قصاید

by کمال‌الدین اسماعیل

1. شمارهٔ ۱ - و له یمدح الامام الاعظم الصّدر السّعید الشهیّد رکن الدّین مسعود بن ساعدQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱ - و له یمدح الامام الاعظم الصّدر السّعید الشهیّد رکن الدّین مسعود بن ساعد

تبارک الله ازین جنبش نسیم صبا که لطف صنعت او از کجاست تابکجا! شدست سبزه همه تن زبان بشکر بهار که بهر تر بیت از خاک بر گرفت او را بسوی دیده و دل تحفه ها فرستادند مجاهزان طبیعت بدست نشو و نما کشید دست صبا پای آب در زنجیر گرفت پشت زمین روی لاله در دیبا بنیم جرعه که از ساغر هوا بکشید نهاد خاک همه راز خویش بر صحرا ز بس شکوفه و نسرین و سبزه پنداری که خواک قابل عکس سپهر شد ز صفا بنفشه همچو شبست و چراغ او لاله سمن سپیده دمست و گل آفتاب لفا بسان پیر مقدم شکوفه اندر پیش رسید و او را خلقی جوانکان زقفا نوای باربدی زیر چنگ بلبل شد چو ساخت نای گلو عندلیب باعنقا به زاد مردی از آن سرورا برآمد نام که با تهی دست او بود بالا عبارتیست زنجم و شجر شکوفه و شاخ إشارتیست بجسم و روان نسیم و گیا رسیدن رمضان در میان فصل ربیع رسوم لهو هدر کرد و کار عیش هبا همی بپیچد بر خویشتن بریشم ساز که هیچ کس را در روزه نیست برگ و نوا زبس جفاها خون در دل پیاله فسرد که وقت گل ننمودندش إلتفات إصلا کنون مغنّی و جنگی کشیده بینی صف چو خواجگان معطّل بکنج مسجد ها بجای حلقۀ ابریشمین بکف تسبیح بجای زخمه بدستش دعای تمخیثا خموش از آن شد بر بط که از تهی شکمی همی نجنبد نبضش ز ضعف در اعضا نشسته چنگ بزانو، فکنده سر در پیش چو در مقام تشّهد موسوسی بدعا کرامت رمضان گر نه خرق عادت کرد برغم انف طبیعت مرا بگو که چرا شدست روغن قندیل لاله آب سحاب چنانکه آتش شمع شکوفه باد صبا چنار و سرو برآورده دست و صف در صف همی کنند بتکبیر کردن استقصا ز بس که بر سرشانابر درهمی بارد خیال بسته ام آنرا نماز استسقا چو گل زخار همه همنشین او تا دست اگر مکاشف باشد شگفت نیست مرا بکار خویش فرو رفت نرگس از حیرت زخواب غفلت بیداریش چو داد قضا کبود جامعه و رخسار زرد، نیلوفر بهر نمازی غسلی برآورد عمدا شکوفه شیبت پر نور می نهد بر خاک که از هواست به پیرانه سرچنین رسوا برون فکند زبانرا ز تشنگی سوسن عجب مدار که هم روزه است و هم گرما هزار دستان بر عادت سحر خوانان بنیم شب ز سر شاخ برکشید آوا زشکل غنچه صبا سفرها گشاید باز چو عندلیب زنده از پی سحور صلا تو دل سیاهی لاله ببین بوقت چنین که یک نفس نکند ساغر شراب رها مگر بنفشه بغیبت زبان بگردانید که چون دروغ ز نان می کشد زبان دریا ز نو رسیدگی ار کل تهتّکی میکرد بدست کم عمری یافت مالشی بسزا و گر ز ساده دلی غنچه آب گزید ببین که عاقبت کارش آتش است جزا بسوز سینه همی گرید ابر و جایش هست که ابر را ببهاران بس اندکست بقا گل ارچه آمد ضحّاک شکل هم گه گاه همی ببارد اشکی ولی بروی و ریا زچشم نرگس یک قطره آب اگر بچکید بس است قطرۀ اشکی زچشم نابینا چو روزه داران غنچه دهن ببست ، از آن همی دمد ز دهانش نسیم مشک خطا دوفرّخیست مراو را یکی چو می شکفد یکی چو بوسه دهد بر بساط مولانا نظام ملّت اسلام و پشت اهل هنر که هست سدّۀ او قبلۀ دل دانا چو رای خویش بلند و چو نام خود مسعود چو طبع خویش لطیف و چو بخت خود برنا هلال دولت او بدر گشته در غرّه کمال دانش او منتهی هم از مبدا زتیغ برق شود خسته آبگاه سحاب اگر برابری دست او کند بسخا همه صواب رود بر زبان او زیرا که لفظ او گهرست و گهر نکرد خطا زهی وفاق تو دروازۀحیات ابد زهی خلاف تو دندانۀ کلید فنا ز اجتهاد تو ناموس معضلات ضعیف ببارگاه تو بازار اهل فضل روا بخواب ببیند مغز هوس ترا مانند در آب جوید چشم فلک ترا همتا نبشته آیت بشر تو بر جبین صباح گرفته مایه زکین تو رنگ و روی مسا فلک که همچو کمان سر کشیست عادت او زراست رویی پیش تو کرد پشت دوتا نزاید از شب آبستن زمانه مگر بعون قابلۀ خاطر تو این ذکا اگر نه آتش عزم تواش کند تخلیل شود زجرم زمین بسته تر مسام هوا تویی که با شرف نسبت تو از طرفین همی کنند مباهات آدم و حوّا شکفته غنچۀ احسان تو زیاد قبول طراوت گل اخلاق تو زآب حیا نبوده عادت امساک جز که در صومت گرفتن تو مگر درس و ان دگرعطا گه مناظره با کوه اگر سخن رانی ز اعتراض تو مفحم شود معید صدا مثل زنند که : شب پرده دار اسرارست چراست از شب خطّ تو رازها پیدا؟ هنر ز صدمت حرمان درآمدی از پای اگر بدست نکردی زخامۀ تو عصا تو پشت شرعی وزان روی پشت تست قوی که پشتی تو کند گاه حکم دست قضا اگر زمانه زعدل تو آگهی یابد ازین سپس نکند رخت عمر ما یغما و گر عروس ضمیرت تتق برانداخت زخوابگه بدر افتد بنیم شب حریا زنعمت تو تهیگاه آرزو پر شد زبخشش تو تهی شد خزانۀ دریا ز جادویّی سر کلک تو یکی اینست کز آب تیره کند عقد لؤلؤ لالا از آنک رنگ حسودت گرفت مسکین زر زهیچ گونه تو بروی نمیکنی ابقا گشاد تیغ خلاف تو منفذ ارواح بیست دست وفایت کمرگه جوزا نمی زلطف تو گر بر پی کمان افتد تشنّج متبدّل شود باسترخا بتیغ تیز علاج دماغ دشمن کن که آب و سبزه نکو باشد از پی سودا زبیم حسبت تو نور ماه در این ماه نکرد یارد گلگونه بر گل رعنا نشاند عدل تو بر گاو زهره را چون دید که می نشد نفسی از خر رباب جئا زهی زشرم کله داریت دل بدخواه شکسته بسته و در هم شده چو چین قبا مرا دلیست پر از ماجرای گوناگون که نیست خافی بر رای مولوی مانا بجز خموشی رویی دگر نمی بینم که نیست زهره یکی با دو کردنم یارا ولیک با همه هم نکته یی در اندازم بطیبتی ، نه ز روی شکایتی، حاشا اگر نه عشق تو جناب صابرم کردی چرا کشیدمی از عمر وزید بارجفا؟ حقوق بنده همین بس که جمله اشعارش جز این قصیده که در مدحت تو کرد انشا دگر قصاید او را هرآنچه یابی هست طراز آن : وله فی مدیحه ایضا لباس تربیت من هزار تو باید کنون که پستۀ طبعم دو مغزه شد بثنا عطای عام تو محتاج استماحت نیست که شرط نست ز خورشید التماس ضیا زهی قصیده که معنی آن زلفظ متین بسان نور تجلّیت درکه سینا بگوش صخرۀ صمّاش گر فرو خوانم ز ذوق چاک زند کوه صدرۀ خارا زبان چو پسته ببندم زنطق اگر یک تن بیاورد دوم این زجملۀ شعرا هزار سال بمان در پناه صدر جهان خدایگان شریعت شهنشه علما مراد هر دو زدیدار یکدگر حاصل چنان کامید خلایق زلطف هردو روا رسید روزه و بدخواه را ز اسبابش دو چیز هست مهیّا بفرّ جاه شما تنی چو شمع گدازان و زرد و پژمرده دلی چو قندیل آتش گرفته و در وا

2. شمارهٔ ۲ - و له یمدح المولی رکن الدین مسعود حین انصرافه من خوارزم و یذکر ماجریQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲ - و له یمدح المولی رکن الدین مسعود حین انصرافه من خوارزم و یذکر ماجری

