Ghazals

2. غزل شمارهٔ ۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱

اوّلِ دفتر به نام ایزدِ دانا صانِع، پروردگار، حیِّ توانا اکبر و اعظم، خدایِ عالم و آدم صورتِ خوب‌آفرید و سیرتِ زیبا از دَرِ بخشندگی و بنده‌نوازی مرغِ هوا را نصیب و ماهیِ دریا قسمتِ خود می‌خورند، مُنعِم و درویش روزیِ خود می‌برند پشّه و عَنقا حاجتِ موری به علمِ غیب بداند در بُنِ چاهی به زیرِ صخرهٔ صَمّا جانور از نطفه می‌کَنْد، شکر از نی برگِ تر از چوبِ خشک و چشمه ز خارا شربتِ نوش‌آفرید از مگسِ نَحْل نَخل تناور کَنَد ز دانهٔ خرما از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق از همه عالم نهان و بر همه پیدا پرتوِ نورِ سُرادِقاتِ جَلالش از عظمت، ماورایِ فکرتِ دانا خود، نه زبان در دهانِ عارفِ مدهوش حمد و ثنا می‌کند، که موی بر اعضا هر که نداند سپاسِ نعمتِ امروز حیف خورد، بر نصیبِ رحمتِ فردا بار خدایا! مُهَیْمِنی و مُدَبِّر وز همه عیبی مقدّسی و مُبَرّا ما نتوانیم، حَقِ حَمدِ تو گفتن با همه کَرّوبیانِ عالمِ بالا سعدی از آن جا که فهمِ اوست سخن گفت وَر نه کمالِ تو، وَهْم کی رسد آن جا؟

3. غزل شمارهٔ ۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۲

ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا از برِ یار آمده‌ای، مرحبا! قافلهٔ شب! چه شنیدی ز صبح؟ مرغِ سلیمان! چه خبر از سبا؟ بر سرِ خشم است هنوز آن حریف؟ یا سخنی می‌رود اندر رضا؟ از درِ صلح آمده‌ای یا خِلاف؟ با قدمِ خوف رَوم یا رَجا؟ بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا گو رمقی بیش نمانْد از ضعیف چند کُنَد صورتِ بی‌جان بقا؟ آن همه دلداری و پیمان و عهد نیک نکردی که نکردی وفا لیکن اگر دورِ وصالی بوَد صلح فراموش کند ماجرا تا به گریبان نرسد دستِ مرگ دست ز دامن نکنیمت رها دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا خستگی اندر طلبت راحت است درد کشیدن به امیدِ دوا سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرّد قَفا هر سَحر از عشق دمی می‌زنم روزِ دگر می‌شنوم بر ملا قصهٔ دردم همه عالَم گرفت در که نگیرد نفسِ آشنا؟ گر برسد نالهٔ سعدی به کوه کوه بنالد به زبانِ صدا

4. غزل شمارهٔ ۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۳

روی تو خوش می‌نماید آینهٔ ما کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا چون می روشن در آبگینهٔ صافی خویِ جمیل از جمالِ روی تو پیدا هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت از تو نباشد به هیچ روی شکیبا صیدِ بیابان سر از کمند بپیچد ما همه پیچیده در کمند تو عمدا طایرِ مسکین که مهر بست به جایی گر بِکُشندش، نمی‌رود به دگر جا غیرتم آید شکایت از تو به هر کس درد اَحِبّا نمی‌برم به اطبّا برخیِ جانت شوم که شمع افق را پیش بمیرد چراغدانِ ثریا گر تو شکرخنده آستین نفشانی هر مگسی طوطیی شوند شکرخا لعبت شیرین اگر تُرُش ننشیند مدعیانش طمع کنند به حلوا مردِ تماشای باغِ حسن تو سعدیست دستْ فرومایگان برند به یغما

