Reign of Eskandar

470. بخش ۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱

سکندر چو بر تخت بنشست گفت که با جان شاهان خرد باد جفت که پیروزگر در جهان ایزدست جهاندار کز وی نترسد بدست بد و نیک هم بگذرد بی‌گمان رهایی نباشد ز چنگ زمان هرانکس که آید بدین بارگاه که باشد ز ما سوی ما دادخواه اگر گاه بار آید ار نیم‌شب به پاسخ رسد چون گشاید دو لب چو پیروزگر فرهی دادمان در بخت پیروز بگشادمان همه زیردستان بیابند بهر به کوه و بیابان و دریا و شهر نخواهیم باژ از جهان پنج سال جز آنکس که گوید که هستم همال به درویش بخشیم بسیار چیز ز دارنده چیزی نخواهیم نیز چو اسکندر این نیکویها بگفت دل پادشا گشت با داد جفت ز ایوان برآمد یکی آفرین بران دادگر شهریار زمین ازان پس پراگنده شد انجمن جهاندار بنشست با رای‌زن

471. بخش ۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲

بفرمود تا پیش او شد دبیر قلم خواست چینی و رومی حریر نویسنده از کلک چون خامه کرد سوی مادر روشنک نامه کرد که یزدان ترا مزد نیکان دهاد بداندیش را درد پیکان دهاد نوشتم یکی نامه‌ای پیش ازین نوشته درو دردها بیش ازین چو جفت ترا روز برگشته شد به دست یکی بنده‌بر کشته شد بر آیین شاهان کفن ساختم ورا زین جهان تیز پرداختم بسی آشتی خواستم پیش جنگ نکرد آشتی چون نبودش درنگ ز خونش بپیچید هم دشمنش به مینو رساناد یزدان تنش نیابد کسی چاره از چنگ مرگ چو باد خزانست و ما همچو برگ جهان یکسر اکنون به پیش شماست بر اندرز دارا فراوان گواست که او روشنک را به من داد و گفت که چون او بباید ترا در نهفت کنون با پرستنده و دایگان از ایران بزرگان پرمایگان فرستید زودش به نزدیک من زداید مگر جان تاریک من بدارید چون پیش بود اصفهان ز هر سو پراگنده کارآگهان همه کارداران با شرم و داد که دارای دارابشان کار داد وز آنجا نخواهید فرمان رواست همه شهر ایران پیش شماست دل خویش را پر مدارا کنید مرا در جهان نام دارا کنید سوی روشنک همچنین نامه‌ای ز شاه جهاندار خودکامه‌ای نخست آفرین کرد بر کردگار جهاندار و دانا و پروردگار دگر گفت کز گوهر پادشا نزاید مگر مردم پارسا دلارای با نام و با رای و شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم پدر مر ترا پیش ما را سپرد وزان پس شد و نام نیکی ببرد چو آیی شبستان و مشکوی من ببینی تو باشی جهانجوی من سر بانوانی و زیبای تاج فروزندهٔ یاره و تخت عاج نوشتیم نامه بر مادرت که ایدر فرستد ترا در خورت به آیین فرزند شاهنشهان به پیش اندرون موبد اصفهان پرستنده و تاج شاهان و مهد هم آن را که خوردی ازو شیر و شهد به مشکوی ما باش روشن‌روان توی در شبستان سر بانوان همیشه دل شرم جفت تو باد شبستان شاهان نهفت تو باد بیامد یکی فیلسوفی چو گرد سخنهای شاه جهان یاد کرد

472. بخش ۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۳

دلارای چون آن سخنها شنید یکی باد سرد از جگر برکشید ز دارا ز دیده ببارید خون که بد ریخته زیر خاک اندرون نویسندهٔ نامه را پیش خواند همه خون ز مژگان به رخ برفشاند مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت سخنهای با مغز و فرخ نوشت نخست آفرین کرد بر کردگار جهاندار دادار پروردگار دگر گفت کز کار گردان سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر همی فر دارا همی خواستیم زبان را به نام وی آراستیم کنون چون زمان وی اندر گذشت سر گاه او چوب تابوت گشت ترا خواهم اندر جهان نیکوی بزرگی و پیروزی و خسروی به کام تو خواهم که باشد جهان برین آشکارا ندارم نهان شنیدم همه هرچ گفتی ز مهر که از جان تو شاد بادا سپهر ازان دخمه و دار وز ماهیار مکافات بدخواه جانوشیار چو خون خداوند ریزد کسی به گیتی درنگش نباشد بسی دگر آنک جستی همی آشتی بسی روز با پند بگذاشتی نیاید ز شاهان پرستندگی نجوید کس از تاجور بندگی به جای شهنشاه ما را توی چو خورشید شد ماه ما را توی مبادا به گیتی به جز کام تو همیشه بر ایوانها نام تو دگر آنک از روشنک یاد کرد دل ما بدان آرزو شاد کرد پرستندهٔ تست ما بنده‌ایم به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم درودت فرستاد و پاسخ نوشت یکی خوب پاسخ بسان بهشت چو شاه زمانه ترا برگزید سر از رای او کس نیارد کشید نوشتیم نامه سوی مهتران به پهلو نژادان جنگاوران که فرمان داراست فرمان تو نپیچد کسی سر ز پیمان تو فرستاده را جامه و بدره داد ز گنجش ز هرگونه‌ای بهره داد چو رومی به نزد سکندر رسید همه یاد کرد آنچ دید و شنید وزان تخت و آیین و آن بارگاه تو گفتی که زنده‌ست بر گاه شاه سکندر ز گفتار او گشت شاد به آرام تاج کیی بر نهاد

473. بخش ۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۴

ز عموریه مادرش را بخواند چو آمد سخنهای دارا براند بدو گفت نزد دلارای شو به خوبی به پیوند گفتار نو به پرده درون روشنک را ببین چو دیدی ز ما کن برو آفرین ببر طوق با یاره و گوشوار یکی تاج پر گوهر شاهوار صد اشتر ز گستردنیها ببر صد اشتر ز هر گونه دیبا به زر هم از گنج دینار چو سی هزار به بدره درون کن ز بهر نثار ز رومی کنیزک چو سیصد ببر دگر هرچ باید همه سر به سر یکی جام زر هر یکی را به دست بر آیین خوبان خسروپرست ابا خویشتن خادمان بر براه ز راه و ز آیین شاهان مکاه بشد مادر شاه با ترجمان ده از فیلسوفان شیرین‌زبان چو آمد به نزدیکی اصفهان پذیره شدندش فراوان مهان بیامد ز ایوان دلارای پیش خود و نامداران به آیین خویش به دهلیز کردند چندان نثار که بر چشم گنج درم گشت خوار به ایوان نشستند با رای‌زن همه نامداران شدند انجمن دلارای برداشت چندان جهیز که شد در جهان روی بازار تیز شتر در شتر رفت فرسنگها ز زرین و سیمین وز رنگها ز پوشیدنی و ز گستردنی ز افگندنی و پراگندنی ز اسپان تازی به زرین ستام ز شمشیر هندی به زرین نیام ز خفتان و از خود و برگستوان ز گوپال و ز خنجر هندوان چه مایه بریده چه از نابرید کسی در جهان بیشتر زان ندید ز ایوان پرستندگان خواستند چهل مهد زرین بیاراستند یکی مهد با چتر و با خادمان نشست اندرو روشنک شادمان ز کاخ دلارای تا نیم راه درم بود و دینار و اسپ و سپاه ببستند آذین به شهر اندرون پر از خنده لبها و دل پر ز خون بران چتر دیبا درم ریختند ز بر مشک سارا همی بیختند چو ماه اندر آمد به مشکوی شاه سکندر بدو کرد چندی نگاه بران برز و بالا و آن خوب چهر تو گفتی خرد پروریدش به مهر چو مادرش بر تخت زرین نشاند سکندر بروبر همی جان فشاند نشستند یک هفته با او به هم همی رای زد شاه بر بیش و کم نبد جز بزرگی و آهستگی خردمندی و شرم و شایستگی ببردند ز ایران فراوان نثار ز دینار وز گوهر شاهوار همه شهر ایران و توران و چین به شاهی برو خواندند آفرین همه روی گیتی پر از داد شد به هر جای ویرانی آباد شد