منم اینکه گشتست ناگه مرا دل و دامن از چنگ محنت رها منم اینکه از گردش روزگار شدست آرزوی جانم وفا منم اینکه در ظلمت جور و ظلم چو یونس شدم مستجاب الدّعا منم باز در پیش صدر جهان زبان برگشاده به شکر و ثنا همی بینم اینو بچشم و هنوز نمی گردد از خویش باور مرا ابطحاء مکّة هدا الّذی اراه عیاناً و هذا انا زهی جیب تو مطلع صبح عدل زهی آستینت غلاف سخا ز مهرت طرازیده چهره صباح ز قهرت بشولیده گیسو مسا چو رای تو تدبیر کلّی کند بود آفتاب و خط استوا نگوید ضمیر تو الّا صواب نبندد خیال تو نقش خطا کف آب در کلبن آتش زند کجا گشت قهر تو فرمان روا کجا لطف تو مهربانی نمود کند دانه را تربیت آسیا ببازار قدرت چه باشد فلک یکی اطلس کهنۀ کم بها ز آزاد مردی تو چون سوسنی که هم خوش زبانی و هم خوش لقا به دندان گوهر بخاید صدف ز شرم لبانت لب خویش را مظفّر ضمیر تو بر معضلات چو بر خیل ظلمت سپاه ضیا اگر بحر و کان خوانمت گاه جود چنان دان که گفتم ترا ناسزا در ایّام عدل تو از راستی کمان نیز سرباز زد زانحنا نهادست خوان کرم همّتت بآفاق در داده بانگ صلا دعای تو کر کوه کر بشنود جز آمین نگوید زبان صدا کسی کو ز خاک درت سرمه کرد نیاید به چشم اندرش توتیا خرد سرّ غیبی کند فهم ازو چو گوید سر کلک تو لو تری بگستاخی آنگه که گه گه فلک دهد بوسه سّم سمند ترا خیالی کژ از صورت ماه نو همی گردد اندر دلش دایما که اندر ترفّع هلاکش کند بنعل سم اسب تو اقتدا زهی نعت حلمت ززین الحصی زهی وصف بأست شدید القوی یکی داستانست ما را دراز بری از دروغ و جدا ز افترا از آنها که در غیبت خواجه رفت درین شهر خاصه بر اصحابنا چه از پادشاه و چه از زیر دست چه از پیشکار و چه از پیشوا اگر سمع عالی نگردد ملول مفصّل بگویم همه ز ابتدا نخستین بتاراج بردند دست ز غارت شدند اغبیا اغنیا بخواندند جاسوا خلال الدیّار محابا نبد هیچ بر اولیا نهان خانه ها بی دیانت شدند به نااهل کردند امانت ادا حدیثش ز ده دسته سنجاب بود کرا مایه بد دستهٔ گندنا کشیدند زرها و کردند پس ز زرّ کشیده کلاه و قبا چو راز دل عاشق از اشک شد دفائن هویدا ز ستر خفا فزلزلت الارض زلرالها واخرجت الارض اثقالها چو از غارت رخت فارغ شدند ببردند خانه باعیانها همه قابل نقل و تحویل گشت سرای و دکان ها و خان و بنا بسا خاندانهای پیر قدیم که بودش عصای ستون متّکا که از اوج چرخش بیک دستبرد فکندند ناگه بتحت الثّری چنان شد پراکنده از هم که نیز نکردند با هم دو خشت التقا چو دندان پر از رخنه دیوار لیک خلالی نکرده بدو در رها شده خیره چون ناکسی بر طباع خلل بر خللها فنا بر فنا اذّا دکّت الارض منشور خاک بر ایوانها نقش نطوی السمّا لب بام کرده زمین بوس در ستونها ز ضجرت برفته زجا قواعد زخانه نشینی ملول بیک ره شده در جوار جلا ز خامی شده خشتها خر سوار بیفتاده از قالب انزوا به تنگ آمده آجر اندر نهفت تفرّج گزیده به صحن فضا وطن کرده بدرود خاک دمن بپشت خران رفته با روستا مساکن چو سکّان شده منزعج که چونین همی کرد وقت اقتضا ز سودای سیم و زر اندوختن شده مغز قومی پر از کیمیا دگرباره آن ضربهای عنیف وزان قسمت زرّ بی منتها تهی دست چون سر و در تخته بند درم دار چون سکّه خورده قفا چو دوک این یکی ریسمان در گلو چو چرخ آن یکی کنده بر دست و پا یکی برکشیده رک از تن چو چنگ یکی کعب سوراخ کرده چو نا یکی کرده پیرایه از زن برون یکی کرده پیراهن از تن جدا یکی چوب بر سر که بفروش هین یکی در شکنجه که بشتاب ها کشیدند از چشم نرگس برون زری رسته کان بد بمهر خدا بیفسرد در ناخن غنچه خون که بود از شکنجه تنش در عنا زن پارسا چون گل پارسی برون اوفتاده ز پرده سرا به مجمع ز بهر دو سه خرده زر شخوده رخان و دریده وطا همی کرد دندان کنان زیر چوب شکوفه ز خود سیم خود را جدا سر آزاد از آن قوم سوسن برست به زخم زبان و به طال البقا توانگر که بد ساخته چون رباب همه ساز و اسباب عیش از غنا همش در جهان نام و آوازه بود همش دستگاهی به ساز و نوا هم او را خزینه همش پرده دار همش کاسه بود و همش گردنا گه او را مغمّز وشاق چگل گهی ترجمانش نگار خطا خرش را ز ابریشم افسار و تنگ سرش را کنار بتان تکیه جا نخستش کشیدند در چار میخ بدادند پس گوشمالش سزا ببستند دست و زدندش به چوب که هان! تا چه داری بیاور هلا خروشید بسیار و سودی نداشت بجز نقد موزون که می کرد ادا کنون خانه و دست و کاسه تهی فرا داشته پنجه همچون گدا ضعیفی که چون سوزن تنگ عیش ز دامن درازی بد اندر عنا هم اسباب رزقش گره بر گره هم ابواب دخل وی از تنگنا تن آهنین کرده چون ریسمان ز سعی و تکاپوی بی انتها بدان تا دو سه خرقه آرد بهم به سر می دویدی در اطرافها گرفتند زارش به گیسو کشان بسفتند گوشش به دست جفا کشیدندش از جامه بیرون چنان که بروی نماندند یکرشته تا وزان شیون خانه ها سوز نو که بد خانه پرداز تر از وبا مساجد شده خنق پارگین منابر شده هیزم شوربا کجا اهل قبله به وی مژه همی خاک رفتندش از بوریا کنون بینی آنرا بروز سپید ملا از نجاست چو کنج خلا سگ مرده افتاده در موضعی که بد جای پیشانی اولیا بصفّ خران گشته آراسته مساجد که بد خانۀ اتقیا چو اوتاد در سجده افتاد سقف چو ابدال گشته ستونها دوتا امامان چو قندیل آویخته چو سجّاد افکنده محرابها مناره همی زد کله بر زمین که باخاک کردند یکسان مرا بتعجیل گهواره را مادران برون برده از خانه با صد بکا شده همنشین سگ کوی خویش عروسان پاکیزه با کدخدا یکی زار و گریان که ، واخان و مان! یکی نوحه گر ، کآه !رسواییا! بسا روی پوشیده کو نامدی زخانه برون روز سور و عزا کنون از سر عجز و بیچارگی گرفتست بیگانه را آشنا ز بی خانگی خفته در مسجدی زن پیر با دختر پارسا وزان نازنینان که آواره اند در اطراف گیتی بسا و بسا بیاروی و خندق نگه کن ببین که چون باشگونه ست این ماجرا ز خندق تنم زنده در زیر خاک ز بار و سر مردگان بر هوا نه بر طفل رحمت نه از پیر شرم نه آزرم خلق و نه روی و ریا نه کس را پژوهش که این را چه جرم نه کس را دلیری که گوید : چرا؟ تعصّب گری نیست، انصاف کو مسلمانی و پس بدینها رضا؟ تعصّب چه باشد ؟ که این رسم و راه ندارند ابخازیان هم روا چنین رسم و آیین و پس لاف آن که هستیم اما امّت مصطفی؟ چه تأویل براین چنینها نهند قیامت نخواهد بدن گوییا بلایی که ما را ز هجرت رسید بگویم که موجب چه بود اوّلا هرآنکس که کفران نعمت کند بحرمان ازو می شود مبتلا بسی سالها بود کآسوده بود سپاهان باقبال و جاه شما نه از باد گل را پراکندگی نه بر سایه از تیغ مهر اعتدا نه بی خطبۀ بلبلان در چمن شدی محرم غنچه باد صبا نه شمشیر کردی ز روی ادب برهنه تن خویشتن بر ملا ز کوتاه دستی در آن روزگار نبد جاذبه در تن کهربا درو دعوی روز روشن نشد مگر کز دو صبحش بد اوّل گوا نه با حاکمان نسبت قصد و میل نه بر قاضیان و صمت ارتشا قلم گرچه بیمار بود و ضعیف همی از مزوّر نمود احتما هرآنکس که تلبیس کردی چوشام چو صبحش به تشهیر بودی جزا زر ارچه دو روییست در طبع او بکتمان شهادت نکردی ادا بسان ترازو شدی سنگسار بزر هرکه مایل شدی از هوا ندانست کسی قدر این موهبت بنشناخت کس کنه این اعتنا چو شاکر نبودیم از آن لاجرم اسیر امیری شدیم از قضا خرابی کن و خام چون طبع می جگر سوز و زر بر چو نرد دغا همه کندن و کشتن و سوختن نه ترس از خدا و نه از کس حیا بجرم یزیدی زر این مباح بوزر مخالف دم آن هبا مدارس چو رسم کرم مندرس مکارم سیه رو چو دست قضا درخت هنر همچو شاخ گوزن فرمانده بی برگ و نشو و نما گرانمایه را کار در انحطاط فرو مایه را پایه در ارتقا همه ملک موقوف و موقوف ملک همه ده کیا آن و ده بی کیا چو روز قیامت گریزان شده پدر از پسر ، اقربا ز اقربا نه کس را گناهی بجز زندگی نه کس را پناهی بجز اختفا همه خسته و مرهم از دست دور همه غرق و بیگانه از آشنا نه برگ خموشی نه یارای گفت نه پایان خوف و نه بوی رجا چو یارای مسعود صاعد نبود چه گفتیم؟ بوالقاسم بوالعلا زکفران نعمت مثل زد خدای بقرآن در ، از حال شهر سبا یکی شهر بود آن بر آراسته خوش و ایمن ، از مال و نعمت ملا دو بستان زیباش از چپ و راست پر از گونه گون ساز و برگ نوا زهاب وی از کوثر و سلسبیل مریضش نسیم و درستش هوا زلالش رحیق و نبانش شکر نهال وی از سدرة المنتهی گل و سوسن او ز اخلاق نغز برو میوۀ او زبرّو عطا لقب یافته بلدة طیّبه و ربّ غفور اندرو مقتدا چو اعراض کردند از شکر حق یکی جانور کرد ایزد فرا که ناگه بدندان خبث و فساد بسیل العرم دادشان بر فنا دو بستانشان شد دو بستان بدل پر از حنظل تلخ و خار گیا درختش همه خار چشم و جگر نباتش همه تخم جور و جفا نه در چشمه آب و نه در ابر نم نه بر شاخها گل ، نه گل را روا نه در زیر سایه ، نه از بر ثمر نه بوی وفا و نه رنگ صفا ز نام سپاهان قیاس ار کنیم سبا خود بود نیمۀ شهر ما بحمدالله آن دور جور سدوم نهان گشت در پرده انقضا فکندند در بستگیها کلید نهادند بر خستگیها دوا لقای تو شد بستگان را نجات حدیث تو شد خستگان را شفا ز فرّ قدومت بگردون رسید ز دیوار و در : مرحبا ! مرحبا! بلی مه زند طبل زیر گلیم چو خورشید تابان شود در غطا سلیمان چو انگشتری گم کند شود دیو بر آدمی پادشا پرستند گوساله را قوم او چو موسی بحضرت کند التجا چو خورشید تابنده غایب شود شگفتی نباشد ظهور سها نپاید کنون چشم بندیّ خصم چو شد دست کلک تو مشکل گشا خیالات جادو بود باد پاک چو انداخت از دست موسی عصا فراق تو هرچند ما را سپرد بچنگال شیرو دم اژدها چو روی تو دیدیم این گفته ایم : لقد احسن الله فیماضی نه مدح تو بود اینکه منظوم شد ولکن شکونا الی المشتکی بغربال فکرت ببیز این سخن که یابی درو خردۀ کیمیا برآرد بسی گوهر شب چراغ ازین بحر غوّاص ذهن و ذکا نگردد بایطا معیب این سخن که نظمیست بر گونه گون ماجرا رهی را چنان کز تو زیبد بدار چو دانی که هستش بتو انتما مکدّر نگشتش به عهد دراز ز باد مخالف زلال صفا ترا رسم تشریف و ما را مدیح فراوان همی کرد باید قضا بقیتم لشمل العلی ناظماً سجیس اللیالی برغم العدی رفیع النداء حلیف الندی رحیب الفناء مهیب السطی چو خرگه زدی خصم را بر زمین چو خیمه بکش دامن کبریا زدون همّتی گر زر انداخت خصم تو جز نام نیکو مکن اقتنا زفرزند و جاه و جوانیّ و مال ممتّع بمان تا بیوم الجزا

3. شمارهٔ ۳ - و قال ایضایمدحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۳ - و قال ایضایمدحه

ای آفتاب ملک که تا دامن ابد بر تو مباد دست ، کسوف و زوال را فرزانه قطب دین که ببوسند خاک تو خورشید و مه زیادتِ حسن و جمال را ز انجا که جلوه گاه عروسان طبع تست بربسته اند منظر وهم و خیال را لرزان چو شاخ بید برآرد سر از زمین گر هیبتت مثال دهد پور زال را خورشید افتتاح بخاک درت کند هرروز بامداد نکوییّ فال را زوبین آب داده کند دست هیبتت در حلق دشمنان تو آب زلال را برگردنش شکفته شود شاخ ارغوان از تیغ تو چو سبزه دمد بدسگال را بر پای اسبت ار بمثل دست یافتی بر آفتاب فخر رسیدی هلال را سرتاسر وجود به یک ره فرو گرفت سیمرغ همّتت چو بگسترد بال را باشد همیشه کوفته و زرد روی زر از بس که خوار دارد جود تو مال را همچون کشف به سینه سر اندر کشد اجل آنجا که نیزهٔ تو بر افراخت یال را شد رنگ روی خصم شکسته ز گرز تو آن بد که بشکنند سرش روی مال را می جست چرخ پایۀ قدر تو، عقل گفت اولی‌تر آن بود که نجویی محال را جز خون خویشتن نخورد بدسگال تو گر زانک می بجوید چیزی حلال را دست گهرفشان تو گویی که در ازل شد آفریده بخشش و جود و نوال را فرسنگهای دور پذیره همی شوند عفوت گناه را و سخایت سؤال را بیمار کرد غیرت لطفت نسیم را خوش بوی کرد نفحۀ خلقت شمال را بس شاخ دولتا که برآرد فلک ز بیخ تا برکشد زمانه چو تو یک نهال را تا روی من بخاک درت یافت اتّصال تاریخ عمر کرده ام این اتّصال را در عرصۀ ثنای تو کانرا کرانه نیست گرچه فراخ یافت دعاگو مجال را تخفیف را نمود برین گونه اختصار تاره بخاطر تو نباشد ملال را دست سخن ز دامن مدح تو کوتهست خیره چرا دراز کنم قیل و قال را ؟ در حضرت تو عرض سخن ریزه کرده ام نز روی اعتداد ولی امتثال را عین الرّضای لطف تو می باید این زمان هم این نوشته راوهم این حسب حال را تا دامن قیامت ازین دولت و شکوه مصروف دار یا رب عین الکمال را عکسی ز فر پرتو سرسبزی تو باد سرسبزی که هست قرین ماه و سال را

4. شمارهٔ ۴ - ایضا له یمدح الصّدر العالم نورالدّین المنشیQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۴ - ایضا له یمدح الصّدر العالم نورالدّین المنشی

نوری از روزن اقبال درافتاد مرا که از و خانۀ دل شد طرب آباد مرا ظلمت آباد دلم گشت چنان نورانی کآفتاب فلکی خود بشد از یاد مرا وین همه پرتوی از خاطره مخدوم منست آنکه جز بر در او بخت مبیناد مرا نوردین، شاه هنرمندان ،کز نوک قلم هر زمان عرض دهد لعبت نوشاد مرا آنکه از یک اثر تربیت انعامش چرخ گردن زبن دندان بنهاد مرا خجلم از سرکلکش که ز دریای کرم در ناسفته بسی سفته فرستاد مرا تا که با خاک درش دیدۀ من انس گرفت همه لعل و گهر از چشم بیفتاد مرا ای که از غایت غمخوارگی اهل هنر نزدآنست که بخشی تو دل شاد مرا من ندانستم کز باد توان جان افزود کرد شاگردی انفاس تو استاد مرا تا که مرغول خطت دیدم و معنیّ لطیف پس از آن یاد نیامد گل و شمشاد مرا عاشق لفظ تو شد جانم و گویی دادند لب شیرین سخنت را دل فرهاد مرا لعبت چشمم با خط تو پیوند گرفت سبب اینست که از دیده گهر زاد مرا من غلام سر کلک تو که بی ذلّ سوال هر چه در خاطرم آمد همه آن داد مرا شکر یکساعته انعام تو نتوانم گفت ور کشد خود بمثل عمر به هفتاد مر ا طالعی دارم کز تشنگیم لب بفکد ور همه غوطه دهد دجلۀ بغداد مرا زین مثالی که بیک حرف جهان بگشاید بجز از خون جگر هیچ بنگشاد مرا تیغ را گرچه جهانگیر بود گوهر او چه کنم چون نبو قوّت انفاد مرا؟ با چنین تاختن لشکر حرمان چپ و راست وای من ! گر نرسد لطف تو فریاد مرا سر مویی نبرم بی مدد دولت تو ور سراپای شود خنجر پولاد مرا هیچ دانی که چه دادند مرا زین اقطاع؟ ریشخندی که بصد مرگ باستاد مرا آب رویی که نبد در سر این نان کردم وآش غصّه جگر سوخت ز بیداد مرا اختیار خودم افکند بدین هیچ آبادی کآفرین بر نظر و عقل و خردباد مرا اندرین مزرعه یک قاعده دیدم منکر که خود آن قاعده بر کند زبنیاد مرا خرمنی باشد بر باد و چو قسمت کردند خرمن آن قحبه زنان را بودو باد مرا کاغذین جامه بپوشید و بدرگاه آمد زادۀ خاطر من تا بدهی داد مرا بندگیّ در تو تا ابدم فرض شود گر کند خواجه ازین مقطعی آزاد مرا

5. شمارهٔ ۵ - وله ایضاً فیهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۵ - وله ایضاً فیه

ایا سرفرازی که خورشید پر دل که تندابرش چرخ او راست مرکب ز بیم تو با تیغ گردد همه روز ز سهم تو در خاک غلتد همه شب شوی پی سپر همچو چوب معلّم برت تیر چرخ ار نباشد مؤدّب از آسیب قهر تو دریا مقعّر ز بار عطای تو گردون محدّب بسر پنجه یی بشکند همّت تو سر رمح مریّخ در قلب عقرب چو کلکت کند لوح محفوظ املی خرد چون قلم بر سرآید بمکتب قضا بهر منشور عمر تو پر کرد ز روز و شب این شیشه های مرکّب ز نعل سمندت که ناخن وش آمد همی خارد اندام خود چرخ اجرب بدرگاه تو چرخ را قربت آنگه چو من بنده آنجا نباشد مقرّب بچشمم زمانه سیاهست ازیرا که هستم حقیر از بلندی چو کوکب چو تیرم ز احسنت وزه رفته در تاب چو تیغم ز زخم زبان مانده در تب چو آنرا که نوخاسته چون هلالست طلب میکنی تو ز خلق مهذّب رهی را که بر تو حقوق قدیمست ز روی کرم نیز گه گاه بطلب که دانند اهل تجارب که بهتر مجرّب بهر حال از نا مجرّب مقدّم مؤخّر نهادند ما را از آن گشت احوال ما نا مرتّب نخست ار چه لب بود و انگاه دندان نگر تا چه طرفه ست این حال یارب همه در درون صف کشیده چو دندان بدربر بمانده من خسته چون لب چو دیدم که در حضرتت نیست مقبول هر آن مادحی کان نباشد مهذّب اگر چه مهّذب نیم لیک کردم برین یک لقب خویشتن را ملقّب بتعیین نام و لقب در هم دهم تن بدان تا بنزد تو باشم مقرّب ولکن رهی مرد این کار نیست اگر نیز شرطست تعیین مذهب مرا چاره صبرست امروز تا باز دگر گونه گردد سپهر مذبذب ولی سخت دشوار با قالب افتد هر آن خشت کافتاد روزی ز قالب

