Great War of Kay Khosrow with Afrasiyab

293. بخش ۱ - اندر ستایش سلطان محمود

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱ - اندر ستایش سلطان محمود

ز یزدان بر آن شاه باد آفرین که نازد بدو تاج و تخت و نگین که گنجش ز بخشش بنالد همی بزرگی ز نامش ببالد همی ز دریا به دریا سپاه وی است جهان زیر فر کلاه وی است خداوند نام و خداوند گنج خداوند شمشیر و خفتان و رنج ز گیتی به کان اندرون زر نماند که منشور جود ورا بر نخواند به بزم اندرون گنج پیدا کند چو رزم آیدش رنج بینا کند به بار آورد شاخ دین و خرد گمانش به دانش خرد پرورد به اندیشه از بی گزندان بود همیشه پناهش به یزدان بود چو او مرز گیرد به شمشیر تیز بر انگیزد اندر جهان رستخیز ز دشمن ستاند ببخشد به دوست خداوند پیروزگر یار اوست بدان تیغزن دست گوهرفشان ز گیتی نجوید همی جز نشان که در بزم دریاش خواند سپهر به رزم اندرون شیر خورشید چهر گواهی دهد بر زمین خاک و آب همان بر فلک چشمه آفتاب که چون او ندیدست شاهی به جنگ نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ اگر مهر با کین برآمیزدی ستاره ز خشمش بپرهیزدی تنش زورمندست و چندان سپاه که اندر میان باد را نیست راه پس لشکرش هفتصد ژنده پیل خدای جهان یارش و جبرییل همی باژ خواهد ز هر مهتری ز هر نامداری و هر کشوری اگر باژ ندهند کشور دهند همان گنج و هم تخت و افسر دهند که یارد گذشتن ز پیمان اوی و گر سر کشیدن ز فرمان اوی که در بزم گیتی بدو روشن است به رزم اندرون کوه در جوشن است ابوالقاسم آن شهریار دلیر کجا گور بستاند از چنگ شیر جهاندار محمود کاندر نبرد سر سرکشان اندر آرد به گرد جهان تا جهان باشد او شاه باد بلند اخترش افسر ماه باد که آرایش چرخ گردنده اوست به بزم اندرون ابر بخشنده اوست خرد هستش و نیکنامی و داد جهان بی سر و افسر او مباد سپاه و دل و گنج و دستور هست همان رزم و بزم و می و سور هست یکی فرش گسترده شد در جهان که هرگز نشانش نگردد نهان کجا فرش را مسند و مرقد است نشستنگه نصر بن احمد است که این گونه آرام شاهی بدوست خرد در سر نامداران نکوست نبد خسروان را چنو کدخدای بپرهیز دین و به رادی و رای گشاده زبان و دل و پاک دست پرستندهٔ شاه یزدان پرست ز دستور فرزانه و دادگر پراگنده رنج من آمد به بر بپیوستم این نامهٔ باستان پسندیده از دفتر راستان که تا روز پیری مرا بر دهد بزرگی و دینار و افسر دهد ندیدم جهاندار بخشنده‌ای به تخت کیان بر درخشنده‌ای همی داشتم تا کی آید پدید جوادی که جودش نخواهد کلید نگهبان دین و نگهبان تاج فروزندهٔ افسر و تخت عاج به رزم دلیران توانا بود به چون و چرا نیز دانا بود چنین سال بگذاشتم شست و پنج به درویشی و زندگانی به رنج چو پنج از سر سال شستم نشست من اندر نشیب و سرم سوی پست رخ لاله گون گشت بر سان کاه چو کافور شد رنگ مشک سیاه بدان گه که بد سال پنجاه و هفت نوانتر شدم چون جوانی برفت فریدون بیدار دل زنده شد زمان و زمین پیش او بنده شد بداد و به بخشش گرفت این جهان سرش برتر آمد ز شاهنشهان فروزان شد آثار تاریخ اوی که جاوید بادا بن و بیخ اوی از آن پس که گوشم شنید آن خروش نهادم بر آن تیز آواز گوش بپیوستم این نامه بر نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی از آن پس تن جانور خاک راست روان روان معدن پاک راست همان نیزه بخشندهٔ دادگر کز اوی است پیدا به گیتی هنر که باشد به پیری مرا دستگیر خداوند شمشیر و تاج و سریر خداوند هند و خداوند چین خداوند ایران و توران زمین خداوند زیبای برترمنش از او دور پیغاره و سرزنش بدرد ز آواز او کوه سنگ به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ چه دینار در پیش بزمش چه خاک ز بخشش ندارد دلش هیچ باک جهاندار محمود خورشیدفش به رزم اندرون شیر شمشیرکش مرا از جهان بی‌نیازی دهد میان گوان سرفرازی دهد که جاوید بادا سر و تخت اوی به کام دلش گردش بخت اوی که داند ورا در جهان خود ستود کسی کش ستاید که یارد شنود که شاه از گمان و توان برتر است چو بر تارک مشتری افسر است یکی بندگی کردم ای شهریار که ماند ز من در جهان یادگار بناهای آباد گردد خراب ز باران وز تابش آفتاب پی افگندم از نظم کاخی بلند که از باد و بارانش نآید گزند بر این نامه بر سالها بگذرد همی خواند آن کس که دارد خرد کند آفرین بر جهاندار شاه که بی او مبیناد کس پیشگاه مر او را ستاینده کردار اوست جهان سر به سر زیر آثار اوست چو مایه ندارم ثنای ورا نیایش کنم خاک پای ورا زمانه سراسر بدو زنده باد خرد تخت او را فروزنده باد دلش شادمانه چو خرم بهار همیشه بر این گردش روزگار از او شادمانه دل انجمن به هر کار پیروز و چیره سخن همی تا بگردد فلک چرخ‌وار بود اندر او مشتری را گذار شهنشاه ما باد با جاه و ناز از او دور چشم بد و بی نیاز کنون ز این سپس نامه باستان بپیوندم از گفتهٔ راستان چو پیش آورم گردش روزگار نباید مرا پند آموزگار چو پیکار کیخسرو آمد پدید ز من جادویها بباید شنید بدین داستان در ببارم همی به سنگ اندرون لاله کارم همی کنون خامه‌ای یافتم بیش از آن که مغز سخن بافتم پیش از آن ایا آزمون را نهاده دو چشم گهی شادمانی گهی درد و خشم شگفت اندر این گنبد لاژورد بماند چنین دل پر از داغ و درد چنین بود تا بود دور زمان به نوی تو اندر شگفتی ممان یکی را همه بهره شهد است و قند تن آسانی و ناز و بخت بلند یکی ز او همه ساله با درد و رنج شده تنگدل در سرای سپنج یکی را همه رفتن اندر نهیب گهی در فراز و گهی در نشیب چنین پروراند همی روزگار فزون آمد از رنگ گل رنج خار هر آنگه که سال اندر آمد به شست بباید کشیدن ز بیشیت دست ز هفتاد برنگذرد بس کسی ز دوران چرخ آزمودم بسی وگر بگذرد آن همه بتریست بر آن زندگانی بباید گریست اگر دام ماهی بدی سال شست خردمند از او یافتی راه جست نیابیم بر چرخ گردنده راه نه بر کار دادار خورشید و ماه جهاندار اگر چند کوشد به رنج بتازد به کین و بنازد به گنج همش رفت باید به دیگر سرای بماند همه کوشش ایدر به جای تو از کار کیخسرو اندازه گیر کهن گشته کار جهان تازه گیر که کین پدر باز جست از نیا به شمشیر و هم چاره و کیمیا نیا را بکشت و خود ایدر نماند جهان نیز منشور او را نخواند چنین است رسم سرای سپنج بدان کوش تا دور مانی ز رنج

294. بخش ۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲

چو شد کار پیران ویسه به سر به جنگ دگر شاه پیروزگر بیاراست از هر سوی مهتران برفتند با لشکری بی‌کران برآمد خروشیدن کرنای به هامون کشیدند پرده‌سرای به شهر اندرون جای خفتن نماند به دشت اندرون راه رفتن نماند یکی تخت پیروزه بر پشت پیل نهادند و شد روی گیتی چو نیل نشست از بر تخت با تاج شاه خروش آمد از دشت وز بارگاه چو بر پشت پیل آن شه نامور زدی مهره در جام و بستی کمر نبودی به هر پادشاهی روا نشستن مگر بر در پادشا از آن نامور خسرو سرکشان چنین بود در پادشاهی نشان به مرزی که لشکر فرستاده بود بسی پند و اندرزها داده بود چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ که از ژرف دریا ربودی نهنگ دگر نامور رستم پهلوان پسندیده و راد و روشن روان بفرمودشان بازگشتن به در هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر در گنج بگشاد و روزی بداد بسی از روان پدر کرد یاد سه تن را گزین کرد زان انجمن سخن گوی و روشن دل و تیغ زن چو رستم که بد پهلوان بزرگ چو گودرز بینادل آن پیر گرگ دگر پهلوان طوس زرینه کفش کجا بود با کاویانی درفش به هر نامداری و خودکامه‌ای نبشتند بر پهلوی نامه‌ای فرستادگان خواست از انجمن زبان آور و بخرد و رای زن که پیروز کیخسرو از پشت پیل بزد مهره و گشت گیتی چو نیل مه آرام بادا شما را مه خواب مگر ساختن رزم افراسیاب چو آن نامه برخواند هر مهتری کجا بود در پادشاهی سری ز گردان گیتی برآمد خروش زمین همچو دریا برآمد به جوش بزرگان هر کشوری با سپاه نهادند سر سوی درگاه شاه چو شد ساخته جنگ را لشکری ز هر نامداری به هر کشوری از آن پس بگردید گرد سپاه بیاراست بر هر سوی رزمگاه گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیر زن سی هزار که باشند با او به قلب اندرون همه جنگ را دست شسته به خون به یک دست مر طوس را کرد جای منوشان خوزان فرخنده رای که بر کشور خوزیان بود شاه بسی نامداران زرین کلاه دو تن نیز بودند هم رزم سوز چو گوران شه آن گرد لشگر فروز وز او نیوتر آرش رزم زن به هر کار پیروز و لشکرشکن یکی آنک بر کشوری شاه بود گه رزم با بخت همراه بود دگر شاه کرمان که هنگام جنگ نکردی به دل یاد رای درنگ چو صیاع فرزانه شاه یمن دگر شیر دل ایرج پیل تن که بر شهر کابل بد او پادشا جهاندار و بیدار و فرمان روا هر آنکس که از تخمهٔ کیقباد بزرگان بادانش و بانژاد چو شماخ سوری شه سوریان کجا رزم را بود بسته میان فروتر از او گیوهٔ رزم زن به هر کار پیروز و لشکر شکن که بر شهر داور بد او پادشا جهانگیر و فرزانه و پارسا به دست چپ خویش بر پای کرد دلفروز را لشکر آرای کرد بزرگان که از تخم پورست تیغ زدندی شب تیره بر باد میغ هر آنکس که بود او ز تخم زرسب پرستندهٔ فرخ آذر گشسب دگر بیژن گیو و رهام گرد کجا شاهشان از بزرگان شمرد چو گرگین میلاد و گردان ری برفتند یکسر به فرمان کی پس پشت او را نگه داشتند همه نیزه از ابر بگذاشتند به رستم سپرد آن زمان میمنه که بود او سپاهی شکن یک تنه هر آنکس که از زابلستان بدند وگر کهتر و خویش دستان بدند بدیشان سپرد آن زمان دست راست همی نام و آرایش جنگ خواست سپاهی گزین کرد بر میسره چو خورشید تابان ز برج بره سپهدار گودرز کشواد بود هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود بزرگان که از بردع و اردبیل به پیش جهاندار بودند خیل سپهدار گودرز را خواستند چپ لشکرش را بیاراستند بفرمود تا پیش قلب سپاه به پیلان جنگی ببستند راه نهادند صندوق بر پشت پیل زمین شد به کردار دریای نیل هزار از دلیران روز نبرد به صندوق بر ناوک انداز کرد نگهبان هر پیل سیصد سوار همه جنگ‌جوی و همه نیزه‌دار ز بغداد گردان جنگاوران که بودند با زنگهٔ شاوران سپاهی گزیده ز گردان بلخ بفرمود تا با کمانهای چرخ پیاده ببودند بر پیش پیل که گر کوه پیش آمدی بر دو میل دل سنگ بگذاشتندی به تیر نبودی کس آن زخم را دستگیر پیاده پس پیل کرده به پای ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای سپرهای گیلی به پیش اندرون همی از جگرشان بجوشید خون پیاده صفی از پس نیزه‌دار سپردار با تیر جوشن‌گذار پس پشت ایشان سواران جنگ برآگنده ترکش ز تیر خدنگ ز خاور سپاهی گزین کرد شاه سپردار با درع و رومی کلاه ز گردان گردنکشان سی هزار فریبرز را داد جنگی سوار ابا شاه شهر دهستان تخوار که جنگ بداندیش بودیش خوار ز بغداد و گردن فرازان کرخ بفرمود تا با کمانهای چرخ به پیش اندرون تیرباران کنند هوا را چو ابر بهاران کنند به دست فریبرز نستوه بود که نزدیک او لشکر انبوه بود بزرگان رزم آزموده سران ز دشت سواران نیزه وران سر مایه و پیشروشان زهیر که آهو ربودی ز چنگال شیر بفرمود تا نزد نستوه شد چپ لشکر شاه چون کوه شد سپاهی بد از روم و بربرستان گوی پیشرو نام لشکرستان سوار و پیاده بدی سی هزار برفتند با ساقهٔ شهریار دگر لشکری کز خراسان بدند جهانجوی و مردم شناسان بدند منوچهر آرش نگهدارشان گه نام جستن سپهدارشان دگر نامداری گروخان نژاد جهاندار وز تخمهٔ کیقباد کجا نام آن شاه پیروز بود سپهبد دل و لشکر افروز بود شه غرچگان بود بر سان شیر کجا ژنده پیل آوریدی به زیر به دست منوچهرشان جای کرد سر تخمه را لشکر آرای کرد بزرگان که از کوه قاف آمدند ابا نیزه و تیغ لاف آمدند سپاهی ز تخم فریدون و جم پر از خون دل از تخمهٔ زادشم از این دست شمشیرزن سی هزار جهاندار وز تخمهٔ شهریار سپرد این سپه گیو گودرز را بدو تازه شد دل همه مرز را به یاری به پشت سپهدار گیو برفتند گردان بیدار و نیو فرستاد بر میمنه ده هزار دلاور سواران خنجر گزار سپه ده هزار از دلیران گرد پس پشت گودرز کشواد برد دمادم بشد برتهٔ تیغ زن ابا کوهیار اندر آن انجمن به مردی شود جنگ را یار گیو سپاهی سرافراز و گردان نیو زواره بد این جنگ را پیشرو سپاهی همه جنگ سازان نو به پیش اندرون قارن رزم زن سر نامداران آن انجمن بدان تا میان دو رویه سپاه بود گرد اسب افگن و رزمخواه از آن پس به گستهم گژدهم گفت که با قارن رزم زن باش جفت بفرمود تا اندمان پور طوس بگردد به هر جای با پیل و کوس بدان تا ببندد ز بیداد دست کسی را کجا نیست یزدان پرست نباشد کس از خوردنی بی‌نوا ستم نیز بر کس ندارد روا جهان پر ز گردون بد و گاومیش ز بهر خورش را همی راند پیش بخواهد همی هرچ باید ز شاه به هر کار باشد زبان سپاه بهر سو طلایه پدیدار کرد سر خفته از خواب بیدار کرد به هر سو برفتند کارآگهان همی جست بیدار کار جهان کجا کوه بد دیده‌بان داشتی سپه را پراگنده نگذاشتی همه کوه و غار و بیابان و دشت به هر سو همی گرد لشکر بگشت عنانها یک اندر دگر ساخته همه جنگ را گردن افراخته از ایشان کسی را نبد بیم و رنج همی راند با خویشتن شاه گنج بر این گونه چون شاه لشکر بساخت به گردون کلاه کیی برفراخت دل مرد بدساز با نیک خوی جز از جنگ جستن نکرد آرزوی

295. بخش ۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۳

سپهدار توران از آن سوی جاج نشسته به آرام بر تخت عاج دوباره ز لشکر هزاران هزار سپه بود با آلت کارزار نشسته همه خلخ و سرکشان همی سرفرازان و گردنکشان به مرز کروشان زمین هرچ بود ز برگ درخت و ز کشت و درود بخوردند یکسر همه بار و برگ جهان را همی آرزو کرد مرگ سپهدار ترکان به بیکند بود بسی گرد او خویش و پیوند بود همه نامداران ماچین و چین نشسته به مرز کروشان زمین جهان پر ز خرگاه و پرده سرای ز خیمه نبد نیز بر دشت جای جهانجوی پر دانش افراسیاب نشسته به کندز به خورد و به خواب نشست اندر آن مرز زان کرده بود که کندز فریدون برآورده بود برآورده در کندز آتشکده همه زند و استا به زر آژده ورا نام کندز بدی پهلوی اگر پهلوانی سخن بشنوی کنون نام کندز به بیکند گشت زمانه پر از بند و ترفند گشت نبیره فریدون بد افراسیاب ز کندز به رفتن نکردی شتاب خود و ویژگانش نشسته به دشت سپهر از سپاهش همی خیره گشت ز دیبای چینی سراپرده بود فراوان به پرده درون برده بود به پرده درون خیمه‌های پلنگ بر آیین سالار ترکان پشنگ نهاده به خیمه درون تخت زر همه پیکر تخت یکسر گهر نشسته بر او شاه توران سپاه به چنگ اندرون گرز و بر سر کلاه ز بیرون دهلیز پرده‌سرای فراوان درفش بزرگان به پای زده بر در خیمهٔ هر کسی که نزدیک او آب بودش بسی برادر بد و چند جنگی پسر ز خویشان شاه آنک بد نامور همی خواست کآید به پشت سپاه به نزدیک پیران بدان رزمگاه سحرگه سواری بیامد چو گرد سخنهای پیران همه یاد کرد همه خستگان از پس یکدگر رسیدند گریان و خسته جگر همی هر کسی یاد کرد آنچ دید وزان بد کز ایران بدیشان رسید ز پیران و لهاک و فرشیدورد وزان نامداران روز نبرد کز ایشان چه آمد به روی سپاه چه زاری رسید اندر آن رزمگاه همان روز کیخسرو آنجا رسید زمین کوه تا کوه لشکر کشید به زنهار شد لشکر ما همه هراسان شد از بی‌شبانی رمه چو بشنید شاه این سخن خیره گشت سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت خروشان فرود آمد از تخت عاج به پیش بزرگان بینداخت تاج خروشی ز لشکر بر آمد به درد رخ نامداران شد از درد زرد ز بیگانه خیمه بپرداختند ز خویشان یکی انجمن ساختند از آن درد بگریست افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب همی گفت زار این جهانبین من سوار سرافراز رویین من جهانجوی لهاک و فرشیدورد سواران و گردان روز نبرد از این جنگ پور و برادر نماند بزرگان و سالار و لشکر نماند بنالید و بر زد یکی باد سرد پس آنگه یکی سخت سوگند خورد به یزدان که بیزارم از تخت و گاه اگر نیز بیند سر من کلاه قبا جوشن و اسب تخت منست کله خود و نیزه درخت منست از این پس نخواهم چمید و چرید و گر خویشتن تاج را پرورید مگر کین آن نامداران خویش جهانجوی و خنجرگزاران خویش بخواهم ز کیخسرو شوم‌زاد که تخم سیاوش به گیتی مباد خروشان همی بود ز این گفت و گوی ز کیخسرو آگاهی آمد بر اوی که لشکر به نزدیک جیحون رسید همه روی کشور سپه گسترید بدان درد و زاری سپه را بخواند ز پیران فراوان سخنها براند ز خون برادرش فرشیدورد ز رویین و لهاک شیر نبرد کنون گاه کینست و آویختن ابا گیو گودرز خون ریختن همم رنج و مهرست و هم درد و کین از ایران و از شاه ایران زمین بزرگان ترکان افراسیاب ز گفتن بکردند مژگان پر آب که ما سر به سر مر تو را بنده‌ایم به فرمان و رایت سرافگنده‌ایم چو رویین و پیران ز مادر نزاد چو فرشیدورد گرامی نژاد ز خون گر در و کوه و دریا شود درازای ما همچو پهنا شود یکی برنگردیم ز این رزمگاه اگر یار باشد خداوند ماه دل شاه ترکان از آن تازه گشت از آن کار بر دیگر اندازه گشت در گنج بگشاد و روزی بداد دلش پر ز کین و سرش پر ز باد گله هرچ بودش به دشت و به کوه ببخشید بر لشکرش همگروه ز گردان شمشیرزن سی هزار گزین کرد شاه از در کارزار سوی بلخ بامی فرستادشان بسی پند و اندرزها دادشان که گستهم نوذر بد آنجا به پای سواران روشن دل و رهنمای گزین کرد دیگر سپه سی هزار سواران گرد از در کارزار به جیحون فرستاد تا بگذرند به کشتی رخ آب را بسپرند بدان تا شب تیره بی ساختن ز ایران نیاید یکی تاختن فرستاد بر هر سوی لشکری بسی چاره‌ها ساخت از هر دری چنین بود فرمان یزدان پاک که بیدادگر شاه گردد هلاک شب تیره بنشست با بخردان جهاندیده و رای زن موبدان ز هرگونه با او سخن ساختند جهان را چپ و راست انداختند بر آن برنهادند یکسر که شاه ز جیحون بر آن سو گذارد سپاه قراخان که او بود مهتر پسر بفرمود تا رفت پیش پدر پدر بود گفتی به مردی به جای به بالا و دیدار و فرهنگ و رای ز چندان سپه نیمه او را سپرد جهاندیده و نامداران گرد بفرمودتا در بخارا بود به پشت پدر کوه خارا بود دمادم فرستد سلیح و سپاه خورش را شتر نگسلاند ز راه سپه را ز بیکند بیرون کشید دمان تا لب رود جیحون کشید سپه بود سرتاسر رودبار بیاورد کشتی و زورق هزار به یک هفته بر آب کشتی گذشت سپه بود یکسر همه کوه و دشت به خرطوم پیلان و شیران به دم گذرهای جیحون پر از باد و دم ز کشتی همه آب شد ناپدید بیابان آموی لشکر کشید بیامد پس لشکر افراسیاب بر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب پراگند هر سو هیونی دوان یکی مرد هشیار روشن روان ببینید گفت از چپ و دست راست که بالا و پهنای لشکر کجاست چو بازآمد از هر سوی رزمساز چنین گفت با شاه گردن فراز که چندین سپه را بر این دشت جنگ علف باید و ساز و جای درنگ ز یک سو به دریای گیلان رهست چراگاه اسبان و جای نشست بدین روی جیحون و آب روان خورش آورد مرد روشن روان میان اندرون ریگ و دشت فراخ سراپرده و خیمه بر سوی کاخ دلش تازه‌تر گشت زان آگهی بیامد به درگاه شاهنشهی سپهدار خود دیده بد روزگار نرفتی به گفتار آموزگار بیاراست قلب و جناح سپاه طلایه که دارد ز دشمن نگاه همان ساقه و جایگاه بنه همان میسره راست با میمنه بیاراست لشکرگهی شاهوار به قلب اندرون تیغ زن سی هزار نگه کرد بر قلبگه جای خویش سپهبد بد و لشکرآرای خویش بفرمود تا پیش او شد پشنگ که او داشتی چنگ و زور نهنگ به لشکر چون او نامداری نبود به هر کار چون او سواری نبود برانگیختی اسب و دم پلنگ گرفتی بکندی ز نیروی جنگ همان نیزهٔ آهنین داشتی به آورد بر کوه بگذاشتی پشنگست نامش پدر شیده خواند که شیده به خورشید تابنده ماند ز گردان گردنکشان صد هزار بدو داد شاه از در کارزار همان میسره جهن را داد و گفت که نیک اخترت باد هر جای جفت که باشد نگهبان پشت پشنگ نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ سپاهی به جنگ کهیلا سپرد یکی تیزتر بود ایلای گرد نبیره جهاندار فراسیاب که از پشت شیران ربودی کباب دو جنگی ز توران سواران بدند به دل یک به یک کوه ساران بدند سوی میمنه لشکری برگزید که خورسید گشت از جهان ناپدید قراخان سالار چارم پسر کمر بست و آمد به پیش پدر بدو داد ترک چگل سی هزار سواران و شایستهٔ کارزار طرازی و غزی و خلخ سوار همان سی هزار آزموده سوار که سالارشان بود پنجم پسر یکی نامور گرد پرخاشخر ورا خواندندی گو گردگیر که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر دمور و جرنجاش با او برفت به یاری جهن سرافراز تفت ز گردان و جنگ آوران سی هزار برفتند با خنجر کارزار جهاندیده نستوه سالارشان پشنگ دلاور نگهدارشان همان سی هزار از یلان ترکمان برفتند با گرز و تیر و کمان سپهبد چو اغریرث جنگجوی که با خون یکی داشتی آب جوی وز آن نامور تیغ زن سی هزار گزین کرد شاه از در کارزار سپهبد چو گرسیوز پیلتن جهانجوی و سالار آن انجمن بدو داد پیلان و سالارگاه سر نامداران و پشت سپاه از آن پس گزید از یلان ده هزار که سیری نداند کس از کارزار بفرمود تا در میان دو صف به آوردگه بر لب آورده کف پراگنده بر لشکر اسب افگنند دل و پشت ایرانیان بشکنند سوی باختر بود پشت سپاه شب آمد به پیلان ببستند راه چنین گفت سالار گیتی فروز که دارد سپه چشم بر نیمروز