474. بخش ۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۵

چنین گفت گویندهٔ پهلوی شگفت آیدت کاین سخن بشنوی یکی شاه بد هند را نام کید نکردی جز از دانش و رای صید دل بخردان داشت و مغز ردان نشست کیان افسر موبدان دمادم به ده شب پس یکدگر همی خواب دید این شگفتی نگر به هندوستان هرک دانا بدند به گفتار و دانش توانا بدند بفرمود تا ساختند انجمن هرانکس که دانا بد و رای‌زن همه خوابها پیش ایشان بگفت نهفته پدید آورید از نهفت کس آن را گزارش ندانست کرد پراندیشه شدشان دل و روی زرد یکی گفت با کید کای شهریار خردمند وز مهتران یادگار یکی نامدارست مهران به نام ز گیتی به دانش رسیده به کام به شهر اندرش خواب و آرام نیست نشستش به جز با دد و دام نیست ز تخم گیاهای کوهی خورد چو ما را به مردم همی نشمرد نشستنش با غرم و آهو بود ز آزار مردم به یکسو بود ز چیزی به گیتی نیابد گزند پرستنده مردی و بختی بلند مرین خوابها را به جز پیش اوی مگو و ز نادان گزارش مجوی چنین گفت با دانشی کید شاه کزین پرهنر بگذری نیست راه هم‌انگه باسپ اندر آورد پای به آواز مهران بیامد ز جای حکیمان برفتند با او به هم بدان تا سپهبد نباشد دژم جهاندار چون نزد مهران رسید بپرسید داننده را چون سزید بدو گفت کای مرد یزدان‌پرست که در کوه با غرم داری نشست به ژرفی بدین خواب من گوش دار گزارش کن و یک به یک هوش دار چنان دان که یک شب خردمند و پاک بخفتم بارام بی‌ترس و باک یکی خانه دیدم چو کاخی بزرگ بدو اندرون ژنده پیلی سترگ در خانه پیداتر از کاخ بود به پیش اندرون تنگ سوراخ بود گذشتی ز سوراخ پیل ژیان تنش را ز تنگی نکردی زیان ز روزن گذشتی تن و بوم اوی بماندی بدان خانه خرطوم اوی دگر شب بدان گونه دیدم که تخت تهی ماندی از من ای نیک‌بخت کیی برنشستی بران تخت عاج به سر بر نهادی دل‌افروز تاج سه دیگر شب از خوابم آمد شتاب یکی نغز کرپاس دیدم به خواب بدو اندر آویخته چار مرد رخان از کشیدن شده لاژورد نه کرپاس جایی درید آن گروه نه مردم شدی از کشیدن ستوه چهارم چنان دیدم ای نامدار که مردی شدی تشنه بر جویبار همی آب ماهی برو ریختی سر تشنه از آب بگریختی جهان مرد و آب از پس او دوان چه گوید بدین خواب نیکی گمان به پنجم چنان دید جانم به خواب که شهری بدی هم به نزدیک آب همه مردمش کور بودی به چشم یکی را ز کوری ندیدم به خشم ز داد و دهش وز خرید و فروخت تو گفتی همی شارستان برفروخت ششم دیدم ای مهتر ارجمند که شهری بدندی همه دردمند شدندی بپرسیدن تن درست همی دردمند آب ایشان بجست همی گفت چونی به درد اندرون تنی دردمند و دلی پر ز خون رسیده به لب جان ناتن‌درست همه چارهٔ تن‌درستان بجست چو نیمی ز هفتم شب اندر گذشت جهنده یکی باره دیدم به دشت دو پا و دو دست و دو سر داشتی به دندان گیا نیز بگذاشتی چران داشتی از دو رویه دهن نبد بر تنش جای بیرون شدن بهشتم سه خم دیدم ای پاکدین برابر نهاده بروی زمین دو پرآب و خمی تهی در میان گذشته به خشکی برو سالیان ز دو خم پر آب دو نیک مرد همی ریختند اندرو آب سرد نه از ریختن زین کران کم شدی نه آن خشک را دل پر از نم شدی نهم شب یکی گاو دیدم به خواب بر آب و گیا خفته بر آفتاب یکی خوب گوساله در پیش اوی تنش لاغر و خشک و بی‌آب روی همی شیر خوردی ازو ماده گاو کلان گاو گوساله بی زور و تاو اگر گوش داری به خواب دهم نرنجی همی تا بدین سر دهم یکی چشمه دیدم به دشتی فراخ وزو بر زبر برده ایوان و کاخ همه دشت یکسر پر از آب و نم ز خشکی لب چشمه گشته دژم سزد گر تو پاسخ بگویی نهان کزین پس چه خواهد بدن در جهان

475. بخش ۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۶

چو بشنید مهران ز کید این سخن بدو گفت ازین خواب دل بد مکن نه کمتر شود بر تو نام بلند نه آید بدین پادشاهی گزند سکندر بیارد سپاهی گران ز روم و ز ایران گزیده سران چو خواهی که باشد ترا آب‌روی خرد یار کن رزم او را مجوی ترا چار چیزست کاندر جهان کسی آن ندید از کهان و مهان یکی چون بهشت برین دخترت کزو تابد اندر زمین افسرت دگر فیلسوفی که داری نهان بگوید همه با تو راز جهان سه دیگر پزشکی که هست ارجمند به دانندگی نام کرده بلند چهارم قدح کاندرو ریزی آب نه ز آتش شود کم نه از آفتاب ز خوردن نگیرد کمی آب اوی بدین چیزها راست کن آب روی چو آید بدین باش و مسگال جنگ چو خواهی که ایدر نسازد درنگ بسنده نباشی تو با لشکرش نه با چاره و گنج و با افسرش چو بر کار تو رای فرخ کنیم همان خواب را نیز پاسخ کنیم یکی خانه دیدی و سوراخ تنگ کزو پیل بیرون شدی بی‌درنگ تو آن خانه را همچو گیتی شناس همان پیل شاهی بود ناسپاس که بیدادگر باشد و کژ گوی جز از نام شاهی نباشد بدوی ازین پس بیاید یکی پادشا چنان سست و بی‌سود و ناپارسا به دل سفله باشد به تن ناتوان به آز اندرون نیز تیره‌روان کجا زیردستانش باشند شاد پر از غم دل شاه و لب پر ز باد دگر آنک دیدی ز کرپاس نغز گرفته ورا چار پاکیزه مغز نه کرپاس نغز از کشیدن درید نه آمد ستوه آنک او را کشید ازین پس بیاید یکی نامدار ز دشت سواران نیزه گزار یکی مرد پاکیزه و نیکخوی بدو دین یزدان شود چارسوی یکی پیر دهقان آتش‌پرست که بر واژ برسم بگیرد بدست دگر دین موسی که خوانی جهود که گوید جز آن را نشاید ستود دگر دین یونانی آن پارسا که داد آورد در دل پادشا چهارم بیاید همین پاک‌رای سر هوشمندان برآرد ز جای چنان چارسو از پی پاس را کشیدند زانگونه کرپاس را تو کرپاس را دین یزدان شناس کشنده چهار آمد از بهر پاس همی درکشد این ازان آن ازین شوند آن زمان دشمن از بهر دین دگر تشنه‌ای کو شد از آب خوش گریزان و ماهی ورا آب‌کش زمانی بیاید که پاکیزه مرد شود خوار چون آب دانش بخورد به کردار ماهی به دریا شود گر از بدکنش بر ثریا شود همی تشنگان را بخواند برآب کس او را ز دانش نسازد جواب گریزند زان مرد دانش‌پژوه گشایند لبها به بد هم‌گروه به پنجم که دیدی یکی شارستان بدو اندرون ساخته کارستان پر از خورد و داد و خرید و فروخت تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت ز کوری یکی دیگری را ندید همی این بدان آن بدین ننگرید زمانی بیاید کزان سان شود که دانا پرستار نادان شود بدیشان بود دانشومند خوار درخت خردشان نیاید به بار ستایندهٔ مرد نادان شوند نیایش کنان پیش یزدان شوند همی داند آنکس که گوید دروغ همی زان پرستش نگیرد فروغ ششم آنک دیدی بر اسپی دو سر خورش را نبودی بروبر گذر زمانی بیاید که مردم به چیز شود شاد و سیری نیابند نیز نه درویش یابد ازو بهره‌ای نه دانش پژوهی و نه شهره‌ای جز از خویشتن را نخواهند بس کسی را نباشند فریادرس به هفتم که پرآب دیدی سه خم یکی زو تهی مانده بد تا بدم دو از آب دایم سراسر بدی میانه یکی خشک و بی‌بر بدی ازین پس بیاید یکی روزگار که درویش گردد چنان سست و خوار که گر ابر گردد بهاران پرآب ز درویش پنهان کند آفتاب نبارد بدو نیز باران خویش دل مرد درویش زو گشته ریش توانگر ببخشد همی این بران یکی با دگر چرب و شیرین‌زبان شود مرد درویش را خشک لب همی روز را بگذراند به شب دگر آنک گاوی چنان تن درست ز گوسالهٔ لاغر او شیر جست چو کیوان به برج ترازو شود جهان زیر نیروی بازو شود شود کار بیمار و درویش سست وزو چیز خواهد همی تن‌درست نه هرگز گشاید سر گنج خویش نه زو باز دارد به تن رنج خویش دگر چشمه‌ای دیدی از آب خشک به گرد اندرش آبهای چو مشک نه زو بردمیدی یکی روشن آب نه آن آبها را گرفتی شتاب ازین پس یکی روزگاری بود که اندر جهان شهریاری بود که دانش نباشد به نزدیک اوی پر از غم بود جان تاریک اوی همی هر زمان نو کند لشکری که سازند زو نامدار افسری سرانجام لشکر نماند نه شاه بیاید نو آیین یکی پیش‌گاه کنون این زمان روز اسکندرست که بر تارک مهتران افسرست چو آید بدو ده تو این چار چیز برآنم که چیزی نخواهد به نیز چو خشنود داری ورا بگذرد که دانش پژوهست و دارد خرد ز مهران چو بشنید کید این سخن برو تازه شد روزگار کهن بیامد سر و چشم او بوس داد دلارام و پیروز برگشت شاد ز نزدیک دانا چو برگشت شاه حکیمان برفتند با او براه