6. شمارهٔ ۶ - و قال ایضاًَ یمدح الّصدر الّسعید رکن الدّین صامد و یصف الشّمسQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۶ - و قال ایضاًَ یمدح الّصدر الّسعید رکن الدّین صامد و یصف الشّمس

چیست این جرم منوّر سال و ماه اندر شتاب؟ شهسواری پر دل پیروز جنگ کامیاب شعلۀ او هر سحر جاروب صحن آسمان طلعت او چشمۀ انوار عالم را زهاب ملکت او را ز حدّ نیمروز آید زوال دولت او را زخیل شام باشد انقلاب معدۀ مغرب ز قرص او خورد هر شام چاشت وز شفق گردون بتیغ او کند هر شب کباب گاهی اندر دلو چون یوسف بود او را مقام گه ز بطن الحوت چون یونس بود او را مآب گه همی تابد به تشت آتشین صدر النّهار گه بزخم تیغ دارد عالمی را در عذاب روز با تیغ آشکارا میکند قطع الّطریق شب چو دزد نقب زن زیر زمین اندر حجاب پیکر او چون سپر لیک آن سپر شمشیر زن هیأت او چشمه یی و آن چشمه اندر التهاب زانک یک روز دست این چشم و چراغ روزگار از دهانش می رود چون شمع گه گاهی لعاب بر سر عالم همی لرزد ز مهر دل و لیک باوی از تیزی بخنجر باشدش دائم خطاب از تأمّل صورت او شاهد و شمع و لگن وز تخیّل پیکر او ساقی و جام و شراب همچو زرّی سیم کش یا همچو نانی آبکش تازه روی و تیغ زن، آسوده اندر اضطراب طرفه قرصی کو شود مهر دهان روزه دار بلعجب مهری که میسوزد جهانی را بتاب میل زر بر تختۀ خاک از پی آن می زند تا که سال و ماه را روشن بود باری حساب بر بیاض صبح شکلش همچو زر در کاغذست در سواد شب شعاعش همچو تیغ اندر قراب قرص صابونست پنداری وتشت و آب گرم تا بدان گردون فرو شوید ز زلف شب خضاب نیست بر وی اعتماد بی ثباتی زانک او هر سر ماه آورد از ماه نو یا در رکاب سال و مه دامن بگستردست کوه ره نشین تا کند از فیض جودش خردۀ زر اکتساب می کند در آمد و شد عمر ما را پای مال می رود از رفتن او زندگانی در شتاب دیدۀ بی خواب دارد، پر ز میل آتشین وین عجب کز او دیده ها گردد پر آب دشمن خوابست همچون بخت خواجه زان بتیغ خلق را بیرون کند هر بامداد از چشم خواب تیغ ْ شاهان گر همی از خاک بردارند زر تیغ او بر خاک بازی می فشاند زرّ ناب آنکه بوسد بامدادان آستان خواجه کیست؟ روشنست این: آفتابست، آفتابست، آفتاب آستان رکن دین صاعد ، امام شرق و غرب سرور خورشید همکّت ، خواجۀ گردون جناب آفتاب ار چه ز شوخی می رود در چشم شیر زرد و لرزان از نهیبش روی دارد در نقاب گر مجاراتی کند با خاطر وفّاد او آفتاب گرم رو چون خر بماند در خلاب زهره دارد کاندر آید آفتاب از راه بام پاسبان قهرش ار با وی کند روزی خطاب آفتاب دولتش گر سایه بر آب افکند بر نیاید آبله اندامش از شکل حباب آفتاب ورای او، در عقل گنجد این سخن؟ یا کسی هرگز روا دارد ازین سان ارتکاب؟ آن نفس نگشاد هرگز جز که از راه خطا وین قدم ننهاد بیرون یکدم از صوب صواب ای سیاهّی دواتت چون سحر خورشید زای وی ایادیّ حسامت چون طمع مالک رقاب آفتاب از جام لطفت جرعه یی خوردست از آن بر در و دیوار می افتد، چو مستان خراب ریسمان سازد همی تا بر تو بندد خویش را زان دهد همواره خیط الشّمس رغا در تاب ناب گه بخاک اندر شدست از شرم رای تو چو میخ گه ز تاب هیبت نو تافته همچون طناب گر نه شاگردی دستت کرده بودی سال ها تیغ کوه از بخشش او کی شدی صاحب نصاب؟ بادبان کشتی خور گر نه رایت بر کند رود نیل آسمان یکبارگی گردد سراب ذرّه یی نقصان نیاید سایه را از آفتاب گر براند در جهان عدل تو رسم احتساب گر نخواهد رای تو هم در زمان زائل شود روزبانی ز آفتاب و شب روی از ماهتاب از دل و دست تو معمورست آفاق جهان کین درخشان چون خور آمد و آن در افشان چون سحاب تا ز خورشید ضمیرت در نگیرد مشعله کی شبیخون برد یارد بر سر دیوان شهاب؟ خود گرفتم کآفتاب آفاق را در زر گرفت از زر او بر نشاید بست طرف از هیچ باب جود، جود تست کز وی تا بروی و چشم خصم جمله زّر ناب بگرفتست و لؤلؤی خوشاب سرفرازا! در ثنایت نظم شد شعری چنان کآفتابش چون عطارد ثبت کرد اندر کتاب پشت گرمی ضمیرم ز آفتاب جاه تست ورنه طبع چون منی راکی بود این توش و تاب؟ حضرت خورشید شرعست ارنه دعوی کردمی شعر ازین دستست ، بسم الله، که میگوید جواب؟ سایۀ اقبال تو پاینده می باید مدام گر نتابد آفتاب از چرخ، گو هرگز متاب بسکه بر جانت دعای خیر میگویند، خلق می بغلتد آفتاب اتدر دعای مستجاب

7. شمارهٔ ۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر المعظّم فخر الدّینQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر المعظّم فخر الدّین

روز عیدست بده جام شراب وقت کارست ، چه داری؟ دریاب مغزم از بانگ دهل کوفته شد مرهمش نالۀ چنگست و رباب مدّتی شد که دهان بربستم همچو غنچه زشراب و زکباب وقت آنست که همچون نرگس بر نداریم سر از مستی و خواب بار دیگر بزه اندوز شویم که نمی آید ما را ز ثواب رفت آن دور که دوران فلک هرزه می داشت دلم را بعذاب این زمان گر بچخد با دل من بدو ساغر دهمش باز جواب زین سپس دست من و ساغر می پس ازین کام من و باده ناب هر کجا شربتی از می بینم بر سرش خیمه زنم همچو حباب بیک امشب همه اسباب جهان عکس مطلق شده است از هر باب آنکه دی آب نمی خورد نهان آشکارا خورد امروز شراب و آنکه دی معتکف مسجد بود در خرابات فتادست خراب آبگینه که پیاله ست امروز دوش قندیل بد اندر محراب سرده بزم شرابست امروز آنکه دی بود امام اصحاب گیرو دار قدحست ای ساقی هان و هان! موسم شادی دریاب آن نشاطی گهر گلگون را که فتادست ز تیری درتاب خیزو در عرصۀ میدان آرش تا بگردد که چنین است صواب پرده از دختر رز بردارید که نمی زیبدش این سترو حجاب می که در روزه ز تو فایت شد بقضا باز خور اکنون بشتاب در ده آن جام می گلناری کش بود رنگ گل و بوی گلاب خاک در چشم غم انداز چو باد ز آتشی ساخته از آب نقاب عقل با این همه نا حفظی عیش در دهان آرد ازین آتش آب بادۀ همچو زر سرخ کزو بگریزد غم دل چون سیماب دست در هم زده کف بر سر او همچو مرجان زبر لعل مذاب از پیاله شده رخشنده چنانک آفتابی ز میان مهتاب طرب انگیز و لطیف و روشن چون رخ صاحب فرخنده جناب صاحب عالم عادل که ببرد سخنش آب همه درّ خوشاب آنکه تا دولت بیدار بدست مثل او خواجه ندیدست بخواب نزد اوج شرفش چرخ نژند پیش فیض کرمش نیل سراب آنکه با هیبت او نخراشد نای حلقه بره را چنگ ذیاب ای شده مدحت تو ورد زبان وی شده منّت تو طوق رقاب مایۀ حلم تو در جان رقیب سرعت عزم تو در عهد شباب چشمۀ آب کرم را اومید دیده از چاه دولت تو زهاب صاحب ار زنده شود بر در تو باشد او نیز یکی از اصحاب زیر دست تو کرم همچو عنان پای بوس تو فلک همچو رکاب پرتو رای تو دیدست از آن پشت بر مهر کند اصطرلاب همّت عالی تو دریاییست که ندیدست سپهرش پایاب تیر چرخ ار نبود مادح تو چرخ از خود کند او را پرتاب سرخ رویست حسودت زیراک بر رخ از خون جگر کرد خضاب زحل آن روز شود مقبل نام کش کنی هندوک خویش خطاب هر که چون پسته زبان بر تو گشاد سرخ روی آید همچون عنّاب هر کجا سیم دهی وقت عطا باشدش بر سر انگشت حساب تویی آنکس که بهنگام سخا بودت در سر انگشت سحاب احتشام تو و لله الحمد نیست محتاج بحصر القاب فخر دین ابن نظام الدّین بس بیش ازین شرط نباشد اطناب چه زند پهلو با دست تو بحر می نترسد که سخایت بعتاب ناگهان خاک از او برگیرد وانگهی ناید ازو آب بآب چون بدریای ثنای تو رسد کشتی و هم فتد در غرقاب سپری هم نشود مدحت تو ور بسازند دو صد باره کتاب تا که اسباب جهان ساخته است در جهان ساخته بادت اسباب خیمۀ دولت و اقبال ترا در مسامیر ابد بسته طناب رای تو در همه اندیشه مصیب خصم تو در همه احوال مصاب عید فرخنده بشادی گذران در جهان هر چه مرادست بیاب لبت اندر لب جام گلگون دستت اندر کمر زلف بتاب

8. شمارهٔ ۸ - و له ایضا فی رمد عینهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۸ - و له ایضا فی رمد عینه

جانم ز درد چشم بجان آمد از عذاب یا رب چه دید خواهم ازین چشم دردیاب ؟ هر شب زروشنایی خود، تا سپیده دم سوزان در آب دیده چو شمعم ز درد و تاب انسان عین گشت چو فرزند ناخلف بودنش رنج خاطر و نابودنش عذاب در چشم من ز بس که شد آهخته تیغبا گویی یکیست چشم من و چشم آفتاب گویند مشک ناب شود خون بروزگار دیدم بچشم خویش که شد مشک خون ناب اندر دیار چشم ز بس یاوگی درد مردم نماند زانکه بیکاره شد خراب از رخنه ها که گشت ز جوشش بروپدید چشمم درست کرد ببادام انتساب پیکان تافته‌ست چو غنچه بعینه تجویفهای چشم من از فرط التهاب مانند عنکبوت سطر لاب رخنه شد اطباق عنکبوتی این دیدۀ یباب و ز اضطراب مردم چشمم در او چنانک در نسج عنکبوت طپیدن کند ذباب دندان اشک دامن اجفان گرفته چست جسته ز دست درد و دوان گشته در شتاب در اندرون چشم ز الوان مختلف همچون بهشت جوی شرابست و شیر و آب این روزگار دیدۀ من بین که ناگهان شده شیرخواره وز دهنش میچکد لعاب پیکی دونده بود، شدش پای آبله و اکنون علاجش آن که بحنّا کند خضاب این سایه پروریده که طفلیست نازنین رخساره در کشید ز خورشید و ماهتاب همچون ستاره چشمم روشن بتیرگیست میلم بسوی ظلمت، چون رای ناصواب کرده چو سایه روی بدیوار روز و شب با آفتاب و ماه گهم جنگ و گه عتاب گشتست از آفتاب گریزان سیاهه ام گویی ببخت کوری من بوم شد غراب در چشم من کشد بستم میل آتشین از سرمه دان چرخ، چو پرتو زند شهاب می دید از مسافت ده میل چشم من و اکنون چو میل دید، کندرای انقلاب شیرینیم زیان چو همی داشت می کند بادام چشم من ز شکر خواب اجتناب خازن شد ابن مقلۀ من درّ ولعل را و اکنون نمی کند نظر اندر خط و کتاب بینم ز هرچه بینم بعضی، مگر که کرد از مبصرات مختصری چشمم انتخاب سیارۀ سرشک پدید آمد از شفق خورشید باصره چو فرو رفت در حجاب ناگه چو دید جاریه العین خون عذر رخساره کرد پنهان از شرم در نقاب باران اشک خانۀ چشمم خراب کرد از بهر آنکه از سهرش بود فتح باب بر سیخها کباب بسی دیده یی ببین بر پلک چشم من مژه چون سیخ بر کباب دریا و معدنست بیکجای چشم من هم لعل ناب در وی و هم گوهر خوشاب چون شبنمست و لاله چون اختر و شفق چون خنجرست و گوهر و چون ساغر و حباب چشمم گل شکفته و اشکم گلاب گرم هرگز مباد کس چو من اندر گل و گلاب برآسمان چشم من از اشک و آبلدست سیّاره و ثوابت بی عد و بی حساب این هم ز جورهاست که دور زمانه کرد در چشم یار مستی و در چشم من شراب لعل و گوهر که مایه ی خنده ست در لبش زاریّ و گریه کرد از او چشمم اکتساب بفشاند مهره مردم چشم از مرمّدی چون با حریف درد نبودش توان و تاب پیکان آبدادۀ مژگان چه فایده آنرا که تیرهای نظر هست تیرتاب مصباح باصره شود از نفخ منطقی چون آیدم بخار دخانی در اضطراب من خون چشم ریخته بینم بچشم خویش هرگه که روی ماده باشد بانصباب در پیش نور بسته شد از نم غشاوه یی زان سان که در هوا متراکم شود ضباب راه نظر ببسته سحاب عقیق رنگ رخشنده برق خاطف از اثنای آن سحاب مانم بچشم بسته بگاو خراس لیک هستم ز آب چشم چوخر مانده در خلاب این هر دو گرد بالش مشکین دیده را شبهاست تا بکار نیامد ز بهر خواب گاهی بچشم بر نهم انگشت همچو نای گه پیش رو دراز کنم پنجه چون رباب گرچه سیاهه ز ابله ترسی مکوکبست با زخم و درد نیست همش روی انتقاب در پردۀ مشیمی خون خورد چون جنین طفلی که ظاهرست برو حیلت شباب این گرد خیمه را که پر از میخ دامنست وز پرتو اشعه برو تافته طناب بدخوابگاه روح طبیعی و زو بجست هرگز که ساخت خوابگه اندرمیان آب؟ دیده چو آسیاو درو دانه آبله ست گردان بخون دل شده این گردآسیاب برتافت تیز مردم چشمم عنان خویش چون دید مردمی همه جا پای در رکاب کوریّ خود همی بدعا خواستم ز درد منّت خدایرا نشد آن نیز مستجاب کحل الجواهری که جلاء بصر دهد کردم برای آنکه دهد ایزدم ثواب بخشنده یی کجاست که چونین قصیده را مخلص کنم بمدحش و با او کنم خطاب؟ مخلص همی بمردمک چشم خود کنم کامروز نیست مردمی الّا درین جناب کو آستین و دامن من پر گهر کند هر گه کز و بود نظر من بر اجتناب اتن نکته ها که بر حدقه من نشانده ام شاید که بهر زیب کشد زهره در سخاب بر چشم خود نشانمش از ناز اگر کسی از شاعران بگوید این گفته را جواب