296. بخش ۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۴

چو آگاه شد شهریار جهان ز گفتار بیدار کارآگهان ز ترکان وز کار افراسیاب که لشکرگه آورد ز این روی آب سپاهی ز جیحون بدین سو کشید که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید چو بشنید خسرو یلان را بخواند همه گفتنی پیش ایشان براند سپاهی ز جنگ آوران برگزید بزرگان ایران چنانچون سزید چشیده بسی از جهان شور و تلخ به یاری گستهم نوذر به بلخ به اشکش بفرمود تا سوی زم برد لشکر و پیل و گنج درم بدان تا پس اندر نیاید سپاه کند رای شیران ایران تباه از آن پس یلان را همه برنشاند بزد کوس رویین و لشکر براند همی رفت با رای و هوش و درنگ که تیزی پشیمانی آرد به جنگ سپهدار چون در بیابان رسید گرازیدن و ساز و لشکر بدید سپه را گذر سوی خورازم بود همه رنگ و دشت از در رزم بود به چپ بر دهستان و بر راست آب میان ریگ و پیش اندر افراسیاب چو خورشید سر زد ز برج بره بیاراست روی زمین یکسره سپهدار ترکان سپه را بدید بزد نای رویین و صف برکشید جهان شد پر آوای بوق و سپاه همه برنهادند ز آهن کلاه چو خسرو بدید آن سپاه نیا دل پادشا شد پر از کیمیا خود و رستم و طوس و گودرز و گیو ز لشکر بسی نامبردار نیو همی گشت بر گرد آن رزمگاه بیابان نگه گرد و بی‌راه و راه که لشکر فزون بود زان کو شمرد همان ژنده پیلان و مردان گرد به گرد سپه بر یکی کنده کرد طلایه به هر سو پراگنده کرد شب آمد به کنده در افگند آب بدان سو که بد روی افراسیاب دو لشکر چنین هم دو روز و دو شب از ایشان یکی را نجنبید لب تو گفتی که روی زمین آهن است ز نیزه هوا نیز در جوشن است از این روی و زان روی بر پشت زین پیاده به پیش اندرون همچنین تو گفتی جهان کوه آهن شدست همان پوشش چرخ جوشن شدست ستاره شمر پیش دو شهریار پر اندیشه و زیجها بر کنار همی باز جستند راز سپهر به صلاب تا بر که گردد به مهر سپهر اندر آن جنگ نظاره بود ستاره شمر سخت بیچاره بود به روز چهارم چو شد کار تنگ به پیش پدر شد دلاور پشنگ بدو گفت کای کدخدای جهان سرافراز بر کهتران و مهان به فر تو زیر فلک شاه نیست ترا ماه و خورشید بد خواه نیست شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افرسیاب زمین بر نتابد سپاه ترا نه خورشید تابان کلاه ترا نیاید ز شاهان کسی پیش تو جز این بی‌پدر بد گوهر خویش تو سیاووش را چون پسر داشتی بر او رنج و مهر پدر داشتی یکی باد ناخوش ز روی هوا بر او برگذشتی نبودی روا از او سیر گشتی چو کردی درست که او تاج و تخت و سپاه تو جست گر او را نکشتی جهاندار شاه بدو باز گشتی نگین و کلاه کنون اینک آمد به پیشت به جنگ نباید به گیتی فراوان درنگ هر آن کس که نیکی فرامش کند همی رای جان سیاوش کند بپروردی این شوم ناپاک را پدروار نسپردیش خاک را همی داشتی تا بر آورد پر شد از مهر شاه از در تاج زر ز توران چو مرغی به ایران پرید تو گفتی که هرگز نیا را ندید ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد بدان بی‌وفا ناسزاوار مرد همه مهر پیران فراموش کرد پر از کینه سر دل پر از جوش کرد همی بود خامش چو آمد به مشت چنان مهربان پهلوان را بکشت از ایران کنون با سپاهی به جنگ بیامد به پیش نیا تیزچنگ نه دینار خواهد نه تخت و کلاه نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه ز خویشان جز از جان نخواهد همی سخن را از این در نکاهد همی پدر شاه و فرزانه‌تر پادشاست بدین راست گفتار من بر گواست از ایرانیان نیست چندین سخن سپه را چنین دل شکسته مکن بدیشان چه باید ستاره شمر به شمشیر جویند مردان هنر سواران که در میمنه با منند همه جنگ را یکدل و یکتنند چو دستور باشد مرا پادشا از ایشان نمانم یکی پارسا بدوزم سر و ترگ ایشان به تیر نه اندیشم از کنده و آبگیر چو بشنید افراسیاب این سخن بدو گفت مشتاب و تندی مکن سخن هرچه گفتی همه راست بود جز از راستی را نباید شنود ولیکن تو دانی که پیران گرد به گیتی همه راه نیکی سپرد نبد در دلش کژی و کاستی نجستی به جز خوبی و راستی همان پیل بد روز جنگ او به زور چو دریا دل و رخ چو تابنده هور برادرش هومان پلنگ نبرد چو لهاک جنگی و فرشیدورد ز ترکان سواران کین صدهزار همه نامجوی از در کارزار برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش من ایدر نوان با غم و با خروش از آن کو بر این دشت کین کشته شد زمین زیر او چون گل آغشته شد همه مرز توران شکسته دلند ز تیمار دل را همی بگسلند نبینند جز مرگ پیران به خواب نخواند کسی نام افراسیاب بباشیم تا نامداران ما مهان و ز لشکر سواران ما ببینند ایرانیان را به چشم ز دل کم شود سوگ با درد و خشم هم ایرانیان نیز چندین سپاه ببینند آیین تخت و کلاه دو لشکر بر این گونه پر درد و خشم ستاره به ما دارد از چرخ چشم به انبوه جستن نه نیکوست جنگ شکستی بود باد ماند به چنگ مبارز پراگنده بیرون کنیم از ایشان بیابان پر از خون کنیم چنین داد پاسخ که ای شهریار چو ز این گونه جویی همی کارزار نخستین ز لشکر مبارز منم که بر شیر و بر پیل اسب افگنم کسی را ندانم که روز نبرد فشاند بر اسب من از دور گرد مرا آرزو جنگ کیخسروست که او در جهان شهریار نوست اگر جوید او بی گمان جنگ من رهایی نیابد ز چنگال من دل و پشت ایشان شکسته شود بر آن انجمن کار بسته شود و گر دیگری پیشم آید به جنگ به خاک اندر آرم سرش بی‌درنگ بدو گفت کای کار نادیده مرد شهنشاه کی جوید از تو نبرد اگر جویدی هم نبردش منم تن و نام او زیر پای افگنم گر او با من آید به آوردگاه برآساید از جنگ هر دو سپاه بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد پسر پنج زنده‌ست پیشت به پای نمانیم تا تو کنی رزم رای نه لشکر پسندد نه ایزد پرست که تو جنگ او را کنی پیشدست

297. بخش ۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۵

بدو گفت شاه ای سرفراز مرد نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد از ایدر برو تا میان سپاه از ایشان یکی مرد دانا بخواه به کیخسرو از من پیامی رسان که گیتی جز این دارد آیین و سان نبیره که رزم آورد با نیا دلش بر بدی باشد و کیمیا چنین بود رای جهان آفرین که گردد جهان پر ز پرخاش و کین سیاوش نه بر بیگنه کشته شد شد از آموزگاران سرش گشته شد گنه گر مرا بود پیران چه کرد چو رویین و لهاک و فرشیدورد که بر پشت زینشان ببایست بست پر از خون به کردار پیلان مست گر ایدونک گویم که تو بدتنی بد اندیش وز تخم آهرمنی به گوهر نگه کن به تخمه منم نکوهش همی خویشتن را کنم تو این کین به گودرز و کاووس مان که پیش من آرند لشکر دمان نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم وگر پیر گشتم دگر سان شدم همه ریگ و دریا مرا لشکرند همه نره شیرند و کنداورند هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ چو دریا کنند ای پسر روز جنگ ولیکن همی ترسم از کردگار ز خون ریختن وز بد روزگار که چندین سر نامور بی‌گناه جدا گردد از تن بدین رزمگاه گر از پیش من بر نگردی ز جنگ نگردی همانا که آیدت ننگ چو با من به سوگند پیمان کنی بکوشی که پیمان من نشکنی بدین کار باشم ترا رهنمای که گنج و سپاهت بماند به جای چو کار سیاوش فرامش کنی نیارا به توران به رامش کنی برادر بود جهن و جنگی پشنگ که در جنگ دریا کند کوه سنگ هر آن بوم و بر کآن ز ایران نهی به فرمان کنم آن ز ترکان تهی ز گنج نیاکان ما هرچه هست ز دینار وز تاج و تخت و نشست ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کم که میراث ماند از نیا زادشم ز گنج بزرگان و تخت و کلاه ز چیزی که باید ز بهر سپاه فرستم همه همچنین پیش تو پسر پهلوان و پدر خویش تو دو لشکر برآساید از رنج رزم همه روز ما بازگردد به بزم ور ایدون که جان ترا اهرمن بپیچد همی تا بپوشی کفن جز از رزم و خون کردنت رای نیست به مغز تو پند مرا جای نیست تو از لشکر خویش بیرون خرام مگر خود برآیدت از این کار کام بگردیم هر دو به آوردگاه بر آساید از جنگ چندین سپاه چو من کشته آیم جهان پیش تست سپه بندگان و پسر خویش تست و گر تو شوی کشته بر دست من کسی را نیازارم از انجمن سپاه تو در زینهار منند همه مهترانند و یار منند وگر زان که با من نیایی به جنگ نتابی تو با کار دیده نهنگ کمر بسته پیش تو آید پشنگ چو جنگ آوری او نسازد درنگ پدر پیر شد پایمردش جوان جوانی خردمند و روشن‌روان به آوردگه با تو جنگ آورد دلیرست و جنگ پلنگ آورد ببینیم تا بر که گردد سپهر که را بر نهد بر سر از تاج مهر ور ایدون که با او نجویی نبرد دگرگونه خواهی همی کار کرد بمان تا بیاساید امشب سپاه چو بر سر نهد کوه زرین کلاه ز لشکر گزینیم جنگاوران سرافراز با گرزهای گران زمین را ز خون رود دریا کنیم ز بالای بدخواه پهنا کنیم دوم روز هنگام بانگ خروس ببندیم بر کوههٔ پیل کوس سران را به یاری برون آوریم به جوی اندرون آب و خون آوریم چو بدخواه پیغام تو نشنود بپیچد بدین گفتها نگرود به تنها تن خویش از او رزم خواه به دیدار دوراز میان سپاه پسر آفرین کرد و آمد برون پدر دیده پر آب و دل پر ز خون گزین کرد از موبدان چار مرد چشیده بسی از جهان گرم و سرد وز آن نامداران لشکر هزار خردمند و شایستهٔ کارزار به ره چون طلایه بدیدش ز دور درفش و سنان سواران تور ز ترکان هر آن کس که بد پیشرو ز ناکاردیده جوانان نو به ره با طلایه بر آویختند به نام از پی شیده خون ریختند تنی چند از ایرانیان خسته شد وز آن روی پیکار پیوسته شد هم اندر زمان شیده آنجا رسید نگهبان ایرانیان را بدید دل شیده گشت اندر آن کار تنگ همی باز خواند آن یلان را ز جنگ به ایرانیان گفت نزدیک شاه سواری فرستید با رسم و راه بگوید که روشن دلی شیده نام به شاه آوریدست چندی پیام از افراسیاب آن سپهدار چین پدر مادر شاه ایران زمین سواری دمان از طلایه برفت بر شاه ایران خرامید تفت که پیغمبر شاه توران سپاه گوی بر منش با درفشی سیاه همی شیده گوید که هستم به نام کسی بایدم تا گزارم پیام دل شاه شد زان سخن پر ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم چنین گفت کین شیده خال منست به بالا و مردی همال منست نگه کرد گردنکشی زان میان نبد پیش جز قارن کاویان بدو گفت رو پیش او شادکام درودش ده از ما و بشنو پیام چو قارن بیامد ز پیش سپاه بدید آن درفشان درفش سیاه چو آمد بر شیده دادش درود ز شاه و ز ایرانیان برفزود جوان نیز بگشاد شیرین زبان که بیدار دل بود و روشن روان بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب ز آرام وز بزم و رزم و شتاب چو بشنید قارن سخنهای نغز از آن نامور بخرد پاک مغز بیامد بر شاه ایران بگفت که پیغامها با خرد بود جفت چو بشنید خسرو ز قارن سخن به یاد آمدش گفتهای کهن بخندید خسرو ز کار نیا از آن جستن چاره و کیمیا از آن پس چنین گفت کافراسیاب پشیمان شدست از گذشتن ز آب ورا چشم بی آب و لب پر سخن مرا دل پر از دردهای کهن بکوشد که تا دل بپیچاندم به بیشی لشکر بترساندم بدان گه که گردنده چرخ بلند نگردد ببایست روز گزند کنون چارهٔ ما جز این نیست روی که من دل پر از کین شوم پیش اوی بگردم به آورد با او به جنگ به هنگام کوشش نسازم درنگ همه بخردان و ردان سپاه به آواز گفتند کاین نیست راه جهاندیده پردانش افراسیاب جز از چاره جستن نبیند به خواب نداند جز از تنبل و جادویی فریب و بداندیشی و بدخویی ز لشکر کنون شیده را برگزید که این دید بند بدی را کلید همی خواهد از شاه ایران نبرد بدان تا کند روز ما را به درد تو بر تیزی او دلیری مکن از ایران وز تاج سیری مکن وگر شیده از شاه جوید نبرد به آورد گستاخ با او مگرد به  دست تو گر شیده گردد تباه یکی نامور کم شود زان سپاه وگر دور از ایدر تو گردی هلاک ز ایران برآید یکی تیره خاک یکی زنده از ما نماند به جای نه شهر و بر و بوم ایران به پای کسی نیست ما را ز تخم کیان که کین را ببندد کمر بر میان نیای تو پیری جهاندیده است به توران و چین در پسندیده است همی پوزش آرد بدین بد که کرد ز بیچارگی جست خواهد نبرد همی گوید اسبان و گنج درم که بنهاد تور از پی زادشم همان تخت شاهی و تاج سران کمرهای زرین و گرز گران سپارد به گنج تو از گنج خویش همی باز خرد بدین رنج خویش هر آن شهر کز مرز ایران نهی همی کرد خواهد ز ترکان تهی به ایران خرامیم پیروز و شاد ز کار گذشته نگیریم یاد بر این گفته بودند پیر و جوان جز از نامور رستم پهلوان که رستم همی ز آشتی سر بگاشت ز درد سیاوش به دل کینه داشت همی لب به دندان بخایید شاه همی کرد خیره بدیشان نگاه وز آن پس چنین گفت کاین نیست راه به ایران خرامیم ز این رزمگاه کجا آن همه رسم و سوگند ما همان بدره و گفته و پند ما چو بر تخت بر زنده افراسیاب بماند جهان گردد از وی خراب به کاووس یکسر چه پوزش بریم بدین دیدگان چون بدو بنگریم شنیدی که بر ایرج نیکبخت چه آمد به تور از پی تاج و تخت سیاووش را نیز بر بیگناه بکشت از پی گنج و تخت و کلاه فریبنده ترکی از آن انجمن بیامد خرامان به نزدیک من گر از من همی جست خواهد نبرد شما را چرا شد چنین روی زرد همی از شما این شگفت آیدم همان کین پیشین بیفزایدم گمانی نبردم که ایرانیان گشایند جاوید ز این کین میان کسی را ندیدم ز ایران سپاه که افگنده بود اندر این رزمگاه که از جنگ ایشان گرفتی شتاب به گفت فریبنده افراسیاب چو ایرانیان این سخنها ز شاه شنیدند و پیچان شدند از گناه گرفتند پوزش که ما بنده‌ایم هم از مهربانی سرافگنده‌ایم نخواهد شهنشاه جز نام نیک وگر کارها را سرانجام نیک ستوده جهاندار برتر منش نخواهد که بر ما بود سرزنش که گویند از ایران سواری نبود که یارست با شیده رزم آزمود که آمد سواری به دشت نبرد جز از شاهشان این دلیری نکرد نخواهد مگر خسرو موبدان که بر ما بود ننگ تا جاودان بدیشان چنین پاسخ آورد شاه که ای موبدان نماینده راه بدانید کاین شیده روز نبرد پدر را ندارد به هامون به مرد سلیحش پدر کرده از جادویی ز کژی و بی راهی و بدخویی نباشد سلیح شما کارگر بدان جوشن و خود پولادبر همان اسبش از باد دارد نژاد به دل همچو شیر و به رفتن چو باد کسی را که یزدان ندادست فر نباشدش با چنگ او پای و پر همان با شما او نیاید به جنگ ز فر و نژاد خود آیدش ننگ نبیره فریدون و پور قباد دو جنگی بود یک‌دل و یک نهاد بسوزم بر او تیره جان پدرش چو کاووس را سوخت او بر پسرش دلیران و شیران ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین

298. بخش ۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۶

بفرمود تا قارن نیک‌خواه شود باز و پاسخ گزارد ز شاه که این کار ما دیر و دشوار گشت سخنها ز اندازه اندر گذشت هنر یافته مرد سنگی به جنگ نجوید گه رزم چندین درنگ کنون تا خداوند خورشید و ماه که را شاد دارد بدین رزمگاه نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج که بر کس نماند سرای سپنج به زور جهان آفرین کردگار به دیهیم کاوس پروردگار که چندان نمانم شما را زمان که بر گل جهد تندباد خزان بدان خواسته نیست ما را نیاز که از جور و بیدادی آمد فراز که را پشت گرمی به یزدان بود همیشه دل و بخت خندان بود بر و بوم و گنج و سپاهت مراست همان تخت و زرین کلاهت مراست پشنگ آمد و خواست از من نبرد زره‌دار بی لشکر و دار و برد سپیده‌دمان هست مهمان من به خنجر ببیند سرافشان من کسی را نخواهم ز ایران سپاه که با او بگردد به آوردگاه من و شیده و دشت و شمشیر تیز برآرم به فرجام از او رستخیز گر ایدون که پیروز گردم به جنگ نسازم بر این سان که گفتی درنگ مبارز خروشان کنیم از دو روی ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی از آن پس یلان را همه همگروه به جنگ اندر آریم بر سان کوه چو این گفت باشی به شیده بگوی که ای کم خرد مهتر کامجوی نه تنها تو ایدر به کام آمدی نه بر جستن ننگ و نام آمدی نه از بهر پیغام افراسیاب که کردار بد کرد بر تو شتاب جهاندارت انگیخت از انجمن ستودانت ایدر بود هم کفن گزند آیدت زان سر بی‌گزند که از تن بریدند چون گوسفند بیامد دمان قارن از نزد شاه به نزد یکی آن درفش سیاه سخن هرچ بشنید با او بگفت نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت بشد شیده نزدیک افراسیاب دلش چون بر آتش نهاده کباب ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم غمی گشت و برزد یکی تیز دم از آن خواب کز روزگار دراز بدید و ز هر کس همی داشت راز سرش گشت گردان و دل پرنهیب بدانست کامد به تنگی نشیب بدو گفت فردا بدین رزمگاه ز افگنده مردان نیابند راه به شیده چنین گفت کز بامداد مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد بدین رزم بشکست گویی دلم بر آنم که دل را ز تن بگسلم پسر گفت کای شاه ترکان و چین دل خویش را بد مکن روز کین چو خورشید فردا بر آرد درفش درفشان کند روی چرخ بنفش من و خسرو و دشت آوردگاه برانگیزم از شاه گرد سیاه

