صاحبدلان بگوئید آن شوخ دلربا را
کز حال دل بپرسد عشاق بی نوا را
ز آئینهٔ رخ دوست نور ازل هویداست
زین جلوه میتوان دید دیدار آشنا را
روشندلان عشقیم کائینهٔ دل ما
از رشک میگدازد جام جهان نما را
روز سیاه ما را امید روشنی نیست
تا دیده ام سیهمست آن چشم سرمهسا را
شد غنچهٔ دل من چون شاخ گل شکفته
چون باز دیدم از دور آن روی دلگشا را
آنکس که دیده باشد بی پرده روی لیلی
کی میکند ملامت مجنون مبتلا را
با نغمه های دلکش اشراق نغمه سنج است
آری ز عشق گلشن بلبل کشد نوا را
نشوند پرتو افکن مه و آفتاب بی تو
چو تو شمع دلفروزی که شدم کباب بی تو
نگهی ز چشم مستت ندهم به هر دو عالم
نفسی ز عمر هرگز نکنم حساب بی تو
شب و روز میفشاند چو سحاب در بهاران
صدف دو دیدهٔ من گهر خوشاب بی تو
چه کنم به نرگس و گل که نمیکنم چو بلبل
ز هزار باغ و سنبل گلی انتخاب بی تو
رخ و زلفت ای پری رخ چه بود که دل نجوید
نه ز روی گل تسلی نه زمشک ناب بی تو
به رخی چو ماه تابان بخرام سوی محفل
شده خون دل به ساغر مه من شراب بی تو
چو جرس زهجر نالد دل بیقرار زارم
بنگر که هست این دل به چه اضطراب بی تو
دیدم به عشوه و ناز جولان کنان به راهی
عالم فروز مهری آفاق سوز ماهی
چشم امید از یار دارم و لیک هستم
قانع به یک نگاهی آنهم به گاه گاهی
کار تمام عالم خواهی بساخت جانا
از چشم نیم مستت گر افکنی نگاهی
چشمت ز تیر مژگان جانرا نموده غارت
ای ترک مست جانان از ما دگر چه خواهی
بگرفته شعر اشراق از هند تا خراسان
چونان که حسن رویش از ماه تا بماهی
بر در صومعه هر بوالهوسی می آید
کی چو من رند قدح نوش کسی می آید
جان به لب آمده ای کاش که جانان برسد
بر سر من که هنوزم نفسی می آید
مرغ دل در قفس سینه من چند طپد
بشنو نالهٔ او کز قفسی می آید
خاکروب در میخانه از آنم که در آن
هردم از مغبچگان تازه رسی می آید
شمع رخسار تو چون مشعل طور افروزد
صد چو موسی به امید قبسی می آید
بی پر و بال زدن شهره آفاق شدن
کار عنقاست نه از هرمگسی می آید
عنبرافشان شده چون زلف بتان باد صبا
مگر از جانب معشوق کسی می آید
از جهان دست بیفشان و در این بحر ببین
کشتی چرخ به چشم تو خسی می آید
محمل بار گذشت و نرسیدیم اشراق
پس چه حاصل که صدای جرسی می آید
آنکه دهد به عاشقان گریهٔ های های را
داده بلعل گلرخان خندهٔ دلگشای را
گردش چشم یار بین فتنه روزگار بین
چون که به عشوه آورد نرگس سرمه سای را
آینه ایست جام می چهره نمای عالمی
در کف میکشان نگر جام جهان نمای را
نالهٔ دل از این جرس میشنوی ز کاروان
ورنه کجاست این اثر زمزمه درای را
در چمن سخن بسی مرغ سخن سرا بود
چون تو ندیده ام دگر بلبل خوشنوای را
محفل افروز ازل غیر رخ یار نبود
پرتو عشق به هر کوچه و بازار نبود
وادی طور تجلی ز رخ یار نداشت
موسی از شوق نظر طالب دیدار نبود
حسن یکتای ازل پرده پندار نداشت
کار بر اهل نظر اینهمه دشوار نبود
آفتاب رخ معشوق جهانتاب نگشت
عکس او در دل هر ذره نمودار نبود
میل شکرشکنی طوطی هر نطق نداشت
روبرو یک صنم آینه رخسار نبود
گردش چشم بتان غمزه مستانه نداشت
عاشقان را خبر از نشئهٔ سرشار نبود
معبد شیخ و برهمن حرم و دیر و کنشت
دام تزویر و ریا سبحه و زنار نبود
کلک اشراق گهر سنج دُر اسرار است
در جهان هیچ کسش محرم اسرار نبود
آنکه از عشق و طرب منع دل ما می کرد
گل رخسار تو ای کاش تماشا می کرد
هر که میدید گل روی تو در طرف چمن
کی نظر برگل و برلاله حمرا میکرد
یار اگر پرده گشا از رخ زیبا میشد
خلق را از نگهی واله و شیدا می کرد
دل دیوانه سپردم به پری رخساری
همچو مجنون که دل اندر سر لیلا میکرد
شور سودا زدگان بود ز زنجیر جنون
دل چو یاد سر آن زلف چلیپا میکرد
سالها بود ز مژگان گهرا فشان اشراق
دل چو آتشکده و دیده چو دریا می کرد
سهل است فتنه ای اگر از آسمان رسد
مشکل اگر زگردش چشم بتان رسد
لعل لب تو آب شود همچو شهد ناب
یک بوسه گر بدان لب و درج و دهان رسد
گلزار خلد عطرفشان میشود اگر
بویی ز طره ات به ریاض جنان رسد
از نه سپهر می گذرد تیر آه ما
چون وقت در گذشتن از این خاکدان رسد