9. شمارهٔ ۹ - وله ایضآ عند عیادته ایّامQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۹ - وله ایضآ عند عیادته ایّام

زهی دیدار تو فال سعادت ترا می زبید آیین سیادت همه اقبال تو توحید و سنّت همه افعال تو عدل و عبادت سرای شرع را از تو عمارت بنای فضل را از تو اشادت شب و روز تو مستغرق بخیرات گه و بیگاه تو علم و افادت تو اندر یافتی کار من ارنی چنان بودم چنان دور از سعادت که جانم غوطۀ تسلیم می خورد میان عالم غیب و شهادت روان و قالب من بی علاقت سکون و جنبش من بی ارادت حواس از شغل آنها گشته معزول معطّل مانده در کنج بلادت ز تخییلات گوناگون دماغم چو مرفوعات دیوان عمادت سکون مستولی از اطراف بر تن ولکن اضطراب دل زیادت حیات از صحبت جان در تبرّم قوی از یکدگر در استزادت نفس آمد شدی میکرد گه گاه بکوی زندگی با صد نکادت علل بر هم زده قانون صحّت همه باطل شده اوضاع عادت نه چشم از رنگ می دید استراحت نه مغز از بوی میکرد استفادت نه هیچ اندر دهانم می نهادند ز نومیدی بجز لفظ شهادت طبیب از کار من عاجز شد ارچه بکار آورد انواع جلادت ز یأسم کار تا آنجا رسیده که میکردند یاسین استعادت قوی رازهره از بیم آب می گشت بوقت کار زار طبع و مادت وجودم چشم بسته بر سر پای بر آهخته اجل تیغ ابادت زناگه در رسید آواز راحت که دادت خواجه تشریف عیادت از آن یک انتعاشم گشت معلوم که روز حشر چون باشد اعادت چنان دیدم که اندر عالم کون مرا آن لحظه بد وقت ولایت دم جان بخش او جانی نوم داد که بادش عمر و دولت بر زیادت

10. شمارهٔ ۱۰ - و قال ایضاً یمدحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۰ - و قال ایضاً یمدحه

ای بزرگی که آستانۀ تو روز بازار زمرۀ فضلاست نظمکی گفته ام طیبانه نه برآن سان که رسم و عادت ماست گفته ام ای که نیم نکتۀ تو اند ساله ذخیرۀ حکماست در اشارات تست هر قانون که دران ملک را نجات و شفاست کلک بیمار ناتوان که هنوز اثر ضعف در تنش پیداست به سه کس می کشندش از سر دست وین هم از ضعف و سستی اعضاست دوسه علّت دروهمه متضاد بدهم شرح ارت سر اصغاست دقّ او ظاهرست و خوردن آب بر تواتر دلیل استسقاست سیهیّ زبان و گونۀ زرد گرچه هر دو علامت صفراست بند برپای و جنبش بسیار می نماید که علّتش سوداست رایت ا ورا معالجت فرمود تاش علت فتاد در کم و کاست لاجرم مثل تو درست قلم از وزیران روزگار نخاست آمدم با حدیث تهنیتی که زمن فایتست واینش قضات دی چو گفتند صاحب عادل شربت دارو از طبیبان خواست خاطرم این سخن قبول نکرد گفت کین نقل خود دروغ و خطاست زانک دانست ذات عالی او که بحمد الله الطف الاشیاست کو زدفع مضرّت فضلات جاودان در پناه استغناست جان صافّی گوهرش بدرست که ازو خلق مستعّد بقاست نه چو اجسام سست ترکیبست که ز علّت نیازمند دواست بسر خواجه یاد کرد قسم که من این حال بنگرم که چراست اندرین حال منهی فکرت می دوانید هر سو از چپ و راست تا بداند که چیست صورت حال یا مبادّی این سخن ز کجاست عاقبت عقل گفت موجب این من بگویم که چیست روشن وراست خواجه را در سخا بهانه بسیست وین یکی از بهانه های سخاست نفع هر دارویی خورنده برد نفع داروی او طیبانراست یعنی امساک را چنان خصمست طبع من کاندرو گشایشهاست کآنک یارش بود علی الاطلاق در خور جامه و زر و دیباست بیش ازین نیست رای و اندیشه عجز را بازگشت سوی دعاست ساحت راحتت منّزه باد زان کدورت که در فنای بقاست

11. شمارهٔ ۱۱ - وقال ایضاً یمدحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۱ - وقال ایضاً یمدحه

ای گفته جان جانها، روزی هزاربارت کز چشم زخم بادا، ایزد نگاهدارت بر بوی آنکه یابد، تشریف دست بوست ای بس که چشم گردون، کردست انتظارت آفاق ملک روشن، از رای دل فروزت پهلوی حرص فربه، از خامۀ نزارت در بوستان شاهی، آن غنچۀ لطیفی کز یکدگر به آمد، پنهان و آشکارت هرجا که برگذشتی، تا سالیان برآید بوی سعادت آید، از خاک رهگذارت ای خسروی که گردون، بر خود فریضه داند کام دلی نهادن، هرروز در کنارت تعجیل چرخ گردان، از عزم تیزتازت آرام خاک ساکن، از حزم استوارت حالی میان به بندد، چون نیزه در رکابت هرگه که دید نصرت، در صفّ کارزارت سبزست فرق دولت، از تیغ لعل فامت زهرست عیش دشمن، از رمح همچو مارت پشت و پناه ملکی، زیرا که هست دایم هم بخت همنشینت، هم عقل پیش کارت مبدأ دولتست این، خود باش تا که پیچد اندر دماغ گردون آشوب کار و بارت دست دبیر گردون، تا انقراض عالم تاریخ ملک گیرد، از روز روزگارت برخاست باد نصرت، از آتش سنانت بنشست گرد فتنه، از تیغ آبدارت معمار دین و دولت، عدل ستم نوردت مسمار ملک و ملّت، تیغ گهرنگارت هم طبع مانده حیران، از عقل کارسازت هم عقل گشته عاشق، بر طبع سازگارت همچون نیام تیغت، دارد اجل ز هیبت پهلو تهی همیشه، از تیغ جان شکارت ناچیز گشته گردون، با همّت بلندت تشویر خورده دریا، از بذل بی شمارت دیدم فکنده خود را، در صف بندگانت صد تیغ برکشیده، خورشید روزبارت اوراق چرخ جزوی، از دفتر کمالت آب حیات رمزی، از لفظ در نثارت بنواختی رهی را، از گونه گونه تشریف آری جز این نزیبد، از جود حق گزارت شکر ایادی تو، در شعر راس ناید هم در دعا فزایم، در پیش کردگارت تو برخور از جوانی، تا خون خورد هرآنکو از جان و دل نباشد، چون بنده دوستدارت در دامن ثنایت، زد بنده دست خدمت تا چون صواب بیند، رای بزرگوارت در سایۀ کرم گیر، این شخص مدح خوان را هرچند هست بر در، چون بنده صدهزارت پیش از اساس گیتی، بودست خاندانت تا دامن قیامت، پیوسته باد کارت تا هست چار ارکان، یک دم زدن مبادا آن هر چهار چیزت خالی ازین چهارت طبع از نشاط عشرت، دست از شراب گلگون ش: از سماع مطرب، چشم از جمال یارت هرجا روی و آیی، همراه تو سعادت هرجا مقام سازی، اقبال یار غارت

12. شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً یمدحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً یمدحه

ای انکه در ضمایر ارباب نظم و نثر اندیشه یی زمدح تو خوشتر نیامدست صاحب شهاب دین که بجز رای روشنت بر خیل روزگار مظفّر نیامدست هرگر خلاف آنچه ترا بود در ضمیر در طبع چرخ و خاطر اختر نیامدست زان عطرها که خلق تو آمیخت خلق را یک شمّه بهرۀ گل و عنبر نیامدست در آهنین حصار زدستت گریختست گوهر بهرزه در دل خنجر نیامدست تا روزگار بر خط حکمت نهاد سر از فتنه همچو زلف بهم بر نیامدست یک قطره خون ناحق دردور عدل تو جز کزقنینه در دل ساغر نیامدست ؟ بر سر چرا زند کف و افغان چرا کند دریا ار زدست تو مضطر نیامدست باد هوا زلطف تو در خاک ره فتاد بر خیره آتشش بر سر اندر نیامدست با کلک یک بدست و رمح درازقد کرد اضطرابها و برابر نیامدست عدل تو تا طبیب مزاج ممالکست اطرافش از فتور مشمّر نیامدست بیمار خامه را که بشد مغز از استخوان در عهدت آرزوی مزوّر نیامدست سرهم بدست خویش برین آستان نهد هر کو بپای خویش بدین در نیامدست ناطق بود بمدح تو تادرتنش رگیست هرکو تهی دماغ چو مزهر نیامدست دارد چو آب خامۀ تو بر سر زبان هر دانشی که در دل دفتر نیامدست زان معضلات کز درکش عقل قاصرست کلک ترا کدام مسخر نیامدست باشد شکم تهی و شب و روز می دود آری بهرزه کلک تو لاغر نیامدست آزاد و خوش زبانی چون سوسن و ترا در چشم زر و سیم چو عبهر نیامدست این اشک چشم دشمن و آن رنگ وروی اوست خواری بخیره بر گهر و زر نیامدست لطف تراست منّت جان بر جهانیان این نکته از گزاف مرا در نیامدست گو باز پرس از در و دیوار اصفهان آنرا که این حدیث مقرّر نیامدست کردند اتفاق که مثل تو خواجه یی در حیّز وجود ز مادر نیادمدست ای همچو گوهر آمده بر سر زکائنات از دست تو چه بر سر گوهر نیامدست ؟ عمریست تا درآرزوی خدمت توام وین دولتم ز بخت میسّر نیامدست حرمان من ز خدمت و اختیار نیست مشکل بودهرآنچه مقدّر نیامدست طوماروار بنده بخود در گریختست زیرا بهیچ مجمع و محضر نیامدست درچیده دامنست چو غنچه ز خلق از آنک بیرون ز غنچه چون گل صد پر نیامدست لطف تو حاجب و کرمت میربار بود بی پایمرد چاکرت ایدر نیامدست از قسم حادثات کدامست صبعتر کان بر سرم ز چرخ ستمگر نیامدست؟ قومی که حاسدند مرا بر زبانشان آن می رود که در دل چاکر نیامدست آنها که کرده اند حوالت بعرض من حقّا که در خسال مصور نیامدست گر در حضور بنده بگوبند بشنوند تنها کسی بحضرت داور نیامدست پیدا شود هر آینه مصداق قول من کاخر بدین فسانه بسی بر نیامدست گفتند خواجه نام تو آورد بر زبان انصاف این حدیثم باور نیامدست زیرا که سالهاست که در حضرت صدور نام کسی ز اهل هنر بر نیامدست زنهار تا ز بنده بتقصیر نشمری تا این زمان بخدمت تو گر نیامدست یا دست حادثات زمن بر نبسته اند یا مدّت بلای مرا سر نیامدست نقش سه شش چه سود که آید ز کعبیتن آنرا که مهره زین ششدر نیامدست خود چون رسد بحضرت تو آنکه خود هنوز گامی ز اوج چرخ فراتر نیامدست دره من بچشم لطف نگر گرچه خودترا در چشم چیزهای محقّر نیامدست آیند اهل فضل بدرگاه تو بسی لیکن مگر چو من سخن آور نیامدست خشکست شعرم آری دیرست مرا از بحر شعر نوک قلم تر است در دل نهان مدحت صاحب نشانده ام اما هنوزنیک فرا برنیامدست بر ،زین سپس دهد که خورد آب لطف تو کز شاخ خشک میوه فرا در نیامدست بپذیر این بضاعت مزجاة از رهی منگر بدان که لایق و درخور نیامدست

13. شمارهٔ ۱۳ - وله ایضاًQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۳ - وله ایضاً

ای که نه شقّۀ چرخ اطلس بارگاهی ز سرا پردۀ تست بهر شاگردی فرّاشانت بسته جوزا کمر خدمت چست ماهرویان پس پردۀ غیب کرده با نوک یراعت دل سست پای چرخ آبله گشت از انجم چونکه با عزم تو همراهی جست ابر از آن روز که دست تو بدید در سخادست ز دریای بشست خصم را مهر گیاه در تو در تن ریش بناکام برست بر تو چون طالع تو میمون باد عزم نهضت که ترا کشت درست میروی عافیتت همره باد کارمن خادم دریاب نخست

14. شمارهٔ ۱۴ - وقال ایضاً فی الزهد وترک الدنیاوالموعظة والحکمةQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۴ - وقال ایضاً فی الزهد وترک الدنیاوالموعظة والحکمة