476. بخش ۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۷

سکندر چو کرد اندر ایران نگاه بدانست کو را شد آن تاج و گاه همی راه و بی‌راه لشکر کشید سوی کید هندی سپه برکشید به جایی که آمد سکندر فراز در شارستانها گشادند باز ازان مرز کس را به مردم نداشت ز ناهید مغفر همی برگذاشت چو آمد بران شارستان بزرگ که میلاد خواندیش کید سترگ بران مرز لشکر فرود آورید همه بوم ایشان سپه گسترید نویسندهٔ نامه را خواندند به پیش سکندرش بنشاندند یکی نامه بنوشت نزدیک کید چو شیری که ارغنده گردد به صید ز اسکندر راد پیروزگر خداوند شمشیر و تاج و کمر سر نامه بود آفرین از نخست بدانکس که دل را به دانش بشست ز کار آن گزیند که بی‌رنج‌تر چو خواهد که بردارد از گنج بر گراینده باشد به یزدان پاک بدو دارد امید و زو ترس و باک بداند که ما تخت را مایه‌ایم جهاندار پیروز را سایه‌ایم نوشتم یکی نامه نزدیک تو که روشن کند جان تاریک تو هم‌آنگه که بر تو بخواند دبیر منه پیش و این را سگالش مگیر اگر شب رسد روشنی را مپای هم‌اندر زمان سوی فرمان گرای وگر بگذری زین سخن نگذرم سر و تاج و تختت به پی بسپرم

477. بخش ۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۸

چو نامه بر کید هندی رسید فرستادهٔ پادشا را بدید فراوانش بستود و بنواختش به نیکی بر خویش بنشاختش بدو گفت شادم ز فرمان اوی زمانی نگردم ز پیمان اوی ولیکن برین گونه ناساخته بیایم دمان گردن افراخته نباشد پسند جهان‌آفرین نه نزدیک آن پادشاه زمین هم‌انگه بفرمود تا شد دبیر قلم خواست هندی و چینی حریر مران نامه را زود پاسخ نوشت بیاراست بر سان باغ بهشت نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند پیروز و به روزگار خداوند بخشنده و دادگر خداوند مردی و هوش و هنر دگر گفت کز نامور پادشا نپیچد سر مردم پارسا نشاید که داریم چیزی دریغ ز دارندهٔ لشکر و تاج و تیغ مرا چار چیزست کاندر جهان کسی را نبود آشکار و نهان نباشد کسی را پس از من به نیز بدین گونه اندر جهان چار چیز فرستم چو فرمان دهد پیش اوی ازان تازه گردد دل و کیش اوی ازان پس چو فرمایدم شهریار بیایم پرستش کنم بنده‌وار

478. بخش ۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۹

فرستاده آمد به کردار باد بگفت آنچ بشنید و نامه بداد سکندر فرستاده از گفت رو به نزدیک آن نامور بازشو بگویش که آن چیست کاندر جهان کسی را نبود آشکار و نهان بدیدند خود بودنی هرچ بود سپهر آفرینش نخواهد فزود بیامد فرستاده را نزد شاه به کردار آتش بپیمود راه چنین گفت با کید کاین چار چیز که کس را به گیتی نبودست نیز همی شاه خواهد که داند که چیست که نادیدنی پاک نابود نیست چو بشنید کید آن ز بیگانه جای بپردخت و بنشست با رهنمای فرستاده را پیش بنشاختند ز هر در فراوانش بنواختند ازان پس فرستاده را شاه گفت که من دختری دارم اندر نهفت که گر بیندش آفتاب بلند شود تیره از روی آن ارجمند کمندست گیسوش همرنگ قیر همی آید از دو لبش بوی شیر خم آرد ز بالای او سرو بن گلفشان شود چو سراید سخن ز دیدار و چهرش سخن بگذرد همی داستان را خرد پرورد چو خامش بود جان شرمست و بس چنو در زمانه ندیدست کس سپهبد نژادست و یزدان‌پرست دل شرم و پرهیز دارد به دست دگر جام دارم که پر می‌کنی وگر آب سر اندرو افگنی به ده سال اگر با ندیمان به هم نشیند نگردد می از جام کم همت می دهد جام هم آب سرد شگفت آنک کمی نگیرد ز خورد سوم آنک دارم یکی نو پزشک که علت بگوید چو بیند سرشک اگر باشد او سالیان پیش گاه ز دردی نپیچد جهاندار شاه چهارم نهان دارم از انجمن یکی فیلسوفست نزدیک من همه بودنیها بگوید به شاه ز گردنده خورشید و رخشنده ماه فرستادهٔ نامور بازگشت پی باره با باد انباز گشت بیامد چو پیش سکندر بگفت دل شاه گیتی چو گل بر شگفت بدو گفت اگر باشد این گفته راست بدین چار چیز او جهان را بهاست چو اینها فرستد به نزدیک من درخشان شود جان تاریک من بر و بوم او را نکوبم به پای برین نیکویی باز گردم به جای

479. بخش ۱۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۰

گزین کرد زان رومیان مرد چند خردمند و بادانش و بی‌گزند یکی نامه بنوشت پس شهریار پر از پوزش و رنگ و بوی و نگار که نه نامور ز استواران خویش ازین پرهنر نامداران خویش خردمند و بادانش و شرم و رای جهانجوی و پردانش و رهنمای فرستادم اینک به نزدیک تو نه پیچند با رای باریک تو تو این چیزها را بدیشان نمای همانا بباشد هم‌انجا به جای چو من نامه یابم ز پیران خویش جهاندیده و رازداران خویش که بگذشت بر چشم ما چار چیز که کس را به گیتی نبودست نیز نویسم یکی نامهٔ دلپسند که کیدست تا باشد او شاه هند خردمند نه مرد رومی برفت ز پیش سکندر سوی کید تفت چو سالار هند آن سران را بدید فراوان بپرسید و پاسخ شنید چنانچون ببایست بنواختشان یکی جای شایسته بنشاختشان دگر روز چون آسمان گشت زرد برآهیخت خورشید تیغ نبرد بیاراست آن دختر شاه را نباید خود آراستن ماه را به خانه درون تخت زرین نهاد به گرد اندر آرایش چین نهاد نشست از بر تخت خورشید چهر ز ناهید تابنده‌تر بر سپهر برفتند بیدار نه مرد پیر زبان چرب و گوینده و یادگیر فرستادشان شاه سوی عروس بر آواز اسکندر فیلقوس بدیدند پیران رخ دخت شاه درفشان ازو یاره و تخت و گاه فرو ماندند اندرو خیره خیر ز دیدار او سست شد پای پیر خردمند نه پیر مانده به جای زبانها پر از آفرین خدای نه جای گذر دید ازیشان یکی نه زو چشم برداشتند اندکی چو فرزانگان دیرتر ماندند کس آمد بر شاهشان خواندند چنین گفت با رومیان شهریار که چندین چرا بودتان روزگار همو آدمی بودکان چهره داشت به خوبی ز هر اختری بهره داشت بدو گفت رومی که ای شهریار در ایوان چنو کس نبیند نگار کنون هر یکی از یک اندام ماه فرستیم یک نامه نزدیک شاه نشستند پس فیلسوفان بهم گرفتند قرطاس و قیر و قلم نوشتند هر موبدی ز آنک دید که قرطاس ز انقاس شد ناپدید ز نزدیک ایشان سواری برفت به نزد سکندر به میلاد تفت چو شاه جهان نامه‌هاشان بخواند ز گفتارشان در شگفتی بماند به نامه هر اندام را زو یکی صفت کرده بودند لیک اندکی بدیشان جهاندار پاسخ نوشت که بخ‌بخ که دیدم خرم بهشت کنون بازگردید با چار چیز برین بر فزونی مجویید نیز چو منشور و عهد من او را دهید شما با فغستان بنه برنهید نیازارد او را کسی زین سپس ازو در جهان یافتم داد و بس

480. بخش ۱۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۱

فرستاده برگشت زان مرز و بوم بیامد به نزدیک پیران روم چو آن موبدان پاسخ شهریار بدیدند با رنج دیده سوار از ایوان به نزدیک شاه آمدند بران نامور بارگاه آمدند سپهدار هندوستان شاد شد که از رنج اسکندر آزاد شد بروبر بخواندند پس نامه را چو پیغام آن شاه خودکامه را گزین کرد پیران صد از هندوان خردمند و گویا و روشن‌روان در گنج بی‌رنج بگشاد شاه گزین کرد ازان یاره و تاج و گاه همان گوهر و جامهٔ نابرید ز چیزی که شایسته‌تر برگزید ببردند سیصد شتروار بار همان جامه و گوهر شاهوار صد اشتر همه بار دینار بود صد اشتر ز گنج درم بار بود یکی مهد پرمایه از عود تر برو بافته زر و چندی گهر به ده پیل بر تخت زرین نهاد به پیلی گرانمایه‌تر زین نهاد فغستان ببارید خونین سرشک همی رفت با فیلسوف و پزشک قدح هم چنان نامداری به دست همه سرکشان از می جام مست فغستان چو آمد به مشکوی شاه یکی تاج بر سر ز مشک سیاه بسان گل زرد بر ارغوان ز دیدار او شاد شد ناتوان چو سرو سهی بر سرش گرد ماه نشایست کردن به مه بر نگاه دو ابرو کمان و دو نرگس دژم سر زلف را تاب داده به خم دو چشمش چو دو نرگس اندر بهشت تو گفتی که از ناز دارد سرشت سکندر نگه کرد بالای اوی همان موی و روی و سر و پای اوی همی گفت کاینت چراغ جهان همی آفرین خواند اندر نهان بدان دادگر کو سپهر آفرید بران گونه بالا و چهر آفرید بفرمود تا هرک بخرد بدند بران لشکر روم موبد بدند نشستند و او را به آیین بخواست به رسم مسیحا و پیوند راست برو ریخت دینار چندان ز گنج که شد ماه را راه رفتن به رنج

