Tarkibs

765. شمارهٔ ۱ - ترکیب‌بند در منقبت مولانا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و وداع با خاک نجفTarkīb-band

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۱ - ترکیب‌بند در منقبت مولانا امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و وداع با خاک نجف

السّلام ای گوهرت دریای عدل و داد و دین ذات پاکت نسخة اوصاف ربّ‌العالمین السّلام ای در شرف بر رفته تا جائی که هست جلوه‌گاه نقش پایت دوش خیرالمرسلین السّلام ای آنکه باشد تا قیامت عقل را گفته‌ات علم‌الیقین و کرده‌ات عین‌الیقین حجّت فضل تو بس شاگردی خیرالبشر شاهد علم تو بس استادی روح‌الامین قادری بر هر چه خواهی زانکه در تحقیق هست دست قدرت، قدرت دست ترا در آستین از برای اعتصام دل ز اوج معرفت از شعاع هر کلام آویختی حبل‌المتین کس نمی‌داند تراور زانکه داند مشکل است فرق کردن رنگ و بوی یاسمین از یاسمین گر دو عالم منکر فضل تو گردد باک نیست شاهد عدلست در فضل تو قرآن مبین بهر جاروب سرایت روز و شب دارد سراغ هر طرف بال ملک با گیسوان حور عین گر دو عالم ابر گردد آفتابی آفتاب فیض پرتو کم نگردد روز ابر اندر زمین هر کسی مهر تو دارد خواه دشمن خواه دوست کرده‌ای هر ذرّه را نقش آفتابی بر جبین گر به دشمن فیض بخشی دم زدن را جای نیست رحمه للعالمینی، رحمه للعالمین هر که را در هر نفس همدم رسول‌الله بود در طریق اتّحاد او هم رسول‌الله بود ای مرا در بیکسی هم مصطفی کس هم تو کس گو دو عالم باش ناکس، کس مرا این هر دو بس مهر را بی‌خاک پایت نور نبود بر جبین صبح را بی‌مهر رایت برنمی‌آید نفس هست علم منکشف از فیض علمت مستعار هست عقل مستفاد از نور عقلت مقتبس بر سر شهد کلامت می‌نمایند اهل هوش جوشش فوج ملک هردم تماشا چون مگس وز قطار محمل جاه تو از روز ازل نفس کلّی ساربان، ناقه مَلَک، انجم جرس بیش و کم را در دیار همّتت میزان یکی است کس نمی‌داند درو این بوقبیس است آن عدس در جهان هر کس که بیند روضة پاک ترا آن چنان باشد که بیند کس گلستان در قفس بر سر آن قبّه گردون آن چنان باشد که گاه بر سر گنبد نهد مرغ آشیان از مشت خس گر بهشت عدن را معدوم سازد روزگار عاشقان را از بهشت عدن هست آن روضه بس من سر کوی تو می‌‌خواهم، نمی‌خواهم بهشت نیست عاشق را به غیر از کوی جانان ملتمس از تو می‌خواهم مراد خود درین کوی مراد گرچه بر من بسته گردون راه سعی از پیش و پس شکوه کردن از فلک ننگست لیک از شکوه‌اش می‌توان فریاد کردن چون تویی فریادرس آنقدر از لطف سرشار توام امیدوار کاندر آن کو تا ابد ایمن شوم از روزگار ای ز خاک درگهت خورشید زیور یافته آسمان از ریگ صحرای تو اختر یافته تا دم محشر ز دست جوهر شمشیر تو شاهدان فتح و نصرت زیب و زیور یافته چهره تا بر خاک درگاه تو سوده آفتاب خاک خود را تا ابد زین کیمیا زر یافته معدن دُر از درت پُر کرده ظرف آبروی کان لعل از درگهت گوگرد احمر یافته عمرها رضوان مجاور بوده با خاک درت تا برای جنّت خود آب کوثر یافته آسمان پُر گشته بر گرد سرت تا عاقبت از فروغ خاطرت خورشید انور یافته آسمان بر سبزه‌زار همّتت چون کرده سیر قطرة شبنم درو دریای اخضر یافته بحر هرگه گوهرش سنجیده با درّ نجف گوهر خود را چو جرم مه مکدّر یافته درگه دولت سرایت کوست اکسیر مراد آسمان آنجا مراد خود مکرّر یافته قطرة بحر تو دریائیست کز وسعت خرد چرخ اعظم را در آن دریا شناور یافته تربیت خواهم زفیضت چون ز فیض تربیت آهن شمشیر استعداد جوهر یافته عالم از فیض تو چون هستند سرشار مراد من چرا باشم مراد خویش کمتر یافته تا ابد دیدی قضا گرنه ترا دیدی سبب نفس کلّی را سترون عقل کلّی را عزب از فزوده عزّ و شانت عزّ و شان مصطفی گوهر پاکت نمک بر پهن خوان مصطفی گرچه شد بر مصطفی چند آیه نازل بهر تو هست ذاتت آیة نازل به شان مصطفی از خطاب سلّموا بودی امیرالمؤمنین با وجود مصطفی هم در زمان مصطفی نخل شرع مصطفی را فیض سرسبزی زتست ای وجود کاملت آب روان مصطفی قطره‌ای