ای دل چو آگهی که فنا در پی بقاست این آرزو و آز دراز تو بر کجاست؟ برهم چه بندی این همه فانی بدست حرص؟ چیزی بدست کن که نه آن عرضۀ فناست گاهت چو نرگس است همه چشم بر کلاه گاهی چو غنچه ات همه تن بستۀ قباست در کار خیر، طبع تو چون سنگ ساکنست گندم چو دید سنگ توپ ران چو آسیاست بر ذوق تو ز حرص همه نیشکر نی است در چشم تو ز بخل همه خاک توتیاست دیوار دیدیی تو ز باغ وجود و بس آگه نیی درو که چه گلهای خوش لقاست سبز و خوشست ظاهر دنیا بچشم تو کز شهوت بهیمی عقل تو در غطاست تو فارغی ز رنگ گل و بوی یاسمن تا چون خرت نظر همه بر سبزه و گیاست در خاک دفن کرده ای آن گوهر شریف خاکش ز سر فرو کن و بنگر که کیمیاست شرمی بدار تا کنمت نام آدمی کز آدمی شریفترین خاصیت حیاست در جمع مال عمر هزینه چه میکنی؟ زیرک نباشد آنکه زر افزود و عمر کاست از خاک زر همی طلبی تا غنی شوی خود فقر مدقعست که نزدیک تو غناست دست از طلب بدار اگرت برگ این رهست کان را که راه توشه نه فقرست بی نواست نه فقر صورتی که بود همعنان کفر بل فقر معنوی که بدو فخر انبیاست هرروز در برابر کعبه ست پنج بار آن سینه ای که چار حدش با کلیسیاست مشکوة نور حق ز تو کانون شهوتست جام جم از خساست تو ظرف شورباست از حور می گریزی و با خوک میچری ای خوی تو درشت ندانی که این جفاست ترک بدی مقدمۀ فعل نیکی است کاول علاج واجب بیمار احتماست خود نفی باطل اول لفظ شهادتست اول اعوذ وانگهی الحمد والضحاست اول بشوی دست، پس آنگه نماز کن یعنی بدار دست ز هرچه آن نه یاد ماست با علم آشنا شو، وز آب بر سر آی کز آب بر سر آمد ناز علم آشناست سدی میان معنی قرآن و جان تست آنرا تنک ترک کن ارت رای التقاست هست آن حجاب مستور از چشم ظاهرت چون چشم عقل باز کنی صورتش هواست محروم آن گرسنه که بر خوان پادشاه عمری نشسته باشد و گویند ناشتاست تو معده از فضول بینباشتی چنانک در وی نه گنج لقمه و نه جای اشتهاست خوبان معنوی بدلی آورند روی کز روشنی چو آینه اش روی در صفاست تو در چه طبیعت و ایزد بفضل خویش حبلی فروگذاشته بی حد و منتهاست تا دست اندر آن زنی و بر زبر شوی تو پشت پای میزنی آن حبل را، خطاست چون یاد حق کنی بزبان، دل کجا بود؟ وقت حساب زر سخنت را ز جان اداست زین باشگونگی که ترا رسم و عادتست خود را چو باشگونه کنی، راه اولیاست دلهای مرده زنده نگردد بدان سخن کز جان صدق قالب الفاظ او جداست آواز کز دهان به درآید درای را گر مستمع خرست سزاوار آن نداست هرچه آمدت به گوش، زبان تو بازگفت در گنبد دماغ تو آشوب ازآن صداست هرچه از زبان رود نرسد بیش تا به گوش در دل نرفت هر سخنی کآن ز جان نخاست تیری که کارگر بود از پس کجا جهد؟ آن بازپس جهد که نفوذش به صد بلاست زان همچو نای خوی فراگفت کرده ای کاندر دلت سخن اثر جنبش هواست هرکو ز صدق دم زند ار یک نفس بود چون صبح روشنی جهانیش در قفاست محراب زان به نقش زر اندر گرفته اند باری دل تو داند کش قبله گه کجاست آن هم مبارکی ریای نماز تست گر موضع نماز ترا نام بوریاست رنج بدی و راحت نیکی به دل رسد وانگه بدان کسی که دل و خاطر تو خواست پس واجبت بود که همه نیکویی کنی چون نیکی و بدی را این اولین جزاست گر ایمنی به طاعت، امنیست خوفناک ور خایفی ز معصیت، این منشأ رجاست طاعت که با غرور بود بیخ لعنتست عصیان کزو شکسته شوی تخم اجتباست گلبرگ خارپشت بود بی رضای حق آتش گل شکفته بود هر کجا رضاست تا با وجود همرهی، از نیست کمتری چون در فنا سلوک کنی، منزلت بقاست بر هرچه جز خدای کسی تکیه می کند عصیان محض باشد، ازآن نام او عصاست در وادی مقدس اگر آن فرو نهی روشن شود ترا که عصا نیست اژدهاست اندر دعای تست خلل ورنه بر درش دست اجابتست که گریبان کش عطاست گر باورم نداری، مصداق این سخن آنک: اجیب دعوة داعی اذا دعاست آنک: اجیب دعوة داعی اذا دعاست از بهر آن چنین همه کار توبی نواست مشکل تر آنکه خصم و گواهت ز خانه اند کاندام تو یکایک بر فعل تو گواست فردا چه سود دارد لاف و دروغ تو آنجا که بر تو دست تو باشد گواه راست؟ بر باد بیش از این مده این عمر نازنین کآن را چو فوت شد، نه تلافی و نه قضاست هرچه آن ز عمر خود بتوانی به شب بدزد کاین دزدی چنین به همه مذهبی رواست با روزگار عهد تو بستی، نه روزگار پس این نفیر چیست که ایام بیوفاست؟ نان تو دیر اگر برسد، خلق کشتنی است از تو نماز فوت شود، گویی از قضاست روزی سه چار صبر کن و رنجکی بکش کآن رنج نیست ضایع و آن درد را دواست با تیغ آفتاب اگر کوه صبر کرد یاقوت و لعل بنگر تا کان چه پربهاست شرم آیدت ز معصیت ار من بیان کنم کاندر حق تو لطف ازل را چه اعتناست چندین هزار خلق ز بهر سکون تو در جنبشند و آن همه نزد تو خود هباست ناساید آسمان و نخسبند اختران تو بی خبر که این همه آسایش تراست خورشید بین که چشم و چراغ وجود اوست بهر مصالح تو شب و روز در عناست سقای کوی تست و هم او نان دهد ترا این ابر درفشان که دلش غرقۀ سخاست در بحر، تازیانۀ کشتی تو شمال در بر، نسیم مروحۀ جان تو صباست در مطبخ تو چوب خورد تا ابا پزد آتش که از تکبر سرمایۀ اباست خاک زمین ز بهر تو بر شاخ می رود تا در دهانت می نهد آن میوه کت هواست کوه بلندپایه نگهبان فرش تست در دامن سکونش از آن پای نارواست فرزند صلب کوه که او را به خون دل پرورد زیر دامن خود آنچنان که خواست از تحت قُرط حلقه به گوش غلام تست تو خود مدان که آن همه خود چیست یا چراست آن دانۀ یتیم، جگرگوشۀ صدف دلبستگیش هم بزن و بچۀ شماست شرعست حامی زن و فرزند و مال تو طبعت همی کند همه اسباب خانه راست در پیش تو به مشعله داری همی رود عقلی که بر ممالک آفاق پادشاست بر دیده میکشد علف چارپای تو کیخسروِ بهار که لشکرکش نماست از بهر خدمتت حیوانات را همه هم روی سوی پستی و هم پشتها دوتاست ترفیه تست هرچه ز انواع نعمتست تنبیه تست هرچه قلم ابتلاست تخویف کردن تو چراغست بر رهت تکلیف کردن تو، کلید در عطاست تکلیف کردن تو، کلید در عطاست این منصب چنین که تو داری دگر کراست؟ تا چند بر خدایی او اعتراض تو؟ کار تو بندگیست، خدایی بدو سزاست باترهات حکمت یونان ترا چکار؟ بس نیست کت نبی و نبی هردو مقتداست آنکس به بارگاه قدم سر برآورد کز جان پاک پیر و آثار مصطفاست بی او کسی به حضرت توحید ره نیافت زیرا که خاص حاجب درگاه کبریاست هم انبیا علاقۀ فتراک جاه او هم جبرئیل را به رکاب وی التجاست برخواند نقش سکۀ دینار معجزش آنرا که نور باصره در پردۀ عماست قرص قمر به کاسۀ گردون فروشکست از خوان معجزش چو خسیسی نواله خواست احوال او نه بر حسب فهم آدمیست معراج او ورای سلالیم فکرهاست هستی کاینات طفیل وجود اوست از راه صورت ارچه تقدم زمانه راست آری وجود نقطه خود از بهر دایره ست گرچه محیط دایره را نقطه ابتداست رخسار و قامتش ز طریق مناسبت ماه شب چهارده بر خط استواست خورشید تیغ آخته، یک مفرد از درش گردون کاسه گردان، در کوی او گداست او را جهان پدید و جهان اندر او نهان ماند بدان خطی که وجودش ز نقطه خاست آن را که خلق و خُلق قسمگاه حق بود او را چه بیش و کم ز چنین مثنی و ثناست؟ سرتاسر صحیفۀ ما حرف علتست شین شفاعتش به همه علتی شفاست در خانۀ حقایق ار آیی ز در درآی و آن در، در مدینۀ علمست و مرتضاست یاران برگزیدۀ او را ز پس ممان خود چون کنند پشت بدانکس که پیشواست چون یاد اهل بیت رود بر زبان من گر همدمی من نکند مشک بر خطاست یارب امید عفو تو ما را دلیر کرد بر هرچه آن رضای ترا عکس اقتضاست ما طاقت عتاب نداریم و عاجزیم با عفوگری هرچه ازین گونه ماجراست

15. شمارهٔ ۱۵ - و قال ایضاً یمدحه و یلتمس الفروه «در این قصیده التزام موکند»Qasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۵ - و قال ایضاً یمدحه و یلتمس الفروه «در این قصیده التزام موکند»

ای که از هر سر موی تو دلی اندرواست یک سر موی ترا هردو جهان نیم بهاست دهنت یک سر مویسیت و به هنگام سخن اثر موی شکافیّ تو در وی پیداست بر سر هر مهی از رشک رخ تو تن ماه همچو موی تو ز باریکی انگشت نماست عکس هر موی از آن زلف سیه پنداری در دماغ من سرگشته رگی از سوداست کس ز وصل قد و بالای تو بر می‌نخورد مگر آن موی که با قامت تو هم بالاست هیچ باریک نظر فرق میانشان نکند موی فرق تو که با موی میانت همتاست موی گیسوی تو سر تا قدمت می‌پوشد وه که آن شعر سیه بر قد تو چون زیباست گاه بر موی نهی بندی و گویی کمرست گاه بر سرو کشی دیبه و گویی که قباست از میان تو چو مویی نبرد خسته تنم بر کناری ز میان تو چنین مانده چراست؟ با تو بر موی بود زیستنش چون کمرت هرکه در بند تو شد گرچه زر مستوفاست همچو مویم زقفای تو من تافته دل مهر روی تو مرا تا که چو سایه ز قفاست بخت من خفته همه زلف تو بیند در خواب موی در خواب چو بینند همه رنج و بلاست گر به هر موی چو زلف تو دلی داشتمی کردمی آنهمه در پای تو کانصاف سزاست کرد بر موی تو چون شانه دلم دندان تیز همچو شانه به یکی موی معلّق زیراست من ز تو دور و دلم بسته به موی زلفت وه! که کار سر زلفت، ز کجا تا به کجاست دل عشّاق به خروار چه بندی در زلف این همه بار ببستن به یکی موی خطاست گر چو موی تو برآیم ز سرای جان چه عجب که ز سودای تو مغز سر من پُر غوغاست گرچه در خون من خسته شدی چون نشتر بر سرم حکم تو چون اُستُره بر موی رواست لشکر عشق تو گرد دلم ای ترک خطا حلقه در حلقه ز انبوهی چون موی گیاست موی زلف تو به دست دل من نرم آمد در سر زلف تو پیچیدن از آتش یاراست موی در چشم بود آفت بینایی و باز چشم من خود به خیال سر زلفت بیناست هر سر موی تو در دست دلی می‌بینم چه فتاده‌ست مگر بنگه هندو یغماست! زان صبا را ز سر زلف تو بیرون شو نیست که به هر موی ازو بندی بر پای صباست گشت خاک در ما آینۀ روی خرد زانکه مویی ز سر زلف تو در شانهٔ ماست در میان من و تو موی اگر می‌گنجد جز میان تو، پس این رنج دل بنده هباست تا به مویی بود آویخته جان در تن من همچنانست کزان زلف به تاب اندرواست نیست از موی تو تا خسته تنم مویی فرق ارچه من غمگنم و او ز طرب ناپرواست من جداام ز رخ خوب تو زان غمگینم کار مویی که ز روی تو جدا نیست جداست مو برآید به کف و موی تو ناید به کفم با چنین بخت که من دارم و این خو که تراست در دل تنگ منش جای بود پیوسته پشت آن موی دراز تو از آن روی دوتاست به در خواجه برم موی کشان زلف ترا تا که از سر بنهد هرچه ز آیین جفاست زآتش چهرۀ تو آمده بر هم مویت چون تن خصم ز تاب سخط مولاناست رکن الدین مسعود ، آن خواجه که در نوبت او جای تشویش خم موی بتان یغماست آنکه بی قوّت حکمش بنبرّد مویی همچو شمشیر خطیب ار همه خود تیغ قضاست ای چو موی آمده از شخص بزرگی بر سر بر بزرگیّ تو موی سر اعدات گواست موی پشت بره را شانه ز چنگ گرگست در جهان تا که ز آوازهٔ عدل تو صداست بحر با فسحت صدر تو مضیقی چو مسام چرخ با جاه عریض تو چو مویی پهناست دست احداث، چو موی سر زنگی کوتاه کلک رومی تو کرده‌ست، که هندوسیماست همچو داء الثّعلب موی فرو ریزاند آتش خشم تو زان شیر که بر اوج سماست شکل سوفار نماید ز سر موی به سحر نوک کلکت که ز سر تیزی پیکان آساست به سر انگشت لطافت بگشاید طبعت گره از موی، که چون آب روان جان افزاست گر چو پرچم همه تن موی شود دشمن تو بر سر نیزه کند دست ظفر جایش راست زان غباری که ز خیل تو به گردون بر شد آسمان چهرۀ خود را چو سر از موی آراست گرچه زان مرتبه یک پوست بیفزود فلک از خداوندی تو هم سر مویی بنکاست اگر از پوست برون آید چون موی سزد هر کرا از کرم و تربیتت نشو و نماست پشت پای که زدی از سر خِذلان چون پتک؟ که نه موی تن او هم به خلافش برخاست بدسگالت چو معزّم ز تو زان شد در خط که بر اندامش هر موی یکی اژدرهاست با تو هر کس که چو سبلت بکشد پای از خط گردنش را چو سر از موی بباید پیراست و آنکه با تو نه به اندام بود یک مویش هریکی موی بر اندامش میخی ز عناست دل که با مهر تو آمیخته شد چون می و شیر آید از حادثه ها بیرون، چون موی ز ماست یک به سر موی بود عمر عدوت از پی آن که سیه کار در ایّام تو کوتاه بقاست سرورا! حال من خستۀ سرگشته چو موی درهم و تیره ز انواع پریشانی‌هاست اثر گرد سپاه حَدَثانست همه این که پیش از پیری موی سرم زو رسواست یک سر موی بر اندام تو گر کژ گردد موی‌ها گردد از آن بیم بر اندامم راست آن زبانها همه چون موی کنم در مدحت گر زبان گردد هر مو که مرا بر اعضاست گر مرا برکشد از بیخ جفای تو چو موی هم به سر باز آیم، زآنک مرا طبع وفاست ور به تیغ از سر خود باز کنی چون مویم هم به پای تو درافتم که دلم مهر تو خواست دختر طبعم در موی خزیده‌ست، از آنک زمهریر دم سردم مدد فصل شتاست خون همی ریزد سرما که نیازارد موی مگر از هیبت خشمت اثری در سرماست دوستان تو همه موینه پوشند کنون موی برکندن از امروز نصیب اعداست شد شب تیره چو موی بت من بالاکش روز بیچاره چو روزیّ جهان در کم و کاست فصل دی ماه و مرا موی همین بر زنخست پشت گرمی به چنین موی درین فصل کراست! محض سودا بود ار موی شکافم به سخن با چنین فایده کامروز هنر را ز سخاست همچو موی مژه از چشم برسته‌ست مرا هریکی موی که بر پشت ددی در صحراست گر فرشته‌ست چو پروانه به آتش یازد هرکه امروز نه چون دیوچه در مویش جاست تن من چون دل عشّاق به مویی گروست جان من همچو سر شمع، به آتش برپاست آفتابست یکی وان دگری مویینه به رخ و زلف بتان میل دل من زینجاست همچو سادات روا باشد اگر دارد موی اندرین فصل هرآنکس که ز اصحاب عباست زان زنخدانم بر موی چنین لرزانست کاندرین موسم مویینه اعزّالاشیاست تا تراش از که کنم استره آسا مویی همه سرمایه‌ام این تیغ زبان برّاست همچو مویی ز خمیر آمدم از پوست برون که نه ما بر سر موییم و نه مو بر سر ماست با چنان پوشش اگر روی زمین یخ گیرد نیست بر موی تو آسیبی، اگر هست مراست پوستینی به چنین شعرم اگر وعده دهی موی اگر زآنکه برآید به چنین وعده رواست تن چون موی خود امروز ببینم در موی که ز خاک در تو چشم مرا کحل جلاست اینچنین گرم که این بنده ز سرما آمد گر به مویی بجهد آن همه از انعام شماست وجه این موی نباید که بود خطّ و برات پشت گرمی نکند موی که خطّش مبداست این همه موی که بر غاشیۀ نظم زدم گر بپوشم به مثل دافع سردیّ هواست گرچه این شعر به صورت چوپلاسیست ز موی هر یکی تار از او خوبتر از صد دیباست موی بندیست مرصّع به جواهر نظمم که عروس سخن از زیور آن خوب لقاست میزند خاطر من موی به تیر و چه عجب به یک اندازی چون تیر فلک بی همتاست به سر معنی چون موی رود خاطر من که ز سر تیزی چون شانه زبان آور خاست شعر با شعر به یکجای درون بافته‌ام شعر بافیّ برین گونه نه رسم شعر است دو سه بیت ارچه که بی موی بود هم بشنو زانکه بی مویی من خود نه به شعر تنهاست سخن بنده زنخ باشد و بی موی بهست که همه کس را سوی زنخ ساده هواست ای سرافرازی کز دست نوالت همه سال همه بی برگان را کار به آیین و نواست در جهان طاق ترادانم و بس، کز کرمت منصب پادشهی جفت نیاز فقراست از پی سود بخر ز آنکه عظیم ارزانست هر چه از جنس و متاع هنر و مدح و ثناست کار شعر و شعرا زیر میانه‌ست چنان که نه آوازهٔ تحسین و نه اومید عطاست بنده به زین نظری از تو همی دارد چشم گرچه خود میکنی آنچ از تو سزد بی درخواست کُدیه وصفیست که خود ذاتی شعرست چنانک هر که را شاعر گفتی تو بگفتی که گداست شاهد شعر مرا موی اگر شد بسیار هم بدینش، نکند عیب کسی کو داناست گر نترسم ز ملامت عدد موی به سر معنی انگیزم زیبا که تو گویی عذراست گشت چون موی نگارین من این شعر دراز هم برین ختم کند نظم که هنگام دعاست باد بدخواه ترا ساخته گردن بندی هم از آن موی که او را ز زنخدان برخاست

