت بیار
یا به پیش تیغ تیزش جان سپار
"شاه گوید چونکه گفتی این مقال
زود ثابت کن که من دارم عیال
مر مرا دختر اگر ثابت کنی
یافتی از تیغ تیزم ایمنی
ورنه بیشک من بِبُرّم حَلق تو
برکشم از صوفی جان، دَلق تو
بنگر ای از جهل گفته ناحقی
پر ز سرهای بریده خندقی
خندقی از قعر خندق تا گلو
پر ز سرهای بریده از غُلو"
هان بگو از ماه، اندر میغ او
تا نگردی آشنا با تیغ او
ور بگویی بایدت اثبات او
خوشتر آن باشد که گردی مات او
آنکه ماتِ شاهِ ما شد، بُرد یافت
وانکه دعویکرد و خود بنمود، باخت
ملک و دختر بایدت خود مات کن
ورنه زودش دختری اثبات کن
گر بسر سودای چینت اندر است
عشق دُخت شاهِ چینت بر سر است
نفی خود بنما، تو در اثبات او
مات او شو، مات او شو، مات او
رسم چین ماتیست راه آن صفا
لیک از ابواب ارباب وفا
کیست ارباب وفا، انوار حق
صاحبان تاج شاهی در سَبق
انبیا و اوصیای خاصشان
رهنما بودند و ره در هر زمان
حالیا جز شخص مهدی نیست کس
صاحبِ این افسر امروز اوست بس
او طریق و رهنمای آگه است
هرکه جز این راه پوید گُمره است
چون کنون در پردهٔ غیب اندر است
نایب او رهنما و رهبر است
نایبش حالی فقیه متقی است
عارف کامل نه صوفیّ شَقی است
من نمیگویم که هر صوفی شَقی است
بلکه میگویم شَقی هر ناحقی است
کیست ناحق، آنکه در بند هواست
تابع نفس است و غافل از خداست
هرکه ناحق شد فَهذا الحُکم فیه
خواه صوفی خوانَش و خواهی فقیه
الغرض بیپیر سوی چین مرو
هم اسیر دام هر پیری مشو
"ای بسا ابلیس آدم رو که هست
پس به هر دستی نشاید داد دست"
خواستم اینجا بیانِ رَه کنم
سالکان را از طریق آگه کنم
شَمّهای گویم ز رسم شاه چین
هم دهم شرح سلوک راه چین
گویم آداب و رسوم اهل چین
فاش سازم راز های کفر و دین
ناگهم آمد ز شاه چین پیام
که عَنان را بازگردان زین مَقام
زین سخن یک چند گاهی شو خموش
سِّر راه چین ما را سَر بپوش
از فروغ راه چین گویی اصول
کَلِّم الناس علی قدر العقول
این فروغ راه، میدانی که چیست؟
پردهٔ پندار بر راز خَفی است
زین پس از ماچین بگو وز چین مگو
بیش ازین از حال آن مسکینمگو
چیست این ما، پرده اسرار کار
هم نماید نفی غیر کردگار
عامه پندارند ماچین مسکنی است
عارفان دانند غیر نفی، نیست
ما، اگرچه نفی آن مطلق کند
لیک چین اثبات ذاتِ حق کند
آنکه داند غیرِ چینِ پاک نیست
گر سوی ماچین خرامد باک نیست
لا الهَ کُفر و اِلاّ دین بود
لا چه باشد، ما و اِلاّ چین بود
گر برای دین، به کفر لا روی
در حصارِ چینِ اِلاّ در شوی
هم در آن ماچین نبینی جز یکی
جمع را در فرق یابی بیشکی
چون پیام شاه چینم در رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
لاجرم دم درکشیدم زین بیان
فسخ عزم و نقض همّم گشت از آن
قد عَرفت اللّه که اویم بست دم
فسخ عزم من نمود و نقض هم
فسخ عزمم از پیام شاه شد
نقض هَمّ من از آن درگاه شد
گرچه ما را عزمی اندر کار نیست
هَمّ ما جز مدعای یار نیست
عارفان را عزمی و هَمّی کجاست
عزم و هَمّ عارفان یکجا خداست
لیک آن هَمّ، پرده عارف بود
وز درون پرده خود واقف بود
جلوه معنیّ ما در عرش بود
پَرتوَش بر شمس، جلوه بخش بود
چون تو را اندر حجاب جسم دید
از مقام خویش در کُنجی خزید
زین تعلّقها ببرج شمس شد
ای عجب معراج ما برعکس شد
پردههای جسم شد سرپوش جان
در مکانش داد جای از لامکان
آری امکان را، مکانی در خور است
مُلک عِندیَّت مقامی دیگر است
مَقعد صدق است و جان را پرده در
تا رود عِندَ ملیکٍ مقتدر
چونکه بود این مُلک در سِتر و حجیب
گفت پیغمبر که المُؤمن غریب
تو غریبی، لیک از این مسکن غریب
با حجاب صورت و جسمی قریب
چون ز اوج عرش افتاد او بزیر
شد ببرج شمسِ ظاهر جای گیر
چیست شمس، این جلوههای ظاهره
کش توان، ادراک کرد این باصره
هم نشاید خیرهٔ آن نور شد
خیرهٔ آن هم، ضَریر و کور شد
خیرگی بگذار و راه عجز پوی
هم نشان باطن از ظاهر بجوی
در خبر آمد که نور آفتاب
میکند از نور یزدان اکتساب
قسمتی از صد هزار است و فزون
گرچه نبود نور حق را چند و چون
ذرهای بر وی ز نور حق بتافت
این بها و جلوه را زان نور یافت
شمس ظاهر را نکو گر بنگری
زان بسوی شمس باطن پی بری
شمس ظاهر کاین خورِافلاکی است
تربیت بخشِ جهان خاکی است
حَنظل و عَرمود را ازاو نماست
لیک بنگر این کجا و آن کجاست
چون به گلشن تافت عطر افزایدش
مَزبله زان جلوه زشتی آیدش
باطن هرچیز را ظاهر کند
هرچه باشد خواه خوب و خواه بد
همچو بارانی که بارد در چمن
لالهها روید از آن و یاسمن
لیک چون بارد میان شوره زار
ناورد بارانِ رحمت هیچ بار
این بود از اختلافات محل
نیست باران را قصوری در عمل
فیض این خورشید نیز اندر خور است
در افاضه نی بخیل و قاصر است
گر چنین رسم خورِ گردون بود
شمس باطن را هم این قانون بود
چونکه در ظاهر نشان باطن است
داند این معنی هر آنکو موقن است
چون به استعداد، فیض این خور دهد
شمس باطن نیز اندر خور دهد
تو محل فیض را کن مستعد
تا نماید جلوهٔ خود را بجد
تا توانی در صفای دل بکوش
تا بیاید بحر بخشایش بجوش
"آب کم جو تشنگی آور بدست
تابجوشد آبت از بالا و پست"
همّتی از نور این خور میطلب
از زبان حال، نی از گفت لب