دیشب آن گیل دلافروز، که بیمار اویم
اتفاقا به من افتاد گذارش ز قضا
گفت: هان چونی و تی حال به می عشق چه بو؟
گفتمش: هیچ کساواتی مرا کار مبا
من درویش ستمدیده چو بیمار توام
روشن است این که: به هر حال چنین زار بسا
قاسم از خنده آن یار شد از دست تمام
گفت: خابوزیه از عشق ترا باد بقا!
در ستم شد ز من، از ناز مکرر میگفت:
یار با هیچ کسی حال چنین زار مبا
یارب، این درد فراقا چه دوا شایه کدن
خبر آشوم، مگر تیغ و کفن در گردن
می دل و جان به هجران تو گر همچین بو
وادلی! وای به دل! وای به من! وای به من!
واخوری باده گلگون به سعادت همه شو
می همه روج به غم خون جگر وا خوردن
بس تب هجر بکشتیم که لاوی لاوی
اگه گوییم به وصل تو که: جان در تن تن؟
گفتمش: یار منی، گفت که: نی یار نه این
می کواشا به تو آسان که سوا یاریون
با تو دارم سخنی، روی بر و خواهم گفت
بشنو، ای جان، سخن بنده به وجه احسن
قاسما، اوزیه کوشی به وصال آسانتر
به وصال اوزیه شاد است و به هجران مودن
با گیل دلبر گفتم که: ای جان
تی دوست داریم، تی بنده فرمان
خندید چون گل و ز ناز می گفت :
هینی خوآندی، هینی و ساکان
گفتم: غریبم و آنگاه عاشق
می دا نپرسی مسکین غریبان؟
دل تی غلامی، جان تی کمینه
خواوا و مفروش می دین و ایمان
قاسم، چه تی روز، وا کوخ و وا شو
ناچار واخشت گیلان بگیلان
قبله جان من تویی، گیل فرشته رنگ و بو
ماه سپهر مکرمت، سرو ریاض آرزو
گیل نهای، فرشتهای، وز دل و جان سرشتهای
گیل که بو؟ که بو چنین حوروَش و فرشتهخو؟
می دل و دین تی فدا، خوا ببری که وس خوشی
قبله تویی، کجا روم شهر به شهر و کو به کو؟
تی سر زلف مشکبو، آنچه به من کری ز جان
شرح دهم، اگر بود، با تو مجال، مو به مو
آینه را اگر رسد عکس جمال تو دمی
کی رسد آنکه باشدش با تو مجال روبهرو؟
دوش به غمزه گفتهای: او ز نما ترا به غم
نوبت دیگر از کرم قصه دوش باز گو
گفتمش: ای مراد جان، وعده وصل کردهای
گفت که: آن حکایتا وا مطلب، که آن بشو
گفتمش: ای عزیز من، خوار شدم ز عشق تو
گفت که: نانه خوار بین، کاوره فن لا و لو
گفتم: عاشق تویم، چیست بگو دوای من؟
گفت: مگوی این سخن، بیتو مرا به سر بشو
قاسمی از فراق و غم گم شد و بیخبر ز خود
گم شده فراق را از کرم تو و از جو
مرا که چشم تو از ناوک بلا بوزه
غریب و خسته و مهجور بیخطا بوزه
شنیدهام که: دوا درد را کند چاره
چه چاره، چون که من خسته را دوا بوزه؟
رقیب را چو سوال از وصال او کردم
بلا بوزه، من دلخسته را بلا بوزه؟
مگر که چشم تو سودای کافری دارد
که تُرک غمزهزن اولاد مصطفی بوزه
بگو که: بوز نما، تا به چند وعده دهی؟
امید نو زنم و نو وزین مرا بوزه
هزار جان به فدای تو قاسمی بر باد
بداد و درد تو او را به صد جفا بوزه
می دلا رنجا منی یعنی که چه؟
گیان بغم سوزجا منی یعنی که چه؟
مینیاری یاد هرگز هیچ کو
وی تو می آرام نی یعنی که چه؟
توبه کد از عشق گوئی قاسمی
دا به این حد خام نی یعنی که چه؟
بتا، به تارک هجران دل مرا بوزی
چه کردهام؟ چه شد آخر؟ بگو چرا بوزی؟
ترا که ترک ختا گفتم و نگفتم: گیل
مرا ز عین تکبر بدین خطا بوزی
چه دیدهای، چه شنیدی ز قاسمی؟ کو را
به جور و ظلم و ستمکاری و جفا بوزی
گفتم: ای جان، ز درم باز آیی
گفت: دلدار که می بازایی
گفتمش: عاشق مسکین توام
گفت: خا دانه وزم بین شایی
گفتمش: خیره مراجی خودی
خنده زد گفت: لجورستایی
گفتمش: رو بنما، گفت بناز:
کین گدا را بین هوس باشایی
خبر آمو که عجب لاوم من
گفتمش: لاوه بکن، خوش لایی
همه جای روی تو بیند قاسم
وس عجب نی که ببو هرجایی