481. بخش ۱۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۲

چو شد کار آن سروبن ساخته به آیین او جای پرداخته بپردخت ازان پس به داننده مرد که چون خیزد از دانش اندر نبرد پر از روغن گاو جامی بزرگ فرستاد زی فیلسوف سترگ که این را به اندام‌ها در بمال سرون و میان و بر و پشت و یال بیاسای تا ماندگی بفگنی به دانش مرا جان و مغز آگنی چو دانا به روغن نگه کرد گفت که این بند بر من نشاید نهفت به جام اندر افگند سوزن هزار فرستاد بازش سوی شهریار به سوزن نگه کرد شاه جهان بیاورد آهنگران را نهان بفرمود تا گرد بگداختند از آهن یکی مهره‌ای ساختند سوی مرد دانا فرستاد زود چو دانا نگه کرد و آهن بسود به ساعت ازان آهن تیره‌رنگ یکی آینه ساخت روشن چو زنگ ببردند نزد سکندر به شب وزان راز نگشاد بر باد لب سکندر نهاد آینه زیر نم همی داشت تا شد سیاه و دژم بر فیلسوفش فرستاد باز بران کار شد رمز آهن دراز خردمند بزدود آهن چو آب فرستاد بازش هم اندر شتاب ز دودش ز دارو کزان پس ز نم نگردد به زودی سیاه و دژم سکندر نگه کرد و او را بخواند بپرسید و بر زیرگاهش نشاند سخن گفتش از جام روغن نخست همی دانش نامور بازجست چنین گفت با شاه‌، مرد خرد که روغن بر اندام‌ها بگذرد تو گفتی که از فیلسوفان شهر ز دانش مرا خود فزونست بهر به پاسخ چنین گفتم ای پادشا که دانا دل مردم پارسا چو سوزن پی و استخوان بشمرد اگر سنگ پیش آیدش بشکرد به پاسخ به دانا چنین گفت شاه که هر دل که آن گشته باشد سیاه به بزم و به رزم و به خون ریختن به هر جای با دشمن آویختن سخن‌های باریک مرد خرد چو دل تیره باشد کجا بگذرد ترا گفتم این خوب گفتار خویش روان و دل و رای هشیار خویش سخن داند از موی باریک‌تر ترا دل ز آهن نه تاریک‌تر تو گفتی برین سالیان برگذشت ز خون‌ها دلم پر ز زنگار گشت چگونه به راه آید این تیرگی چه پیچم سخن را بدین خیرگی ترا گفتم از دانش آسمان زدایم دلت تا شوی بی‌گمان ازان پس که چون آب گردد به رنگ کجا کرد باید بدو کار تنگ پسند آمدش تازه گفتار اوی دلش تیزتر گشت بر کار اوی بفرمود تا جامه و سیم و زر بیاورد گنجور جامی گهر به دانا سپردند و داننده گفت که من گوهری دارم اندر نهفت که یابم بدو چیز و بی دشمن است نه چون خواسته جفت آهرمن است به شب پاسبانان نخواهند مزد به راهی که باشم نترسم ز دزد خرد باید و دانش و راستی که کژی بکوبد در کاستی مرا خورد و پوشیدنی زین جهان بس از شهریار آشکار و نهان که دانش به شب پاسبان منست خرد تاج بیدار جان منست به بیشی چرا شادمانی کنم برین خواسته پاسبانی کنم بفرمای تا این برد باز جای خرد باد جان مرا رهنمای سکندر بدو ماند اندر شگفت ز هر گونه اندیشه‌ها برگرفت بدو گفت زین پس مرا بر گناه نگیرد خداوند خورشید و ماه خریدارم این رای و پند ترا سخن گفتن سودمند ترا

482. بخش ۱۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۳

بفرمود تا رفت پیشش پزشک که علت بگفتی چو دیدی سرشک سر دردمندی بدو گفت چیست که بر درد زان پس بباید گریست بدو گفت هر کس که افزون خورد چو بر خوان نشیند خورش ننگرد نباشد فراوان خورش تن درست بزرگ آنک او تن درستی بجست بیامیزم اکنون ترا دارویی گیاها فراز آرم از هر سویی که همواره باشی تو زان تن درست نباید به دارو ترا دست شست همان آرزوها بیفزایدت چو افزون خوری چیز نگزایدت همان یاد داری سخنهای نغز بیفزاید اندر تنت خون و مغز شوی بر تن خویشتن کامگار دلت شاد گردد چو خرم بهار همان رنگ چهرت به جای آورد به هر کار پاکیزه رای آورد نگردد پراگنده مویت سپید ز گیتی سپیدی کند ناامید سکندر بدو گفت نشنیده‌ام نه کس را ز شاهان چنین دیده‌ام گر آری تو این نغز دارو به جای تو باشی به گیتی مرا رهنمای خریدار گردم ترا من به جان شوی بی‌گزند از بد بدگمان ورا خلعت و نیکویها بساخت ز دانا پزشکان سرش برفراخت پزشک سراینده آمد به کوه بیاورد با خویشتن زان گروه ز دانایی او را فزون بود بهر همی زهر بشناخت از پای زهر گیاهان کوهی فراوان درود بیفگند زو هرچ بیکار بود ازو پاک تریاکها برگزید بیامیخت دارو چنانچون سزید تنش را به داروی کوهی بشست همی داشتش سالیان تن درست چنان شد که او شب نخفتی بسی بیامیختی شاد با هر کسی به کار زنان تیز بودی سرش همی نرم جایی بجستی برش ازان سوی کاهش گرایید شاه نکرد اندر آن هیچ تن را نگاه چنان بد که روزی بیامد پزشک ز کاهش نشان یافت اندر سرشک بدو گفت کز خفت و خیز زنان جوان پیر گردد به تن بی‌گمان برآنم که بی‌خواب بودی سه شب به من بازگوی این و بگشای لب سکندر بدو گفت من روشنم از آزار سستی ندارد تنم پسندیده دانای هندوستان نبود اندر آن کار همداستان چو شب تیره شد آن نبشته بجست بیاورد داروی کاهش درست همان نیز تنها سکندر بخفت نیامیخت با ماه دیدار جفت به شبگیر هور اندر آمد پزشک نگه کرد و بی‌بار دیدش سرشک بینداخت دارو به رامش نشست یکی جام بگرفت شادان به دست بفرمود تا خوان بیاراستند نوازندهٔ رود و می‌خواستند بدو گفت شاه آن چرا ریختی چو با رنج دارو برآمیختی ورا گفت شاه جهان دوش جفت نجست و شب تیره تنها بخفت چو تنها بخسپی تو ای شهریار نیاید ترا هیچ دارو به کار سکندر بخندید و زو شاد شد ز تیمار وز درد آزاد شد وزان پس ز داننده دل کرد شاد ورا گفت بی‌هند گیتی مباد بزرگان و اخترشناسان همه تو گویی به هندوستان شد رمه وزانجا بیامد سوی خان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش چو برزد سر از کوه روشن چراغ چو دریا فروزنده شد دشت و راغ سکندر بیامد بران بارگاه دو لب پر ز خنده دل از غم تباه فرستاده را دید سالار بار بپرسید و بردش بر شهریار یکی بدره دینار و اسپی سیاه بهرای زرین بفرمود شاه پزشک خردمند را داد و گفت که با پاک رایت خرد باد جفت

483. بخش ۱۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۴

ازان پس بفرمود کان جام زرد بیارند پر کرده از آب سرد همی خورد زان جام زر هرکس آب ز شبگیر تا بود هنگام خواب بخوردند آب از پی خرمی ز خوردن نیامد بدو در کمی بدان فیلسوف آن زمان شاه گفت که این دانش از من نباید نهفت که افزایش آب این جام چیست نجومیست گر آلت هندویست چنین داد پاسخ که ای شهریار تو این جام را خوارمایه مدار که این در بسی سالیان کرده‌اند بدین در بسی رنجها برده‌اند ز اختر شناسان هر کشوری به جایی که بد نامور مهتری بر کید بودند کین جام کرد به روز سپید و شب لاژورد همی طبع اختر نگه داشتند فراوان درین روز بگذاشتند تو از مغنیاطیس گیر این نشان که او را کسی کرد ز آهن‌کشان به طبع این چنین هم شدست آب‌کش ز گردون پذیره همی آب خوش همی آب یابد چو گیرد کمی نبیند به روشن دو چشم آدمی چو گفتار دانا پسند آمدش سخنهای او سودمند آمدش چنین گفت پیران میلاد را که من عهد کید از پی داد را همی نشکنم تا بماند به جای همی پیش او بود باید به پای که من یافتم زو چنین چار چیز بروبر فزونی نجوییم نیز دو صد بارکش خواسته بر نهاد صد افسر ز گوهر بران سر نهاد به کوه اندر آگند چیزی که بود ز دینار وز گوهر نابسود چو در کوه شد گنجها ناپدید کسی چهرهٔ آگننده ندید همه گنج با آنک کردش نهان ندیدند زان پس کس اندر جهان ز گنج نهان کرده بر کوهسار بیاورد با خویشتن یادگار