نگذاشتی در چشمه‌سار معرفت چون لب خواهش نهادی در دهان مصطفی مصطفی قدر تو می‌داند که می‌داند که نیست در دو عالم چون تو یک کس قدردان مصطفی قول تو قول پیمبر فعل تو فعل خدا زانکه دست قدرت حقّی، زبان مصطفی مصطفی را چشم حق بین تا ابد روشن به تست زانکه بودی از ازل جان جهان مصطفی قرت‌العین پیمبر قرت‌العین تو بود این شرف را کس نبود از امّتان مصطفی ای که جسمت پاکتر از جان اهل عالمست فیض جسم خویش ده ما را به جان مصطفی خاندان مصطفی پشت و پناه من بس است ای وجود من فدای خاندان مصطفی گر تو اندازی نظر از روی همت سوی من بازوی زور فلک را بشکند بازوی من گر نگویم من فدایت یا امیرالمؤمنین پس چه گویم در ثنایت یا امیرالمؤمنین آنکه باشد جلوه‌گاه نقش پایش دوش عرش دوش می‌ساید به پایت یا امیرالمؤمنین نفس و روح و تن چه باشد، مال و اهل و زن چه چیز دنیی و عقبی فدایت یا امیرالمؤمنین آنچه ابر رحمتش خوانند تعبیری ازوست سایة دست دعایت یا امیرالمؤمنین کان چه خفّت‌ها کشد گر تن به سنجیدن دهد گوهر بحر عطایت یا امیرالمؤمنین آب گوهر هر طرف طوفان کند چون سرکند بارش ابر سخایت یا امیرالمؤمنین طول و عرض این جهات ستّه جایت کی سزد عرش بیجا نیست جایت یا امیرالمؤمنین بازگشتی گر به میدان ازل خواهی نهند تا ابد رو در قفایت یا امیرالمؤمنین در نظر هر برگ سبزی آسمان دیگرست در زمین کبریایت یا امیرالمؤمنین عرش اعظم را نیارد در نظر هر کس رسد بر در دولت‌سرایت یا امیرالمؤمنین دست بیجا کوته از دامان وصلت چون کنم کس نمی‌دانم به جایت یا امیرالمؤمنین زنده بودن بی‌توام هر لحظه مرگ دیگرست من که می‌میرم برایت یا امیرالمؤمنین عرش باشد آستانی درگه بار ترا چینة اول بود نه چرخ دیوار ترا خوان لاعین رأت مخصوص مهمان شماست هشت جنّت لقمه‌ای از نعمت خوان شماست بر میا گو آفتاب و دم مزن گو صبحدم آفتاب صبحدم گوی گریبان شماست ابرها گردیست از راه شما برخاسته آسمان ابری که از دریای احسان شماست پرورش از امر و از نهی شما دارد بهشت آب جاری اندر آن گلزار فرمان شماست چون تزلزل گیرد از صور فنا ارکان عرش آنچه ایمن از تزلزل باشد ارکان شماست نه که قرآنست در وصف شما گویا و بس نامهای آسمانی جمله در شان شماست از شما بیرون نباشد سرنوشت کاینات آنچه را علم قضا خوانند عنوان شماست آفتاب ار بازگشت و ماه اگر شق شد چه شد آسمان از روز اول بنده فرمان شماست گرچه با رضوان جنّت در نزاع افتخار طرفگی‌ها کرد، حق در دست دربان شماست فیض کاشی را به فیّاض ارکنی احسان رواست زانکه او هم از کمربندان پیمان شماست در سر کوی شما از ناله کی بندد نفس گر ثناخوانی نمی‌داند غزلخوان شماست گر به ابرام از شما درمان نخواهم دور نیست زانکه من دردی که دارم عین درمان شماست چشم درمان از طبیب عشق نتوان داشتن درد را شرطست اینجا به ز درمان داشتن در وداعت می‌رود صبر و شکیب از دل تمام السّلام ای صبر و آرام دل و جان السّلام از در دولت سرایت دل نمی‌آید برون ور برون آید به خواهش خواهشش بادا حرام دل که برخیزد ازین کو بر فلک ناید فرود بر نمی‌تابد شکوه این کبوتر هیچ بام عالمی گر رو به درگاه نجف دارد چه سود جان عالم راست یعنی جسم پاکت را مقام من ندانم این زمین را از کجا آورده‌اند کش مشابه نیست دجایی جز حرم در احترام نسبتی هیچش ندیدم با نجف در هیچ باب هشت جنّت را به پای عقل گردیدم تمام نوح در کشتی نشست و آمد اینجا بر کنار آدم از جنّت برآمد تا کند اینجا مقام کعبه را گر با نجف افتد تمثّل نزد عقل عقل نشناسد که آخر این کدام و آن کدام من زیارت کرده از کوی تو برگشتم ولی روح چون مرغ حرم گرد سرت گردد مدام لاجعله‌الله آخر عهدنا فی قربکم بل رزقناالعود ثم‌العود الی یوم‌القیام رفتم از کوی تو با صد درد دل خاکم به سر در طریق مهربانی کس کند این را چه نام آمدم شامی به درگاه تو صبحی می‌روم آری آری صبح می‌گردد به درگاه تو شام بر در دولتسرایت هر که می‌ساید جبین تا قیامت جبهه‌اش دیگر نبیند روی چین