299. بخش ۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۷

چو روشن شد آن چادر لاژورد جهان شد به کردار یاقوت زرد نشست از بر اسب جنگی پشنگ ز باد جوانی سرش پر ز جنگ به  جوشن بپوشید روشن برش ز آهن کلاه کیان بر سرش درفشش یکی ترک جنگی به چنگ خرامان بیامد به سان پلنگ چو آمد به نزدیک ایران سپاه یکی نامداری بشد نزد شاه که آمد سواری میان دو صف سرافراز و جوشان و تیغی به کف بخندید از او شاه و جوشن بخواست درفش بزرگی برآورد راست یکی ترگ زرین به سر بر نهاد درفشش به رهام گودرز داد همه لشکرش زار و گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند خروشی بر آمد که ای شهریار به آهن تن خویش رنجه مدار شهان را همه تخت بودی نشست که بر کین کمر بر میان تو بست که جز خاک تیره نشستش مباد به هیچ آرزو کام و دستش مباد سپهدار با جوشن و گرز و خود به لشکر فرستاد چندی درود که یک تن مجنبید ز این رزمگاه چپ و راست و قلب و جناح سپاه نباید که جوید کسی جنگ و جوش به رهام گودرز دارید گوش چو خورشید بر چرخ گردد بلند ببینید تا بر که آید گزند شما هیچ دل را مدارید تنگ چنینست آغاز و فرجام جنگ گهی بر فراز و گهی در نشیب گهی شادکامی گهی با نهیب برانگیخت شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز تگ باد را میان بسته با نیزه و خود و گبر همی گرد اسبش بر آمد به ابر میان دو صف شیده او را بدید یکی باد سرد از جگر بر کشید بدو گفت پور سیاوش رد توی ای پسندیدهٔ پرخرد نبیره جهاندار توران سپاه که ساید همی ترگ بر چرخ ماه جز آنی که بر تو گمانی برد جهاندیده‌ای کو خرد پرورد اگر مغز بودیت با خال خویش نکردی چنین جنگ را دست پیش اگر جنگ‌جویی ز پیش سپاه برو دور بگزین یکی رزمگاه کز ایران و توران نبینند کس نخواهیم یاران فریادرس چنین داد پاسخ بدو شهریار که ای شیر درنده در کارزار منم داغ‌دل پور آن بیگناه سیاوش که شد کشته بر دست شاه بدین دشت از ایران به کین آمدم نه از بهر گاه و نگین آمدم ز پیش پدر چون که برخاستی ز لشکر نبرد مرا خواستی مرا خواستی کس نبودی روا که پیشت فرستادمی ناسزا کنون آرزو کن یکی رزمگاه به دیدار دور از میان سپاه نهادند پیمان که از هر دو روی به یاری نیاید کسی کینه‌جوی هم اینها که دارند با ما درفش ز بد روی ایشان نگردد بنفش برفتند هر دو ز لشکر به دور چنانچون شود مرد شادان به سور بیابان که آن از در رزم بود بدان جایگه مرز خوارزم بود رسیدند جایی که شیر و پلنگ بدان شخ بی آب ننهاد چنگ نپرید بر آسمانش عقاب از او بهره‌ای شخ و بهری سراب نهادند آوردگاهی بزرگ دو اسب و دو جنگی به سان دو گرگ سواران چو شیران اخته زهار که باشند پر خشم روز شکار بگشتند با نیزه‌های دراز چو خورشید تابنده گشت از فراز نماند ایچ بر نیزه‌هاشان سنان پر از آب برگستوان و عنان به رومی عمود و به شمشیر و تیر بگشتند با یکدگر ناگزیر زمین شد ز گرد سواران سیاه نگشتند سیر اندر آوردگاه چو شیده دل و زور خسرو بدید ز مژگان سرشکش به رخ برچکید بدانست کان فره ایزدیست از او بر تن خویش باید گریست همان اسبش از تشنگی شد غمی به نیروی مرد اندر آمد کمی چو درمانده شد با دل اندیشه کرد که گر شاه را گویم اندر نبرد بیا تا به کشتی پیاده شویم ز خوی هر دو آهار داده شویم پیاده نگردد که عار آیدش ز شاهی تن خویش خوار آیدش بدین چاره گر ز او نیابم رها شدم بی گمان در دم اژدها بدو گفت شاها به تیغ و سنان کند هر کسی جنگ و پیچد عنان پیاده به آید که جوییم جنگ به کردار شیران بیازیم چنگ جهاندار خسرو هم اندر زمان بدانست اندیشهٔ بدگمان به دل گفت کاین شیر با زور و چنگ نبیره فریدون و پور پشنگ گر آسوده گردد تن آسان کند بسی شیر دل را هراسان کند اگر من پیاده نگردم به جنگ به ایرانیان بر کند جای تنگ بدو گفت رهام کای تاجور بدین کار ننگی مگردان گهر چو خسرو پیاده کند کارزار چه باید بر این دشت چندین سوار اگر پای بر خاک باید نهاد من از تخم کشواد دارم نژاد بمان تا شوم پیش او جنگ‌ساز نه شاه جهاندار گردن فراز به رهام گفت آن زمان شهریار که ای مهربان پهلوان سوار چو شیده دلاور ز تخم پشنگ چنان دان که با تو نیاید به جنگ ترا نیز با رزم او پای نیست به ترکان چون او لشکر آرای نیست یکی مرد جنگی فریدون نژاد که چون او دلاور ز مادر نزاد نباشد مرا ننگ رفتن به جنگ پیاده بسازیم جنگ پلنگ وزان سو بر شیده شد ترجمان که دوری گزین از بد بدگمان جز از بازگشتن ترا رای نیست که با جنگ خسرو ترا پای نیست به هنگام کردن ز دشمن گریز به از کشتن و جستن رستخیز بدان نامور ترجمان شیده گفت که آورد مردان نشاید نهفت چنان دان که تا من ببستم کمر همی برفرازم به خورشید سر بدین زور و این فره و دستبرد ندیدم به آوردگه نیز گرد ولیکن ستودان مرا از گریز به آید چو گیرم به کاری ستیز هم از گردش چرخ بر بگذرم وگر دیدهٔ اژدها بسپرم گر ایدر مرا هوش بر دست اوست نه دشمن ز من باز دارد نه دوست ندانم من این زور مردی ز چیست بر این نامور فره ایزدیست پیاده مگر دست یابم بدوی به پیکار خون اندر آرم به جوی به شیده چنین گفت شاه جهان که ای نامدار از نژاد مهان ز تخم کیان بی گمان کس نبود که هرگز پیاده نبرد آزمود ولیکن ترا گر چنینست کام نپیچم ز رای تو هرگز لگام فرود آمد از اسب شبرنگ شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه به رهام داد آن گرانمایه اسب پیاده بیامد چو آذرگشسب پیاده چو از دور دیدش پشنگ فرود آمد از باره جنگی پلنگ به هامون چو پیلان بر آویختند همی خاک با خون برآمیختند چو شیده بدید آن بر و برز شاه همان ایزدی فر و آن دستگاه همی جست کآید مگر ز او رها که چون سر بشد تن نیارد بها چو آگاه شد خسرو از رای اوی وز آن زور و آن برز بالای اوی گرفتش به چپ گردن و راست پشت برآورد و زد بر زمین بر درشت همه مهرهٔ پشت او همچو نی شد از درد ریزان و بگسست پی یکی تیغ تیز از میان بر کشید سراسر دل نامور بر درید بر او کرد جوشن همه چاک چاک همی ریخت بر تارک از درد خاک به رهام گفت این بد بدسگال دلیر و سبکسر مرا بود خال پس از کشتنش مهربانی کنید یکی دخمهٔ خسروانی کنید تنش را به مشک و عبیر و گلاب بشویید مغزش به کافور ناب به گردنش بر طوق مشکین نهید کله بر سرش عنبرآگین نهید نگه کرد پس ترجمانش ز راه بدید آن تن نامبردار شاه که با خون از آن ریگ برداشتند سوی لشکر شاه بگذاشتند بیامد خروشان به نزدیک شاه که ای نامور دادگر پیشگاه یکی بنده بودم من او را نوان نه جنگی سواری و نه پهلوان به من بر ببخشای شاها به مهر که از جان تو شاد بادا سپهر بدو گفت شاه آنچه دیدی ز من نیا را بگوی اندر آن انجمن زمین را ببوسید و کرد آفرین بسیچید ره سوی سالار چین وز آن دشت کیخسرو کینه‌جوی سوی لشکر خویش بنهاد روی خروشی بر آمد ز ایران سپاه که بخشایش آورد خورشید و ماه بیامد همانگاه گودرز و گیو چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو همه بوسه دادند پیشش زمین بسی شاه را خواندند آفرین وز آن روی ترکان دو دیده به راه که شیده کی آید ز آوردگاه سواری همی شد بر آن ریگ نرم برهنه سر و دیده پر خون و گرم بیامد به نزدیک افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب برآورد پوشیده راز از نهفت همه پیش سالار ترکان بگفت جهاندار گشت از جهان ناامید بکند آن چو کافور موی سپید به سر بر پراگند ریگ روان ز لشکر برفت آن که بد پهلوان رخ شاه ترکان هر آن کس که دید بر و جامه و دل همه بردرید چنین گفت با مویه افراسیاب کز این پس نه آرام جویم نه خواب مرا اندر این سوگ یاری کنید همه تن به تن سوگواری کنید نه بیند سر تیغ ما را نیام نه هرگز بوم ز این سپس شادکام ز مردم شمر ار ز دام و دده دلی کاو نباشد به درد آژده مبادا بدان دیده در آب و شرم که از درد ما نیست پر خون گرم از آن ماه‌دیدار جنگی سوار از آن سروبن بر لب جویبار همی ریخت از دیده خونین سرشک ز دردی که درمان نداند پزشک همه نامداران پاسخ‌گزار زبان برگشادند بر شهریار که این دادگر بر تو آسان کناد بداندیش را دل هراسان کناد ز ما نیز یک تن نسازد درنگ شب و روز بر درد و کین پشنگ سپه را همه دل خروشان کنیم به آوردگه بر سر افشان کنیم ز خسرو نبد پیش از این کینه چیز کنون کینه بر کین بیفزود نیز سپه دل شکسته شد از بهر شاه خروشان و جوشان همه رزمگاه

300. بخش ۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۸

چو خورشید برزد سر از برج گاو ز هامون برآمد خروش چکاو تبیره برآمد ز هر دو سرای همان ناله بوق با کرنای ز گردان شمشیرزن سی هزار بیاورد جهن از در کارزار چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان بفرمود تا قارن کاویان ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه از او گشت جهن دلاور ستوه سوی راست گستهم نوذر چو گرد بیامد دمان با درفش نبرد جهان شد ز گرد سواران بنفش زمین پر سپاه و هوا پر درفش بجنبید خسرو ز قلب سپاه هم افراسیاب اندر آن رزمگاه بپیوست جنگی کزان سان نشان ندادند گردان گردنکشان بکشتند چندان ز توران سپاه که دریای خون گشت آوردگاه چنین بود تا آسمان تیره گشت همان چشم جنگاوران خیره گشت چو پیروز شد قارن رزم زن به جهن دلیر اندر آمد شکن چو بر دامن کوه بنشست ماه یلان بازگشتند ز آوردگاه از ایرانیان شاد شد شهریار که چیره شدند اندر آن کارزار همه شب همی جنگ را ساختند به خواب و به خوردن نپرداختند چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور سپاه دو لشکر کشیدند صف همه جنگ را بر لب آورده کف سپهدار ایران ز پشت سپاه بشد دور با کهتری نیک‌خواه چو لختی بیامد پیاده ببود جهان آفرین را فراوان ستود بمالید رخ را بر آن تیره خاک چنین گفت کای داور داد و پاک تو دانی کز او من ستم دیده‌ام بسی روز بد را پسندیده‌ام مکافات کن بدکنش را به خون تو باشی ستم دیده را رهنمون وز آن جایگه با دلی پر ز غم پر از کین سر از تخمه زادشم بیامد خروشان به قلب سپاه به سر بر نهاد آن خجسته کلاه خروش آمد و نالهٔ گاودم دم نای رویین و رویینه خم وز آن روی لشکر به کردار کوه برفتند جوشان گروها گروه سپاهی به کردار دریای آب به قلب اندرون جهن و افراسیاب چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای تو گفتی که دارد در و دشت پای سیه شد ز گرد سپاه آفتاب ز پیکان الماس و پر عقاب ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاه ز بانگ سواران در آن رزمگاه همی آب گشت آهن و کوه و سنگ به دریا نهنگ و به هامون پلنگ زمین پر ز جوش و هوا پر خروش هژبر ژیان را بدرید گوش جهان سر به سر گفتی از آهن است وگر آسمان بر زمین دشمن است به هر جای بر توده چون کوه کوه ز گردان ایران و توران گروه همه ریگ ارمان سر و دست و پای زمین را همی دل برآمد ز جای همه بوم شد زیر نعل اندرون چو کرباس آهار داده به خون وز آن پس دلیران افراسیاب برفتند بر سان کشتی بر آب به صندوق پیلان نهادند روی کجا ناوک‌انداز بود اندر اوی حصاری بد از پیل پیش سپاه برآورده بر قلب و بر بسته راه ز صندوق پیلان ببارید تیر برآمد خروشیدن دار و گیر برفتند گردان نیزه‌وران هم از قلب لشکر سپاهی گران نگه کرد افراسیاب از دو میل بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل همه ژنده پیلان و لشکر براند جهان تیره شد روشنایی نماند خروشید کای نامداران جنگ چه دارید بر خویش تن جای تنگ ممانید بر پیش صندوق و پیل سپاهست بیکار بر چند میل سوی میمنه میسره برکشید ز قلب و ز صندوق برتر کشید بفرمود تا جهن رزم آزمای رود با تگینان لشکر ز جای برد دو هزار آزموده سوار همه نیزه‌دار از در کارزار بر میسره شیر جنگی طبرد بشد تیز با نامداران گرد چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید که خورشید گشت از جهان ناپدید سوی آوه و سمکنان کرد روی که بودند شیران پرخاشجوی بفرمود تا بر سوی میسره بتابند چون آفتاب از بره برفتند با نامور ده هزار زره‌دار با گُرزهٔ گاوسار به شماخ سوری بفرمود شاه که از نامداران ایران سپاه گزین کن ز جنگ آوران ده‌هزار سواران گرد از در کارزار میان دو صف تیغها بر کشید مبینید کس را سر اندر کشید دو لشکر بر این سان بر آویختند چنان شد که گفتی برآمیختند چکاچاک برخاست از هر دو روی ز پرخاش خون اندر آمد به جوی چو برخاست گرد از چپ و دست راست جهاندار خفتان رومی بخواست به یک سو کشیدند صندوق پیل جهان شد به کردار دریای نیل بجنبید با رستم از قلبگاه منوشان خوزان لشکر پناه برآمد خروشیدن بوق و کوس به یک دست خسرو سپهدار طوس بیاراسته کاویانی درفش همه پهلوانان زرینه کفش به درد دل از جای برخاستند چپ شاه لشکر بیاراستند سوی راستش رستم کینه جوی زواره برادرش بنهاد روی جهاندیده گودرز کشوادگان بزرگان بسیار و آزادگان ببودند بر دست رستم به پای زرسب و منوشان فرخنده رای برآمد ز آوردگاه گیر و دار ندیدند ز آنگونه کس کارزار همه ریگ پر خسته و کشته بود کسی را کجا روز برگشته بود ز بس کشته بر دشت آوردگاه همی راندند اسب بر کشته گاه بیابان به کردار جیحون ز خون یکی بی سر و دیگری سرنگون خروش سواران و اسبان ز دشت ز بانگ تبیره همی برگذشت دل کوه گفتی بدرد همی زمین با سواران بپرد همی سر بی تنان و تن بی سران چرنگیدن گُرزهای گران درخشیدن خنجر و تیغ تیز همی جست خورشید راه گریز به دست منوچهر بر میمنه کهیلا که صد شیر بد یک تنه جرنجاش بر میسره شد تباه به دست فریبرز کاووس شاه یکی باد و ابری سوی نیمروز برآمد رخ هور گیتی فروز تو گفتی که ابری برآمد سیاه ببارید خون اندر آوردگاه بپوشید و روی زمین تیره گشت همی دیده از تیرگی خیره گشت بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب دل شاه ترکان بجست از نهیب ز جوش سواران هر کشوری ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری سواران شمشیر زن سی هزار گزیده سوارن خنجر گزار دگرگونه جوشن دگرگون درفش جهانی شده سرخ و زرد و بنفش نگه کرد گرسیوز از پشت شاه به جنگ اندر آورد یکسر سپاه سپاهی فرستاد بر میمنه گرانمایگان یک‌دل و یک تنه سوی میسره همچنین لشکری پراگنده بر هر سویی مهتری سواران جنگاوران سی هزار گزیده همه از در کارزار چو گرسیوز از پشت لشکر برفت به پیش برادر خرامید تفت برادر چو روی برادر بدید به نیرو شد و لشکر اندر کشید برآمد ز لشکر ده و دار و گیر بپوشید روی هوا را به تیر چو خورشید را پشت باریک شد ز دیدار شب روز تاریک شد فریبنده گرسیوز پهلوان بیامد به پیش برادر نوان که اکنون ز گردان که جوید نبرد زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد سپه بازکش چون شب آمد مکوش که اکنون برآید ز ترکان خروش تو در جنگ باشی سپه در گریز مکن با تن خویش چندین ستیز دل شاه ترکان پر از خشم و جوش ز تندی نبودش به گفتار گوش برانگیخت اسب از میان سپاه بیامد دمان با درفش سیاه از ایرانیان چند نامی بکشت چو خسرو بدید اندر آمد به پشت دو شاه دو کشور چنین کینه دار برفتند با خوار مایه سوار ندیدند گرسیوز و جهن روی که او پیش خسرو شود رزمجوی عنانش گرفتند و بر تافتند سوی ریگ آموی بشتافتند چون او بازگشت استقیلا چو گرد بیامد که با شاه جوید نبرد دمان شاه ایلا به پیش سپاه یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه نبد کارگر نیزه بر جوشنش نه ترس آمد اندر دل روشنش چو خسرو دل و زور او را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید بزد بر میانش بدو نیم کرد دل برز ایلا پر از بیم کرد سبک برز ایلا چو آن زخم شاه بدید آن دل و زور و آن دستگاه به تاریکی اندر گریزان برفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت سپه چون بدیدند ز او دستبرد به آوردگه بر نماند ایچ گرد بر افراسیاب آن سخن مرگ بود کجا پشت خود را بدیشان نمود ز تورانیان او چو آگاه شد تو گفتی بر او روز کوتاه شد چو آوردگه خوار بگذاشتند بفرمود تا بانگ برداشتند که این شیر مردی ز زنگ شب است مرا باز گشتن ز تنگ شب است گر ایدون که امروز یکبار باد ترا جست و شادی ترا در گشاد چو روشن کند روز روی زمین درفش دل افروز ما را ببین همه روی ایران چو دریا کنیم ز خورشید تابان ثریا کنیم دو شاه و دو کشور چنان رزمساز به لشکرگه خویش رفتند باز

301. بخش ۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۹

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت سپهر از بر کوه ساکن بگشت سپهدار ترکان بنه بر نهاد سپه را همه ترگ و جوشن بداد طلایه بفرمود تا ده هزار بود ترک برگستوان ور سوار چنین گفت با لشکر افراسیاب که من چون گذر یابم از رود آب دمادم شما از پسم بگذرید به جیحون و زورق زمان مشمرید شب تیره با لشکر افراسیاب گذر کرد از آموی و بگذاشت آب همه روی کشور به بی راه و راه سراپرده و خیمه بد بی سپاه سپیده چو از باختر بردمید طلایه سپه را به هامون ندید بیامد به مژده بر شهریار که پردخته شد شاه ز این کارزار همه دشت خیمه‌ست و پرده‌سرای ز دشمن سواری نبینم به جای چو بشنید خسرو دوان شد به خاک نیایش کنان پیش یزدان پاک همی گفت کای روشن کردگار جهاندار و بیدار و پروردگار تو دادی مرا فر و دیهیم و زور تو کردی دل و چشم بدخواه کور ز گیتی ستمکاره را دور کن ز بیمش همه ساله رنجور کن چو خورشید زرین سپر برگرفت شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت جهاندار بنشست بر تخت عاج به سر بر نهاد آن دل افروز تاج نیایش کنان پیش او شد سپاه که جاوید باد این سزاوار گاه شد این لشکر از خواسته بی‌نیاز که از لشکر شاه چین ماند باز همی گفت هر کس که اینت فسوس که او رفت با لشکر و بوق و کوس شب تیره از دست پرمایگان بشد نامداری چنین رایگان بدیشان چنین گفت بیدار شاه که ای نامداران ایران سپاه چو دشمن بود شاه را کشته به گر آواره از جنگ برگشته به چو پیروزگر دادمان فرهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی ز گیتی ستایش مر او را کنید شب آید نیایش مر او را کنید که آن را که خواهد کند شوربخت یکی بی هنر برنشاند به تخت از این کوشش و پرسشت رای نیست که با داد او بنده را پای نیست بباشم بدین رزمگه پنج روز ششم روز هرمزد گیتی فروز برآید برانیم ز ایدر سپاه که او کین فزایست و ما کینه خواه بدین پنج روز اندر این رزمگاه همی کشته جستند ز ایران سپاه بشستند ایرانیان را ز گرد سزاوار هر یک یکی دخمه کرد