16. شمارهٔ ۱۶ - وقال ایضآ یمدح الصّدر السّعید عمادالاسلام الخجندی نورالله ضریحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۶ - وقال ایضآ یمدح الصّدر السّعید عمادالاسلام الخجندی نورالله ضریحه

جهان سروری و پشت دودمان خجند که بندگیّ ترا اسمان بجان برخاست نهال تو بر بستان سرای دانش و فضل که با مکاشفه ات روشن از نهان برخاست چو برگرفت بیانت تتق ز روی ضمیر خرد چه گفت؟ زهی سحر کز بیان برخاست جهان ز پیری یکباره در سر آمده بود بدستگیری این دولت جوان برخاست ثبات حزم تو گویی بزد، زمین بنشست شکوه قدر ترا دید آسمان برخاست زمانه نعرۀ الله اکبر اندر بست چو تیر عزم تو از خانۀ کمان برخاست نخست روز که دست تو رسم جود نهاد غریو گرد ز هستیّ بحر و کان برخاست نشست بر قلم انگشتت و منادی زد که از ذخیرۀ دریا و کان امان برخاست چو خارپشت بقصد عدو هم از تن خویش بجای هر سر مویش یکی سنان برخاست ز خلق و خوی تو می کرد سوسن آزادی برای بندگیش سرو بوستان برخاست فروغ رای تو در نیم شب تجلّی کرد هزار صبح بیک دم زهر کران برخاست میان آب تیّمم گزید مردم چشم بدان غبارکت از خاک آستان برخاست خمیر مایۀ ادبار بود خصم ترا بمانده بود ترش تا ز بهر نان برخاست عروس فضل ترا باش تا بیارایند که خود زبستر تحصیل این زمان برخاست مبارکیّ دم خلق تو بباغ رسید ز خواب نرگس بیمار ناتوان برخاست نمی دهم بقلم شرح شوق، زانکه مرا بدین سبب قلم از خاطر و بنان برخاست چه من ز فرقت صدرت چه عاشقی که بقهر سحرگهی ز برش یاردلستان برخاست زهی مقصّر وآنگه توقّع تشریف چنین ظریف جوانی ز اصفهان برخاست بزرگوارا بشنو حکایتی که پریر دلم بعربده با من ز ناگهان برخاست که شد ز موسم انعام خواجه مدّتها تو خفته یی و نخواهی برای آن برخاست چراش یاد نیاری، ز خامشی مانا که طفل ناطقت از حجرۀ دهان برخاست بخشم گفتمش ایمه چه ژاژ میخایی که این فلانه چنین خفت و آن فلان برخاست برو تو فارغ بنشین که رسم تو برسد اگر دو روز پس ماند نه جهان برخاست چنین حدیثی رفتست و حق بدست ویست بیک ره از سر انصاف چون توان برخاست ز سر من برون نشود ذوق آن عمامه مرا که تاج کسری با او ز یک مکان برخاست از آن شرف سر من بر سر آمد از همه تن وزین حسد ز تنم ناله و فغان برخاست چو برنخیزد دستار هرگز از سرما نشاید از سر دستار جاودان برخاست گرفتم از سر دستار خویش بر خیزم توانم از سر دستار خواجگان برخاست مکن ملامت بنده که اصل این فتنه نخست باری از آن دست در فشان برخاست بعون لطف تو دستار هم بدست آرم وگرچه واسطهٔ عون از میان برخاست

17. شمارهٔ ۱۷ - وله ایضآ یمدحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۷ - وله ایضآ یمدحه

برتافتست بخت مرا روزگار دست زانم نمی رسد بسر زلف یار دست سر بر نیاورد فلک از دست دست من با یار اگر شبی کنم اندر کنار دست آرم برون زهر شکنش صد هزار دل گر در شود مرا بدو زلف نگار دست صبر و جوانی و دل و جان بود در غمش شستم بآب دیده ازین هر چهار دست بر دمّ مار پای نهادست بیگمان هر کس که زد در آن سر زلف چو ماردست غم دست نیک میدهد از هر طرف و لیک اینم بترکه می ندهد غمگسار دست چون آستین ز دست گذشتست کار من و او در نمی کشد ز چنین دستکار دست ای دل گرت بعافیتی دسترس بود کوته مکن ز دامن او زینهار دست سربازیست کار تو با دست بازیش چون پای او نداری رو زو بدار دست بر جه یکی ز چاه ز نخدانش مرد وار در زن بدان دو تا رسن مشکبار دست ایدست رنگ کرده چه دستت! این که باز آلوده یی بخون دلم آشکار دست در خون عاشقان تو سعی ار نمی کند بهر چراست بسته کمر از سوار دست؟ پیکان تیر غمزۀ تو در دل منست ورنیست باورت ز من اینک بیاردست طوطیّ عقل در هوس شکَر لبت بر سر همی زند چو مگس زاز زار دست نامد بدست وصل تو بی زحمت فراق بر کل کسی نیابد بی زخم خار دست لعل ترا شبی ببسودم من و هنوز می لیسم از حلاوت آن گربه واردست از ارزوی سلسلۀ زلف تست اینک دیوانه وار گردد بر نی سوار دست در آرزوی روی تو دارم چو اینه دایم ستون بزیر ز نخ ز انتظار دست چون در در آب جویند این مهرۀ گلین گر باز دارم از مژۀ اشکبار دست پای از میان کار غمت آورم برون گر گیردم عنایت صدر کبار دست سلطان شرع صاعد کانگام حلّ و عقد بر بند آسمانرا از اقتدار دست گشتست پنج شاخ سر دست بهر آنک ز اسیب بار بخشش او شد فکار دست در زان سبب یتیم نهادست نام خود تاوی درآورد بسرش خوار خوار دست کردست دستیاری ظالم بعهد او در خام از آن گرفته بود بازیار دست مستظهر است دست شریعت بذات او زان سینه می کند ز پی افتخار دست ای مانده زیر سنگ وقار تو دست کوه وی یافته شکوه تو برنه حصار دست برداریش ز خاک و رسانیش بر فلک هر کو بدامن تو زند چون غبار دست گر جان آدمی نه بدست قضا درست از بهر چیست جای تو ای نامدار دست؟ چون آستین زیمن تو صاحب علم شود هر کس که بوسه داد ترا یک دوبار دست زور آزمای خشم تو چون پای بفشرد یا زد بقهر در کمر کوهسار دست بستست دست خصم ز امساک و مر ترا از جود مطلق است در این روزگار دست از روی آنکه از پس پشتش فکنده یی دایم چو دشمن تو بود سوگوار دست چون بالش تو دست تو در صدر چرخ را بر هم نهد پیش درت بنده وار دست آنجا که هست دست تو در صدر چرخ را دربان بسینه باز نهد روزبار دست گر هیبت تو باطشه را بانگ برزند چون سرو باز داردش از گیر و دار دست حالی بسر درآید انگشتها ز عجز از بار بخشش تو چو گیرد شمار دست کان کیست باسخای تو تا هست دست تو خود کس نبرد نزد چنان خاکسار دست احرار دهر ملک یمین تواند از آنک بر همگنانت هست ز جود و یسار دست خورشید دولتیّ و بفّر تو زر شود گر فی المثل بری بسوی خاک خوار دست چون کوزه سر نیافت بگردن براز نهیب بر سر چو زد حسود تو از اضطراب دست با دست دستگاهش چندانکه گرد خویش خصم تو می برآرد همچون چنار دست مبسوط دست خصم تو چندان بود که او بهر سوال دارد بر رهگذار دست در زر گرفت باد خزان دست شاخسار زیرا که داشت بهر تو برکردگار دست پهلو ز تو هر آنکه تهی کرد چون چنار بر پیش و پس گرفته بود ز افتقار دست وانکو برهنه پیش سخایت رود چو کاج حالی چو سرو جامه کند از هزار دست بر خاطرم نهادی دستی ز مکر مت ورنه بشسته بودم از این کار و بار دست سر دستی است شعر من ایراکه می نداد ابکار فکر بر حسب اختیار دست بهر قبول بخشش بی انتهای تو بنگر چگونه داشته ام بر قطار دست آورده ام بدست وبر آورده ام ز دست شعری که یافت بر گهر شاهوار دست دوشیزگان خاطر من بین که غنچه وار بر رخ گرفته اند ز تو شرمسار دست هستم هزار دستان در باغ مدحتت کز هگمتان ببردم در این دیار دست مرغی که در خزانش از این دست لحنهاست خود چون بود چو تازه کند نو بهار دست بر دست از آن نهادم این شعر چون نگار کایّام عید خوب بود درنگار دست خصم شتر دلت را قربان کند همی زین روی سعد ذابح آهخته کار دست جاوید زی که مملکت پایدار تو در دامن قیامت زد استوار دست هم عهد خود شدند بقای تو و ابد وانگه زدند بر هم بر این قرار دست

18. شمارهٔ ۱۸ - ایضاً لهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۸ - ایضاً له

ای کریمی که در ستایش تو عقل کل را زبان بفرسودست خاک شد زیر پای همّت تو و هم کوسر بر آسمان سودست دست دریا و کان فرو بستت تا سخای تو پنجه بگشودست آن کند اختر از بن دندان که بدو دولت تو فرمودست یافت پیوند با سر انگشتت قلم از بهر آن زراند ودست کرد آهنگ مدحت تو دوات زان دهان را بمشک آلودست مدّتی شد که خاطر اشرف از صداع رهی بر آسودست مختصر زحمتیت دادستم که هم حشوهاش پالودست اندرین یک دو روزه خادم را هم بفّرت گشایشی بودست بر سر صد هزار دختر بکر پسری دوش روی بنمودست نیک در آمدن شتاب نمود مگر آوازۀ تو بشنودست زود ترتیب نام و نانش کن کت و شاقی ز نو در افزودست

19. شمارهٔ ۱۹ - و قال ایضآ یمدحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱۹ - و قال ایضآ یمدحه