484. بخش ۱۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۵

ز میلاد چون باد لشکر براند به قنوج شد گنجش آنجا بماند چو آورد لشکر به نزدیک فور یکی نامه فرمود پر جنگ و شور ز شاهنشه اسکندر فیلقوس فروزندهٔ آتش و نعم و بوس سوی فور هندی سپهدار هند بلند اختر و لشکر آرای سند سر نامه کرد آفرین خدای کجا بود و باشد همیشه به جای کسی را که او کرد پیروزبخت بماند بدو کشور و تاج و تخت گرش خوار گیرد بماند نژد نتابد برو آفتاب بلند شنیدی همانا که یزدان پاک چه دادست ما را بدین تیره خاک ز پیروزی و بخت وز فرهی ز دیهیم وز تخت شاهنشهی نماند همی روز ما بگذرد کسی دیگر آید کزو بر خورد همی نام کوشم که ماند نه ننگ بدین مرکز ماه و پرگار تنگ چو این نامه آرند نزدیک تو بی‌آزار کن رای تاریک تو ز تخت بلندی به اسپ اندر آی مزن رای با موبد و رهنمای ز ما ایمنی خواه و چاره مساز که بر چاره‌گر کار گردد دراز ز فرمان اگر یک زمان بگذری بلندی گزینی و کنداوری بیارم چو آتش سپاهی گران گزیده دلیران کنداوران چو من باسواران بیایم به جنگ پشیمانی آید ترا زین درنگ چو زین باره گفتارها سخته شد نویسنده از نامه پردخته شد نهادند مهر سکندر به روی بجستند پیدا یکی نامجوی فرستاده شاهش به نزدیک فور گهی رزم گفتی گهی بزم و سور فرستاده آمد به درگه فراز بگفتند با فور گردن فراز جهاندیده را پیش او خواندند بر تخت نزدیک بنشاندند

485. بخش ۱۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۶

چو آن نامه برخواند فور سترگ برآشفت زان نامدار بزرگ هم‌آنگه یکی تند پاسخ نوشت به پالیز کینه درختی بکشت سر نامه گفت از خداوند پاک بباید که باشیم با ترس و باک نگوییم چندین سخن بر گزاف که بیچاره باشد خداوند لاف مرا پیش خوانی ترا شرم نیست خرد را بر مغزت آزرم نیست اگر فیلقوس این نوشتی به فور تو نیز آن هم آغاز و بردار شور ز دارا بدین سان شده‌ستی دلیر کزو گشته بُد چرخ گردنده سیر چو بر تخمه‌ای بگذرد روزگار نسازند با پند آموزگار همان نیز بزم آمدت رزم کید بر آنی که شاهانت گشتند صید برین‌گونه عنوان برین سان سخن نیامد به‌ما زان کیان کهن منم فور وز فور دارم نژاد که از قیصران کس نکردیم یاد بدانگه که دار مرا یار خواست دل و بخت با او ندیدیم راست همی ژنده‌پیلان فرستادمش همیدون به بازی زمان دادمش که بر دست آن بنده‌بر کشته شد سر بخت ایرانیان گشته شد گر او را ز دستور بد بد رسید چرا شد خرد در سرت ناپدید تو در جنگ چندین دلیری مکن که با مات کوتاه باشد سخن ببینی کنون ژنده پیل و سپاه که پیشت ببندند بر باد راه همی رای تو برترین گشتن است نهان تو چون رنگ آهرمن است به گیتی همه تخم زفتی مکار بترس از گزند و بد روزگار بدین نامه ما نیکویی خواستیم منقش دلت را بیاراستیم

486. بخش ۱۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۷

چو پاسخ به نزد سکندر رسید هم‌انگه ز لشکر سران برگزید که باشند شایسته و پیش‌رو به دانش کهن گشته و سال نو سوی فور هندی سپاهی براند که روی زمین جز به دریا نماند به هر سو همی رفت زان‌سان سپاه تو گفتی جز آن بر زمین نیست راه همه کوه و دریا و راه درشت به دل آتش جنگ‌جویان بکشت ز رفتن سپه سربسر گشت کند ازان راه دشوار و پیکار تند هم‌انگه چو آمد به منزل سپاه گروهی برفتند نزدیک شاه که ای قیصر روم و سالار چین سپاه ترا برنتابد زمین نجوید همی جنگ تو فور هند نه فغفور چینی نه سالار سند سپه را چرا کرد باید تباه بدین مرز بی‌ارز و زین‌گونه راه ز لشکر نبینیم اسپی درست که شاید به تندی برو رزم جست ازین جنگ گر بازگردد سپاه سوار و پیاده نیابند راه چو پیروز بودیم تا این زمان به هرجای بر لشگر بدگمان کنون سربه‌سر کوه و دریا به پیش به سیری نیامد کس از جان خویش مگردان همه نام ما را به ننگ نکردست کس جنگ با آب و سنگ غمی شد سکندر ز گفتارشان برآشفت و بشکست بازارشان چنین گفت کز جنگ ایرانیان ز رومی کسی را نیامد زیان به دارا بر از بندگان بد رسید کسی از شما باد جسته ندید برین راه من بی‌شما بگذرم دل اژدها را به پی بسپرم بیینید ازان پس که رنجور فور نپردازد از بن به رزم و به سور مرایار یزدان و ایران سپاه نخواهم که رومی بود نیک‌خواه چو آشفته شد شاه زان گفت و گوی سپه سوی پوزش نهادند روی که ما سربسر بندهٔ قیصریم زمین جز به فرمان او نسپریم بکوشیم و چون اسپ گردد تباه پیاده به جنگ اندر آید سپاه گر از خون ما خاک دریا کنند نشیبی ز افگنده بالا کنند نبیند کسی پشت ما روز جنگ اگر چرخ بار آورد کوه سنگ همه بندگانیم و فرمان تراست چو آزار گیری ز ما جان تراست چو بشنید زیشان سکندر سخن یکی رزم را دیگر افگند بن گزین کرد ز ایرانیان سی هزار که بودند با آلت کارزار برفتند کارآزموده سران زره‌دار مردان جنگاوران پس پشت ایشان ز رومی سوار یکی قلب دیگر همان چل هزار پس پشت ایشان سواران مصر دلیران و خنجرگزاران مصر برفتند شمشیرزن چل هزار هرانکس که بود از در کارزار ز خویشان دارا و ایرانیان هرانکس که بود از نژاد کیان ز رومی و از مصری و بربری سواران شایسته و لشکری گزین کرد قیصر ده و دو هزار همه رزمجوی و همه نامدار بدان تا پس پشت او زین گروه در و دشت گردد به کردار کوه از اخترشناسان و از موبدان جهاندیده و نامور بخردان همی برد با خویشتن شست مرد پژوهندهٔ روزگار نبرد چو آگاه شد فور کامد سپاه گزین کرد جای از در رزمگاه به دشت اندرون لشکر انبوه گشت زمین از پی پیل چون کوه گشت سپاهی کشیدند بر چار میل پس پشت گردان و در پیش پیل ز هندوستان نیز کارآگاهان برفتند نزدیک شاه جهان بگفتند با او بسی رزم پیل که او اسپ را بفگند از دو میل سواری نیارد بر او شدن نه چون شد بود راه بازآمدن که خرطوم او از هوا برترست ز گردون مر او را زحل یاورست به قرطاس بر پیل بنگاشتند به چشم جهانجوی بگذاشتند بفرمود تا فیلسوفان روم یکی پیل کردند پیشش ز موم چنین گفت کاکنون به پاکیزه رای که آرد یکی چارهٔ این به جای نشستند دانش پژوهان بهم یکی چاره جستند بر بیش و کم یکی انجمن کرد ز آهنگران هرانکس که استاد بود اندران ز رومی و از مصری و پارسی فزون بود مرد از چهل بار سی یکی بارگی ساختند آهنین سوارش ز آهن ز آهنش زین به میخ و به مس درزها دوختند سوار و تن باره بفروختند به گردون براندند بر پیش شاه درونش پر از نفط کرده سیاه سکندر بدید آن پسند آمدش خردمند را سودمند آمدش بفرمود تا زان فزون از هزار ز آهن بکردند اسپ و سوار ازان ابرش و خنگ و بور و سیاه که دیدست شاهی ز آهن سپاه از آهن سپاهی به گردون براند که جز با سواران جنگی نماند