5. غزل شمارهٔ ۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۴

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسّر نمی‌شود ما را تو را در آینه دیدن جمالِ طَلعتِ خویش بیان کند که چه بوده‌ست ناشکیبا را بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جایِ سرو بلند، ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟ شمایلی که در اوصافِ حسنِ ترکیبش مجالِ نطق نمانَد زبان گویا را که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟ خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را به دوستی که اگر زهر باشد از دستت چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را کسی ملامتِ وامق کند به نادانی حبیب من، که ندیده‌ست روی عَذرا را گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را؟ نگفتمت که به یغما رَوَد دلت، سعدی چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟ هنوز با همه دردم امیدِ درمان است که آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را

6. غزل شمارهٔ ۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۵

شب فراق نخواهم دَواج دیبا را که شب‌دراز بُوَد خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را چنین جوان که تویی بُرقعی فروآویز و گر نه دل برود پیر پای برجا را تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو بِبُرد قیمت سرو بلندبالا را دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب چو فَرْقَدَین و نگه می‌کنم ثریا را شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز نظر به روی تو کوریِّ چشم اعدا را من از تو پیش که نالم؟ که در شریعت عشق مُعاف دوست بدارند قتل عمدا را تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری که بندگان بنی سعد خوان یغما را در این روش که تویی بر هزار چون سعدی جفا و جور توانی ولی مکن یارا

7. غزل شمارهٔ ۶Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۶

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را اللَه اللَه تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست‌عهدی که تحمل نکند بار جفا را گر مُخَیَّر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را خنُک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را سر انگشت تَحَیُّر بگزد عقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت‌نما را آرزو می‌کندم شمع‌صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را چشم کوته‌نظران بر ورق صورت خوبان خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را همه را دیده به رویت نگران‌ست ولیکن خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدی بطلب مهرْگیا را هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را قُل لِصاحٍ تَرَکَ النّاسَ مِن الوَجْدِ سُکاریٰ

8. غزل شمارهٔ ۷Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۷

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را حال نیازمندی در وصف می‌نیاید آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت چندان که باز بیند دیدار آشنا را نه ملک پادشا را در چشم خوب‌رویان وقعی‌ست ای برادر نه زهد پارسا را ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی تا مدعی نماندی مجنونِ مبتلا را سعدی قلم به سختی رفته‌ست و نیک‌بختی پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

9. غزل شمارهٔ ۸Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۸

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی می‌زدم اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را گر بی‌وفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی کآن کافر اَعدا می‌کشد وین سنگدل اَحباب را فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را «سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو» ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

10. غزلِ شمارهٔ ۹Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزلِ شمارهٔ ۹

گر ماهِ من برافکنَد از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را گویی دو چشمِ جادویِ عابدفریبِ او بر چشمِ من به سِحر ببستند خواب را اوّل نظر ز دست برفتم عنانِ عقل وان را که عقل رفت چه داند صواب را گفتم مگر به وصل رهایی بوَد ز عشق بی‌حاصل است خوردنِ مستسقی آب را دعوی درست نیست گر از دستِ نازنین چون شربتِ شکر نخوری زهرِ ناب را عشق آدمیّت است گر این ذوق در تو نیست همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را آتش بیار و خرمنِ آزادگان بسوز تا پادشه خراج نخواهد خراب را قوم از شراب مست و ز منظور بی‌نصیب من مست از او چنان که نخواهم شراب را سعدی نگفتمت که مرو در کمندِ عشق تیرِ نظر بیفکند افراسیاب را

11. غزل شمارهٔ ۱۰Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۰

با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را من که با مویی به قوّت برنیایم ای عجب با یکی افتاده‌ام کو بُگسلد زنجیر را چون کمان در بازو آرد سروقدِ سیم‌تن آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن گر بر آن دست و کمانْ چشم اوفتد نخجیر را کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرین‌تر سخن شِکَّر از پستانِ مادر خورده‌ای یا شیر را روزِ بازارِ جوانی پنج روزی بیش نیست نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را ای که گفتی دیده از دیدارِ بُت‌رویان بدوز هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را زهد پیدا، کفر پنهان بود چندین روزگار پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

