Chapter Four: On the Benefits of Silence

119. حکایت شمارهٔ ۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱

یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علّتِ آن اختیار آمده است در غالبِ اوقات، که در سخنْ نیک و بد اتّفاق افتد و دیدهٔ دشمنان جز بر بدی نمی‌آید. گفت: دشمن آن به که نیکی نبیند. وَ اَخُو الْعَداوَةِ لا یَمُرُّ بِصالِحٍ اِلّا وَ یَلْمُزُهُ بِکَذّابٍ اَشِرْ هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است نورِ گیتی‌فروزِ چشمهٔ هور زشت باشد به چشمِ موشکِ کور

120. حکایت شمارهٔ ۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۲

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که: مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود؛ یکی نقصانِ مایه و دیگر شماتتِ همسایه. مگوی اندُهِ خویش با دشمنان که لاحَوْل گویند شادی‌کنان

121. حکایت شمارهٔ ۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۳

جوانی خردمند از فنونِ فضایل حظّی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافلِ دانشمندان نشستی، زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی، بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم. نشنیدی که صوفی‌یی می‌کوفت زیرِ نعلینِ خویش میخی چند؟ آستینش گرفت سرهنگی که: بیا نعل بر ستورم بند

122. حکایت شمارهٔ ۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۴

عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از مَلاحده، لَعَنَهُمُ اللهُ عَلیٰ حِدَةٍ، و به حجّت با او بس نیامد؛ سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش: تو را با چندین فضل و ادب که داری، با بی‌دینی حجّت نماند؟ گفت: علمِ من قرآن است و حدیث و گفتارِ مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمی‌شنود؛ مرا شنیدنِ کفرِ او به چه کار می‌آید؟ آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی آن است جوابش که: جوابش ندهی

123. حکایت شمارهٔ ۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۵

جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی‌حرمتی همی‌کرد. گفت: اگر این نادان نبودی، کارِ وی با نادانان بدین جا نرسیدی. دو عاقل را نباشد کین و پیکار نه دانایی ستیزد با سبکسار اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمی دل بجوید دو صاحبدل نگه دارند مویی همیدون سرکشی و آزرم‌جویی و گر بر هر دو جانب جاهلانند اگر زنجیر باشد، بگسلانند یکی را زشت‌خویی داد دشنام تحمّل کرد و گفت: ای خوب فرجام بتر زآنم که خواهی گفتن، آنی که دانم، عیب من چون من ندانی

124. حکایت شمارهٔ ۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۶

سَحْبانِ وائِل را در فصاحت بی‌نظیر نهاده‌اند، به حکمِ آن که بر سرِ جمع، سالی سخن گفتی؛ لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی. وز جملهٔ آدابِ نُدَماءِ ملوک یکی این است: سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوارِ تصدیق و تحسین بود چو یک بار گفتی، مگو باز پس که حلوا چو یک بار خوردند، بس

125. حکایت شمارهٔ ۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۷

یکی را از حکما شنیدم که می‌گفت: هرگز کسی به جهلِ خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد، هم چنان ناتمام گفته، سخن آغاز کند. سخن را سر است اى خردمند و بُن میاور سخن در میانِ سخُن خداوندِ تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن، تا نبیند خموش

126. حکایت شمارهٔ ۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۸

تنی چند از بندگانِ محمود گفتند حسنِ میمندی را که: سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت: بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند: آنچه با تو گوید، به امثالِ ما گفتن روا ندارد. گفت: به اعتمادِ آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید؟ نه هر سخن که برآید، بگوید اهلِ شناخت به سرِّ شاه سر خویشتن نشاید باخت

127. حکایت شمارهٔ ۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۹

در عقدِ بَیْع سرایی مُتَرَدِّد بودم. جهودی گفت: آخر من از کدخدایانِ این محلّتم؛ وصفِ این خانه چنان که هست از من پرس. بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم: به جز آن که تو همسایهٔ منی! خانه‌ای را که چون تو همسایه است ده درم سیمِ بد عیار ارزد لکن امّیدوار باید بود که پس از مرگِ تو هزار ارزد

128. حکایت شمارهٔ ۱۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۰

یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند؛ سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود می‌خواهم، اگر انعام فرمایی. رَضینٰا مِنْ نَوالِکَ بِالرَّحیلِ. امیدوار بوَد آدمى به خیرِ کسان مرا به خیرِ تو امّید نیست، شر مرسان سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و دِرَمی چند.

129. حکایت شمارهٔ ۱۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۱

منجّمی به خانه در آمد، یکی مردِ بیگانه را دید با زنِ او به هم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلی که بر این واقف بود، گفت: تو بر اوجِ فلک چه دانى چیست؟ که ندانى که در سرایت کیست؟

130. حکایت شمارهٔ ۱۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۲

خطیبی کَریه‌الصّوت خود را خوش‌آواز پنداشتی و فریادِ بیهده برداشتی. گفتی نَعیبِ غُرابَ‌الْبَیْن در پردهٔ اَلحانِ اوست، یا آیتِ «اِنَّ اَنْکَرَ الْاَصْواتِ» در شأنِ او. اِذا نَهَقَ الْخَطیبُ اَبُوالْفَوارِسْ لَهُ شَغَبٌ یَهُدُّ اصْطَخْرَ فٰارِسْ مردمِ قَرْیه به علّتِ جاهی که داشت، بَلیّتش می‌کشیدند و اذیّتش را مصلحت نمی‌دیدند. تا یکی از خُطبایِ آن اقلیم که با او عِداوتی نهانی داشت، باری به پرسش آمده بودش؛ گفت: تو را خوابی دیده‌ام، خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از اَنْفاسِ تو در راحت. خطیب اندر این لَختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی. معلوم شد که آوازِ ناخوش دارم و خلق از بلند خواندنِ من در رنج. توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی. از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بَدَم، حَسَن نماید عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید کو دشمنِ شوخ‌چشم ناپاک تا عیبِ مرا به من نماید؟

131. حکایت شمارهٔ ۱۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۳

یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی. بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که این جا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند! به تیشه کس نخراشد ز رویِ خارا گِل چنان که بانگِ درشت تو می‌خراشد دل

132. حکایت شمارهٔ ۱۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

حکایت شمارهٔ ۱۴

ناخوش‌آوازی به بانگِ بلند قرآن همی‌خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مُشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمتِ خود چندین چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهرِ خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان. گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی ببری رونقِ مسلمانی