ای آنکه لاف میزنی از دل که عاشقست طوبی لک ار زبان تو با دل موافقست بگذار ساز و آلت حس و خیال ووهم تنها جریده رو که گذر برمضایقست از عقل پرس راه که پیری موحدّست مسپر پی خیال که دزدی منافقست ز افلاک برگذر اگرت عزم نزهتست کین گرد خیمه نیز محلّ طوارقست خود را ز پس گذار و برو تا بدو رسی کآنکس مقرّبست که بر خویش سابقست بگشای چشم باطن و آن چشم گوش دار کآن نیز عرصۀ خطفات بوارقست از گوش سرّ ندای ازل استماع کن نزگوش سر که منفذ او برصواعقست جان دادن و نفس زدن او را یکی بود مانند صبح هر که در این راه صادقست چون غنچه دل درین تن ده رویه بسته یی پس لاف یکدلی زنی ، این هم نه لایقست دیوت غرور داده که تو خود فرشته یی نفس مهوّس تو بدین عشوه واثقست خورشید حق ز سایۀ تو در حجاب شد ورنه همه سراسر عالم مشارقست در خلوت «ابیت» ترا ذوق کی بود تا شرب تو رحیق و مقامت حدایقست غلمان و حورکی طلبد مرد حق شناس؟ شهوت پرست کی بود آنکس که عاشقست؟ سر بر فلک ز باد چو آتش چرا کشی؟ آخر نه اوّل تو خود از ماء دافقست از بهر لقمه خرقه بپوشی که صوفیم و آنگه نه شرم خلق و نه ترست ز خالقست بر طاق نه دو تویی و رسم خشن بمان بر کن هزار میخ که جمله عوایقست گویی ز بیم مرگ کنم ادّخار قوت دانی که قابضست، ندانی که رازقست بر هیچکس مدار بپیوند اعتماد تا هستی تو دم بدم از تو مفارقست محراب رفتن تو چو قندیل هرزه ایست تا باطن تو آتش و ظاهر معالقست زنجیر صورتی چه کنی طوق گردنت؟ بس نیست این که بستۀ چندین علایقست عقلت چراغ دیو و زبان نیم کار غول گوشت دریچۀ طمع و چشم فاسقست انسان بر حقیقت آنست در جهان کورا نظر چو صدر جهان برحقایقست مسعود صاعد آنکه بانواع اصطناع بر اهل فضل همّت او را سوابقست از یمن آن سوابق و تاثیر آن همم هر دم ز غیب دولت او را لواحقست در گلشن مکارم اخلاق سوسنست در بوستان مذهب نعمان شقایقست اقبال با اشارت رایش عنان زنان توفیق با جنیبۀ عزمش موافقست در نگذرد دقیقه یی از رای روشنش خورشید را همیشه گذر بر دقایقست در وادی مقدّس شرع محمّدی از علم او بحور و زحلمش شواهقست بر عرصه یی که رخ بنماید شکوه او شاه ستارگان ز عداد بیادقست آب حیات را بزبان بر نیاورد آن را که لب بخاک جنابش ملاصقست احسنت! ای ستوده خصالی که حضرتت مستجمع مصالح چندین خلایقست ذات تو در مجامع ابنای روزگار چون نور ماه در دل شبهای غاسقست نشگفت اگر معانی ذوقیست در خطت در شام شک مکن که شکرهای فایقست احیاء علم در کلمات تو مدرجست گویی دم با دم عیسی مطابقست گر خرق عادتست کرامات اولیا عادات را مکارم خلق تو خارقست در حضرت تو مقتبسان علوم را شهپّر جبرئیل بجای نمارقست چشم و چراغ اهل حقایق تویی از انک انوار معرفت ز ضمیر تو شارقست آثار تو لطیف و معانیّ تو دقیق انعام تو جزیل و فصولت رقایقست اصلیست منصب که سلیم از معارضست صدر تو جامعیست که فارغ ز فارقست هم شرع ز احتشام تو بر ملک حاکمست هم ملک ز اهتمام تو بادین مساوقست رای تو ناصحست کجا فتنه قاطعست کلک تو را تقست کجا تیغ فاتقست خود باش تا نتایج رای تو در رسد کین نوجوان هنوز خود اکنون مرا هقست آن دست نیست، چیست؟ینابیع روزست وان کلک نیست، چیست؟کلید مقالقست نی پاره یی که دست مبارک بدو بری نزدیک عقل صورت اوحیّ ناطقست بند نیاز را ز وجودش گشایش است دست امید را ز زبانش مرافقست عذراء خدر غیب بنات ضمیر تست وان کلک زرد لاغر گریان چو وامقست دریاش تا بگردن و بر فرق می رود هندونگر که او بسباحت چه حاذقست از بس که در خزاین اسرار نقب زد شد مستحقّ قطع که آن حدّ سارقست فرقش محلّ نطق و میان جای منطقه منطبق آن بود که سراسر مناطقست نقد سخن بسکّۀ مدح تو را بجست بازار فضل بر سر کوی تو نافقست صدرا! ز خدمت تو از آن بهره ور نیم کاقسام بی مرادی ایّام عایقست دوشیزگان مدح ترا فکر منحتم دیریست تا برغبت صادق معانقست اغباب در وظایف انعام شرط نیست چون نه زناشزات و نه نیز از طوالقست تقصیر از تو نیست در اشبال اهل فضل خود روزگار دولت ما نا موافقست در نظمها اگر چه بسی لاف میزنند فرقست از آنکه ناطق تا آنکه ناهقست اطناب در دعا چه کنم من؟ برای آنک پیرامنش ز حفظ الهی سرادقست

20. شمارهٔ ۲۰ - و قال ایضآ فیه ویصف الازار و الخشبه الموضوعه فی دارهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۰ - و قال ایضآ فیه ویصف الازار و الخشبه الموضوعه فی داره

این وضع بین که گویی لطف مشکّلست یا شاخهای سدره بطوبی موصّلست یا تخته بند باغچۀ عقل و دانش است یا زیر تیشۀ عمل نوح مرسلست یا در بر مصاف سپرهای دیلمست یا بر محیط چرخ سپهر ممثّلست تقطیعش از مرقّع ابدال نخستست ترتیبش از غرایب اشکال فصیلست در بقعۀ مبارکه هست آن درخت انس کز اختصتص حضرت قدسی مسجّلست تا عقل کرد نسبت این وضع با فلک هیآت مستطیل کنون شکل افضلست از خلق بر کناره چو او تاد منزویست زان جای او بهشت و ثوابش معجّلست در کنج خانه پشت بدیوار دادنش از خشک زاهدیست نه از رزق و تنبلست با آسمان جربا دارد مشابهت زان سطح او بکوکب ثابت مکللّست چون آینه تنش همه رویست و رویهاش از بس گره چو زلف نکویان مسلسلست سر تا قدم ز بس که بر آورده پر زهاست شکل ازار نیست پس ار هست مخملست ای همچو نیشکر خوش و پر بند صورتی کو بر همه نفوس نباتی مفضّلست مجموعه ییست ذاتت از اوضاع مختلف کاشکال هندسی همه در وی مفصّلست اوهام زیر کان ز نهاد تو قاصرست ار تنگ مانوی ز نقوشت معطّلست اجزاء ذات تو چوبهم دست در زدند گفتی که بر قبای صفا گوی و انگلست زیرا هر آن نقار و قطعیت که بد نخست اکنون باتّحاد و تالّف مبدّلست نجّاری اعتقادی و اندر اصول صلب طبعت باعتزال ازین روی امیلست ترکیب تو مشجّرۀ اصل نیکوست مشروح ازوست هر چه ازین باب مجملست رویت اگر چه زابله زخم مجدّرست تخطیطت از تناسب اعضا معدّلست هم پشت را پناهی وهم چشم را چراغ نشگفت اگر زمر تبتت حظ اکملست دلبستگیت اگر بنقوش منبّتست شاید چو بر تو طبع نباتی موکّلست دستی و صد هزار نگارت بد از نخست وین دست واپسینت نه آن دست اوّلست نه باد را مفاصل عظم تو مدرجست نه آب را جداول عرق تو منهلست آمد بگاه ضرب مصحّح کسور تو زیرا که کسرو جبر تو با هم مقابلست لوحیست صورت تو که بر صفحه های او یکسر عشور و آیت و اخماس و جدولست از وصل تو اصول قواعد ممهّدست وز لطف تو لباس عمارت مذیّلست پای نظر ز شکل تو در تخته بند ماند تا خرده های قایمه هایت مشکّلست بر سینه نقش کنده چو عیّار پیشگان پر زخم بازوی تو چو بازوی منبلست ز اسیب کوبها بنجنبد تنت ز جای گویی ز پر دلیست گر از طبع کاهلست یا چون منافقانی پر بند و پیچ پیچ خشب مسندّه ز برای تو منزلست از بهر حفظ خانه تنت جمله چشم شد هر چند صورت تو چو چشمی مغفّلست پهلوی خشک داری و از یمن سایه ات چربیّ پهلوی همه عالم محصّلست در تو هزار رخنه فزونست و چشم را در روضۀ بهشت ازین رخنه مدخلست از غیرت تو بر سر آتش نشست عود بر سنگ سر زدن ز غمت کار صندلست تا پیکر تو صورت منج آشیان گرفت کام و دهان عقل زیادت معسّلست اصحاب صفّه را تو مسایند کرده یی وین منصبت ز یافتن عمر ارذلست آراسته ست رویت و پیراسته قدت سرمایۀ قبولت ازین رو مکمّلست نظمت ز خرده کاری چون لفظ جزل من آمد خفیف وزن و بمعنی مثقّلست تا حرز بازویت عضدالدّین حسن بود مدح تو نقش صفحۀ این هفت هیکلست خورشید رفعتی که بمیزان همّتش اقلیم هفت گانه بمثقال خردلست چون غوص فکر، دانش او نیست منتهی چون فیض عقل، بخشش او نامعطّلست میزان عقل را سر کلکش معیّرست شمشیر جود را کف کافیش صیقلست با علم او دقایق جزوی مبرهنست باقهر او قواعد کلّی مزلزلست تا جود او رعایت آمال می کند یکبارگی جوانب اموال مهملست زیبد که در محامد او منتظم شود در مدح هر مبالغه کز باب افعلست ای سروری که گردون سر سبک همچون زمین ز بار ایادیت مثقلست همچون ارم سرای تو ذات العماد شد زان در خوشی برابر خلد مجمّلست نظمی تراش کرده ام از طبع کز نکت کمتر تراشه چینش اعشی واخطلست گر هیچ کس بگوید یا گفت مثل این پس مال من محرّم و خونم محلّلست مپسندش از زمانه لگد کوب هر ذلیل آنرا که ملک عالم معنی مذلّلست می خور غم رهی که مرا در همه جهان بعد از خدای بر کرم تو معولّست بر ذوق عقل هر سخنی کان مدیح تست چون زندگی خوشست اگر چه مطولّست برخور زمال و جاه که در مجلس قضا مکتوب عمر تو بدرازی مسجّلست

21. شمارهٔ ۲۱ - ایضاً لهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۱ - ایضاً له

پناه و قدوۀ حکّام عصر صدر جهان تویی که حکم ترا روزگار محکومست محیط دایرۀ چرخ با جلالت تو چو نقطه ییست که در ذهن عقل موهومست ز پهلوی کرمت آرزو شکم پر کرد بدان صفت که کنون حاجتش به هاضومست چنان مسخّر رای تو گشت شمع فلک که در تصرّف او همچو پارۀ مومست بیاد خلق تو بر دست نو بهار نهند شقایقی که بصورت رحیث مختومست پیاپی از چه فتد عطسه های صبح ارنه ز نفحۀ گل خلقت سپهر مزکومست بر مهابتت ار لاف پر دلی زد شیر تو عفو کن هذیانات او که محمومست زر از دورویی و زردی بدشمنت ماند از آن زنکبت ایّام خوار و مظلومست گهی شکسته بود گاه بسته گاه ز ده گهی ز سیلی و گاه از تپانچه مرحومست گهی بخنجر گازش میان دو نیم کنند گهی ز دست ترازو بسنگ مرجومست کهش برستۀ بازار در کشند بروی گهش در آتش سوزان مقام معلومست گه از شکنجّ سکّه رخش پر آژنگست گهیش چهره ز دندان گاز مثلومست گهیش خرج کنند و گهیش دفن کنند ببین مشابهت دشمنت که چون شومست جوامع هنر بنده حرص خدمت تست اگر چه حرص بنزدیک عقل مذمومست چو من ز چرخ کنم استزادتی گوید دگر چه باید آنرا که خواجه مخدومست؟ مرا ز حلقۀ درست چو حلقه بر در زد فلک که خود بچنین کارکرد موسومست خلوص معتقد بنده اندرین خدمت جهانیان را در سلک علم منظومست چنین که حرمان بر حال بنده مستولیست چه جای جبّه و دستان وورسم و مرسومست ز خاک پای تو کش می برند دست بدست ببین که مردم چشمم چگونه محرومست

22. شمارهٔ ۲۲ - و له فی المولی رکن الدّین مسعود و انفذها بخوارزمQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۲ - و له فی المولی رکن الدّین مسعود و انفذها بخوارزم