487. بخش ۱۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۸

چو اسکندر آمد به نزدیک فور بدید آن سپه این سپه را ز دور خروش آمد و گرد رزم از دو روی برفتند گردان پرخاشجوی به اسپ و به نفط آتش اندر زدند همه لشکر فور برهم زدند از آتش برافروخت نفط سیاه بجنبید ازان کاهنین بد سپاه چو پیلان بدیدند ز آتش گریز برفتند با لشکر از جای تیز ز لشکر برآمد سراسر خروش به زخم آوریدند پیلان به جوش چو خرطومهاشان بر آتش گرفت بماندند زان پیلبانان شگفت همه لشکر هند گشتند باز همان ژنده پیلان گردن فراز سکندر پس لشکر بدگمان همی تاخت بر سان باددمان چنین تا هوا نیلگون شد به رنگ سپه را نماند آن زمان جای جنگ جهانجوی با رومیان همگروه فرود آمد اندر میان دو کوه طلایه فرستاد هر سو به راه همی داشت لشکر ز دشمن نگاه چو پیدا شد آن شوشهٔ تاج شید جهان شد بسان بلور سپید برآمد خروش از بر گاودم دم نای سرغین و رویینه خم سپه با سپه جنگ برساختند سنانها به ابر اندر افراختند سکندر بیامد میان دو صف یکی تیغ رومی گرفته به کف سواری فرستاد نزدیک فور که او را بخواند بگوید ز دور که آمد سکندر به پیش سپاه به دیدار جوید همی با تو راه سخن گوید و گفت تو بشنود اگر دادگویی بدان بگرود چو بشنید زو فور هندی برفت به پیش سپاه آمد از قلب تفت سکندر بدو گفت کای نامدار دو لشکر شکسته شد از کارزار همی دام و دد مغز مردم خورد همی نعل اسپ استخوان بسپرد دو مردیم هر دو دلیر و جوان سخن گوی و با مغز دو پهلوان دلیران لشکر همه کشته‌اند وگر زنده از رزم برگشته‌اند چرا بهر لشکر همه کشتن است وگر زنده از رزم برگشتن است میان را ببندیم و جنگ آوریم چو باید که کشور به چنگ آوریم ز ما هرک او گشت پیروز بخت بدو ماند این لشکر و تاج و تخت ز رومی سخنها چو بشنید فور خریدار شد رزم او را به سور تن خویش را دید با زور شیر یکی باره چون اژدهای دلیر سکندر سواری بسان قلم سلیحی سبک بادپایی دژم بدوگفت کاینست آیین و راه بگردیم یک با دگر بی‌سپاه دو خنجر گرفتند هر دو به کف بگشتند چندان میان دو صف سکندر چو دید آن تن پیل مست یکی کوه زیر اژدهایی به دست بآورد ازو ماند اندر شگفت غمی شد دل از جان خود برگرفت همی گشت با او به آوردگاه خروشی برآمد ز پشت سپاه دل فور پر درد شد زان خروش بران سو کشیدش دل و چشم و گوش سکندر چو باد اندر آمد ز گرد بزد تیغ تیزی بران شیر مرد ببرید پی بر بر و گردنش ز بالا به خاک اندر آمد تنش سر لشکر روم شد به آسمان برفتند گردان لشکر دمان یکی کوس بودش ز چرم هژبر که آواز او برگذشتی ز ابر برآمد دم بوق و آواس کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس بران هم نشان هندوان رزمجوی به تنگی به روی اندر آورده روی خروش آمد از روم کای دوستان سر مایهٔ مرز هندوستان سر فور هندی به خاک اندرست تن پیلوارش به چاک اندرست شما را کنون از پی کیست جنگ چنین زخم شمشیر و چندین درنگ سکندر شما را چنان شد که فور ازو جست باید همی رزم و سور برفتند گردان هندوستان به آواز گشتند همداستان تن فور دیدند پر خون و خاک بر و تنش کرده به شمشیر چاک خروشی برآمد ز لشکر به زار فرو ریختند آلت کارزار پر از درد نزدیک قیصر شدند پر از ناله و خاک بر سر شدند سکندر سلیح گوان بازداد به خوبی ز هرگونه آواز داد چنین گفت کز هند مردی بمرد شما را به غم دل نباید سپرد نوزاش کنون من به افزون کنم بکوشم که غم نیز بیرون کنم ببخشم شما را همه گنج اوی حرامست بر لشکرم رنج اوی همه هندوان را توانگر کنم بکوشم که با تخت و افسر کنم وزان جایگه شد بر تخت فور بران جشن ماتم برین جشن سور چنین است رسم سرای سپنج بخواهد که مانی بدو در به رنج بخور هرچ داری منه بازپس تو رنجی چرا ماند باید به کس همی بود بر تخت قیصر دو ماه ببخشید گنجش همه بر سپاه یکی با گهر بود نامش سورگ ز هندوستان پهلوانی سترگ سر تخت شاهی بدو داد و گفت که دینار هرگز مکن در نهفت ببخش و بخور هرچ آید فراز بدین تاج و تخت سپنجی مناز که گاهی سکندر بود گاه فور گهی درد و خشمست و گه کام و سور درم داد و دینار لشکرش را بیاراست گردان کشورش را

488. بخش ۱۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۹

چو لشکر شد از خواسته بی‌نیاز برو ناگذشته زمانی دراز به شبگیر برخاست آوای کوس هوا شد به کردار چشم خروس ز بس نیزه و پرنیانی درفش ستاره شده سرخ و زرد و بنفش سکندر بیامد به سوی حرم گروهی ازو شاد و بهری دژم ابا نالهٔ بوق و با کوس تفت به خان براهیم آزر برفت که خان حرم را برآورده بود بدو اندرون رنجها برده بود خداوند خواندش بیت‌الحرام بدو شد همه راه یزدان تمام ز پاکی ورا خانهٔ خویش خواند نیایش بران کو ترا پیش خواند خدای جهان را نباشد نیاز نه جای خور و کام و آرام و ناز پرستشگهی بود تا بود جای بدو اندرون یاد کرد خدای پس آمد سکندر سوی قادسی جهانگیر تا جهرم پارسی چو آگاهی آمد به نصر قتیب کزو بود مر مکه را فر و زیب پذیره شدش با نبرده سران دلاور سواران نیزه‌وران سواری بیامد هم اندر زمان ز مکه به نزد سکندر دمان که این نامداری که آمد ز راه نجوید همی تاج و گنج و سپاه نبیرهٔ سماعیل نیک اخترست که پور براهیم پیغمبرست چو پیش آمدش نصر بنواختش یکی مایه‌ور جایگه ساختش بدو شاد شد نصر و گوهر بگفت همه رازها برگشاد از نهفت سکندر چنین داد پاسخ بدوی که ای پاک‌دل مهتر راست‌گوی بدین دوده اکنون کدامست مه جز از تو پسندیده و روزبه بدو گفت نصر ای جهاندار شاه خزاعست مهتر بدین جایگاه سماعیل چون زین جهان درگذشت جهانگیر قحطان بیامد ز دشت ابا لشکر گشن شمشیرزن به بیداد بگرفت شهر یمن بسی مردم بیگنه کشته شد بدین دودمان روز برگشته شد نیامد جهان‌آفرین را پسند برو تیره شد رای چرخ بلند خزاعه بیامد چو او گشت خاک بر رنج و بیداد بدرود پاک حرم تا یمن پاک بر دست اوست به دریای مصر اندرون شست اوست سر از راه پیچیده و داد نه ز یزدان یکی را به دل یاد نه جهانی گرفته به مشت اندرون نژاد سماعیل ازو پر ز خون سکندر ز نصر این سخنها شنید ز تخم خزاعه هرانکس که دید به تن کودکان را نماندش روان نماندند زان تخمه کس در جهان ز بیداد بستد حجاز و یمن به رای و به مردان شمشیرزن نژاد سماعیل را برکشید هرانکس که او مهتری را سزید پیاده درآمد به بیت‌الحرام سماعیلیان زو شده شادکام بهر پی که برداشت قیصر ز راه همی ریخت دینار گنجور شاه

489. بخش ۲۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۰

چو برگشت و آمد به درگاه قصر ببخشید دینار چندی به نصر توانگر شد آنکس که درویش بود وگر خوردش از کوشش خویش بود وزان جایگه شاد لشکر براند به جده درآمد فراوان نماند سپه را بفرمود تا هرکسی بسازند کشتی و زورق بسی جهانگیر با لشکری راه‌جوی ز جده سوی مصر بنهاد روی ملک بود قیطون به مصر اندرون سپاهش ز راه گمانی فزون چو بشنید کامد ز راه حرم جهانگیر پیروز با باد و دم پذیره شدش با فراوان سپاه ابا بدره و برده و تاج و گاه سکندر به دیدار او گشت شاد همان گفت بدخواه او گشت باد به مصر اندرون بود یک سال شاه بدان تا برآسود شاه و سپاه زنی بود در اندلس شهریار خردمند و با لشکری بی‌شمار جهانجوی بخشنده قیدافه بود ز روی بهی یافته کام و سود ز لشکر سواری مصور بجست که مانند صورت نگارد درست بدو گفت سوی سکندر خرام وزین مرز و از ما مبر هیچ نام به ژرفی نگه کن چنان چون که هست به کردار تا چون برآیدت دست ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی یکی صورت آر از سر پای اوی نگارنده بشنید و زو بر نشست به فرمان مهتر میان را ببست به مصر آمد از اندلس چون نوند بر قیصر اسکندر ارجمند چه برگاه دیدش چه بر پشت زین بیاورد قرطاس و دیبای چین نگار سکندر چنان هم که بود نگارید و ز جای برگشت زود چو قیدافه چهر سکندر بدید غمی گشت و بنهفت و دم در کشید سکندر ز قیطون بپرسید و گفت که قیدافه را بر زمین کیست جفت بدو گفت قیطون که ای شهریار چنو نیست اندر جهان کامگار شمار سپاهش نداند کسی مگر باز جوید ز دفتر بسی ز گنج و بزرگی و شایستگی ز آهستگی هم ز بایستگی به رای و به گفتار نیکی گمان نبینی به مانند او در جهان یکی شارستان کرده دارد ز سنگ که نبساید آن هم ز چنگ پلنگ زمین چار فرسنگ بالای اوی برین هم نشانست پهنای اوی گر از گنج پرسی خود اندازه نیست سخنهای او در جهان تازه نیست

