Hushang

15. بخش ۱ - پادشاهی هوشنگ چهل سال بود

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱ - پادشاهی هوشنگ چهل سال بود

جهاندار هوشنگ با رای و داد به جای نیا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالی چهل پر از هوش مغز و پر از رای دل چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی که بر هفت کشور منم پادشا جهاندار پیروز و فرمانروا به فرمان یزدان پیروزگر به داد و دهش تنگ بستم کمر و زان پس جهان یک‌سر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد نخستین یکی گوهر آمد به چنگ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ سر مایه کرد آهن آبگون کز آن سنگ خارا کشیدش برون

16. بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده

یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس هم‌گروه پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیره‌گون نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ به زور کیانی رهانید دست جهان‌سوز مار از جهان‌جوی جست بر آمد به سنگ گران سنگ خرد همان و همین سنگ بشکست گرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار کشته ولیکن ز راز از این طبع سنگ آتش آمد فراز جهاندار پیش جهان آفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغی است این ایزدی پرستید باید اگر بخردی شب آمد بر افروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه یکی جشن کرد آن شب و باده خْوَرد سده نام آن جشن فرخنده کرد ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی از او یاد کرد

17. بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعت‌های دیگر به دست هوشنگ

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعت‌های دیگر به دست هوشنگ

چو بشناخت آهنگری پیشه کرد از آهنگری ارّه و تیشه کرد چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت ز دریای‌ها رودها را بتاخت به جوی و به رود آب‌ها راه کرد به فرخندگی رنج کوتاه کرد چراگاه مردم بدان برفزود پراگند پس تخم و کشت و درود برنجید پس هر کسی نان خویش بورزید و بشناخت سامان خویش بدان ایزدی جاه و فرّ کیان ز نخچیر گور و گوزن ژیان جدا کرد گاو و خر و گوسفند به ورز آورید آن‌چه بُد سودمند ز پویندگان هر چه مویش نکوست بکشت و به سرشان برآهیخت پوست چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم چهارم سمور است کش موی گرم بر این گونه از چرم پویندگان بپوشید بالای گویندگان برنجید و گسترد و خورد و سپرد برفت و به جز نام نیکی نبرد بسی رنج برد اندر آن روزگار به افسون و اندیشهٔ بی‌شمار چو پیش آمدش روزگار بهی از او مردری ماند تخت مهی زمانه ندادش زمانی درنگ شد آن هوش هوشنگ با فرّ و سنگ نه پیوست خواهد جهان با تو مهر نه نیز آشکارا نمایدت چهر