302. بخش ۱۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۰

بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر نبشتند نامه به کاووس شاه چنانچون سزا بود زان رزمگاه سر نامه کرد از نخست آفرین ستایش سزای جهان آفرین دگر گفت شاه جهانبان من پدروار لرزیده بر جان من بزرگیش با کوه پیوسته باد دل بدسگالان او خسته باد رسیدم ز ایران به ریگ فرب سه جنگ گران کرده شد در سه شب شمار سواران افراسیاب نبیند خردمند هرگز به خواب بریده چو سیصد سر نامدار فرستادم اینک بر شهریار برادر بد و خویش و پیوند اوی گرامی بزرگان و فرزند اوی وز آن نامداران بسته دویست که صد شیر با جنگ هر یک یکیست همه رزم بر دشت خوارزم بود ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود برفت او و ما از پس اندر دمان کشیدیم تا بر چه گردد زمان بر این رزمگاه آفرین باد گفت همه ساله با اختر نیک جفت نهادند بر نامه مهری ز مشک از آن پس گذر کرد بر ریگ خشک چو ز آن رود جیحون شد افراسیاب چو باد دمان تیز بگذشت آب به پیش سپاه قراخان رسید همی گفت هر کس ز جنگ آنچه دید سپهدار ترکان چه مایه گریست بر آن کس که از تخمهٔ او بزیست ز بهر گرانمایه فرزند خویش بزرگان و خویشان و پیوند خویش خروشی بر آمد تو گفتی که ابر همی خون چکاند ز چشم هژبر همی بودش اندر بخارا درنگ همی خواست کایند شیران به جنگ از آن پس چو گشت انجمن آنچه ماند بزرگان برتر منش را بخواند چو گشتند پر مایگان انجمن ز لشکر هر آن کس که بد رای زن زبان بر گشادند بر شهریار چو بیچاره شدشان دل از کارزار که از لشکر ما بزرگان که بود گذشتند و ز ایشان دل ما شخود همانا که از صد نماندست بیست بر آن رفتگان بر بباید گریست کنون ما دل از گنج و فرزند خویش گسستیم چندی ز پیوند خویش بدان روی جیحون یکی رزمگاه بکردیم زان پس که فرمود شاه ز بی دانشی آنچه آمد به روی تو دانی که شاهی و ما چاره‌جوی گر ایدون که روشن بود رای شاه از ایدر به چاچ اندر آرد سپاه چو کیخسرو آید به کین خواستن بباید تو را لشکر آراستن چو شاه اندر این کار فرمان برد ز گلزریون نیز هم بگذرد بباشد به آرام به بهشت گنگ که هم جای جنگست و جای درنگ بر این بر نهادند یکسر سخن کسی رای دیگر نیفگند بن برفتند یکسر به گلزریون همه دیده پر آب و دل پر ز خون به گلزریون شاه توران سه روز ببود و برآسود با باز و یوز برفتند زان جایگه سوی گنگ به جایی نبودش فراوان درنگ یکی جای بود آن به سان بهشت گلش مشک سارا بد و زر خشت بدان جایگه شاد و خندان بخفت تو گفتی که با ایمنی گشت جفت سپه خواند از هر سوی بی‌کران بزرگان گردنکش و مهتران می و گلشن و بانگ چنگ و رباب گل و سنبل و رطل و افراسیاب همی بود تا بر چه گردد جهان بدین آشکارا چه دارد نهان چو کیخسرو آمد بر این روی آب از او دور شد خورد و آرام و خواب سپه چون گذر کرد زان سوی رود فرستاد زان پس به هر کس درود کز این آمدن کس مدارید باک بخواهید ما را ز یزدان پاک گرانمایه گنجی به درویش داد کسی را کز او شاد بد بیش داد وز آنجا بیامد سوی شهر سغد یکی نو جهان دید رسته ز چغد ببخشید گنجی بر آن شهر نیز همی خواست کآباد گردد به چیز به هر منزلی زینهاری سوار همی آمدندی بر شهریار از آن پس چو آگاهی آمد به شاه ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه که آمد به نزدیک او گلگله ابا لشکری چون هژبر یله که از تخم تورست پرکین و درد بجوید همی روزگار نبرد فرستاد بهری ز گردان به چاج که جوید همی تخت ترکان و تاج سپاهی به سوی بیابان سترگ فرستاد سالار ایشان طورگ پذیرفت ز این هر یکی جنگ شاه که بر نامداران ببندند راه جهاندار کیخسرو آن خوار داشت خرد را به اندیشه سالار داشت سپاهی که از بردع و اردبیل بیامد بفرمود تا خیل خیل بیایند و بر پیش او بگذرند رد و موبد و مرزبان بشمرند برفتند و سالارشان گستهم که در جنگ شیران نبودی دژم همان گفت تا لشکر نیمروز برفتند با رستم نیوسوز بفرمود تا بر هیونان مست نشینند و گیرند اسبان به دست به سغد اندرون بود یک ماه شاه همه سغد شد شاه را نیک‌خواه سپه را درم داد و آسوده کرد همی جست هنگام روز نبرد هر آن کس که بود از در کارزار بدانست نیرنگ و بند حصار بیاورد و با خویشتن یار کرد سر بدکنش پر ز تیمار کرد وز آن جایگه گردن افراخته کمر بسته و جنگ را ساخته ز سغد کشانی سپه بر گرفت جهانی در او مانده اندر شگفت خبر شد به ترکان که آمد سپاه جهانجوی کیخسرو کینه‌خواه همه سوی دژها نهادند روی جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی به لشکر چنین گفت پس شهریار که امروز به گونه شد کارزار ز ترکان هر آن کس که فرمان کند دل از جنگ جستن پشیمان کند مسازید جنگ و مریزید خون مباشید کس را به بد رهنمون وگر جنگ جوید کسی با سپاه دل کینه دارش نیاید به راه شما را حلال است خون ریختن به هر جای تاراج و آویختن به ره بر خورشها مدارید تنگ مدارید کین و مسازید جنگ خروشی بر آمد ز پیش سپاه که گفتی بدرد همی چرخ و ماه سواران به دژها نهادند روی جهان شد پر از غلغل و گفتگوی هر آن کس که فرمان به جا آورید سپاه شهنشه بدو ننگرید هر آن کو برون شد ز فرمان شاه سرانشان بریدند یکسر سپاه ز ترکان کس از بیم افراسیاب لب تشنه نگذاشتندی بر آب وگر باز ماندی کسی ز این سپاه تن بی سرش یافتندی به راه دلیران به دژها نهادند روی به هر دژ که بودی یکی جنگجوی شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پست نماندی در و بام وجای نشست غلام و پرستنده و چارپای نماندی بد و نیک چیزی به جای بر این گونه فرسنگ بر صد گذشت نه دژ ماند آباد جایی نه دشت چو آورد لشکر به گلزریون به هر سو بگردید با رهنمون جهان دید بر سان باغ بهار در و دشت و کوه و زمین پرنگار همه کوه نخچیر و هامون درخت جهان از در مردم نیک بخت طلایه فرستاد و کارآگهان بدان تا نماند بدی در نهان سراپردهٔ شهریار جهان کشیدند بر پیش آب روان جهاندار بر تخت زرین نشست خود و نامداران خسروپرست شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک

303. بخش ۱۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۱

وز آن سوی گنگ اندر افراسیاب به رخشنده روز و به هنگام خواب همی گفت با هرکه بد کاردان بزرگان بیدار و بسیاردان که اکنون که دشمن به بالین رسید به گنگ اندرون چون توان آرمید همه برگشادند گویا زبان که اکنون که نزدیک شد بد گمان جز از جنگ چیزی نبینیم راه زبونی نه خوبست چندین سپاه بگفتند وز پیش برخاستند همه شب همی لشکر آراستند سپیده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس سپاهی به هامون بیامد ز گنگ که بر مور و بر پشه شد راه تنگ چو آمد به نزدیک گلزریون زمین شد به سان که بیستون همی لشکر آمد سه روز و سه شب جهان شد پرآشوب جنگ و جلب کشیدند بر هفت فرسنگ نخ فزون گشت مردم ز مور و ملخ چهارم سپه برکشیدند صف ز دریا برآمد به خورشید تف به قلب اندر افراسیاب و ردان سواران گردنکش و بخردان سوی میمنه جهن افراسیاب همی نیزه بگذاشت از آفتاب وز این روی کیخسرو از قلبگاه همی داشت چون کوه پشت سپاه چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد منوشان خوزان پیروز و داد چو گرگین میلاد و رهام شیر هجیر و چو شیدوش گرد دلیر فریبرز کاووس بر میمنه سپاهی همه یک‌دل و یک تنه منوچهر بر میسره جای داشت که با جنگ هر جنگیی پای داشت به پشت سپه گیو گودرز بود که پشت و نگهبان هر مرز بود زمین کان آهن شد از میخ نعل همه آب دریا شد از خون لعل به سر بر ز گرد سیاه ابر بست تبیره دل سنگ خارا بخست زمین گشت چون چادر آبنوس ستاره غمی شد ز آوای کوس زمین گشت جنبان چو ابر سیاه تو گفتی همی بر نتابد سپاه همه دشت مغز و سر و پای بود همانا مگر بر زمین جای بود همی نعل اسبان سر کشته خست همه دشت بی‌تن سر و پای و دست خردمند مردم به یکسو شدند دو لشکر بر این کار خستو شدند که گر یک زمان نیز لشکر چنین بماند بر این دشت با درد و کین نماند یکی ز این سواران به جای همانا سپهر اندر آید ز پای ز بس چاک چاک تبرزین و خود روانها همی داد تن را درود چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید جهان بر دل خویشتن تنگ دید بیامد به یکسو ز پشت سپاه به پیش خداوند شد دادخواه که ای برتر از دانش پارسا جهاندار و بر هر کسی پادشا اگر نیستم من ستم یافته چو آهن به کوره درون تافته نخواهم که پیروز باشم به جنگ نه بر دادگر بر کنم جای تنگ بگفت این و بر خاک مالید روی جهان پر شد از نالهٔ زار اوی همانگه برآمد یکی باد سخت که بشکست شاداب شاخ درخت همی خاک بر داشت از رزمگاه بزد بر رخ شاه توران سپاه کسی کو سر از جنگ برتافتی چو افراسیاب آگهی یافتی بریدی به خنجر سرش را ز تن جز از خاک و ریگش نبودی کفن چنین تا سپهر و زمین تار شد فراوان ز ترکان گرفتار شد بر آمد شب و چادر مشک رنگ بپوشید تا کس نیاید به جنگ سپه باز چیدند شاهان ز دشت چو روی زمین ز آسمان تیره گشت همه دامن کوه تا پیش رود سپه بود با جوشن و درع و خود برافروختند آتش از هر سوی طلایه بیامد ز هر پهلوی همی جنگ را ساخت افراسیاب همی بود تا چشمهٔ آفتاب بر آید رخ کوه رخشان کند زمین چون نگین بدخشان کند جهان آفرین را دگر بود رای به هر کار با رای او نیست پای شب تیره چون روی زنگی سیاه کس آمد ز گستهم نوذر به شاه که شاه جهان جاودان زنده باد که ما بازگشتیم پیروز و شاد بدان نامداران افراسیاب رسیدیم ناگه به هنگام خواب از ایشان سواری طلایه نبود کسی را ز اندیشه مایه نبود چو بیدار گشتند ز ایشان سران کشیدیم شمشیر و گرز گران چو شب روز شد جز قراخان نماند ز مردان ایشان فراوان نماند همه دشت ز ایشان سرون و سر است زمین بستر و خاکشان چادر است به مژده ز رستم هم اندر زمان هیونی بیامد سپیده‌دمان که ما در بیابان خبر یافتیم بدان آگهی تیز بشتافتیم شب و روز رستم یکی داشتی چو تنها شدی راه بگذاشتی بدیشان رسیدیم هنگام روز چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز تهمتن کمان را به زه برنهاد چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد نخستین که از کلک بگشاد شست قراخان ز پیکان رستم بخست به توران زمین شد کنون کینه‌خواه همانا که آگاهی آمد به شاه به شادی به لشکر بر آمد خروش سپهدار ترکان همی داشت گوش هر آن کس که بودند خسروپرست به شادی و رامش گشادند دست سواری بیامد هم اندر شتاب خروشان به نزدیک افراسیاب که از لشکر ما قراخان برست رسیدست نزدیک ما مرد شست سپاهی به توران نهادند روی کز ایشان شود ناپدید آب جوی چنین گفت با رایزن شهریار که پیکار سخت اندر آمد به کار چو رستم بگیرد سر گاه ما به یکبارگی گم شود راه ما کنونش گمان آن که ما نشنویم چنین کار در جنگ کیخسرویم چو آتش بر ایشان شبیخون کنیم ز خون روی کشور چو جیحون کنیم چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر نبیند مگر بام و دیوار و شهر سراسر همه لشکر این دید رای همان مرد فرزانه و رهنمای بنه هرچه بودش هم آنجا بماند چو آتش از آن دشت لشکر براند همانگه طلایه بیامد ز دشت که گرد سپاه از هوا برگذشت همه دشت خرگاه و خیمه است و بس از ایشان به خیمه درون نیست کس بدانست خسرو که سالار چین چرا رفت بیگاه زان دشت کین ز گستهم و رستم خبر یافتست بدان آگهی تیز بشتافتست نوندی برافگند هم در زمان فرستاد نزدیک رستم دمان که برگشت ز این کینه افراسیاب همانا به جنگ تو دارد شتاب سپه را بیارای و بیدار باش برو خویشتن زو نگهدار باش نوند جهاندیده شایسته بود بدان راه بی‌راه بایسته بود همی رفت چون پیش رستم رسید گو شیردل را میان بسته دید سپه گرزها بر نهاده به دوش یکایک نهاده به آواز گوش به رستم بگفت آنچه پیغام بود که فرجام پیغامش آرام بود وز این روی کیخسرو کینه‌جوی نشسته به آرام بی‌گفت و گوی همی کرد بخشش همه بر سپاه سراپرده و خیمه و تاج و گاه از ایرانیان کشتگان را بجست کفن کرد وز خون و گلشان بشست به رسم مهان کشته را دخمه کرد چو برداشت زان خاک و خون نبرد بنه بر نهاد و سپه بر نشاند دمان از پس شاه ترکان براند چو نزدیک شهر آمد افراسیاب بر آن بد که رستم شود سیرخواب کنون من شبیخون کنم بر سرش برآریم گرد از سر لشکرش به تاریکی اندر طلایه بدید به شهر اندر آواز ایشان شنید فروماند ز آن کار رستم شگفت همی راند و اندیشه اندر گرفت همه کوفته لشکر و ریخته به شیرین روان اندر آویخته به پیش اندرون رستم تیزچنگ پس پشت شاه و سواران جنگ کسی را که نزدیک بد پیش خواند وز ایشان فراوان سخنها براند بپرسید کاین را چه بینید روی چنین گفت با نامور چاره‌جوی که در گنگ دژ آن همه گنج شاه چه بایست اکنون همه رنج راه زمین هشت فرسنگ بالای اوی همانا که چارست پهنای اوی زن و کودک و گنج و چندان سپاه بزرگی و فرمان و تخت و کلاه بر آن بارهٔ دژ نپرد عقاب نبیند کسی آن بلندی به خواب خورش هست و ایوان و گنج و سپاه ترا رنج بدخواه را تاج و گاه همان بوم کو را بهشت است نام همه جای شادی و آرام و کام به هر گوشه‌ای چشمهٔ آبگیر به بالا و پهنای پرتاب تیر همی موبد آورد از هند و روم بهشتی بر آورده آباد بوم همانا کزان باره فرسنگ بیست ببینند آسان که بر دشت کیست ترا ز این جهان بهره جنگست و بس به فرجام گیتی نماند به کس چو بشنید گفتارها شهریار خوش آمدش و ایمن شد از روزگار بیامد به دلشاد به بهشت گنگ ابا آلت لشکر و ساز جنگ همی گشت بر گرد آن شارستان به دستی ندید اندر او خارستان یکی کاخ بودش سر اندر هوا برآوردهٔ شاه فرمان روا به ایوان فرود آمد و بار داد سپه را درم داد و دینار داد فرستاد بر هر سوی لشکری نگهبان هر لشکری مهتری پیاده بر آن باره بر دیده‌بان نگهبان به روز و به شب پاسبان رد و موبدش بود بر دست راست نویسندهٔ نامه را پیش خواست یکی نامه نزدیک فغفور چین نبشتند با صد هزار آفرین چنین گفت کز گردش روزگار نیامد مرا بهره جز کارزار بپروردم آن را که بایست کشت کنون شد از او روزگارم درشت چو فغفور چین گر بیاید رواست که بر مهر او بر روانم گواست وگر خود نیاید فرستد سپاه کز این سو خرامد همی کینه خواه فرستاده از نزد افراسیاب به چین اندر آمد به هنگام خواب سرافراز فغفور بنواختش یکی خرم ایوان بپرداختش وز آن سو به گنگ اندر افراسیاب نه آرام بودش نه خورد و نه خواب به دیوار عراده بر پای کرد به برج اندرون رزم را جای کرد بفرمود تا سنگهای گران کشیدند بر باره افسونگران بسی کاردانان رومی بخواند سپاهی به دیوار دژ برنشاند برآورد بیدار دل جاثلیق بر آن باره عراده و منجنیق کمانهای چرخ و سپرهای کرگ همه برجها پر ز خفتان و ترگ گروهی ز آهنگران رنجه کرد ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد ببستند بر نیزه‌های دراز که هر کس که رفتی بر دژ فراز بدان چنگ تیز اندر آویختی و گرنه ز دژ زود بگریختی سپه را درم داد و آباد کرد به هر کار با هر کسی داد کرد همان خود و شمشیر و برگستوان سپرهای چینی و تیر و کمان ببخشید بر لشکرش بی‌شمار به ویژه کسی کو کند کارزار چو آسوده شد ز این به شادی نشست خود و جنگسازان خسرو پرست پری چهره هر روز صد چنگ‌زن شدندی به درگاه شاه انجمن شب و روز چون مجلس آراستی سرود از لب ترک و می خواستی همی داد هر روز گنجی به باد بر امروز و فردا نیامدش یاد

304. بخش ۱۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۲

دو هفته بر این گونه شادان بزیست که داند که فردا دل‌افروز کیست سیم هفته کیخسرو آمد به گنگ شنید آن غو نای و آوای چنگ بخندید و برگشت گرد حصار بماند اندر آن گردش روزگار چنین گفت کان کو چنین باره کرد نه از بهر پیکار پتیاره کرد چو خون سر شاه ایران بریخت به ما بر چنین آتش کین ببیخت شگفت آمدش کانچنان جای دید سپهری دلارام بر پای دید به رستم چنین گفت کای پهلوان سزد گر ببینی به روشن روان که با ما جهاندار یزدان چه کرد ز خوبی و پیروزی اندر نبرد بدی را کجا نام بد بر بدی به تندی و کژی و نابخردی گریزان شد از دست ما بر حصار بر این سان برآسود از روزگار بدی کو بد آن جهان را سرست به پیری رسیده کنون بترست بدین گر ندارم ز یزدان سپاس مبادا که شب زنده باشم سه پاس کز اویست پیروزی و دستگاه هم او آفرینندهٔ هور و ماه ز یک سوی آن شارستان کوه بود ز پیکار لشکر بی اندوه بود به روی دگر بودش آب روان که روشن شدی مرد را زو روان کشیدند بر دشت پرده سرای ز هر سوی دژ پهلوانی به پای زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت ز لشکر زمین دست بر سر گرفت سراپرده زد رستم از دست راست ز شاه جهاندار لشکر بخواست به چپ بر فریبرز کاووس بود دل‌افروز با بوق و با کوس بود برفتند و بردند پرده‌سرای سیم روی گودرز بگزید جای شب آمد بر آمد ز هر سو خروش تو گفتی جهان را بدرید گوش زمین را همی دل برآمد ز جای ز بس نالهٔ بوق و شیپور و نای چو خورشید برداشت از چرخ زنگ بدرید پیراهن مشک رنگ نشست از بر اسب شبرنگ شاه بیامد بگردید گرد سپاه چنین گفت با رستم پیلتن که این نامور مهتر انجمن چنین دارم امید کافراسیاب نبیند جهان نیز هرگز به خواب اگر کشته گر زنده آید به دست ببیند سر تیغ یزدان پرست برآنم که او را ز هر سو سپاه به یاری بیاید بدین رزمگاه بترسند وز ترس یاری کنند نه از کین و از کامکاری کنند بکوشیم تا پیش از آن کو سپاه بخواند بر او بر بگیریم راه همه بارهٔ دژ فرود آوریم همه سنگ و خاکش به رود آوریم سپه را کنون روز سختی گذشت همان روز رزم اندر آرام گشت چو دشمن به دیوار گیرد پناه ز پیکار و کینش نترسد سپاه شکسته دلست او بدین شارستان کزین پس شود بی گمان خارستان چو گفتار کاووس یاد آوریم روان را همه سوی داد آوریم کجا گفت کاین کین با دار و برد بپوشد زمانه به زنگار و گرد پسر بر پسر بگذرانم به دست چنین تا شود سال بر پنج شست به سان درختی بود تازه برگ دل از کین شاهان نترسد ز مرگ پدر بگذرد کین بماند به جای پسر باشد این درد را رهنمای بزرگان بر او آفرین خواندند ورا خسرو پاکدین خواندند که کین پدر بر تو آید به سر مبادی به جز شاه و پیروزگر

305. بخش ۱۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۳

دگر روز چون خور برآمد ز راغ نهاد از بر چرخ زرین چراغ خروشی برآمد بلند از حصار پر اندیشه شد زان سخن شهریار همانگه در دژ گشادند باز برهنه شد از روی پوشیده راز بیامد ز دژ جهن با ده سوار خردمند و بادانش و مایه دار بشد پیش دهلیز پرده سرای همی بود با نامداران به پای از آن پس بیامد منوشان گرد خرد یافته جهن را پیش برد خردمند چون پیش خسرو رسید شد از آب دیده رخش ناپدید بماند اندر او جهن جنگی شگفت کلاه بزرگی ز سر بر گرفت چو آمد به نزدیک تختش فراز بر او آفرین کرد و بردش نماز چنین گفت کای نامور شهریار همیشه جهان را به شادی گذار بر و بوم ما بر تو فرخنده باد دل و چشم بدخواه تو کنده باد همیشه بدی شاد و یزدان پرست بر و بوم ما پیش گسترده دست خجسته شدن باد و باز آمدن به نیکی همی داستانها زدن پیامی گزارم ز افراسیاب اگر شاه را زان نگیرد شتاب چو از جهن گفتار بشنید شاه بفرمود زرین یکی پیشگاه نهادند زیر خردمند مرد نشست و پیام پدر یاد کرد چنین گفت با شاه کافراسیاب نشستست پر درد و مژگان پر آب نخستین درودی رسانم به شاه از آن داغ دل شاه توران سپاه که یزدان سپاس و بدویم پناه که فرزند دیدم بدین پایگاه که لشکر کشد شهریاری کند به پیش سواران سواری کند ز راه پدر شاه تا کیقباد ز مادر سوی تور دارد نژاد ز شاهان گیتی سرش برترست به چین نام او تخت را افسرست به ابر اندرون تیز پران عقاب نهنگ دلاور به دریای آب همه پاسبانان تخت ویند دد و دام شادان به بخت ویند بزرگان که با تاج و با زیورند به روی زمین مر ترا کهترند شگفتی تر از کار دیو نژند که هرگز نخواهد به ما جز گزند بدان مهربانی و آن راستی چرا شد دل من سوی کاستی که بر دست من پور کاووس شاه سیاووش رد کشته شد بی گناه جگر خسته‌ام ز این سخن پر ز درد نشسته به یکسو ز خواب و ز خورد نه من کشتم او را که ناپاک دیو ببرد از دلم ترس گیهان خدیو زمانه ورا بد بهانه مرا به چنگ اندرون بد فسانه مرا تو اکنون خردمندی و پادشا پذیرندهٔ مردم پارسا نگه کن که تا چند شهر فراخ پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ شدست اندر این کینه جستن خراب بهانه سیاووش و افراسیاب همان کارزاری سواران جنگ به تن همچو پیل و به زور نهنگ که جز کام شیران کفنشان نبود سری نیز نزدیک تنشان نبود یکی منزل اندر بیابان نماند به کشور جز از دشت ویران نماند جز از کینه و زخم شمشیر تیز نماند ز ما نام تا رستخیز نیاید جهان آفرین را پسند به فرجام پیچان شویم از گزند وگر جنگ جویی همی بیگمان نیاساید از کین دلت یک زمان نگه کن بدین گردش روزگار جز او را مکن بر دل آموزگار که ما در حصاریم و هامون تراست سری پر ز کین دل پر از خون تراست همی گنگ خوانم بهشت منست برآوردهٔ بوم و کشت منست هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه هم اینجام کشت و هم اینجام خورد هم اینجام مردان روز نبرد ترا گاه گرمی و خوشی گذشت گل و لاله و رنگ وشی گذشت زمستان و سرما به پیش اندرست که بر نیزه‌ها گردد افسرده دست به دامن چو ابر اندرافگند چین بر و بوم ما سنگ گردد زمین ز هر سو که خوانم بیاید سپاه نتابی تو با گردش هور و ماه ور ایدون گمانی که هر کارزار ترا بردهد اختر روزگار از اندیشه گردون مگر بگذرد ز رنج تو دیگر کسی برخورد گر ایدونک گویی که ترکان چین بگیرم زنم آسمان بر زمین به شمشیر بگذارم این انجمن به دست تو آیم گرفتار من مپندار کاین نیز نابود نیست نساید کسی کو نفرسود نیست نبیرهٔ سر خسروان زادشم ز پشت فریدون وز تخم جم مرا دانش ایزدی هست و فر همان یاورم ایزد دادگر چو تنگ اندر آید بد روزگار نخواهد دلم پند آموزگار به فرمان یزدان به هنگام خواب شوم چون ستاره بر آفتاب به دریای کیماک بر بگذرم سپارم ترا لشکر و کشورم مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه نبیند مرا نیز شاه و سپاه چو آید مرا روز کین خواستن ببین آن زمان لشکر آراستن بیایم بخواهم ز تو کین خویش به هر جای پیدا کنم دین خویش و گر کینه از مغز بیرون کنی به مهر اندر این کشور افسون کنی گشایم در گنج تاج و کمر همان تخت و دینار و جام گهر که تور فریدون به ایرج نداد تو بردار وز کین مکن هیچ یاد و گر چین و ماچین بگیری رواست بدان رای ران دل همی کت هواست خراسان و مکران زمین پیش تست مرا شادکامی کم و بیش تست به راهی که بگذشت کاووس شاه فرستمت چندان که باید سپاه همه لشکرت را توانگر کنم ترا تخت زرین و افسر کنم همت یار باشم به هر کارزار به هر انجمن خوانمت شهریار گر از پند من سر بپیچی همی و گر با نیاکان بسیچی همی چو ز این باز گردی بیارای جنگ منم ساخته جنگ را چون پلنگ