490. بخش ۲۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۱

سکندر چو بشنید از یادگیر بفرمود تا پیش او شد دبیر نوشتند پس نامه‌ای بر حریر ز شیراوژن اسکندر شهرگیر به نزدیک قیدافهٔ هوشمند شده نام او در بزرگی بلند نخست آفرین خداوند مهر فروزندهٔ ماه و گردان سپهر خداوند بخشنده داد و راست فزونی کسی را دهد کش سزاست به تندی نجستیم رزم ترا گراینده گشتیم بزم ترا چو این نامه آرند نزدیک تو درخشان شود رای تاریک تو فرستی به فرمان ما باژ و ساو بدانی که با ما ترا نیست تاو خردمندی و پیش‌بینی کنی توانایی و پاک دینی کنی وگر هیچ تاب اندر آری به کار نبینی جز از گردش روزگار چو اندازه گیری ز دارا و فور خود آموزگارت نباید ز دور چو از باد عنوان او گشت خشک نهادند مهری بروبر ز مشک بیامد هیون تگاور به راه به فرمان آن نامبردار شاه چو قیدافه آن نامهٔ او بخواند ز گفتار او در شگفتی بماند به پاسخ نخست آفرین گسترید بدان دادگر کو زمین گسترید ترا کرد پیروز بر فور هند به دارا و بر نامداران سند مرا با چو ایشان برابر نهی به سر بر ز پیروزه افسر نهی مرا زان فزونست فر و مهی همان لشکر و گنج شاهنشهی که من قیصران را به فرمان شوم بترسم ز تهدید و پیچان شوم هزاران هزارم فزون لشکرست که بر هر سری شهریاری سرست وگر خوانم از هر سوی زیردست نماند برین بوم جای نشست یکی گنج در پیش هر مهتری چو آید ازین مرز با لشکری تو چندین چه رانی زبان بر گزاف ز دارا شدستی خداوند لاف بران نامه بر مهر زرین نهاد هیونی برافگند بر سان باد

491. بخش ۲۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۲

چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند بزد نای رویین و لشکر براند همی رفت یک ماه پویان به راه چو آمد سوی مرز او با سپاه یکی پادشا بود فریان به نام ابا لشکر و گنج و گسترده کام یکی شارستان داشت با ساز جنگ سراپردهٔ او ندیدی پلنگ بیاورد لشکر گرفت آن حصار بران بارهٔ دژ گذشتی سوار سکندر بفرمود تا جاثلیق بیاورد عراده و منجنیق به یک هفته بستد حصار بلند به شهر اندر آمد سپاه ارجمند سکندر چو آمد به شهر اندرون بفرمود کز کس نریزند خون یکی پور قیدافه داماد بود بدین شهر فریان بدو شاد بود بدو داده بد دختر ارجمند کلاهش به قیدافه گشته بلند که داماد را نام بد قیدروش بدو داده فریان دل و چشم و گوش یکی مرد بد نام او شهرگیر به دستش زن و شوی گشته اسیر سکندر بدانست کان مرد کیست بجستش که درمان آن کار چیست بفرمود تا پیش او شد وزیر بدو داد فرمان و تاج و سریر خردمند را بیطقون بود نام یکی رای زن مرد گسترده کام بدو گفت کاید به پیشت عروس ترا خوانم اسکندر فیلقوس تو بنشین به آیین و رسم کیان چو من پیشت آیم کمر بر میان بفرمای تا گردن قیدروش ببرد دژآگاه جنگی ز دوش من آیم به پیشت به خواهشگری نمایم فراوان ترا کهتری نشستنگهی ساز بی‌انجمن چو خواهش فزایم ببخشی بمن شد آن مرد دستور با درد جفت ندانست کان را چه باشد نهفت ازان پس بدو گفت شاه جهان که این کار باید که ماند نهان مرا چون فرستادگان پیش خوان سخنهای قیدافه چندی بران مرا شاد بفرست با ده سوار که رو نامه بر زود و پاسخ بیار بدو بیطقون گفت کایدون کنم به فرمان برین چاره افسون کنم به شبگیر خورشید خنجر کشید شب تیره از بیم شد ناپدید نشست از بر تخت بر بیطقون پر از شرم رخ دل پر از آب خون سکندر به پیش اندرون با کمر گشاده درچاره و بسته در چون آن پور قیدافه را شهرگیر بیاورد گریان گرفته اسیر زنش هم چنان نیز با بوی و رنگ گرفته جوان چنگ او را به چنگ سبک بیطقون گفت کین مرد کیست کش از درد چندین بباید گریست چنین داد پاسخ که بازآر هوش که من پور قیدافه‌ام قیدروش جزین دخت فریان مرا نیست جفت که دارد پس پردهٔ من نهفت برآنم که او را سوی خان خویش برم تا بدارمش چون جان خویش اسیرم کنون در کف شهرگیر روان خسته از اختر و تن به تیر چو بشنید زو این سخن بیطقون سرش گشت پر درد و دل پر ز خون برآشفت ازان پس به دژخیم گفت که این هر دو را خاک باید نهفت چنین هم به بند اندرون با زنش به شمشیر هندی بزن گردنش سکندر بیامد زمین بوس داد بدو گفت کای شاه قیصر نژاد اگر خون ایشان ببخشی به من سرافراز گردم به هر انجمن سر بیگناهان چه بری به کین که نپسندد از ما جهان‌آفرین بدو گفت بیداردل بیطقون که آزاد کردی دو تن را ز خون سبک بیطقون گفت با قیدروش که بردی سر دور مانده ز دوش فرستم کنون با تو او را بهم بخواند به مادرت بر بیش و کم اگر ساو و باژم فرستد نکوست کسی را ندرد بدین جنگ پوست نگه کن بدین پاک دستور من که گوید بدو رزم گر سور من تو آن کن ز خوبی که او با تو کرد به پاداش پیچد دل رادمرد چو این پاسخ نامه یابی ز شاه به خوبی ورا بازگردان ز راه چنین گفت با بیقطون قیدروش که زو بر ندارم دل و چشم و گوش چگونه مر او را ندارم چو جان کزو یافتم جفت و شیرین‌روان