بالای نه رواق فلک بال و پر زنیم
چون نوبت پریدن از این آشیان رسد
صید افکند ز ناوک مژگان هزار دل
هرجا که تیر عشق تو ابرو کمان رسد
به سر شوری ز سودای تو باشد
به دل داغ تمنای تو باشد
مگر آب حیات و چشمه نوش
لب لعل شکرخای تو باشد
تجلی کن بطور سینه ما
که از روز ازل جای تو باشد
غزال خوش نگاه چشم خوبان
سراسر گرد صحرای تو باشد
در این گلشن درخشان و دل افروز
گل رخسار زیبای تو باشد
نروید در ریاض خلد سروی
که موزون همچو بالای تو باشد
خراب از ساغر عشقیم تا حشر
چه می یا رب به مینای تو باشد
نگاه چشم مستت راه دل زد
خرد سر گرم یغمای تو باشد
ز صورت آفرین اشراق خواهد
که دایم در تماشای تو باشد
خوش آن روزی که دل در طرهٔ دلدار میبستم
برهمنوار از زلف صنم زنار میبستم
ضمیرم آفتاب محفلافروز جهان میشد
چو در آیینهٔ دل نقش روی یار میبستم
ز نوک هر مژه دریای خونی موجزن میشد
به مژگان چون سرشک از دیدهٔ خونبار میبستم
تپد چون بسمل و نالد چو بلبل دل نمیدانم
چرا دل در خم زلف تو گلرخسار میبستم
اگر اندر قفس بی بال و پر روزی نیفتادم
چو بلبل آشیان بر شاخ گل از خار میبستم
چو شد آن دستهٔ گل گلشنآرا من به صد حسرت
ز مژگان خارها بر رخنهٔ گلزار میبستم
گهرافشان که میشد در بیان حسن آن عارض
زبان اشراق اگر از نطق گوهربار میبستم
چه تفاوت است جانا حرم و کنشت ما را
که کشد صنم پرستی به سوی بهشت ما را
گه رند باده نوشم گه پیر میفروشم
چه کنم که باشد اینها همه سرنوشت ما را
چو سرشت دست قدرت گل آدمی به صنعت
همه حیرتم که ساقی ز چه میسرشت ما را
رخ و زلفت ای پری رخ گل و سنبل است دیگر
نه چمن به کار آید نه فضای کشت ما را
نه ره بهشت بویم نه جمال حور جویم
بنمای رخ به اشراق و مده بهشت ما را
رشک خورشید و قمر چهرهٔ زیبایی هست
نور انجم ز رخ آینه سیمایی است
چهرهٔ لاله عذاران جهان بین و بگوی
گل رخسار بتان را چمن آرائی هست
ماه کنعانی من چهره گشوده است به مصر
چون زلیخا همه جا محو تماشائی هست
نرگس و غنچه نخواهم که زچشم و لب یار
هم مرا غنچه و هم نرگس شهلائی هست
بزم رندان قدح نوش طلب کن که در او
خنده جام می و گریهٔ مینائی هست
نیست گر عارض گل در نظر و سرو چمن
رخ زیبای نگار و قد و بالائی هست
عندلیبان چمن نغمه سرائی مکنید
که چو اشراق یکی بلبل شیدایی است
رخ نموده از برقع نازنین قصب پوشی
جان و دل به یغما برد رهزن دل و هوشی
شوخ چشم سرمستی جام باده در دستی
چشم مست خونخوارش خون عاشقان نوشی
سرو قد رعنائی ماهروی زیبائی
مهر عالم آرائی صبحدم بناگوشی
زلف و کاکلش مشکین طره عنبرافشانی
لعل نوشخند او طرفه چشمهٔ نوشی
چشم مست او رهزن غمزه اش شکارافکن
اوستاد صیادی دام زلف بر دوشی
لوح سینه سیمینی خدو چهره رنگینی
شوخ چشم سرمستی دلبر قدح نوشی
رخ چو مهر رخشانی رنگ ماه تابانی
هاله سان من از شوقش باز کرده آغوشی
ساقی ازل جامی داده چون تو را اشراق
زان شراب خواهی بود تا ابد تو مدهوشی
ز آب عارضت گلزارها از آب و رنگ افتد
چو لعل دلفریبت کی دهان غنچه تنگ افتد
فرنگی زاده ای زیبانگاری شعله رخساری
چه آتش پاره ای هستی که آتش در فرنگ افتد
جهانی را کند یغما صف مژگان خون ریزش
چو با عشاق چشم رهزنت را عزم جنگ افتد
رسانم دست بر حور و قصور و روضه رضوان
اگر دامان آن زیبا صنم روزی بجنگ افتد
نمی گنجد سخن در وصف لعل نوشخند آری
دهان گلعذاران جهان از بس که تنگ افتد
به جای باده خون دل خورد آنکس که از عشقش
به سر شوق لقای آن دو لعل نیمرنگ افتد
کند در خون دل اشراق را از ناوک مژگان
به دل دوزی مژگانش کجا تیر خدنگ افتد
ز دست ماهروی نازنینی
مسلمانان نه دل دارم نه دینی
کشد نقاش اگر نقش نگارم
شود رشک نگارستان چینی
جهانی عنبرافشان است گویا
نسیمی می وزد از سرزمینی
مرا حاجت به صهبا نیست مستم
ز دست گلعذار مه جبینی
به از جنات خلد وحور عین است
صفای باغ و یار نازنینی
ز کویت رخت بستم لیک دارم
به صد حسرت نگاه واپسینی
تویی آن ماه زیبای درخشان
که مهر از خرمنت شد خوشه چینی
بدستم ار فتد دامانش اشرق
فشانم بر دو عالم آستینی