306. بخش ۱۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۴

چو از جهن پیغام بشنید شاه همی کرد خندان بدو بر نگاه به پاسخ چنین گفت کای رزمجوی شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی نخست آن که کردی مرا آفرین همان باد بر تخت و تاج و نگین درودی که دادی ز افراسیاب بگفتی که او کرد مژگان پر آب شنیدم همین باد بر تاج و تخت مبادم مگر شاد و پیروزبخت دوم آن که گفتی ز یزدان سپاس که بینم همی پور یزدان شناس ز شاهان گیتی دل افروزتر پسندیده‌تر شاه و پیروزتر مرا داد یزدان همه هرچه گفت که با این هنرها خرد باد جفت ترا چند خواهی سخن چرب هست به دل نیستی پاک و یزدان پرست کسی کو به دانش توانگر بود ز گفتار کردار بهتر بود فریدون فرخ ستاره نگشت نه از خاک تیره همی برگذشت تو گویی که من بر شوم بر سپهر بشستی بر این گونه از شرم چهر دلت جادوی را چو سرمایه گشت سخن بر زبانت چو پیرایه گشت زبان پر ز گفتار و دل پر دروغ بر مرد دانا نگیرد فروغ پدر کشته را شاه گیتی مخوان کنون کز سیاوش نماند استخوان همان مادرم را ز پرده به راه کشیدی و گشتی چنین کینه خواه مرا نوز نازاده از مادرم همی آتش افروختی بر سرم هر آن کس که او بد بدرگاه تو بنفرید بر جان بی راه تو که هرگز به گیتی کس آن بد نکرد ز شاهان و گردان و مردان مرد که بر انجمن مر زنی را کشان سپارد بزرگی به مردم کشان زننده همی تازیانه زند که تا دخترش بچه را بفگند خردمند پیران بدانجا رسید بدید آن که هرگز ندید و شنید چنین بود فرمان یزدان که من سرافراز گردم به هر انجمن گزند و بلای تو از من بگاشت که با من زمانه یکی راز داشت از آن پس که گشتم ز مادر جدا چنانچون بود بچهٔ بینوا به پیش شبانان فرستادیم به پروار شیران نر دادیم مرا دایه و پیشکاره شبان نه آرام روز و نه خواب شبان چنین بود تا روز من برگذشت مرا اندر آورد پیران ز دشت به پیش تو آورد و کردی نگاه که هستم سزاوار تخت و کلاه به سان سیاوش سرم را ز تن ببری و تن هم نیابد کفن زبان مرا پاک یزدان ببست همان خیره ماندم به جای نشست مرا بی دل و بی خرد یافتی به کردار بد تیز نشتافتی سیاوش نگه کن که از راستی چه کرد و چه دید از بد و کاستی ز گیتی بیامد ترا برگزید چنان کز ره نامداران سزید ز بهر تو پرداخت آیین و گاه بیامد ز گیتی ترا خواند شاه وفا جست و بگذاشت آن انجمن بدان تا نخوانیش پیمان‌شکن چو دیدی بر و گردگاه ورا بزرگی و گردی و راه ورا بجنبیدت آن گوهر بد ز جای بیفگندی آن پاک دل را ز پای سر تاجداری چنان ارجمند بریدی به سان سر گوسفند ز گاه منوچهر تا این زمان نبودی مگر بدتن و بدگمان ز تور اندر آمد زیان از نخست کجا با پدر دست بد را بشست پسر بر پسر بگذرد همچنین نه راه بزرگی نه آیین دین زدی گردن نوذر نامدار پدر شاه وز تخمهٔ شهریار برادرت اغریرث نیکخوی کجا نیکنامی بدش آرزوی بکشتی و تا بوده‌ای بدتنی نه از آدم از تخم آهرمنی کسی گر بدیهات گیرد شمار فزون آید از گردش روزگار نهالی به دوزخ فرستاده‌ای نگویی که از مردمان زاده‌ای دگر آن که گفتی که دیو پلید دل و رای من سوی زشتی کشید همین گفت ضحاک و هم جمشید چو شدشان دل از نیکویی ناامید که ما را دل ابلیس بی راه کرد ز هر نیکویی دست کوتاه کرد نه برگشت از ایشان بد روزگار ز بد گوهر و گفت آموزگار کسی کو بتابد سر از راستی گزیند همی کژی و کاستی به جنگ پشن نیز چندان سپاه که پیران بکشت اندر آوردگاه زمین گل شد از خون گودرزیان نجویی جز از رنج و راه زیان کنون آمدی با هزاران هزار ز ترکان سوار از در کارزار به آموی لشکر کشیدی به جنگ وز ایشان به پیش من آمد پشنگ فرستادیش تا ببرد سرم از آن پس تو ویران کنی کشورم جهاندار یزدان مرا یار گشت سر بخت دشمن نگونسار گشت مرا گویی اکنون که از تخت تو دل‌افروز و شادانم از بخت تو نگه کن که تا چون بود باورم چو کردارهای تو یاد آورم از این پس مرا جز به شمشیر تیز نباشد سخن با تو تا رستخیز بکوشم به نیروی گنج و سپاه به نیک اختر و گردش هور و ماه همان پیش یزدان بباشم به پای نخواهم به گیتی جز او رهنمای مگر کز بدان پاک گردد جهان به داد و دهش من ببندم میان بداندیش را از میان بر کنم سر بدنشان را بی‌افسر کنم سخن هرچه گفتم نیا را بگوی که در جنگ چندین بهانه مجوی

307. بخش ۱۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۵

یکی تاج دادش زبرجد نگار یکی طوق زرین و دو گوشوار همانگه بشد جهن پیش پدر بگفت آن سخنها همه در به در ز پاسخ برآشفت افراسیاب سواری ز ترکان کجا یافت خواب ببخشید گنج درم بر سپاه همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه شب تیره تا برزد از چرخ شید بشد کوه چون پشت پیل سپید همی لشکر آراست افراسیاب دلش بود پردرد و سر پر شتاب چو از گنگ برخاست آوای کوس زمین آهنین شد هوا آبنوس سر موبدان شاه نیکی گمان نشست از بر زین سپیده‌دمان بیامد بگردید گرد حصار نگه کرد تا چون کند کارزار به رستم بفرمود تا همچو کوه بیارد به یک سو ز دریا گروه دگر سوش گستهم نوذر به پای سه دیگر چو گودرز فرخنده رای به سوی چهارم شه نامدار ابا کوس و پیلان و چندی سوار سپه را همه هرچه بایست ساز بکرد و بیامد بر دژ فراز به لشکر بفرمود پس شهریار یکی کنده کردن به گرد حصار بدان کار هر کس که دانا بدند به جنگ دژ اندر توانا بدند چه از چین وز روم وز هندوان چه رزم آزموده ز هر سو گوان همه گرد آن شارستان چون نوند بگشتند و جستند هر گونه بند دو نیزه به بالا یکی کنده کرد سپه را به گردش پراگنده کرد بدان تا شب تیره بی ساختن نیارند ترکان یکی تاختن دو صد ساخت عراده بر هر دری دو صد منجنیق از پس لشکری دو صد چرخ بر هر دری با کمان ز دیوار دژ چون سر بدگمان پدید آمدی منجینق از برش چو ژاله همی کوفتی بر سرش پس منجنیق اندرون رومیان ابا چرخها تنگ بسته میان دو صد پیل فرمود پس شهریار کشیدن ز هر سو به گرد حصار یکی کنده‌ای زیر باره درون بکند و نهادند زیرش ستون بد آن منکری باره مانده به پای بدان نیزه‌ها برگرفته ز جای پس آلود بر چوب نفط سیاه بدین گونه فرمود بیدار شاه به یک سو بر از منجنیق و ز تیر رخ سرکشان گشته همچون زریر به‌ زیر اندرون آتش و نفط و چوب ز بر گرزهای گران کوب کوب به هر چارسو ساخت آن کارزار چنانچون بود ساز جنگ حصار وزآن جایگه شهریار زمین بیامد به پیش جهان‌آفرین ز لشکر بشد تا به جای نماز ابا کردگار جهان گفت راز ابر خاک چون مار پیچان ز کین همی خواند بر کردگار آفرین همی گفت کام و بلندی ز تست به هر سختیی یارمندی ز تست اگر داد بینی همی رای من مگردان از این جایگه پای من نگون کن سر جادوان را ز تخت مرا دار شادان‌دل و نیک‌بخت چو برداشت از پیش یزدان سرش به جوشن بپوشید روشن برش کمر بر میان بست و برجست زود به جنگ اندر آمد به کردار دود بفرمود تا سخت بر هر دری به جنگ اندر آید یکی لشکری بدان چوب و نفط آتش اندر زدند ز برشان همی سنگ بر سر زدند ز بانگ کمانهای چرخ و ز دود شده روی خورشید تابان کبود ز عراده و منجنیق و ز گرد زمین نیلگون شد هوا لاژورد خروشیدن پیل و بانگ سران درخشیدن تیغ و گرز گران تو گفتی برآویخت با شید ماه ز باریدن تیر و گرد سیاه ز نفط سیه چوبها برفروخت به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت نگون باره گفتی که برداشت پای به کردار کوه اندر آمد ز جای وز آن باره چندی ز ترکان دلیر نگون اندر آمد چو باران به زیر که آید به دام اندرون ناگهان سر آرد بر آن شوربختی جهان به پیروزی از لشکر شهریار برآمد خروشیدن کارزار سوی رخنهٔ دژ نهادند روی بیامد دمان رستم کینه‌جوی خبر شد به نزدیک افراسیاب کجا بارهٔ شارستان شد خراب پس افراسیاب اندر آمد چو گرد به جهن و به گرسیوز آواز کرد که با بارهٔ دژ شما را چه کار سپه را ز شمشیر باید حصار ز بهر بر و بوم و پیوند خویش همان از پی گنج و فرزند خویش ببندیم دامن یک اندر دگر نمانیم بر دشمنان بوم و بر سپاهی ز ترکان گروها گروه بدان رخنه رفتند بر سان کوه به کردار شیران برآویختند خروش از دو رویه برانگیختند سواران ترکان به کردار بید شده لرزلرزان و دل ناامید به رستم بفرمود پس شهریار پیاده هر آن کس که بد نامدار که پیش اندر آید بدان رخنه گاه همیدون بسی نیزه‌ور کینه‌خواه ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر سوار ایستاده پس نیزه‌ور سواران جنگی نگهدارشان بدانگه که شد سخت پیکارشان سوار و پیاده به هر سو گروه به جنگ اندر آمد به کردار کوه به رخنه در آورد یکسر سپاه چو شیر ژیان رستم کینه‌خواه پیاده بیامد به کردار گرد درفش سیه را نگون‌سار کرد نشان سپهدار ایران بنفش بر آن باره زد شیر پیکر درفش به پیروزی شاه ایران سپاه برآمد خروشیدن از رزمگاه فراوان ز توران سپه کشته شد سر بخت تورانیان گشته شد بدانگه کجا رزمشان شد درشت دو تن رستم آورد از ایشان به مشت چو گرسیوز و جهن رزم آزمای که بد تخت توران بدیشان به پای برادر یکی بود و فرخ پسر چنین آمد از شوربختی به سر بدان شارستان اندر آمد سپاه چنان داغ‌دل لشکری کینه‌خواه به تاراج و کشتن نهادند روی برآمد خروشیدن های هوی زن و کودکان بانگ برداشتند به ایرانیان جای بگذاشتند چه مایه زن و کودک نارسید که زیر پی پیل شد ناپدید همه شهر توران گریزان چو باد نیامد کسی را بر و بوم یاد بشد بخت گردان ترکان نگون به زاری همه دیدگان پر ز خون زن و گنج و فرزند گشته اسیر ز گردون روان خسته و تن به تیر به ایوان برآمد پس افراسیاب پر از خون دل از درد و دیده پرآب بر آن باره بر شد که بد کاخ اوی بیامد سوی شارستان کرد روی دو بهره ز جنگاوران کشته دید دگر یکسر از جنگ برگشته دید خروش سواران و بانگ زنان هم از پشت پیلان تبیره زنان همی پیل بر زندگان راندند همی پشتشان بر زمین ماندند همه شارستان دود و فریاد دید همان کشتن و غارت و باد دید یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج چنانچون بود رسم و رای سپنج چو افراسیاب آنچنان دید کار چنان هول و برگشتن کارزار نه پور و برادر نه بوم و نه بر نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر همی گفت با دل پر از داغ و درد که چرخ فلک خیره با من چه کرد به دیده بدیدم همان روزگار که آمد مرا کشتن و مرگ خوار پر از درد از آن باره آمد فرود همی داد تخت مهی را درود همی گفت کی بینمت نیز باز ایا روز شادی و آرام و ناز وز آن جایگه خیره شد ناپدید تو گفتی چو مرغان همی بر پرید در ایوان که در دژ برآورده بود یکی راه زیر زمین کرده بود از آن نامداران دو صد برگزید بر آن راه بی‌راه شد ناپدید وزآنجای راه بیابان گرفت همه کشورش ماند اندر شگفت نشانی ندادش کس اندر جهان بدان گونه آواره شد در نهان چو کیخسرو آمد در ایوان اوی به پای اندر آورد کیوان اوی ابر تخت زرینش بنشست شاه بجستنش بر کرد هر سو سپاه فراوان بجستند جایی نشان نیامد ز سالار گردنکشان ز گرسیوز و جهن پرسید شاه ز کار سپهدار توران سپاه که چون رفت و آرامگاهش کجاست نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست ز هر گونه گفتند و خسرو شنید نیامد همی روشنایی پدید به ایرانیان گفت پیروز شاه که دشمن چو آواره گردد ز گاه ز گیتی بر او نام و کام اندکیست ورا مرگ با زندگانی یکیست ز لشکر گزین کرد پس بخردان جهاندیده و کاربین موبدان بدیشان چنین گفت کآباد بید همیشه به هر کار با داد بید در گنج این ترک شوریده بخت شما را سپردم بکوشید سخت نباید که بر کاخ افراسیاب بتابد ز چرخ بلند آفتاب هم آواز پوشیده‌رویان اوی نخواهم که آید ز ایوان به کوی نگهبان فرستاد سوی گله که بودند گرد دژ اندر یله ز خویشان او کس نیازرد شاه چنانچون بود در خور پیشگاه چو زان گونه دیدند کردار اوی سپه شد سراسر پر از گفت و گوی که کیخسرو ایدر بدان سان شدست که گویی سوی باب مهمان شدست همی یاد نایدش خون پدر به خیره بریده به بیداد سر همان مادرش را که از تخت و گاه ز پرده کشیدند یکسو به راه شبان پروریدست وز گوسفند مزیدست شیر این شه هوشمند چرا چون پلنگان به چنگال تیز نه انگیزد از خان او رستخیز فرود آورد کاخ و ایوان اوی برانگیزد آتش ز کیوان اوی ز گفتار ایرانیان پس خبر به کیخسرو آمد همه در به در فرستاد کس بخردان را بخواند بسی داستان پیش ایشان براند که هر جای تندی نباید نمود سر بی‌خرد را نشاید ستود همان به که با کینه داد آوریم به کام اندرون نام یاد آوریم که نیکیست اندر جهان یادگار نماند به کس جاودان روزگار همین چرخ گردنده با هر کسی تواند جفا گستریدن بسی از آن پس بفرمود شاه جهان که آرند پوشیدگان را نهان چو ایرانیان آگهی یافتند پر از کین سوی کاخ بشتافتند بر آن گونه بردند گردان گمان که خسرو سرآرد بر ایشان زمان به خواری همی نزدشان خواستند به تاراج و کشتن بیاراستند ز ایوان به زاری برآمد خروش که ای دادگر شاه بسیار هوش تو دانی که ما سخت بیچاره‌ایم نه بر جای خواری و پیغاره‌ایم بر شاه شد مهتر بانوان ابا دختران اندر آمد نوان پرستنده صد پیش هر دختری ز یاقوت بر هر سری افسری چو خورشید تابان از ایشان گهر به پیش اندر افگنده از شرم سر به یک دست مجمر به یک دست جام برافروخته عنبر و عود خام تو گفتی که کیوان ز چرخ برین ستاره فشاند همی بر زمین مه بانوان شد به نزدیک تخت ابر شهریار آفرین کرد سخت همان پروریده بتان طراز بر این گونه بردند پیشش نماز همه یکسره زار بگریستند بدان شوربختی همی زیستند کسی کو ندیدست جز کام و ناز بر او بر ببخشای روز نیاز همی خواندند آفرینی به درد که ای نیک‌دل خسرو رادمرد چه نیکو بدی گر ز توران زمین نبودی به دلت اندرون ایچ کین تو ایدر به جشن و خرام آمدی ز شاهان درود و پیام آمدی بر این بوم و بر نیست خود کدخدای به تخت نیا بر نهادی تو پای سیاوش نگشتی به خیره تباه ولیکن چنین گشت خورشید و ماه چنان کرد بدگوهر افراسیاب که پیش تو پوزش نبیند به خواب بسی دادمش پند و سودی نداشت به خیره همی سر ز پندم بگاشت گوای منست آفریننده‌ام که بارید خون از دو بیننده‌ام چو گرسیوز و جهن پیوند تو که ساید به زاری کنون بند تو ز بهر سیاوش که در خان من چه تیمار بد بر دل و جان من که افراسیاب آن بداندیش مرد بسی پند بشنید و سودش نکرد بدان تا چنین روزش آید به سر شود پادشاهیش زیر و زبر به تاراج داده کلاه و کمر شده روز او تار و برگشته سر چنین زندگانی همی مرگ اوست شگفت آن که بر تن ندردش پوست کنون از پی بیگناهان به ما نگه کن بر آیین شاهان به ما همه پاک پیوستهٔ خسرویم جز از نام او در جهان نشنویم به بد کردن جادو افراسیاب نگیرد بر این بیگناهان شتاب به خواری و زخم و به خون ریختن چه بر بی‌گنه خیره آویختن که از شهریاران سزاوار نیست بریدن سری کان گنهکار نیست ترا شهریارا جز اینست جای نماند کسی در سپنجی سرای هم آن کن که پرسد ز تو کردگار نپیچی از آن شرم روز شمار چو بشنید خسرو ببخشود سخت بر آن خوبرویان برگشته بخت که پوشیده‌رویان از آن درد و داغ شده لعل رخسارشان چون چراغ بپیچید دل بخردان را ز درد ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد همی خواندند آفرینی بزرگ سران سپه مهتران سترگ کز ایشان شه نامبردار کین نخواهد ز بهر جهان آفرین چنین گفت کیخسرو هوشمند که هر چیز کان نیست ما را پسند نیاریم کس را همان بد به روی وگر چند باشد جگر کینه‌جوی چو از کار آن نامدار بلند براندیشم اینم نیاید پسند که بد کرد با پرهنر مادرم کسی را همان بد به سر ناورم بفرمودشان بازگشتن به جای چنان پاک‌زاده جهان کدخدای بدیشان چنین گفت کایمن شوید ز گوینده گفتار بد مشنوید کز این پس شما را ز من بیم نیست مرا بی‌وفایی و دژخیم نیست تن خویش را بد نخواهد کسی چو خواهد زمانش نباشد بسی بباشید ایمن به ایوان خویش به یزدان سپرده تن و جان خویش به ایرانیان گفت پیروزبخت بماناد تا جاودان تاج و تخت همه شهر توران گرفته به دست به ایران شما را سرای و نشست ز دلها همه کینه بیرون کنید به مهر اندر این کشور افسون کنید که از ما چنین دردشان در دلست ز خون ریختن گرد کشور گلست همه گنج توران شما را دهم بر آن گنج دادن سپاهی نهم بکوشید و خوبی به کار آورید چو دیدند سرما بهار آورید من ایرانیان را یکایک نه دیر کنم یکسر از گنج دینار سیر ز خون ریختن دل بباید کشید سر بیگناهان نباید برید نه مردی بود خیره آشوفتن به زیر اندر آورده را کوفتن ز پوشیده‌رویان بپیچید روی هر آن کس که پوشیده دارد به کوی ز چیز کسان سر بتابید نیز که دشمن شود دوست از بهر چیز نیاید جهان‌آفرین را پسند که جوینده بر بیگناهان گزند هر آن کس که جوید همی رای من نباید که ویران کند جای من و دیگر که خوانند بیداد و شوم که ویران کند مهتر آباد بوم از آن پس به لشکر بفرمود شاه گشادن در گنج توران سپاه جز از گنج ویژه رد افراسیاب که کس را نبود اندر آن دست یاب ببخشید دیگر همه بر سپاه چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه ز هر سو پراگنده بی مر سپاه ز ترکان بیامد به نزدیک شاه همی داد زنهار و بنواختشان به زودی همی کار بر ساختشان سران را ز توران زمین بهر داد به هر نامداری یکی شهر داد به هر کشوری هر که فرمان نبرد ز دست دلیران او جان نبرد شدند آن زمان شاه را چاکران چو پیوسته شد نامهٔ مهتران ز هر سو فرستادگان نزد شاه یکایک سر اندر نهاده به راه ابا هدیه و نامهٔ مهتران شده یک به یک شاه را چاکران