492. بخش ۲۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۳

جهانجوی ده نامور برگزید ز مردان رومی چنانچون سزید که بودند یکسر هم‌آواز اوی نگه داشتندی همه راز اوی چنین گفت کاکنون به راه اندرون مخوانید ما را جز از بیقطون همی رفت پیش اندرون قیدروش سکندر سپرده بدو چشم و گوش چو آتش همی راند مهتر ستور به کوهی رسیدند سنگش بلور بدودر ز هرگونه‌ای میوه‌دار فراوان گیا بود بر کوهسار برفتند زانگونه پویان به راه برآن بوم و بر کاندرو بود شاه چو قیدافه آگه شد از قیدروش ز بهر پسر پهن بگشاد گوش پذیره شدش با سپاهی گران همه نامداران و نیک اختران پسر نیز چون مادرش را بدید پیاده شد و آفرین گسترید بفرمود قیدافه تا برنشست همی راند و دستش گرفته به دست بدو قیدروش آنچ دید و شنید همی گفت و رنگ رخش ناپدید که بر شهر فریان چه آمد ز رنج نماند افسر و تخت و لشکر نه گنج مرا این که آمد همی با عروس رها کرد ز اسکندر فیلقوس وگرنه بفرمود تا گردنم زنند و به آتش بسوزد تنم کنون هرچ باید به خوبی بکن برو هیچ مشکن بخواهش سخن چو بشنید قیدافه این از پسر دلش گشت زان درد زیر و زبر از ایوان فرستاده را پیش خواند به تخت گرانمایگان برنشاند فراوان بپرسید و بنواختش یکی مایه‌ور جایگه ساختش فرستاد هرگونه‌ای خوردنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی بشد آن شب و بامداد پگاه به پرسش بیامد به درگاه شاه پرستندگان پرده برداشتند بر اسپش ز درگاه بگذاشتند چو قیدافه را دید بر تخت عاج ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج ز زربفت پوشیده چینی قبای فراوان پرستنده گردش به پای رخ شاه تابان به کردار هور نشستن گهش را ستونها بلور زبر پوششی جزع بسته به زر برو بافته دانه‌های گهر پرستنده با طوق و با گوشوار به پای اندر آن گلشن زرنگار سکندر بدان درشگفتی بماند فراوان نهان نام یزدان بخواند نشستن گهی دید مهتر که نیز نیامد ورا روم و ایران به چیز بر مهتر آمد زمین داد بوس چنانچون بود مردم چاپلوس ورا دید قیدافه بنواختش بپرسید بسیار و بنشاختش چو خورشید تابان ز گنبد بگشت گه بار بیگانه اندر گذشت بفرمود تا خوان بیاراستند پرستندهٔ رود و می خواستند نهادند یک خانه خوانهای ساج همه پیکرش زر و کوکبش عاج خورشهای بسیار آورده شد می آورد و چون خوردنی خورده شد طبقهای زرین و سیمین نهاد نخستین ز قیدافه کردند یاد به می خوردن اندر گرانمایه شاه فزون کرد سوی سکندر نگاه به گنجور گفت آن درخشان حریر نوشته برو صورت دلپذیر به پیش من آور چنان هم که هست به تندی برو هیچ مبسای دست بیاورد گنجور و بنهاد پیش چو دیدش نگه کرد ز اندازه بیش بدانست قیدافه کو قیصرست بران لشکر نامور مهترست فرستاده‌ای کرده از خویشتن دلیر آمدست اندرین انجمن بدو گفت کای مرد گسترده کام بگو تا سکندر چه دادت پیام چنین داد پاسخ که شاه جهان سخن گفت با من میان مهان که قیدافهٔ پاکدل را بگوی که جز راستی در زمانه مجوی نگر سر نپیچی ز فرمان من نگه دار بیدار پیمان من وگر هیچ تاب اندر آری به دل بیارم یکی لشکری دل گسل نشان هنرهای تو یافتم به جنگ آمدن تیز نشتافتم خردمندی و شرم نزدیک تست جهان ایمن از رای باریک تست کنون گر نتابی سر از باژ و ساو بدانی که با ما نداری تو تاو نبینی به جز خوبی و راستی چو پیچی سر از کژی و کاستی برآشفت قیدافه چون این شنید بجز خامشی چارهٔ آن ندید بدو گفت کاکنون ره خانه گیر بیاسای با مردم دلپذیر چو فردا بیایی تو پاسخ دهم به بر گشتنت رای فرخ نهم سکندر بیامد سوی خان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش چو بر زد سر از کوه روشن چراغ چو دیبا فروزنده شد دشت و راغ سکندر بیامد بران بارگاه دو لب پر ز خنده دل از غم تباه فرستاده را دید سالار بار بپرسید و بردش بر شهریار همه کاخ او پر ز بیگانه بود نشستن بلورین یکی خانه بود عقیق و زبرجد بروبر نگار میان اندرون گوهر شاهوار زمینش همه صندل و چوب عود ز جزع و ز پیروزه او را عمود سکندر فروماند زان جایگاه ازان فر و اورنگ و آن دستگاه همی گفت کاینت سرای نشست نبیند چنین جای یزدان پرست خرامان بیامد به نزدیک شاه نهادند زرین یکی زیرگاه بدو گفت قیدافه ای بیطقون چرا خیره ماندی به جزع اندرون همانا که چونین نباشد به روم که آسیمه گشتی بدین مایه بوم سکندر بدو گفت کای شهریار تو این خانه را خوارمایه مدار ز ایوان شاهان سرش برترست که ایوان تو معدن گوهرست بخندید قیدافه از کار اوی دلش گشت خرم به بازار اوی ازان پس بدر کرد کسهای خویش فرستاده را تنگ بنشاند پیش بدو گفت کای زادهٔ فیلقوس همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس سکندر ز گفتار او گشت زرد روان پر ز درد و رخان لاژورد بدو گفت کای مهتر پرخرد چنین گفتن از تو نه اندر خورد منم بیطقون کدخدای جهان چنین تخمهٔ فیلقوسم مخوان سپاسم ز یزدان پروردگار که با من نبد مهتری نامدار که بردی به شاه جهان آگهی تنم را ز جان زود کردی تهی بدو گفت قیدافه کز داوری لبت را بپرداز کاسکندری اگر چهرهٔ خویش بینی به چشم ز چاره بیاسای و منمای خشم بیاورد و بنهاد پیشش حریر نوشته برو صورت دلپذیر که گر هیچ جنبش بدی در نگار نبودی جز اسکندر شهریار سکندر چو دید آن بخایید لب برو تیره شد روز چون تیره شب چنین گفت بی‌خنجری در نهان مبادا که باشد کس اندر جهان بدو گفت قیدافه گر خنجرت حمایل بدی پیش من بر برت نه نیروت بودی نه شمشیر تیز نه جای نبرد و نه راه گریز سکندر بدو گفت هر کز مهان به مردی بود خواستار جهان نباید که پیچد ز راه گزند که بد دل به گیتی نگردد بلند اگر با منستی سلیحم کنون همه خانه گشتی چو دریای خون ترا کشتمی گر جگرگاه خویش بدریدمی پیش بدخواه خویش

493. بخش ۲۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۴

بخندید قیدافه از کار اوی ازان مردی و تند گفتار اوی بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر خویش کش نه از فر تو کشته شد فور هند نه دارای داراب و گردان سند که برگشت روز بزرگان دهر ز اختر ترا بیشتر بود بهر به مردی تو گستاخ گشتی چنین که مهتر شدی بر زمان و زمین همه نیکویها ز یزدان شناس و زو دار تا زنده باشی سپاس تو گویی به دانش که گیتی مراست نبینم همی گفت و گوی تو راست کجا آورد دانش تو بها چو آیی چنین در دم اژدها بدوزی به روز جوانی کفن فرستاده‌ای سازی از خویشتن مرا نیست آیین خون ریختن نه بر خیره با مهتر آویختن چو شاهی به کاری توانا بود ببخشاید از داد و دانا بود چنان دان که ریزندهٔ خون شاه جز آتش نبیند به فرجام گاه تو ایمن بباش و به شادی برو چو رفتی یکی کار برساز نو کزین پس نیابی به پیغمبری ترا خاک داند که اسکندری ندانم کسی را ز گردنکشان که از چهر او من ندارم نشان نگاریده هم زین نشان بر حریر نهاده به نزد یکی یادگیر برو راند هم حکم اخترشناس کزو ایمنی باشد اندر هراس چو بخشنده شد خسرو رای‌زن زمانه بگوید به مرد و به زن تو تا ایدری بیطقون خوانمت برین هم نشان دور بنشانمت بدان تا نداند کسی راز تو همان نشنود نام و آواز تو فرستمت بر نیکوی باز جای تو باید که باشی خداوند رای به پیمان که هرگز به فرزند من به شهر من و خویش و پیوند من نباشی بداندایش گر بدسگال به کشور نخوانی مرا جز همال سکندر شنید این سخن شاد شد ز تیمار وز کشتن آزاد شد به دادار دارنده سوگند خورد بدین مسیحا و گرد نبرد که با بوم و بارست و فرزند تو بزرگان که باشند پیوند تو نسازم جز از خوبی و راستی نه اندیشم از کژی و کاستی چو سوگند شد خورده قیدافه گفت که این پند بر تو نشاید نهفت چنان دان که طینوش فرزند من کم اندیشد از دانش و پند من یکی بادسارست داماد فور نباید که داند ز نزدیک و دور که تو با سکندر ز یک پوستی گر ایدونک با او به دل دوستی که او از پی فور کین آورد به جنگ آسمان بر زمین آورد کنون شاد و ایمن به ایوان خرام ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

494. بخش ۲۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۵

سکندر بیامد دلی همچو کوه رها گشته از شاه دانش پژوه نبودش ز قیدافه چین در بروی نبرداشت هرگز دل از آرزوی ببود آن شب و بامداد پگاه ز ایوان بیامد به نزدیک شاه سپهدار در خان پیل‌استه بود همه گرد بر گرد او رسته بود سر خانه را پیکر از جزع و زر به زر اندرون چند گونه گهر به پیش اندرون دستهٔ مشک بوی دو فرزند بایسته در پیش اوی چو طینوش اسپ‌افگن و قیدروش نهاده به گفتار قیدافه گوش به مادر چنین گفت کهتر پسر که ای شاه نیک اختر و دادگر چنان کن که از پیش تو بیطقون شود شاد و خشنود با رهنمون به ره بر کسی تا نیازاردش ور از دشمنان نیز نشماردش که زنده کن پاک جان من اوست برآنم که روشن روان من اوست بدو گفت مادر که ایدون کنم که او را بزرگی بر افزون کنم به اسکندر نامور شاه گفت که پیدا کن اکنون نهان از نهفت چه خواهی و رای سکندر به چیست چه رانی تو از شاه و دستور کیست سکندر بدو گفت کای سرفراز به نزد تو شد بودن من دراز مرا گفت رو باژ مرزش بخواه وگر دیر مانی بیارم سپاه نمانم بدو کشور و تاج و تخت نه زور و نه شاهی نه گنج و نه بخت