زآسمان غیبت اول ایزدا خوانم فرست
پس برای خوردن خوان تو مهمانم فرست
از برای شکر نعمتهای بی پایان تو
نعمت بی منتها و حد و پایانم فرست
چون تنم پیدا و جانم هست پنهان دایما
قوت و قوتی تو بی پیدا و پنهانم فرست
تا مگر موجی کشد بازم ز ساحل در محیط
هر زمان صد موج چون دریای عمانم فرست
نیست ما را هر گدایی چون سزای بندگی
چون فرستی بندگی را شاه و سلطانم فرست
ای خدا چون کدخدایم ساختی بی کد و کد
آنچه دانی کدخدا را باید آن، آنم فرست
چونکه در ملک فنا و فقر شاهم کرده ای
هر زمان باج و خراج از پیش شاهانم فرست
آنچه دانی هر مه و هر سال می باید مرا
گر فرستی بعد از آن هر سال چندانم فرست
از زبان مغربی با عز ملک و دین بگو
کز بر خود گوسفند و گندم و نانم فرست
چو بحرنامتناهی ست دایما امواج
حجاب وحدت ریاست کثرت امواج
جهان و هر چه درو هست جنبش دریاست
ز قعر بحر به ساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل دریای بی نهایت اوست
بود مدام به امواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غیر موج دریا نیست
چه طرفه درد که موجش بود دوا و علاج
کسی که موج به دریا کشیدش از ساحل
وقوف یافت ز سر حقیقت و معراج
به هر خسی نرسد زین محیط در و گهر
یکی به خس رسد از وی، یکی به گوهر و تاج
ازین محیط که عالم به جنب اوست سراب
مراست عذب فرات و تو راست ملح اجاج
به لون و طعم اگر آب مختلف باشد
ز اختلاف محل است و انحراف مزاج
هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کرد
بکرد بحر محیطش به یک زمان تاراج
می نماید هر زمان روی از پریرویی دگر
تا کشد هر دم گریبان من از سویی دگر
دل نخواهم بردن از دستش که آن جان جهان
دل همی جوید ز من هر دم به دلجویی دگر
چون تواند دم ز آزادی زدن آن کس که باد
هر زمانش می کشد در بند گیسویی دگر
روی جمعیت کجا بیند به عمر خویشتن
آنکه باشد هر زمان آشفته رویی دگر
سر به محراب از برای سجده کی آرم فرود
من که دارم قبله هر دم طاق ابرویی دگر
من به یک رو چون شوم قانع که حسن روی او
می نماید هر دم از هر رو مرا رویی دگر
بر لب یک جو مجو آن سرو رعنا را که او
هر زمان باشد خرامان بر لب جویی دگر
بر سر کویی به حسنی جلوه گر دیدیش رو
تا به حسن دیگرش بینی تو در کویی دگر
با وجود آنکه او را هیچ رنگ و بوی نیست
بینمش هر دم به رنگ دیگر و بویی دگر
گفته بود او مغربی را خوی ما باید گرفت
چون بگیرد چونک دارد هر زمان خویی دگر؟
چه مهرست آن نمی دانم که عالم هست ذراتش
چه چهرست آن نمی دانم که آدم هست مرآتس
گهی نفیم کند کلی زمانی سازدم مثبت
منم سرگشته و حیران میان نفی و اثباتش
اگر او شمع می باشد منش پروانه می گردم
وگر مصباح می گردد منم ناچار مشکاتش
منم چون محو در ذاتش صفاتش را کجا دانم
صفاتش را کسی داند که نبود محو در ذاتش
از آن ترسا و گبر آمد درین ره کافر و ترسا
که کرد آن خضر در عیسی و این در عزی و لاتش
اگر ذات و صفاتش را نمی بینی عیان، باری
ببین در مصحف آفاق و انفس جمله آیاتش
بیا بر طور دل جاناکه تا واقف شوی زآنجا
ز حال موسی عمران و کوه طور و میقاتش
تو را از لذت دیدار هرگز کی خبر باشد
که میلت جمله با حور است و با لذات جناتش
الا ای مغربی زانسان به جز جسمی نمی بینی
که آن از خاک و از آب ست و ز بادست وز آتش
گنجهای بی نهایت یافتم در کنج جان
کنج جان را بین که چون شد کان گنج بیکران
جان من از عالم نام و نشان آمد برون
بی نشان شد تا در آمد در جهان بی نشان
تا که آمد در خراب آباد دل گنجی پدید
تا خراب آباد دل شد سر به سر معمور از آن
هر زمان آید به شهرستان دل از راه حق
با متاع بی نهایت صد هزاران کاروان
چونکه شهرستان دل معمور شد در هر نفس
کاروانها گردد از حق سوی شهرستان روان
دل نبرده هیچ رنجی بر سر گنجی رسید
آمدش ناگه به دست از غیب گنجی بیکران
در شب تاریک تن روزی پدید آمد ز دل
آفتابی ز آسمان جان برآمد ناگهان
آفتابی بر زمین دل فرود آمد ز چرخ
تا زمین را بگذرانید از هزاران آسمان
تا تجلی کرد مهر مشرقی بر مغربی
مغربی را جمله ذرات عالم شد عیان
ادرلی راح توحید الا یا ایها الساقی
ارحنی ساعه عنی و عن قیدی و اطلاقی
به جام صرف توحیدم بدان سان محو کن از خود
که از فانی شوم فانی و با باقی شوم باقی
و اشربنی حمیاه بکاس من محیاه
واعطرنی بریاه و ذوق اهل اذواقی
شراب ناب توحیدم تواند وارهانیدن
ز دست شرک و کفر و دین و سالوسی و زراقی
ولا تسالنی عن فضلی وعن جمعی و عن وصلی
و عن فقدی و عن وجدی و عن حالات اشواقی
تویی چون فصل و وصل من، تویی چون فرق و جمع من
تویی چون فقد و وجد من بل از من هم تو مشتاقی
اما تنظر الی حالی اما تنظر الی بالی
اما تنظر الی ذاتی و اسمایی و اخلاقی
تویی از دیده عشاق ناظر در پری رویان
که حسن جمله خوبان و نور چشم عشاقی
ندانم مغربی خود کیست کو پیوسته می گوید
انا الشمس التی طلعت و هذا نور اشراقی