308. بخش ۱۶

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۶

دبیر نویسنده را پیش خواند سخن هرچه بایست با او براند سر نامه کرد آفرین از نخست بدان کو زمین از بدیها بشست چنان اختر خفته بیدار کرد سر جادوان را نگونسار کرد توانایی و دانش و داد از اوست به گیتی ستم یافته شاد از اوست دگر گفت کز بخت کاووس کی بزرگ و جهاندیده و نیک‌پی گشاده شد آن گنگ افراسیاب سر بخت او اندر آمد به خواب به یک رزمگاه از نبرده سران سرافراز با گرزهای گران همانا که افگنده شد صد هزار به گلزریون در یکی کارزار وز آن پس برآمد یکی باد سخت که برکند شاداب بیخ درخت به آب اندر افتاد چندی سپاه که جستند بر ما یکی دستگاه به آوردگه در چنان شد سوار که از ما یکی را دو صد شد شکار وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ حصاری پر از مردم و جای تنگ به جنگ حصار اندرون سی‌هزار همانا که شد کشته در کارزار همان بد که بیدادگر بود مرد ورا دانش و بخت یاری نکرد همه روی کشور سپه گسترید شدست او کنون از جهان ناپدید از این پس فرستم به شاه آگهی ز روزی که باشد مرا فرهی از آن پس بیامد به شادی نشست پری روی پیش اندرون می به دست ببد تا بهار اندرآورد روی جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی همه دشت چون پرنیان شد به رنگ هوا گشت بر سان پشت پلنگ گرازیدن گور و آهو به دشت بدین گونه بر چند خوشی گذشت به نخچیر یوزان و پرنده باز همه مشک بویان بتان طراز همه چارپایان به کردار گور پراگند و آگنده کردن به زور به گردن به کردار شیران نر به سان گوزنان به گوش و به سر ز هر سو فرستاد کارآگهان همی جست پیدا ز کار جهان پس آگاهی آمد ز چین و ختن از افراسیاب و از آن انجمن که فغفور چین با وی انباز گشت همه روی کشور پرآواز گشت ز چین تا به گلزریون لشکرست بر ایشان چو خاقان چین سرورست نداند کسی راز آن خواسته پرستنده و اسب آراسته که او را فرستاد خاقان چین به شاهی بر او خواندند آفرین همان گنج پیرانش آمد به دست شتروار دینار صدبار شست چو آن خواسته برگرفت از ختن سپاهی بیاورد لشکر شکن چو ز این گونه آگاهی آمد به شاه به نزدیک زنهار داده سپاه همه بازگشتند ز ایرانیان ببستند خون ریختن را میان چو برداشت افراسیاب از ختن یکی لشکری شد بر او انجمن که گفتی زمین برنتابد همی ستاره شمارش نیابد همی ز چین سوی کیخسرو آورد روی پر از درد با لشکری کینه‌جوی چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه طلایه فرستاد چندی به راه بفرمود گودرز کشواد را سپهدار گرگین و فرهاد را که ایدر بباشید با داد و رای طلایه شب و روز کرده به پای به گودرز گفت این سپاه تو اند چو کار آید اندر پناه تو اند ز ترکان هرآنگه که بینی یکی که یاد آرد از دشمنان اندکی هم اندر زمان زنده بر دار کن دو پایش ز بر سر نگونسار کن چو بی‌رنج باشد تو بی‌رنج باش نگهبان این لشکر و گنج باش تبیره برآمد ز پرده سرای خروشیدن زنگ و هندی درای بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ که خورشید را آرزو کرد جنگ چو بیرون شد از شهر صف بر کشید سوی کوکها لشکر اندر کشید میان دو لشکر دو منزل بماند جهاندار گردنکشان را بخواند چنین گفت کامشب مجنبید هیچ نه خوب آید آرامش اندر بسیچ طلایه برافگند بر گرد دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت به یک هفته بودش هم آنجا درنگ همی ساخت آرایش و ساز جنگ به هشتم بیامد طلایه ز راه به خسرو خبر داد کآمد سپاه سپه را بدان سان بیاراست شاه که نظاره گشتند خورشید و ماه چو افراسیاب آن سپه را بدید بیامد برابر صفی برکشید به فرزانگان گفت کین دشت رزم به دل مر مرا چون خرامست و بزم مرا شاد بر گاه خواب آمدی چو رزمم نبودی شتاب آمدی کنون مانده گشتم چنین در گریز سری پر ز کینه دلی پرستیز بر آنم که از بخت کیخسروست و گر بر سرم روزگاری نوست بر آنم که با او شوم همنبرد اگر کام یابم اگر مرگ و درد بدو گفت هر کس که فرزانه بود گر از خویش بود ار ز بیگانه بود که گر شاه را جست باید نبرد چرا باید این لشکر و دار و برد همه چین و توران به پیش تواند ز بیگانگان ار ز خویش تواند فدای تو بادا همه جان ما چنین بود تا بود پیمان ما اگر صد شود کشته گر صد هزار تن خویش را خوار مایه مدار همه سر به سر نیکخواه توایم که زنده به فر کلاه توایم

309. بخش ۱۷

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۷

وز آن پس برآمد ز لشکر خروش زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش ستاره پدید آمد از تیره گرد رخ زرد خورشید شد لاژورد سپهدار ترکان از آن انجمن گزین کرد کار آزموده دو تن پیامی فرستاد نزدیک شاه که کردی فراوان پس پشت راه همانا که فرسنگ ز ایران هزار بود تا به گنگ اندر ای شهریار ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ دو لشکر بر این سان چو مور و ملخ زمین همچو دریا شد از خون کین ز گنگ و ز چین تا به ایران زمین اگر خون آن کشتگان را ز خاک به ژرفی برد رای یزدان پاک همانا چو دریای قلزم شود دو لشکر به خون اندرون گم شود اگر گنج خواهی ز من گر سپاه وگر بوم ترکان و تخت و کلاه سپارم ترا من شوم ناپدید جز از تیغ جان را ندارم کلید مکن گر ترا من پدر مادرم ز تخم فریدون افسونگرم ز کین پدر گر دلت خیره شد چنین آب من پیش تو تیره شد از آن بد سیاوش گنهکار بود مرا دل پر از درد و تیمار بود دگر گردش اختران بلند که هم با پناهند و هم با گزند مرا سالیان شست بر سر گذشت که با نامداری نرفتم به دشت تو فرزندی و شاه ایران توی به رزم اندرون چنگ شیران توی یکی رزمگاهی گزین دوردست نه بر دامن مرد خسروپرست بگردیم هر دو به آوردگاه به جایی کز او دور ماند سپاه اگر من شوم کشته بر دست تو ز دریا نهنگ آورد شست تو تو با خویش و پیوند مادر مکوش به پرهیز وز کینه چندین مجوش وگر تو شوی کشته بر دست من به زنهار یزدان کز آن انجمن نمانم که یک تن بپیچد ز درد دگر بیند از باد خاک نبرد ز گوینده بشنید خسرو پیام چنین گفت با پور دستان سام که این ترک بدساز مردم فریب نبیند همی از بلندی نشیب به چاره چنین از کف ما بجست نماید که بر تخت ایران نشست ز آورد چندین بگوید همی مگر دخمهٔ شیده جوید همی نبیره فریدن و پور پشنگ به آورد با او مرا نیست ننگ بدو گفت رستم که ای شهریار بدین در مدار آتش اندر کنار که ننگست بر شاه رفتن به جنگ وگر همنبرد تو باشد پشنگ دگر آن که گوید که با لشکرم مکن جنگ با دوده و کشورم ز دریا به دریا ترا لشکرست کجا رایشان ز این سخن دیگرست چو پیمان یزدان کنی با نیا نشاید که در دل بود کیمیا به انبوه لشکر به جنگ اندر آر سخن چند آلودهٔ نابکار ز رستم چو بشنید خسرو سخن یکی دیگر اندیشه افگند بن به گوینده گفت این بداندیش مرد چنین با من آویخت اندر نبرد فزون کرد از این با سیاوش وفا زبان پر فسون بود دل پرجفا سپهبد به کژی نگیرد فروغ زبان خیره پر تاب و دل پر دروغ گر ایدون که رایش نبردست و بس جز از من نبرد ورا هست کس تهمتن به جایست و گیو دلیر که پیکار جویند با پیل و شیر اگر شاه با شاه جوید نبرد چرا باید این دشت پر مرد کرد نباشد مرا با تو ز این بیش جنگ ببینی کنون روز تاریک و تنگ فرستاده برگشت و آمد چو باد شنیده سراسر بر او کرد یاد پر از درد شد جان افراسیاب نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب سپه را به جنگ اندر آورد شاه بجنبید ناچار دیگر سپاه یکی با درنگ و یکی با شتاب زمین شد به کردار دریای آب ز باریدن تیر گفتی ز ابر همی ژاله بارید بر خود و ببر ز شبگیر تا گشت خورشید لعل زمین پر ز خون بود در زیر نعل سپه بازگشتند چون تیره گشت که چشم سواران همی خیره گشت سپهدار با فر و نیرنگ و ساز چو آمد به لشکرگه خویش باز چنین گفت با طوس کامروز جنگ نه بر آرزو کرد پور پشنگ گمانم که امشب شبیخون کند ز دل درد دیرینه بیرون کند یکی کنده فرمود کردن به راه بر آن سو که بد شاه توران سپاه چنین گفت کآتش نسوزید کس نباید که آید خروش جرس ز لشکر سواران که بودند گرد گزین کرد شاه و به رستم سپرد دگر بهره بگزید ز ایرانیان که بندند بر تاختن بر میان به طوس سپهدار داد آن گروه بفرمود تا رفت بر سوی کوه تهمتن سپه را به هامون کشید سپهبد سوی کوه بیرون کشید بفرمود تا دور بیرون شوند چپ و راست هر دو به هامون شوند طلایه مدارند و شمع و چراغ یکی سوی دشت و یکی سوی راغ بدان تا اگر سازد افرسیاب بر او بر شبیخون به هنگام خواب گر آید سپاه اندر آید ز پس بماند نباشدش فریادرس

310. بخش ۱۸

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۸

به ره کنده پیش و پس اندر سپاه پس کنده با لشکر و پیل شاه سپهدار ترکان چو شب در شکست میان با سپه تاختن را ببست ز لشکر جهاندیدگان را بخواند ز کار گذشته فراوان براند چنین گفت کاین شوم پر کیمیا چنین خیره شد بر سپاه نیا کنون جمله ایرانیان خفته‌اند همه لشکر ما برآشفته‌اند کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم سحرگه بر ایشان شبیخون کنیم گر امشب بر ایشان بیابیم دست به بیشی ابر تخت باید نشست وگر بختمان بر نگیرد فروغ همه چاره بادست و مردی دروغ بر این برنهادند و برخاستند ز بهر شبیخون بیاراستند ز لشکر گزین کرد پنجه هزار جهاندیده مردان خنجرگزار برفتند کارآگهان پیش شاه جهاندیده مردان با فر و جاه ز کارآگهان آن که بد رهنمای بیامد به نزدیک پرده سرای به جایی غو پاسبانان ندید تو گفتی جهان سر به سر آرمید طلایه نه و آتش و باد نه ز توران کسی را به دل یاد نه چو آن دید برگشت و آمد دوان کز ایشان کسی نیست روشن‌روان همه خفتگان سر به سر مرده‌اند وگر نه همه روز می خورده‌اند به جایی طلایه پدیدار نیست کس آن خفتگان را نگهدار نیست چو افراسیاب این سخنها شنود به دلش اندرون روشنایی فزود سپه را فرستاد و خود برنشست میان یلی تاختن را ببست برفتند گردان چو دریای آب گرفتند بر تاختن بر شتاب بر آن تاختن جنبش و ساز نه همان نالهٔ بوق و آواز نه چو رفتند نزدیک پرده سرای برآمد خروشیدن کرنای غو طبل بر کوهه زین بخاست درفش سیه را برآورد راست ز لشکر هر آن کس که بد پیشرو برانگیختند اسب و برخاست غو به کنده در افتاد چندی سوار بپیچید دیگر سر از کارزار ز یک دست رستم برآمد ز دشت ز گرد سواران هوا تیره گشت ز دست دگر گیو گودرز و طوس به پیش اندرون نالهٔ بوق و کوس شهنشاه با کاویانی درفش هوا شد ز تیغ سواران بنفش برآمد ده و گیر و بر بند و کش نه با اسب تاب و نه با مرد هش از ایشان ز صد نامور ده بماند کسی را که بد اختر بد براند چو آگاهی آمد بر این رزمگاه چنان خسته بد شاه توران سپاه که از خستگی جمله گریان شدند ز درد دل شاه بریان شدند چنین گفت کز گردش آسمان نیابد گذر دانشی بی‌گمان چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز بکوشیم ناچار یک دست نیز اگر سر به سر تن به کشتن دهیم وگر ایرجی تاج بر سر نهیم برآمد خروش از دو پرده‌سرای جهان پر شد از نالهٔ کرنای گرفتند ژوپین و خنجر به کف کشیدند لشکر سه فرسنگ صف به کردار دریا شد آن رزمگاه نه خورشید تابنده روشن نه ماه سپاه اندر آمد همی فوج فوج بر آن سان که برخیزد از باد موج در و دشت گفتی همه خون شدست خور از چرخ گردنده بیرون شدست کسی را نبد بر تن خویش مهر به قیر اندر اندود گفتی سپهر همانگه برآمد یکی تیره باد که هرگز ندارد کسی آن به یاد همی خاک برداشت از رزمگاه بزد بر سر و چشم توران سپاه ز سرها همی ترگها برگرفت بماند اندر آن شاه ترکان شگفت همه دشت مغز سر و خون گرفت دل سنگ رنگ طبر خون گرفت سواران توران که روز درنگ زبون داشتندی شکار پلنگ ندیدند با چرخ گردان نبرد همی خاک برداشت از دشت مرد چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید دل و بخت ایرانیان شاد دید ابا رستم و گیو گودرز و طوس ز پشت سپاه اندر آورد کوس دهاده برآمد ز قلب سپاه ز یک دست رستم ز یک دست شاه شد اندر هوا گرد بر سان میغ چه میغی که باران او تیر و تیغ تلی کشته هر جای چون کوه کوه زمین گشته از خون ایشان ستوه هوا گشت چون چادر نیلگون زمین شد به کردار دریای خون ز تیر آسمان شد چو پر عقاب نگه کرد خیره سر افراسیاب بدید آن درفشان درفش بنفش نهان کرد بر قلبگه بر درفش سپه را رده بر کشیده بماند خود و نامداران توران براند ز خویشان شایسته مردی هزار به نزدیک او بود در کارزار به بیراه راه بیابان گرفت به رنج تن از دشمنان جان گرفت ز لشکر نیا را همی جست شاه بیامد دمان تا به  قلب سپاه ز هر سوی پویید و چندی شتافت نشان پی شاه توران نیافت سپه چون نگه کرد در قلبگاه ندیدند جایی درفش سیاه ز شه خواستند آن زمان زینهار فروریختند آلت کارزار چو خسرو چنان دید بنواختشان ز لشکر جدا جایگه ساختشان بفرمود تا تخت زرین نهند به خیمه در آرایش چین نهند می‌آورد و رامشگران را بخواند ز لشکر فراوان سران را بخواند شبی کرد جشنی که تا روز پاک همی مرده برخاست از تیره خاک چو خورشید بر چرخ بنمود پشت شب تیره شد از نمودن درشت شهنشاه ایران سر و تن بشست یکی جایگاه پرستش بجست کز ایرانیان کس مر او را ندید نه دام و دد آوای ایشان شنید ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج به سر بر نهاد آن دل‌افروز تاج ستایش همی کرد بر کردگار از آن شادمان گردش روزگار فراوان بمالید بر خاک روی به رخ بر نهاد از دو دیده دو جوی وز آنجا بیامد سوی تاج و تخت خرامان و شادان دل و نیکبخت از ایرانیان هرکه افگنده بود اگر کشته بودند گر زنده بود از آن خاک آورد برداشتند تن دشمنان خوار بگذاشتند همه رزمگه دخمه‌ها ساختند از آن کشتگان چون بپرداختند ز چیزی که بود اندر آن رزمگاه ببخشید شاه جهان بر سپاه وز آنجا بشد شاه به بهشت گنگ همه لشکر آباد با ساز جنگ چو آگاهی آمد به ماچین و چین ز ترکان وز شاه ایران زمین بپیچید فغفور و خاقان به درد ز تخت مهی هر کسی یاد کرد وز آن یاوریها پشیمان شدند پراندیشه دل سوی درمان شدند همی گفت فغفور کافراسیاب از این پس نبیند بزرگی به خواب ز لشکر فرستادن و خواسته شود کار ما بی‌گمان کاسته پشیمانی آمد همه بهر ما کز این کار ویران شود شهر ما ز چین و ختن هدیه‌ها ساختند بدان کار گنجی بپرداختند فرستاده‌ای نیک‌دل را بخواند سخنهای شایسته چندی براند یکی مرد بد نیک‌دل نیک خواه فرستاد فغفور نزدیک شاه طرایف به چین اندرون آنچه بود ز دینار وز گوهر نابسود به پوزش فرستاد نزدیک شاه فرستادگان برگرفتند راه بزرگان چین بی‌درنگ آمدند به یک هفته از چین به گنگ آمدند جهاندار پیروز بنواختشان چنانچون ببایست بنشاختشان بپذرفت چیزی که آورده بود طرایف بد و بدره و پرده بود فرستاده را گفت کو را بگوی که خیره بر ما مبر آبروی نباید که نزد تو افراسیاب بیاید شب تیره هنگام خواب فرستاده برگشت و آمد چو باد به فغفور یکسر پیامش بداد چو بشنید فغفور هنگام خواب فرستاد کس نزد افراسیاب که از من ز چین و ختن دور باش ز بد کردن خویش رنجور باش هر آن کس که او گم کند راه خویش بد آید بداندیش را کار پیش چو بشنید افراسیاب این سخن پشیمان شد از کرده‌های کهن بیفگند نام مهی جان گرفت به بیراه، راه بیابان گرفت چو با درد و با رنج و غم دید روز بیامد دمان تا به کوه اسپروز ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد شب و روز را دل یکی پیشه کرد بیامد ز چین تا به آب زره میان سوده از رنج و بند گره چو نزدیک آن ژرف دریا رسید مر آن را میان و کرانه ندید بدو گفت ملاح کای شهریار بدین ژرف دریا نیابی گذار مرا سالیان هست هفتاد و هشت ندیدم که کشتی بر او بر گذشت بدو گفت پر مایه افراسیاب که فرخ کسی کو بمیرد در آب مرا چون به شمشیر دشمن نکشت چنانچون نکشتش نگیرد به مشت بفرمود تا مهتران هر کسی به آب اندر آرند کشتی بسی سوی گنگ دژ بادبان برکشید به نیک و بدیها سر اندر کشید چو آن جایگه شد بخفت و بخورد برآسود از روزگار نبرد چنین گفت کایدر بباشیم شاد ز کار گذشته نگیریم یاد چو روشن شود تیره گون اخترم به کشتی بر آب زره بگذرم ز دشمن بخواهم همان کین خویش درفشان کنم راه و آیین خویش چو کیخسرو آگاه شد ز این سخن که کار نو آورد مرد کهن به رستم چنین گفت کافراسیاب سوی گنگ دژ شد ز دریای آب به کردار کرد آنچه با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت به کشتی به آب زره برگذشت همه رنج ما سر به سر باد گشت مرا با نیا جز به خنجر سخن نباشد نگردانم این کین کهن به نیروی یزدان پیروزگر ببندم به کین سیاوش کمر همه چین و ماچین سپه گسترم به دریای کیماک بر بگذرم چو گردد مرا راست ماچین و چین بخواهیم باژی ز مکران زمین به آب زره بگذرانم سپاه اگر چرخ گردان بود نیک‌خواه اگر چند جایی درنگ آیدم مگر مرد خونی به چنگ آیدم شما رنج بسیار برداشتید بر و بوم آباد بگذاشتید همین رنج بر خویشتن برنهید از آن به که گیتی به دشمن دهید بماند ز ما نام تا رستخیز به پیروزی و دشمن اندر گریز شدند اندر آن پهلوانان دژم دهان پر ز باد ابروان پر زخم که دریای با موج و چندین سپاه سر و کار با باد و شش ماه راه که داند که بیرون که آید ز آب بد آمد سپه را ز افراسیاب چو خشکی بود ما به جنگ اندریم به دریا به کام نهنگ اندریم همی گفت هر گونه‌ای هر کسی بدانگه که گفتارها شد بسی همی گفت رستم که ای مهتران جهان دیده و رنجبرده سران نباید که این رنج بی بر شود به ناز و تن آسانی اندر شود و دیگر که این شاه پیروزگر بیابد همی ز اختر نیک بر از ایران برفتیم تا پیش گنگ ندیدیم جز چنگ یازان به جنگ ز کاری که سازد همی برخورد بدین آمد و هم بدین بگذرد چو بشنید لشکر ز رستم سخن یکی پاسخ نو فگندند بن که ما سر به سر شاه را بنده‌ایم ابا بندگی دوست دارنده‌ایم به خشکی و بر آب فرمان وراست همه کهترانیم و پیمان وراست از آن شاد شد شاه و بنواختشان یکایک به اندازه بنشاختشان در گنجهای نیا برگشاد ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد ز دینار و دیبای گوهرنگار هیونان شایسته کردند بار همیدون ز گنج درم صد هزار ببردند با آلت کارزار ز گاوان گردون کشان ده هزار ببردند تا خود کی آید به کار هیونان ز گنج درم ده هزار بسی بار کردند با شهریار بفرمود زان پس به هنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب ز خویشان و پیوند چندان که هست اگر دخترانند اگر زیردست همه در عماری به راه آوردند ز ایوان به میدان شاه آوردند دو از نامداران گردنکشان که بودند هر یک به مردی نشان چو جهن و چو گرسیوز ارجمند به مهد اندرون پای کرده به بند همه خویش و پیوند افراسیاب ز تیمارشان دیده کرده پر آب نواها که از شهرها یادگار گروگان ستد ترک چینی هزار سپرد آن زمان گیو را شهریار گزین کرد ز ایرانیان ده هزار بدو گفت کای مرد فرخنده پی برو با سپه پیش کاووس کی