12. غزل شمارهٔ ۱۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۱

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می، مطرب بزن آن ساز را امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد باری حریفی جو که او مستور دارد راز را روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی بنگر که لذت چون بود محبوب خوش‌آواز را چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند یا رب که داده‌ست این کمان آن ترک تیرانداز را !؟ شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را شیرازْ پرغوغا شده‌ست از فتنه‌ی چشم خوشت ترسم که آشوبِ خوشت برهم زند شیراز را من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را

13. غزل شمارهٔ ۱۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۲

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را شب همه شب انتظار صبح‌رویی می‌رود کان صباحت نیست این صبح جهان‌افروز را وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را عاقلان خوشه‌چین از سر لیلی غافلند این کرامت نیست جز مجنون خرمن‌سوز را عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست کان نباشد زاهدان مال و جاه‌اندوز را دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم ریسمان در پای حاجت نیست دست‌آموز را سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را

14. غزل شمارهٔ ۱۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۳

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را همچنان امّید می‌دارم که بعد از داغ هجر مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب در میان یاوران می‌گفت یار خویش را گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق تا میان خلق کم کردی وقار خویش را ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را

15. غزل شمارهٔ ۱۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۴

امشب سبک‌تر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را یا وقت بیداری غلط بودَست مرغ بام را یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را هم تازه‌رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ‌دل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را چون بخت نیک‌انجام را با ما به کلی صلح شد بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را سعدی عَلَم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان ما بت‌پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را

16. غزل شمارهٔ ۱۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۵

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق‌فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را مِی با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را از مایهٔ بیچارگی، قطمیر، مردم می‌شود ماخولیای مهتری، سگ می‌کند بلعام را زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحب‌دلی باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم‌اندام را دلبندم آن پیمان‌گُسل، منظورِ چشم آرامِ دل نِی، نِی، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را باران اَشکم می‌رود، وز اَبرم آتش می‌جهد با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود صوفی گران‌جانی بِبر ساقی بیاور جام را

17. غزل شمارهٔ ۱۶Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۶

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

18. غزل شمارهٔ ۱۷Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۷

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را سروبالایِ کمان‌ابرو اگر تیر زند عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت سر من دار که در پای تو ریزم جان را کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن تا همه خلق ببینند نگارستان را همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی تا دگر عیب نگویند من حیران را لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم همه را دیده نباشد که ببینند آن را چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن که محالست که حاصل کنم این درمان را پنجه با ساعدِ سیمین نَه به عقل افکندم غایت جهل بود مشت زدن سندان را سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را سر بنه گر سر میدان ارادت داری ناگزیرست که گویی بود این میدان را

19. غزل شمارهٔ ۱۸Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۸

ساقی بده آن کوزهٔ یاقوتِ روان را یاقوت چه ارزد بده آن قوتِ روان را اول پدر پیر خورد رطل دمادم تا مدعیان هیچ نگویند جوان را تا مست نباشی نبری بار غم یار آری شتر مست کشد بار گران را ای روی تو آرام دل خلق جهانی بی روی تو شاید که نبینند جهان را در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل شهد لب شیرین تو زنبور میان را زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست کز شادی وصل تو فرامُش کند آن را ور نیز جراحت به دوا باز هم آید از جای جراحت نتوان بُرد نشان را

20. غزل شمارهٔ ۱۹Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۱۹

کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را؟ که تیر غمزه تمام‌ست صید آهو را هزار صید دلت پیش تیر باز آید بدین صفت که تو داری کمان ابرو را تو خود به جوشن و برگُستوان نه محتاجی که روز معرکه بر خود زره کنی مو را دیار هند و اقالیم ترک بسپارند چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار ندیده‌اند مگر دلبرانِ بت‌رو را حصار قلعهٔ باغی به منجنیق مده به بام قصر برافکن کمند گیسو را مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر چنان اسیر گرفتی که باز، تیهو را لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست چنان که معجز موسی طلسم جادو را به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد که بخت راست فضیلت، نه زور بازو را به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی که احتمال کند خوی زشت نیکو را