دریای غصّه را بن و پایان پدید نیست کار زمانه را سر و سامان پدید نیست در بوستان دهر بجستیم چون انار بی خون دل یکی لب خندان پدید نیست چرخ خمیده‌پشت به صد چشم در جهان جویای راحست و جُوی زان پدید نیست بیش از هزار تیر جفا در دل منست پنهان چنانکه یک سر پیکان پدید نیست در آب چشم خویش چنان غرقه گشته‌ام کز من برون ز ناله و افغان پدید نیست پیراهن شکیب من از بس که پاره گشت دامن ز دست رفت و گریبان پدید نیست چندانکه از پی دل و دلبر همی روم خود هیچ جا نشانی زایشان پدید نیست هرچیز را کرانه پدیدست در جهان آیا چرا کرانۀ هجران پدید نیست؟ خرسند گشته‌ام به خیالی ز خوشدلی آن نیز هم ز غایت حرمان پدید نیست در سینه‌ام ز بس که به خروار آتشست خود هیچ بوی از دل بریان پدید نیست این خود چه عرصه‌ایست، که بر وی ز هرج و مرج شاه از پیاده، خواجه ز دربان دپدید نیست ذرّات را قرار چه ممکن در این دیار؟ کز تندباد حادثه سندان پدید نیست گوی مراد در غم چوگان که افکَنَد؟ کز بس غبار عرصۀ میدان پدید نیست گویند شادی از دل دیوانگان طلب این حال چونک بر من نادان پدید نیست؟ گفتم که جان ز حادثه بردیم بر کنار چندان غم دلست که خود جان پدید نیست ما تیز کرده دندان، کاینک رسید کام کو؟ از کجا؟ که یک سر دندان پدید نیست چندانکه بنگرم ز چپ و راست دشمنند وانگه یکی ز جملهٔ یاران پدید نیست آب حیات در ظلماتست و نزد ما ظلمت بسیست، چشمهٔ حیوان پدید نیست عمریست تا که دیده به رَه دارم و هنوز گردی ز سّم مرکب جانان پدید نیست گفتم ز چرخ ملک بتابد هلال عدل خود آسمان ز میغ فراوان پدید نیست تاریک شد جهان شریعت که اندرو نور چراغ مذهب نعمان پدید نیست ای صدر روزگار بجنبان عنان عزم کآشفته‌اند لشکر و سلطان پدید نیست ای عیسی زمانه چه داری؟ دمی بزن کین درد گشت مزمن و درمان پدید نیست صبحی طلوع کرد ز مشرق ولی هنوز رایات آفتاب درفشان پدید نیست آورده‌اند نامهٔ فتحی بدین دیار سربسته است لیکن و عنوان پدید نیست دیوان هنوز حاکم دیوان فتنه‌اند آری عجب مدار، سلیمان پدید نیست گر خلق را پرستش گوساله عادتست آری رواست، موسی عمران پدید نیست ای آنکه بر عیار حدیث تو یک گهر از بحر بر نیامد و در کان پدید نیست وی آنکه در فنون معانی نظیر تو امروز در عراق و خراسان پدید نیست چه جای این حدیث؟ که وهم جهان‌نورد بسیار جست و زین سوی امکان پدید نیست نیشکّرست کلک تو یا طوطی؟ ای عجب خوش طوطی‌ای که از شکرستان پدید نیست با همّت بلند تو این خاکدان پست چندین شگفت نیست که چندان پدید نیست زیرا که در ترازوی افلاک گاه وزن در هیچ کفّه تخم سپندان پدید نیست قصد عدوت از آن نکند آسمان که او در چشمها ز غایت نقصان پدید نیست در غیبت رکاب تو ز آسیب ظلمها یکبارگی اساس سپاهان پدید نیست تا تو کلید فتح بدست خود آوری حالی خلاص هیچ مسلمانی پدید نیست لطف عنایت تو که بُد یار غار من شد مدّتی که با من حیران پدید نیست گویند: دوست بر در زندان شود پدید پس بنده چون کند؟ در زندان پدید نیست گر من ز چار طفل خودم در چهار میخ او را چه شد که باری ازین سان پدید نیست؟ هم مخلص پدید شود دولت تو باد کان عمرتست کآنرا پایان پدید نیست

23. شمارهٔ ۲۳ - و قال ایضاً یمدح الصّدر السعیّد رکن الدّین مسعود و یلتمس الوظیفهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۳ - و قال ایضاً یمدح الصّدر السعیّد رکن الدّین مسعود و یلتمس الوظیفه

دوش عقلم که ترجمان نست پرده از پوشش نهان برداشت گرم در گفتگوی شد با من مطلعی سرد ناگهان برداشت سخنی چند در غلاف براند که نشاید حجاب ازآن برداشت عاقبت بی تحاشیی ، سرپوش از طبقهای سوزیان برداشت گفت زنهار کار خود دریاب که فلک ساز امتحان برداشت نانوا روزی تو باز گرفت سر نرخی چو تر گران برداشت ارتفاعی کامید بوود نماند متغلّب یکان یکان برداشت در سرای ملوک دست نیاز سبب نان و رسم خوان برداشت تو و ده پانزده خورنده کنون چون توانید دل زنان برداشت خواجه از حال تو گرآگه نیست قصّه باید همین زمان برداشت تا که بردارد از تواین کلفت همچنان کز دگر کسان برداشت گفتمش در میان این تشویق که بلا سر زهر کران برداشت خنجر اندر بریدن آجال فرق از پیر تا جوان برداشت بر سر نیزه ها زبان سنان بمنادی ز خلق امان برداشت عافیت را بلای ناگاهان امن و عصمت ز خان و مان برداشت جای در قبۀ دماغ گرفت گرز چون سر ز بادبان برداشت کرد اندیشۀ جگر در دل تیر چون پی ز تیردان برداشت خوابگه در کنار دیده گزید راست کز خانۀ کمان برداشت خنجر کابلی بحدّت طبع سبل تن ز چشم جان برداشت در رباطات سینه منزل کرد خشت و چون پهلو از مکان برداشت بسویدای دل فرود امد نوک ناوک چو از بنان برداشت بر شوارع ز دست خون ریزش پای مشکل ز گل توان برداشت سرش از تن چو شمع بردارند هرکه از بیم جان فغان برداشت کرد منقار مرگ رقّۀ او هر که سوفارسان دهان برداشت تیز شد گفت و گوی تیغ که جنگ آن زمان بندش از زفان برداشت لشکر جهل تاختن آورد هنر و فضل را نشان برداشت آن کسی را میسّرست دو نان که بجای قلم سنان برداشت تیغ از بس که چیره شد بر کلک تاسرش بی گنه چنان برداشت گرتقاضا کنم کنون گویند شرع تکلیف از فلان برداشت گفت اگر چه چنین که کی گویی فتنه خود خاک ار اصفهان برداشت نه همانا که نیز یکباره رسم نان خوردن از جهان برداشت غلّۀ سال و رسم خویش بخواه رسم نتوان بهیچ سان برداشت طع از رسم خواجگان هرگز شاعر خام قلتبان برداشت غلّه گر کمترست زر نقدست خود توانی برایگان برداشت برندارد ترازو از پی زر کو ترازو خود از میان برداشت دیرگاهست تا که بخشش او عصمت از مال بحروکان برداشت دست گوهرفشان او بسخا از گهر بند ریسمان برداشت لرزه بر استخوان نیزه فتاد تا که او کلک ناتوان برداشت شب بیاسوود زانکه معدلتش زحمت بانگ پاسبان برداشت چرخ در پای همّتش افتاد چون سر از بام آسمان برداشت ماهنوز اندرین سخن بودیم صبحدم سر ز قیروان برداشت آفتاب از سپهر تیغ بزد شب بترسید ،دل زجان برداشت زحمت طبل نوبتی برسید بفرو داشت آمد آن برداشت

24. شمارهٔ ۲۴ - و قال ایضآ یمدح الصّدر المعظّم فخر الدّینQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۴ - و قال ایضآ یمدح الصّدر المعظّم فخر الدّین

مپرس کز تو چگونه شکسته‌دل برگشت مه چهارده چون با رُخت برابر گشت ز شرم روی تو سر در جهان نهاد چنان که تا قیامت خواهد به عالم اندر گشت پدید شد ز هلال استخوان پهلوی او ز بس که ماه ز رَشک تو زرد و لاغر گشت چو مه چنین بود از رشک تو چگونه بوَد‌؟ کسی که عاشق آن روی ماه‌پیکر گشت‌؟ ز رنگ روی تو صحن زمین گلستان شد ز بوی زلف تو مغز هوا معطّر گشت دهان تنگ تو و شخص من در آرزویش لطیفه‌ییست که اندر خیال مضمر گشت به طنز گفتم گل را: ‌«چو روی یار منی‌!» سبک به قهقه درشد، مگرش باور گشت؟ نخست زلف تو آتش به زیر پهلوی خویش بگسترید و پس آنگه چنین ستمگر گشت چو طوطی در زندان آهن است کسی که با حلاوت لعل تو گرد شکّر گشت چو کس نخورد بر از سرو‌، من چگونه خورم‌؟ ز قامت تو؟ که چون سرو یاسمن برگشت به تیغ غمزه نگارا کنون که یکباره همه ممالک دل‌ها ترا مسخّر گشت غمت به‌گرد دل من بگو چه می‌گردد؟ کری همی کندش گرد این محقّر گشت دلم ز جام وصال تو شربتی نوشید چنانکه بود ز عشق تو آنچنان‌تر گشت ز کلک خواجه مگر گوش تربیت دارد چنین که مردم چشم تو سِحر‌پرور گشت جهان شود چو دهان تو تنگ پر گوهر کنون که چشم مرا دست خواجه یاور گشت خدایگان صدور زمانه فخرالدّین که خاک پایش بر فرق چرخ افسر گشت شکوه دست وزارت که گرد موکب او بدیدۀ فلک اندر ذرور اغبر گشت بدانکه مایه‌دهِ آفتاب همّت اوست به یک کرشمهٔ خورشید‌، کانِ توانگر گشت به پیش رایش صبح ار دَم ِ مکاشفه زد ببین چگونه نفس در گلویش خنجر گشت چو غنچه هر که دل از مهر او ندارد پر سرش ز مغز تهی چون دماغ عبهر گشت ز بس که از سر اخلاص مدح او خوانند چو فاتحه همگان‌را ثنایش از بر گشت چو آفتاب به هر جانبی که روی آورد رکاب عزم همایون او مظفّر گشت چو نرگس آنکه به حکمش نهاده‌گردن نیست برهنه‌پای و تهی‌دست چون صنوبر گشت شرار آتش عزمش ز فرط استعلا بر آسمانۀ گردون نشست و اختر گشت زهی شگرف عطایی که در منصّۀ فضل عروس ناطقه را مدحت تو زیور گشت نیافت گنج نظیر تو در مطاوی خویش سپهر بر شده هر چند گرد خود برگشت زمین حضرت تست آسمان از آن سطحش ز بوسه‌های کواکب چنین مجدّر گشت صدای صیت تو شاید که پنج نوبه زند که چار گوشهٔ عالم بر او مقرّر گشت به عطف دامن لطف تو کرد استرواح کسی که سوخته‌خاطر ز غم چو مجمر گشت فلک به‌آب وفای تو روی مهر بشست ز عکس چهره او زان جهان منوّر گشت حیات او نکشد نیز بار منّت جان تنی که لطف تو در قالبش مصّور گشت به‌دست راد تو تشبیه بحر می‌کردم در اندرون صدف قطره عقد گوهر گشت نمونه‌ای ز ضمیر تو خواست کرد فلک تبه بر آمد و آن اصل عنصر خوَر گشت کف تو منبع جود‌ست وزان کفش خوانند که بر سر آمدۀ هفت بحر اخضر گشت جهان ز پرتو رای تو جام کسری شد فلک ز نفخۀ خلق تو گوی عنبر گشت نهایت امل سرورانِ عصر اینست که در مبادی دولت ترا میسّر گشت نه هر که او قلمی یافت چون تو خواهد شد نه هر که او کمری بست چون دو پیکر گشت به خون دشمن جاه تو گر نشد تشنه چرا سپهر همه دل دهان چو ساغر گشت؟ خیال دست تو بگذشت بر دل غنچه دقیقه‌های ضمیرش ازین سبب زر گشت مهابت تو جهان تنگ کرد بر گردون چو دشمن تو ازان خَم گرفت و چنبر گشت نه هم ز بأس تو چون دایره‌ست سرگشته؟ چو نقطه گیر که خصم تو جمله تن سر گشت چو بار داد جناب تو اهل معنی را حرام باشد ازین پس به‌گرد هر در گشت هنر ز دست جهان نیک در سر آمده بود ولی به دولت تو کارهاش دیگر گشت اگر چه همچو سمر بود در بدر گردان به میخ احسان بر درگهت مسمّر گشت سخن که بود چو طومار سر فرو برده چو دفتر از هوس مدحت تو صد پَر گشت زمانه دست به دندان همی‌برد ز حسد به التفاتی کز تو نصیب چاکر گشت همین شرف ز جهان بس مرا که مدحت تو مرا به دولت تو نقش روی دفتر گشت چو عرضه کردم بر طبع بسته مدح ترا ز عجز خویش خجل گشت و در عرق تر گشت نه هم ز لفظ تو تشویر خورد می‌باید گرفتم آنکه همه سلسبیل و کوثر گشت ز پرتو نظری کز تو بر رهی افتاد تو شوخ‌چشمی او بین که چون دلاور گشت که سوی حضرت تو تحفه شعر می‌آرد مگر ز غایت بی دانشی‌ش سر بر گشت گر این سفینه نه کشتی نوح را همتاست بسوی جودی دستت چگونه رهبر گشت؟ سفینه را به همه حال لنگری باید برین سفینه گرانیّ بنده لنگر گشت دعای دولت تو گفت خواستم زین پیش ولی ز بیم ملالت سخن مبتّر گشت

25. شمارهٔ ۲۵ - و قال ایضآ یمدحهQasida

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲۵ - و قال ایضآ یمدحه

طراوتی که جهان از دم بهار گرفت شریعت از نفس صدر کامکار گرفت خدایگان شریعت که قاضی افلاک ز روی فرّخ او فال اختیار گرفت بحکم آنکه سر سال برستانۀ اوست کلاه خلعت سر سبزی از بهار گرفت صبا که مایه ده طبلۀ ریاحین است ز خلق خواجه نسیمی بیادگار گرفت قیامتیست بصحرا که زنده می گردد تنی که خاکش شش ماه در حصار گرفت چو مردگان که کفن ها بدوش برفکنند درختهای شکوفه همان شعار گرفت درخت پیری که موی سرش بریخته بود از آن سپس که دو تا گشت، دستوار گرفت دم مبارک باد صبا بدو پیوست جوان و تازه شد و دست در نگار گرفت به کلّۀ چمن اندر بقرب یک هفته عروس گشت و بشوهر رسید و بار گرفت چو رعد طبل بشارت بزد بیامد ابر نثار او همه از درّ شاهوار گرفت هوای باغ خنک بود و نرگس مسکین بخفت مست و سپیده دمش خمار گرفت کجاست سیم زمستان ، که خورد زرّ خریف؟ کزین دوروی زمین پایۀ یسار گرفت یکی بخاک فروشد یکی بباد برفت خنک کسی که ازین حال اعتبار گرفت جهان بریشم ساعات روز و شب باهم باخت خوش خوش و چنگ در کنار گرفت چو دید خسرو سیّارگان که کار جهان بجملگی همه بر رکن دین قرار گرفت برسم خدمت او از برای نوروزی بدست خود بره را گردن استوار گرفت شبانی رمۀ خواجه را بفصل ربیع ز یک دو سر بره و گاه سازگار گرفت منجّم ار چه ز تقویم هفت سیّاره حساب نیک و بد دور روزگار گرفت چو رای خواجه بدید و کمال تدبیرش مدبّران فلک هشت در شمار گرفت نگاه کرد قضا در حساب هیلاجش از آنچه بود مقّدر یکی هزار گرفت