311. بخش ۱۹

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱۹

بفرمود تا پیش او شد دبیر بیاورد قرطاس و چینی حریر یکی نامه از قیر و مشک و گلاب بفرمود در کار افراسیاب چو شد خامه از مشک وز قیر تر نخست آفرین کرد بر دادگر که دارنده و بر سر آرنده اوست زمین و زمان را نگارنده اوست همو آفرینندهٔ پیل و مور ز خاشاک تا آب دریای شور همه با توانایی او یکیست خداوند هست و خداوند نیست کسی را که او پروراند به مهر بر آن کس نگردد به تندی سپهر از او باد بر شاه گیتی درود کز او خیزد آرام را تار و پود رسیدم بدین دژ که افراسیاب همی داشت از بهر آرام و خواب بدو اندرون بود تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه چهل پیل ز ایشان همه بسته گشت هر آن کس که برگشت تن خسته گشت بگوید کنون گیو یک یک به شاه سخن هرچه رفت اندر این رزمگاه چو بر پیش یزدان گشایی دو لب نیایش کن از بهر من روز و شب کشیدیم لشکر به ماچین و چین وز آن روی رانم به مکران زمین وز آن پس بر آب زره بگذرم اگر پای یزدان بود یاورم ز پیش شهنشاه برگشت گیو ابا لشکری گشن و مردان نیو چو باد هوا گشت و ببرید راه بیامد به نزدیک کاووس شاه پس آگاهی آمد به کاووس کی از آن پهلوان زادهٔ نیک پی پذیره فرستاد چندی سپاه گرانمایگان بر گرفتند راه چو آمد بر شهر گیو دلیر سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر چو گیو اندر آمد به نزدیک شاه زمین را ببوسید بر پیش گاه ورا دید کاووس بر پای جست بخندید و بسترد رویش به دست بپرسیدش از شهریار و سپاه ز گردنده خورشید و تابنده ماه بگفت آن کجا دید گیو سترگ ز گردان وز شهریار بزرگ جوان شد ز گفتار او مرد پیر پس آن نامه بنهاد پیش دبیر چو آن نامه بر شاه ایران بخواند همه انجمن در شگفتی بماند همه شاد گشتند و خرم شدند ز شادی دو دیده پر از نم شدند همه چیز دادند درویش را بنفریده کردند بدکیش را فرود آمد از تخت کاووس شاه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه بیامد بغلتید بر تیره خاک نیایش کنان پیش یزدان پاک وز آن جایگه شد به جای نشست به گرد دژ آیین شادی ببست همی گفت با شاه گیو آنچه دید سخن کز لب شاه ایران شنید می آورد و رامشگران را بخواند وز ایران نبرده سران را بخواند ز هر گونه‌ای گفت و پاسخ شنید چنین تا شب تیره اندر چمید برفتند با شمع یاران ز پیش دلش شاد و خرم به ایوان خویش چو برزد خور از چرخ رخشان سنان بپیچید شب گرد کرده عنان تبیره بر آمد ز درگاه شاه برفتند گردان بدان بارگاه جهاندار پس گیو را پیش خواند بر آن نامور تخت شاهی نشاند بفرمود تا خواسته پیش برد همان نامور سرفرازان گرد همان بیگنه روی پوشیدگان پس پرده اندر ستم دیدگان همان جهن و گرسیوز بندسای که او برد پای سیاوش ز جای چو گرسیوز بدکنش را بدید بر او کرد نفرین که نفرین سزید همان جهن را پای کرده به بند ببردند نزدیک تخت بلند بدان دختران رد افراسیاب نگه کرد کاووس مژگان پر آب پس پردهٔ شاهشان جای کرد همانگه پرستنده بر پای کرد اسیران و آن کس که بود از نوا بیاراست مر هر یکی را جدا یکی را نگهبان یکی را به بند ببردند از پیش شاه بلند از آن پس همه خواسته هرچه بود ز دینار وز گوهر نابسود به ارزانیان داد تا آفرین بخوانند بر شاه ایران زمین دگر بردگان مهتران را سپرد به ایوان ببرد از بزرگان و خرد بیاراستند از در جهن جای خورش با پرستنده و رهنمای به دژ بر یکی جای تاریک بود ز دل دور با دخمه نزدیک بود به گرسیوز آمد چنان جای بهر چنینست کردار گردنده دهر خنک آن کسی کو بود پادشا کفی راد دارد دلی پارسا بداند که گیتی بر او بگذرد نگردد به گرد در بی خرد خرد چون شود از دو دیده سرشک چنان هم که دیوانه خواهد پزشک از آن پس کز ایشان بپردخت شاه ز بیگانه مردم تهی کرد گاه نویسنده آهنگ قرطاس کرد سر خامه بر سان الماس کرد نبشتند نامه به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری که شد ترک و چین شاه را یکسره به آبشخور آمد پلنگ و بره درم داد و دینار درویش را پراگنده و مردم خویش را به دو هفته در پیش درگاه شاه از انبوه بخشش ندیدند راه سیم هفته بر جایگاه مهی نشست اندر آرام با فرهی ز بس نالهٔ نای و بانگ سرود همی داد گل جام می را درود به یک هفته از کاخ کاووس کی همی موج برخاست از جام می سر ماه نو خلعت گیو ساخت همی زر و پیروزه اندر نشاخت طبق‌های زرین و پیروزه جام کمرهای زرین و زرین ستام پرستار با طوق و با گوشوار همان یاره و تاج گوهر نگار همان جامهٔ تخت و افگندنی ز رنگ و ز بو وز پراگندنی فرستاد تا گیو را خواندند بر اورنگ زرینش بنشاندند ببردند خلعت به نزدیک اوی بمالید گیو اندر آن تخت روی

312. بخش ۲۰

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۰

وز آن پس بیامد خرامان دبیر بیاورد قرطاس و مشک و عبیر نبشتند نامه که از کردگار به دادیم و خشنود از روزگار که فرزند ما گشت پیروزبخت سزای مهی وز در تاج و تخت بدی را که گیتی همی ننگ داشت جهان را پر از غارت و جنگ داشت ز دست تو آواره شد در جهان نگویند نامش جز اندر نهان همه ساله تا بود خونریز بود به بدنامی و زشتی آویز بود بزد گردن نوذر تاجدار ز شاهان وز راستان یادگار برادرکش و بدتن و شاه کش بداندیش و بدراه و آشفته هش پی او ممان تا نهد بر زمین به توران و مکران و دریای چین جهان را مگر زو رهایی بود سر بی بهایش بهایی بود اگر داور دادگر یک خدای همی بود خواهد ترا رهنمای که گیتی بشویی ز رنج بدان ز گفتار و کردار نابخردان بداد جهان آفرین شاد باش جهان را یکی تازه بنیاد باش مگر باز بینم تو را شادمان پر از درد گردد دل بدگمان وز این پس جز از پیش یزدان پاک نباشم کز اویست امید و باک بدان تا تو پیروز باشی و شاد سرت سبز باد و دلت پر ز داد جهان آفرین رهنمای تو باد همیشه سر تخت جای تو باد نهادند بر نامه بر مهر شاه بر ایوان شه گیو بگزید راه به ره بر نبودش به جایی درنگ به نزدیک کیخسرو آمد به گنگ بر او آفرین کرد و نامه بداد پیام نیا پیش او کرد یاد ز گفتار او شاد شد شهریار می‌ آورد و رامشگر و میگسار همی خورد پیروز و شادان سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز سپه را همه ترک و جوشن بداد پیام نیا پیششان کرد یاد مر آن را به گستهم نوذر سپرد یکی لشکری نامبردار و گرد ز گنگ گزین راه چین برگرفت جهان را به شمشیر در بر گرفت نبد روز بیکار و تیره شبان طلایه به روز و به شب پاسبان بدین گونه تا شارستان پدر همی رفت گریان و پر کینه سر همی گرد باغ سیاوش بگشت به جایی که بنهاد خونریز تشت همی گفت کز داور یک خدای بخواهم که باشد مرا رهنمای مگر همچنین خون افراسیاب هم ایدر بریزم به کردار آب و ز آن جایگه شد سوی تخت باز همی گفت با داور پاک راز ز لشکر فرستادگان برگزید که گویند و دانند گفت و شنید فرستاد کس نزد خاقان چین به فغفور و سالار مکران زمین که گر داد گیرید و فرمان کنید ز کردار بد دل پشیمان کنید خورشها فرستید نزد سپاه ببینید ناچار ما را به راه کسی کو بتابد ز فرمان من و گر دور باشد ز پیمان من بیاراست باید سپه را به رزم هر آن کس که بگریزد از راه بزم فرستاده آمد به هر کشوری به هر جا که بد نامور مهتری غمی گشت فغفور و خاقان چین بزرگان هر کشوری همچنین فرستاده را چند گفتند گرم سخنهای شیرین به آواز نرم که ما شاه را سر به سر کهتریم زمین جز به فرمان او نسپریم گذرها که راه دلیران بدست ببینیم تا چند ویران شدست کنیم از سر آباد با خوردنی بباشیم و آریمش آوردنی همی گفت هر کس که بودش خرد که گر بی زیان او به ما بگذرد به درویش بخشیم بسیار چیز نثار و خورشها بسازیم نیز فرستاده را بی‌کران هدیه داد بیامد به درگاه پیروز و شاد دگر نامور چون به مکران رسید دل شاه مکران دگرگونه دید بر تخت او رفت و نامه بداد بگفت از پیام آنچه بودش بیاد سبک مر فرستاده را خوار کرد دل انجمن پر ز تیمار کرد بدو گفت با شاه ایران بگوی که نادیده بر ما فزونی مجوی زمانه همه زیر تخت منست جهان روشن از فر بخت منست چو خورشید تابان شود بر سپهر نخستین بر این بوم تابد به مهر همم دانش و گنج آباد هست بزرگی و مردی و نیروی دست گر از من همی راه جوید رواست که هر جانور بر زمین پادشاست نبندیم اگر بگذری بر تو راه زیانی مکن بر گذر با سپاه ور ایدون که با لشکر آیی به شهر بر این پادشاهی ترا نیست بهر نمانم که بر بوم من بگذری وز این مرز جایی به پی بسپری نمانم که مانی تو پیروزگر وگر یابی از اختر نیک بر بر این گونه چون شاه پاسخ شنید از آن جایگه لشکر اندر کشید بیامد گرازان به سوی ختن جهاندار با نامدار انجمن برفتند فغفور و خاقان چین بر شاه با پوزش و آفرین سه منزل ز چین پیش شاه آمدند خود و نامداران به راه آمدند همه راه آباد کرده چو دست در و دشت چون جایگاه نشست همه بوم و بر پوشش و خوردنی از آرایش بزم و گستردنی چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه ببستند آذین به بیراه و راه به دیوار دیبا برآویختند ز بر زعفران و درم ریختند چو با شاه فغفور گستاخ شد به پیش اندر آمد سوی کاخ شد بدو گفت ما شاه را کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم جهانی به بخت تو آباد گشت دل دوستداران تو شاد گشت گر ایوان ما در خور شاه نیست گمانم که هم بدتر از راه نیست به کاخ اندر آمد سرافراز شاه نشست از بر نامور پیشگاه ز دینار چینی ز بهر نثار بیاورد فغفور چین صد هزار همی بود بر پیش او بر به پای ابا مرزبانان فرخنده رای به چین اندرون بود خسرو سه ماه ابا نامداران ایران سپاه پرستنده فغفور هر بامداد همی نو به نو شاه را هدیه داد چهارم ز چین شاه ایران براند به مکران شد و رستم آنجا بماند بیامد چو نزدیک مکران رسید ز لشکر جهاندیده‌ای برگزید بر شاه مکران فرستاد و گفت که با شهریاران خرد باد جفت خورش ساز راه سپاه مرا به خوبی بیارای گاه مرا نگه کن که ما از کجا رفته‌ایم نه مستیم و بیراه و نه خفته‌ایم جهان روشن از تاج و بخت منست سر مهتران زیر تخت منست برند آنگهی دست چیز کسان مگر من نباشم به هر کس رسان علف چون نیابند جنگ آورند جهان بر بداندیش تنگ آورند ور ایدون که گفتار من نشنوی به خون فراوان کس اندر شوی همه شهر مکران تو ویران کنی چو بر کینه آهنگ شیران کنی فرستاده آمد پیامش بداد نبد بر دلش جای پیغام و داد سر بی خرد زان سخن خیره شد بجوشید و مغزش از آن تیره شد پراگنده لشکر همه گرد کرد بیاراست بر دشت جای نبرد فرستاده را گفت برگرد و رو به نزدیک آن بدگمان باز شو بگویش که از گردش تیره روز تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز ببینی چو آیی ز ما دستبرد بدانی که مردان کدامند و گرد

313. بخش ۲۱

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۱

فرستادهٔ شاه چون بازگشت همه شهر مکران پرآواز گشت زمین کوه تا کوه لشکر گرفت همه تیز و مکران سپه برگرفت بیاورد پیلان جنگی دویست تو گفتی که اندر زمین جای نیست از آواز اسبان و جوش سپاه همی ماه بر چرخ گم کرد راه تو گفتی برآمد زمین بآسمان وگر گشت خورشید اندر نهان طلایه بیامد به نزدیک شاه که مکران سیه شد ز گرد سپاه همه روی کشور درفشست و پیل ببیند کنون شهریار از دو میل بفرمود تا برکشیدند صف گرفتند گوپال و خنجر به کف ز مکران طلایه بیامد به دشت همه شب همی گرد لشکر بگشت نگهبان لشکر از ایران تخوار که بودی به نزدیک او رزم خوار بیامد برآویخت با او به هم چو پیل سرافراز و شیر دژم بزد تیغ و او را به دو نیم کرد دل شاه مکران پر از بیم کرد دو لشکر بر آن گونه صف برکشید که از گرد شد آسمان ناپدید سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه رده برکشیدند هر دو گروه به قلب اندر آمد سپهدار طوس جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس به پیش اندرون کاویانی درفش پس پشت گردان زرینه کفش هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر جهان شد به کردار دریای قیر به قلب اندرون شاه مکران بخست وزآن خستگی جان او هم برست یکی گفت شاها سرش را بریم بدو گفت شاه اندر او ننگریم سر شهریاران نبرد ز تن مگر نیز از تخمهٔ اهرمن برهنه نباید که گردد تنش بر آن هم نشان خسته در جوشنش یکی دخمه سازید مشک و گلاب چنانچون بود شاه را جای خواب بپوشید رویش به دیبای چین که مرگ بزرگان بود همچنین و زآن انجمن کشته شد ده هزار سواران و گردان خنجرگزار هزار و صد و چل گرفتار شد سر زندگان پر ز تیمار شد ببردند پیلان و آن خواسته سراپرده و گاه آراسته بزرگان ایران توانگر شدند بسی نیز با تخت و افسر شدند از آن پس دلیران پرخاشجوی به تاراج مکران نهادند روی خروش زنان خاست از دشت و شهر چشیدند زان رنج بسیار بهر به درهای شهر آتش اندر زدند همی آسمان بر زمین برزدند بخستند ز ایشان فراوان به تیر زن و کودک خرد کردند اسیر چو کم شد از آن انجمن خشم شاه بفرمود تا باز گردد سپاه بفرمود تا اشکش تیز هوش بیارامد از غارت و جنگ و جوش کسی را نماند که زشتی کند وگر با نژندی درشتی کند از آن شهر هر کس که بد پارسا به پوزش بیامد بر پادشا که ما بیگناهیم و بیچاره‌ایم همیشه به رنج ستمکاره‌ایم گر ایدون که بیند سر بی‌گناه ببخشد سزاوار باشد ز شاه از ایشان چو بشنید فرخنده شاه بفرمود تا بانگ زد بر سپاه خروشی برآمد ز پرده‌سرای که ای پهلوانان فرخنده رای از این پس گر آید ز جایی خروش ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش ستمکارگان را کنم به دو نیم کسی کو ندارد ز دادار بیم جهاندار سالی به مکران بماند ز هر جای کشتی گران را بخواند چو آمد بهار و زمین گشت سبز همه کوه پر لاله و دشت سبز چراگاه اسبان و جای شکار بیاراست باغ از گل و میوه‌دار به اشکش بفرمود تا با سپاه به مکران بباشد یکی چندگاه نجوید جز از خوبی و راستی نیارد به کار اندرون کاستی و زآن شهر راه بیابان گرفت همه رنجها بر دل آسان گرفت چنان شد به فرمان یزدان پاک که اندر بیابان ندیدند خاک هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید جهانی پر از لاله و شنبلید خورشهای مردم ببردند پیش به گردون به زیر اندرون گاومیش به دشت اندرون سبزه و جای خواب هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب چو آمد به نزدیک آب زره گشادند گردان میان از گره همه چاره سازان دریا به راه ز چین و ز مکران همی برد شاه به خشکی بکرد آنچه بایست کرد چو کشتی به آب اندر افگند مرد بفرمود تا توشه برداشتند به یک ساله ره راه بگذاشتند جهاندار نیک اختر و راه‌جوی برفت از لب آب با آب روی بر آن بندگی بر نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت همی خواست از کردگار بلند کز آبش به خشکی برد بی‌گزند همان ساز جنگ و سپاه ورا بزرگان ایران و گاه ورا همی گفت کای کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان نگهدار خشکی و دریا توی خدای ثری و ثریا توی نگه‌دار جان و سپاه مرا همان تخت و گنج و کلاه مرا پرآشوب دریا از آن گونه بود کز او کس نرستی بدان برشخود به شش ماه کشتی برفتی به آب کز او ساختی هر کسی جای خواب به هفتم که نیمی گذشتی ز سال شدی کژ و بی راه باد شمال سر بادبان تیز برگاشتی چو برق درخشنده بگماشتی به راهی کشیدیش موج مدد که ملاح خواندش فم الاسد چنان خواست یزدان که باد هوا نشد کژ با اختر پادشا شگفت اندر آن آب مانده سپاه نمودی به انگشت هر یک به شاه به آب اندرون شیر دیدند و گاو همی داشتی گاو با شیر تاو همان مردم و مویها چون کمند همه تن پر از پشم چون گوسفند گروهی سران چون سر گاومیش دو دست از پس مردم و پای پیش یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ یکی پای چون گور و تن چون پلنگ نمودی همی این بدان آن بدین به دادار بر خواندند آفرین به بخشایش کردگار سپهر هوا شد خوش و باد ننمود چهر گذشتند بر آب بر هفت ماه که بادی نکرد اندر ایشان نگاه چو خسرو ز دریا به خشکی رسید نگه کرد هامون جهان را بدید بیامد به پیش جهان آفرین بمالید بر خاک رخ بر زمین برآورد کشتی و زورق ز آب شتاب آمدش بود جای شتاب بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت تن‌آسان به ریگ روان برگذشت همه شهرها دید بر سان چین زبانها به کردار مکران زمین بدان شهرها در بیاسود شاه خورش خواست چندی ز بهر سپاه سپرد آن زمین گیو را شهریار بدو گفت بر خوردی از روزگار درشتی مکن با گنهکار نیز که بی رنج شد مردم از گنج و چیز از این پس ندارم کسی را به کس پرستش کنم پیش فریادرس ز لشکر یکی نامور برگزید که گفتار هر کس بداند شنید فرستاد نزدیک شاهان پیام که هر کس که او جوید آرام و کام بیایند خرم بدین بارگاه برفتند یکسر به فرمان شاه یکی سر نپیچید زان مهتران به درگاه رفتند چون کهتران چو دیدار بد شاه بنواختشان به خورشید گردن برافراختشان پس از گنگ دژ باز جست آگهی ز افراسیاب و ز تخت مهی چنین گفت گوینده‌ای زان گروه که ایدر نه آبست پیشت نه کوه اگر بشمری سر به سر نیک و بد فزون نیست تا گنگ فرسنگ صد کنون تا برآمد ز دریای آب به گنگست با مردم افراسیاب از آن آگهی شاد شد شهریار شد آن رنجها بر دلش نیز خوار در آن مرزها خلعت آراستند پس اسب جهاندیدگان خواستند بفرمود تا بازگشتند شاه سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه بر آن سو که پور سیاوش براند ز بیداد مردم فراوان نماند سپه را بیاراست و روزی بداد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد همی گفت هر کس که جوید بدی بپیچد ز باد افره ایزدی نباید که باشید یک تن به شهر گر از رنج یابد پی مور بهر چهانجوی چون گنگ دژ را بدید شد از آب دیده رخش ناپدید پیاده شد از اسب و رخ بر زمین همی کرد بر کردگار آفرین همی گفت کای داور داد و پاک یکی بنده‌ام دل پر از ترس و باک که این بارهٔ شارستان پدر بدیدم برآورده از ماه سر سیاوش که از فر یزدان پاک چنین باره‌ای برکشید از مغاک ستمگر بد آن کو به بد آخت دست دل هر کس از کشتن او بخست بر آن باره بگریست یکسر سپاه ز خون سیاوش که بد بیگناه به دست بداندیش بر کشته شد چنین تخم کین در جهان کشته شد