21. غزل شمارهٔ ۲۰Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۲۰

لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟ طاقتِ وعظ نباشد سر سودایی را آب را قول تو با آتش اگر جمع کند نتواند که کند عشق و شکیبایی را دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟ عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست؟ یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست نه چو دیگر حَیَوان سبزهٔ صحرایی را من همان روز دل و صبر به یغما دادم که مقید شدم آن دلبر یغمایی را سرو بگذار که قدی و قیامی دارد گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را گر برانی نرود ور برود باز آید ناگزیر است مگس، دکهٔ حلوایی را بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبایی را سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

22. غزل شمارهٔ ۲۱Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۲۱

تفاوتی نکند قدر پادشایی را که التفات کند کمترین گدایی را به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد که در به روی ببندند آشنایی را مگر حلال نباشد که بندگان ملوک ز خیل‌خانه برانند بی‌نوایی را و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود هزار شکر بگوییم هر جفایی را همه سلامت نفس آرزو کند مردم خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر به سر نکوفته باشد در سرایی را خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر ندید جایی را سری به صحبت بیچارگان فرود آور همین قدر که ببوسند خاک پایی را قبای خوشتر از این در بدن تواند بود بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن دگر نبینی در پارس پارسایی را منه به جان تو بار فراق بر دل ریش که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را دگر به دست نیاید چو من وفاداری که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی که یحتمل که اجابت بود دعایی را

23. غزل شمارهٔ ۲۲Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۲۲

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را وین دلآویزی و دلبندی نباشد موی را روی اگر پنهان کند سنگین‌دلِ سیمین‌بدن مشک غمّازست نتواند نهفتن بوی را ای موافق‌صورت‌ومعنی که تا چشم من است از تو زیباتر ندیدم روی و خوش‌تر خوی را گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوخته‌ست دوست دارد نالهٔ مستان و هایاهوی را ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق کنج خلوت پارسایان سلامت‌جوی را بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را ای گل خوش‌بوی اگر صد قرن باز آید بهار مثل من دیگر نبینی بلبل خوش‌گوی را سعدیا گر بوسه بر دستش نمی‌یاری نهاد چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را

24. غزل شمارهٔ ۲۳Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۲۳

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی‌تو نباشد نشست ما با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما؟ جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد باشد که توبه‌ای بکند بت‌پرست ما سعدی نگفتمت که به سرو بلند او مشکل توان رسید به بالای پست ما

25. غزل شمارهٔ ۲۴Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۲۴

وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌ها بی‌خویشتنم کردی، بوی گُل و ریحان‌ها گَه نعره زدی بلبل! گَه جامه دریدی گل! با یاد تو افتادم، از یاد برفت آن‌ها ای مِهر تو در دل‌ها، وی مُهر تو بر لب‌ها وی شور تو در سَرها، وی سِرّ تو در جان‌ها تا عهدِ تو دربستم، عهدِ همه بشکستم بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان‌ها تا خارِ غمِ عشقت، آویخته در دامن کوته‌نظری باشد، رفتن به گلستان‌ها آن را که چنین دردی، از پای دراندازد باید که فروشوید، دست از همه درمان‌ها گر در طلبت رنجی، ما را برسد، شاید چون عشقِ حرم باشد، سهل است بیابان‌ها هر تیر که در کیش است، گر بر دلِ ریش آید ما نیز یکی باشیم، از جملهٔ قربان‌ها هر کاو نظری دارد، با یار کمان‌ابرو باید که سپر باشد، پیش همه پیکان‌ها گویند: «مگو سعدی! چندین سخن از عشقش» می‌گویم و بعد از من، گویند به دوران‌ها

26. غزل شمارهٔ ۲۵Ghazal

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

غزل شمارهٔ ۲۵

اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب که را مجال نظر بر جمال میمونت بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب به موی تافته پای دلم فروبستی چو موی تافتی ای نیکبخت روی متاب تو را حکایت ما مختصر به گوش آید که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب کجایی ای که تعَنُّت کنی و طعنه زنی تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب اسیر بند بلا را چه جای سرزنش است گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدی که دل به کس ندهم کُلُّ مُدَّعٍ کَذّاب