314. بخش ۲۲

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۲

پس آگاهی آمد به افراسیاب که شاه جهاندار بگذاشت آب شنیده همی داشت اندر نهفت بیامد شب تیره با کس نگفت جهاندیدگان را هم آنجا بماند دلی پر ز تیمار تنها براند چو کیخسرو آمد به گنگ اندرون سری پر ز تیمار دل پر ز خون بدید آن دل افروز باغ بهشت شمرهای او چون چراغ بهشت به هر گوشه‌ای چشمه و گلستان زمین سنبل و شاخ بلبلستان همی گفت هر کس که اینت نهاد هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد وز آن پس بفرمود بیدار شاه طلب کردن شاه توران سپاه بجستند بر دشت و باغ و سرای گرفتند بر هر سوی رهنمای همی رفت جوینده چون بیهشان مگر زو بیابند جایی نشان چو بر جستنش تیز بشتافتند فراوان ز کسهای او یافتند بکشتند بسیار کس بی‌گناه نشانی نیامد ز بیداد شاه همی بود در گنگ دژ شهریار یکی سال با رامش و میگسار جهان چون بهشتی دلاویز بود پر از گلشن و باغ و پالیز بود برفتن همی شاه را دل نداد همی بود در گنگ پیروز و شاد همه پهلوانان ایران سپاه برفتند یکسر به نزدیک شاه که گر شاه را دل نجنبد ز جای سوی شهر ایران نیایدش رای همانا بداندیش افراسیاب گذشته‌ست زان سو به دریای آب چنان پیر بر گاه کاووس شاه نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه گر او سوی ایران شود پر ز کین که باشد نگهبان ایران زمین گر او باز با تخت و افسر شود همه رنج ما پاک بی‌بر شود از آن پس به ایرانیان شاه گفت که این پند با سودمندیست جفت از آن شارستان پس مهان را بخواند وز آن رنج بردن فراوان براند از ایشان کسی را که شایسته‌تر گرامی‌تر از شهر و بایسته‌تر تنش را به خلعت بیاراستند ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند چنین گفت کایدر به شادی بمان ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان ببخشید چندان که بد خواسته ز اسبان وز گنج آراسته همه شهر ز ایشان توانگر شدند چه با یاره و تخت و افسر شدند بدانگه که بیدار گردد خروس ز درگاه برخاست آوای کوس سپاهی شتابنده و راه‌جوی به سوی بیابان نهادند روی همه نامداران هر کشوری برفتند هر جا که بد مهتری خورشها ببردند نزدیک شاه که بود از در شهریار و سپاه به راهی که لشکر همی برگذشت در و دشت یکسر چو بازار گشت به کوه و بیابان و جای نشست کسی را نبد کس که بگشاد دست بزرگان ابا هدیه و با نثار پذیره شدندی بر شهریار چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج نهشتی که با او برفتی به رنج پذیره شدش گیو با لشکری و زآن شهر هر کس که بد مهتری چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز پیاده شد و برد پیشش نماز جهاندار بسیار بنواختشان به رسم کیان جایگه ساختشان چو خسرو به نزدیک کشتی رسید فرود آمد و بادبان برکشید دو هفته بر آن روی دریا بماند ز گفتار با گیو چندی براند چنین گفت هر کو ندیده‌ست گنگ نباید که خواهد به گیتی درنگ بفرمود تا کار برساختند دو زورق به آب اندر انداختند شناسای کشتی هر آنکس که بود که بر ژرف دریا دلیری نمود بفرمود تا بادبان برکشید به دریای بی‌مایه اندر کشید همان راه دریا به یک ساله راه چنان تیز شد باد در هفت ماه که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت که از باد کژ آستی تر نگشت سپهدار لشکر به خشکی کشید ببستند کشتی و هامون بدید خورش کرد و پوشش هم آنجا یله به ملاح و آن کس که کردی خله بفرمود دینار و خلعت ز گنج ز گیتی کسی را که بردند رنج وز آن آب راه بیابان گرفت جهانی از او مانده اندر شگفت چو آگاه شد اشکش آمد به راه ابا لشکری ساخته پیش شاه پیاده شد از اسب و روی زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین همه تیز و مکران بیاراستند ز هر جای رامشگران خواستند همه راه و بی‌راه آوای رود تو گفتی هوا تار شد رود پود به دیوار دیبا برآویختند درم با شکر زیر پی ریختند به مکران هر آن کس که بد مهتری وگر نامداری و کنداوری برفتند با هدیه و با نثار به نزدیک پیروزگر شهریار و زآن مرز چندان که بد خواسته فراز آورید اشکش آراسته ز اشکش پذیرفت شاه آنچه دید و زآن نامداران یکی برگزید ورا کرد مهتر به مکران زمین بسی خلعتش داد و کرد آفرین چو آمد ز مکران و توران به چین خود و سرفرازان ایران زمین پذیره شدش رستم زال سام سپاهی گشاده دل و شاد کام چو از دور کیخسرو آمد پدید سوار سرفراز چترش کشید پیاده شد از باره بردش نماز گرفتش به بر شاه گردن‌فراز بگفت آن شگفتی که دید اندر آب ز گم بودن جادو افراسیاب به چین نیز مهمان رستم بماند به یک هفته از چین به ماچین براند همی رفت سوی سیاووش گرد به ماه سفندار مذ روز ارد چو آمد بدان شارستان پدر دو رخساره پر آب و خسته جگر به جایی که گرسیوز بدنشان گروی به نفرین مردم کشان سر شاه ایران بریدند خوار بیامد بدان جایگه شهریار همی ریخت بر سر از آن تیره خاک همی کرد روی و بر خویش چاک بمالید رستم بر آن خاک روی بنفرید بر جان ناکس گروی همی گفت کیخسرو ای شهریار مرا ماندی در جهان یادگار نماندم ز کین تو مانند چیز به رنج اندرم تا جهانست نیز بپرداختم تخت افراسیاب از این پس نه آرام جویم نه خواب بر امید آن کش به چنگ آورم جهان پیش او تار و تنگ آورم از آن پس بدان گنج بنهاد سر که مادر بدو یاد کرد از پدر در گنج بگشاد و روزی بداد دو هفته در آن شارستان بود شاد به رستم دو صد بدره دینار داد همان گیو را چیز بسیار داد چو بشنید گستهم نوذر که شاه بدان شارستان پدر کرد راه پذیره شدش با سپاهی گران ز ایران بزرگان و کنداوران چو از دور دید افسر و تاج شاه پیاده فراوان بپیمود راه همه یکسره خواندند آفرین بر آن دادگر شهریار زمین به گستهم فرمود تا برنشست همه راه شادان و دستش به دست کشیدند زان روی به بهشت گنگ سپه را به نزدیک شاه آب و رنگ وفا چون درختی بود میوه‌دار همی هر زمانی نو آید به بار نیاسود یک تن ز خورد و شکار همان یک سواره همان شهریار ز ترکان هر آن کس که بد سرفراز شدند از نوازش همه بی‌نیاز به رخشنده روز و به هنگام خواب همی آگهی جست ز افراسیاب از ایشان کسی زو نشانی نداد نکردند از او در جهان نیز یاد جهاندار یک شب سر و تن بشست بشد دور با دفتر زند و است همه شب به پیش جهان آفرین همی بود گریان و سر بر زمین همی گفت کاین بنده ناتوان همیشه پر از درد دارد روان همه کوه و رود و بیابان و آب نبیند نشانی ز افراسیاب همی گفت کای داور دادگر تو دادی مرا نازش و زور و فر که او راه تو دادگر نسپرد کسی را ز گیتی به کس نشمرد تو دانی که او نیست بر داد و راه بسی ریخت خون سر بیگناه مگر باشدم دادگر یک خدای به نزدیک آن بدکنش رهنمای تو دانی که من خود سراینده‌ام پرستنده آفریننده‌ام به گیتی از او نام و آواز نیست ز من راز باشد ز تو راز نیست اگر زو تو خشنودی ای دادگر مرا بازگردان ز پیکار سر بکش در دل این آتش کین من به آیین خویش آور آیین من ز جای نیایش بیامد به تخت جوان سرافراز و پیروز بخت همی بود یک سال در حصن گنگ برآسود از جنبش و ساز جنگ چو بودن به گنگ اندرون شد دراز به دیدار کاووسش آمد نیاز به گستهم نوذر سپرد آن زمین ز قچغار تا پیش دریای چین بی‌اندازه لشکر به گستهم داد بدو گفت بیدار دل باش و شاد به چین و به مکران زمین دست یاز به هر سو فرستاده و نامه ساز همی جوی ز افراسیاب آگهی مگر زو شود روی گیتی تهی و زآن جایگه خواسته هرچه بود ز دینار وز گوهر نابسود ز مشک و پرستار و زرین ستام همان جامه و اسب و تخت و غلام ز گستردنیها و آلات چین ز چیزی که خیزد ز مکران زمین ز گاوان گردونکشان چل هزار همی راند پیش اندرون شهریار همی گفت هرگز کسی پیش از این ندید و نبد خواسته بیش از این سپه بود چندان که بر کوه و دشت همی ده شب و روز لشکر گذشت چو دمدار برداشتی پیشرو به منزل رسیدی همی نو به نو بیامد بر آن هم نشان تا به چاج بیاویخت تاج از بر تخت عاج به سغد اندرون بود یک هفته شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه وز آنجا به شهر بخارا رسید ز لشکر هوا را همی کس ندید بخورد و بیاسود و یک هفته بود دوم هفته با جامه نابسود بیامد خروشان به آتشکده غمی بود زآن اژدهای شده که تور فریدون برآورده بود بدو اندرون کاخها کرده بود بگسترد بر موبدان سیم و زر بر آتش پراگند چندی گهر و زآن جایگه سر به رفتن نهاد همی رفت با کام دل شاه شاد

315. بخش ۲۳

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۳

به جیحون گذر کرد بر سوی بلخ چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ به بلخ اندرون بود یک ماه شاه سر ماه بر بلخ بگزید راه به هر شهر در نامور مهتری بماندی سرافراز با لشکری ببستند آذین به بیراه و راه به جایی که بگذشت شاه و سپاه همه بوم کشور بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند درم ریختند از بر و زعفران چه دینار و مشک از کران تا کران به شهر اندرون هر که درویش بود وگر سازش از کوشش خویش بود درم داد مر هر یکی را ز گنج پراگنده شد بدره پنجاه و پنج سر هفته را کرد آهنگ ری سوی پارس نزدیک کاووس کی دو هفته به ری نیز بخشید و خورد سیم هفته آهنگ بغداد کرد هیونان فرستاد چندی ز ری به نزدیک کاووس فرخنده‌پی دل پیر زان آگهی تازه شد تو گفتی که بر دیگر اندازه شد به ایوانها تخت زرین نهاد به خانه در آرایش چین نهاد ببستند آذین به شهر و به راه همه برزن و کوی و بازارگاه پذیره شدندش همه مهتران بزرگان هر شهر و کنداوران همه راه و بی راه گنبد زده جهان شد چو دیبا به زر آزده همه مشک با گوهر آمیختند ز گنبد به سرها فرو ریختند چو بیرون شد از شهر کاووس کی ابا نامداران فرخنده‌پی سوی طالقان آمد و مرو رود جهان بود پر بانگ و آوای رود و زآن پس به راه نشاپور شاه بدیدند مر یکدگر را به راه نیا را چو دید از کران شاه نو برانگیخت آن باره تندرو بر او بر نیا برگرفت آفرین ستایش سزای جهان آفرین همی گفت بی‌تو مبادا جهان نه تخت بزرگی نه تاج مهان که خورشید چون تو ندیدست شاه نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه ز جمشید تا بآفریدون رسید سپهر و زمین چون تو شاهی ندید نه زین سان کسی رنج برد از مهان نه دید آشکارا نهان جهان که روشن جهان بر تو فرخنده باد دل و جان بدخواه تو کنده باد سیاوش گرش روز باز آمدی به فر تو او را نیاز آمدی بدو گفت شاه این ز بخت تو بود برومند شاخ درخت تو بود زبرجد بیاورد و یاقوت و زر همی ریخت بر تارک شاه بر بدین گونه تا تخت گوهرنگار بشد پایه ها ناپدید از نثار بفرمود پس کانجمن را بخوان به ایوان دیگر بیارای خوان نشستند در گلشن زرنگار بزرگان پرمایه با شهریار همی گفت شاه آن شگفتی که دید به دریا در و نامداران شنید ز دریا و از گنگ دژ یاد کرد لب نامداران پر از باد کرد از آن خرمی دشت و آن شهر و راغ شمرها و پالیزها چون چراغ بدو ماند کاووس کی در شگفت ز کردارش اندازه‌ها برگرفت بدو گفت روز نو و ماه نو چو گفتارهای نو و شاه نو نه کس چون تو اندر جهان شاه دید نه این داستان گوش هر کس شنید کنون تا بدین اختری نو کنیم به مردی همه یاد خسرو کنیم بیاراست آن گلشن زرنگار می آورد یاقوت‌لب میگسار به یک هفته ز ایوان کاووس کی همی موج برخاست از جام می به هشتم در گنج بگشاد شاه همی ساخت آن رنج را پایگاه بزرگان که بودند با او به هم به رزم و به بزم و به شادی و غم به اندازه‌شان خلعت آراستند ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند برفتند هر کس سوی کشوری سرافراز با نامور لشکری بپرداخت زآن پس به کار سپاه درم داد یک‌ساله از گنج شاه وزآن پس نشستند بی‌انجمن نیا و جهانجوی با رای‌زن چنین گفت خسرو به کاووس شاه جز از کردگار از که جوییم راه بیابان و یک‌ساله دریا و کوه برفتیم با داغ دل یک گروه به هامون و کوه و به دریای آب نشانی ندیدیم ز افراسیاب گر او یک زمان اندر آید به گنگ سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ همه رنج و سختی به پیش اندرست اگر چندمان دادگر یاورست نیا چون شنید از نبیره سخن یکی پند پیرانه افگند بن بدو گفت ما همچنین بر دو اسب بتازیم تا خان آذرگشسب سر و تن بشوییم با پا و دست چنانچون بود مرد یزدان پرست ابا باژ با کردگار جهان بدو بر کنیم آفرین نهان بباشیم بر پیش آتش به پای مگر پاک یزدان بود رهنمای به جایی که او دارد آرامگاه نماید نماینده داد راه بر این باژ گشتند هر دو یکی نگردید یک تن ز راه اندکی نشستند با باژ هر دو بر اسب دوان تا سوی خان آذرگشسب پر از بیم دل یک به یک پرامید برفتند با جامه‌های سپید چو آتش بدیدند گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند بدان جایگه زار و گریان دو شاه ببودند با درد و فریاد خواه جهان‌آفرین را همی خواندند بدان موبدان گوهر افشاندند چو خسرو به آب مژه رخ بشست برافشاند دینار بر زند و است به یک هفته بر پیش یزدان بدند مپندار کآتش پرستان بدند که آتش بدان گاه محراب بود پرستنده را دیده پرآب بود اگر چند اندیشه گردد دراز هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز به یک ماه در آذرآبادگان ببودند شاهان و آزادگان

316. بخش ۲۴

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۴

از آن پس چنان بد که افراسیاب همی بود هر جای بی‌خورد و خواب نه ایمن به جان و نه تن سودمند هراسان همیشه ز بیم گزند همی از جهان جایگاهی بجست که باشد به جان ایمن و تن‌درست به نزدیک بردع یکی غار بود سر کوه غار از جهان نابسود ندید از برش جای پرواز باز نه زیرش پی شیر و آن گراز خورش برد وز بیم جان جای ساخت به غار اندرون جای بالای ساخت ز هر شهر دور و به نزدیک آب که خوانی ورا هنگ افراسیاب همی بود چندی به هنگ اندرون ز کرده پشیمان و دل پر ز خون چو خونریز گردد سر سرفراز به تخت کیان برنماند دراز یکی مرد نیک اندر آن روزگار ز تخم فریدون آموزگار پرستار با فر و برز کیان به هر کار با شاه‌ بسته میان پرستشگهش کوه بودی همه ز شادی شده دور و دور از رمه کجا نام این نامور هوم بود پرستنده دور از بر و بوم بود یکی کاخ بود اندر آن برز کوه بدو سخت نزدیک و دور از گروه پرستشگهی کرده پشمینه پوش ز کافش یکی ناله آمد به گوش که شاها سرا نامور مهترا بزرگان و بر داوران داورا همه ترک و چین زیر فرمان تو رسیده به هر جای پیمان تو یکی غار داری به بهره به چنگ کجات آن سر تاج و مردان جنگ کجات آن همه زور و مردانگی دلیری و نیروی و فرزانگی کجات آن بزرگی و تخت و کلاه کجات آن بر و بوم و چندان سپاه که اکنون بدین تنگ غار اندری گریزان به سنگین حصار اندری به ترکی چو این ناله بشنید هوم پرستش رها کرد و بگذاشت بوم چنین گفت کاین ناله هنگام خواب نباشد مگر آن افراسیاب چو اندیشه شد بر دلش بر درست در غار تاریک چندی بجست ز کوه اندر آمد به هنگام خواب بدید آن در هنگ افراسیاب بیامد به کردار شیر ژیان ز پشمینه بگشاد گردی میان کمندی که بر جای زنار داشت کجا در پناه جهاندار داشت به هنگ اندرون شد گرفت آن به دست چو نزدیک شد بازوی او ببست همی رفت و او را پس اندر کشان همی تاخت با رنج چون بیهشان شگفت ار بمانی بدین در رواست هر آن کس که او بر جهان پادشاست جز از نیک‌نامی نباید گزید بباید چمید و بباید چرید ز گیتی یک غار بگزید راست چه دانست کان غار هنگ بلاست چو آن شاه را هوم بازو ببست همی بردش از جایگاه نشست بدو گفت کای مرد باهوش و باک پرستار دارنده یزدان پاک چه خواهی ز من من کییم در جهان نشسته بدین غار با اندهان بدو گفت هوم این نه آرام تست جهانی سراسر پر از نام تست ز شاهان گیتی برادر که کشت که شد نیز با پاک یزدان درشت چو اغریرث و نوذر نامدار سیاوش که بد در جهان یادگار تو خون سر بیگناهان مریز نه اندر بن غار بی‌بن گریز بدو گفت کاندر جهان بیگناه که را دانی ای مرد با دستگاه چنین راند بر سر سپهر بلند که آید ز من درد و رنج و گزند ز فرمان یزدان کسی نگذرد وگر دیده اژدها بسپرد ببخشای بر من که بیچاره‌ام وگر چند بر خود ستمکاره‌ام نبیره فریدون فرخ منم ز بند کمندت همی بگسلم کجا برد خواهی مرا بسته خوار نترسی ز یزدان به روز شمار بدو گفت هوم ای بد بدگمان همانا فراوان نماندت زمان سخنهات چون گلستان نوست ترا هوش بر دست کیخسروست بپیچید دل هوم را زآن گزند بر او سست کرد آن کیانی کمند بدانست کان مرد پرهیزگار ببخشود بر ناله شهریار بپیچید و ز او خویشتن درکشید به دریا درون جست و شد ناپدید

317. بخش ۲۵

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲۵

چنان بد که گودرز کشوادگان همی رفت با گیو و آزادگان گرازان و پویان به نزدیک شاه به دریا درون کرد چندی نگاه به چشم آمدش هوم با آن کمند نوان بر لب آب بر مستمند همان گونه آب را تیره دید پرستنده را دیدگان خیره دید به دل گفت کاین مرد پرهیزگار ز دریای چیچست گیرد شکار نهنگی مگر دم ماهی گرفت به دیدار از او مانده اندر شگفت بدو گفت کای مرد پرهیزگار نهانی چه داری بکن آشکار از این آب دریا چه جویی همی مگر تیره تن را بشویی همی بدو گفت هوم ای سرافراز مرد نگه کن یکی اندر این کارکرد یکی جای دارم بدین تیغ کوه پرستشگه بنده دور از گروه شب تیره بر پیش یزدان بدم همه شب ز یزدان پرستان بدم بدان گه که خیزد ز مرغان خروش یکی ناله زارم آمد به گوش همانگه گمان برد روشن دلم که من بیخ کین از جهان بگسلم بدین گونه آواز هنگام خواب نشاید که باشد جز افراسیاب به جستن گرفتم همه کوه و غار بدیدم در هنگ آن سوگوار دو دستش به زنار بستم چو سنگ بدان سان که خونریز بودش دو چنگ ز کوه اندر آوردمش تازیان خروشان و نوحه‌زنان چون زنان ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی یکی سست کردم همی بند اوی بدین جایگه در ز چنگم بجست دل و جانم از رستن او بخست بدین آب چیچست پنهان شدست بگفتم ترا راست چونان که هست چو گودرز بشنید این داستان بیاد آمدش گفته راستان از آنجا بشد سوی آتشکده چنانچون بود مردم دلشده نخستین بر آتش ستایش گرفت جهان‌آفرین را نیایش گرفت بپردخت و بگشاد راز از نهفت همان دیده بر شهریاران بگفت همانگه نشستند شاهان بر اسب برفتند ز ایوان آذر گشسب پراندیشه شد زآن سخن شهریار بیامد به نزدیک پرهیزگار چو هوم آن سر و تاج شاهان بدید بر ایشان به داد آفرین گسترید همه شهریاران بر او آفرین همی خواندند از جهان‌آفرین چنین گفت با هوم کاووس شاه به یزدان سپاس و بدویم پناه که دیدم رخ مرد یزدان‌پرست توانا و با دانش و زور دست چنین داد پاسخ پرستنده هوم که آباد بادا به داد تو بوم بدین شاه‌ نوروز فرخنده باد دل بدسگالان او کنده باد پرستنده بودم بدین کوهسار که بگذشت بر گنگ دژ شهریار همی خواستم تا جهان‌آفرین بدو دارد آباد روی زمین چو باز آمد او شاد و خندان شدم نیایش کنان پیش یزدان شدم سروش خجسته شبی ناگهان بکرد آشکارا به من بر نهان از این غار بی‌بن برآمد خروش شنیدم نهادم به آواز گوش کسی زار بگریست بر تخت عاج چه بر کشور و لشکر و تیغ و تاج ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ کمندی که زنار بودم به چنگ بدیدم سر و گوش افراسیاب در او ساخته جای آرام و خواب به بند کمندش ببستم چو سنگ کشیدمش بیچاره زآن جای تنگ به خواهش بدو سست کردم کمند چو آمد بر آب بگشاد بند به آب اندرست این زمان ناپدید پی او ز گیتی بباید برید ورا گر برد باز گیرد سپهر بجنبد به گرسیوزش خون و مهر چو فرمان دهد شهریار بلند برادرش را پای کرده به بند بیارند بر کتف او خام گاو بدوزند تا گم کند زور و تاو چو آواز او یابد افراسیاب همانا برآید ز دریای آب بفرمود تا روزبانان در برفتند با تیغ و گیلی سپر ببردند گرسیوز شوم را که آشوب از او بد بر و بوم را به دژخیم فرمود تا برکشید ز رخ پرده شوم را بردرید همی دوخت بر کتف او خام گاو چنین تا نماندش به تن هیچ تاو بر او پوست بدرید و زنهار خواست جهان آفرین را همی یار خواست چو بشنید آوازش افراسیاب پر از درد گریان برآمد ز آب به دریا همی کرد پای آشناه بیامد به جایی که بد پایگاه ز خشکی چو بانگ برادر شنید بر او بدتر آمد ز مرگ آنچه دید چو گرسیوز او را بدید اندر آب دو دیده پر از خون و دل پر شتاب فغان کرد کای شهریار جهان سر نامداران و تاج مهان کجات آن همه رسم و آیین و گاه کجات آن سر تاج و چندان سپاه کجات آن همه دانش و زور دست کجات آن بزرگان خسروپرست کجات آن به رزم اندرون فر و نام کجات آن به بزم اندرون کام و جام که اکنون به دریا نیاز آمدت چنین اختر دیرساز آمدت چو بشنید بگریست افراسیاب همی ریخت خونین سرشک اندر آب چنین داد پاسخ که گرد جهان بگشتم همی آشکار و نهان کز این بخشش بد مگر بگذرم ز بد بدتر آمد کنون بر سرم مرا زندگانی کنون خوار گشت روانم پر از درد و تیمار گشت نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ برآویخته سر به کام نهنگ همی پوست درند بر وی به چرم کسی را نبینم به چشم آب شرم زبان دو مهتر پر از گفتگوی روان پرستنده پر جستجوی چو یزدان پرستنده او را بدید چنان نوحهٔ زار ایشان شنید ز راه جزیره برآمد یکی چو دیدش مر او را ز دور اندکی گشاد آن کیانی کمند از میان دو تایی بیامد چو شیر ژیان بینداخت آن گرد کرده کمند سر شهریار اندر آمد به بند به خشکی کشیدش ز دریای آب بشد توش و هوش از رد افراسیاب گرفته ورا مرد دین‌دار دست به خواری ز دریا کشید و ببست سپردش بدیشان و خود بازگشت تو گفتی که با باد انباز گشت