766. شمارهٔ ۲ - ترکیب‌بند در منقبت امیر مؤمنان علی (ع)Tarkīb-band

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۲ - ترکیب‌بند در منقبت امیر مؤمنان علی (ع)

دیگرم از شکوه زبان پُر شدست باز دل از هر دو جهان پر شدست رفت که دل بود و زبانم نبود هر سر مویم ز زبان پر شدست تا به من آن خانه‌نشین دوست شد خانه‌ام از دشمن جان پر شدست گر دو جهان سود نمایم چه سود چون دل و جانم ز زیان پر شدست چون نه مکانیّ و نه کونی‌ست دوست کیست کزو کون و مکان پر شدست؟ گردی و امروز تهی شیشه‌اند چیست کزو ظرف زمان پر شدست ماضی و مستقبل اگر فارغند از چه قدح جرعة آن پر شدست دایره در دایره چندین چه بود چون دل مرکز ز میان پر شدست بحر تهی کاسه‌تر از قطره است گرچه کران تا به کران پر شدست قالبم از روح تهی کیسه ماند تا که از آن روح روان پر شدست جوش زمین باز بر افلاک شد خانه‌ام از خانه‌نشین پاک شد یک سر مو بی‌نفس هوش نیست من چه بگویم که ترا گوش نیست منّت آغوش کشیدم ولی آنکه در آغوش در آغوش نیست روز بروزم ز فزونیست کار امشب من کم ز شب دوش نیست گرچه ز آلایش یادم بریست از من آلوده فراموش نیست گرچه زبان نیست که نامت برم یک سر مویم ز تو خاموش نیست مرده دلم ماتم دل لازم است بخت بدم هرزه سیه‌پوش نیست با همه افسردگی دایمی ذرّه‌ای از من تهی از جوش نیست دامن اسباب برافشانده‌ام بار بود خانه که بر دوش نیست چوش دلم ناز فلک برنداشت دیگ مرا حاجت سرپوش نیست لطف نباشد ستمش هم خوشست کام مرا نیش کم از نوش نیست چرخ به کینم چه کمان می‌کشد؟ این هوس اندازة بازوش نیست وه که دگر پر شده از حرف من دفتر دریا دل کم ظرف من دست مرا حسرت دامان مباد درد من آلودة درمان مباد آنچه درو چرخ فلک عاجزست مشکل عشق است که‌ آسان مباد هیچ دلی همچو دل جمع من در سر زلف تو پریشان مباد پرتو خورشید پریشانیم بر سر من سایة سامان مباد دهر خرابست ز تعمیر چرخ گله به تدبیر نگهبان مباد روزن خورشید پر از دود شد ذرّه تمنّایی جولان مباد در گرو کشتی نوح است چرخ چشم ترم را سر طوفان مباد فرصت آن نیست که بر سر زنم دست، بدآموز گریبان مباد چند خلد خار به چشمم ز رشک! دامن آیینه گلستان مباد جز به ستم کش نرسد جور چرخ گوی به اندازة چوگان مباد میکُشدم یاد وفاهای خویش هیچ‌کس از کرده پشیمان مباد لطف توام پیشِ تأسّف فکند مهر پدر گرگ به یوسف فکند چون غم هجر تو ادا می‌کنم گریه جدا، ناله جدا می‌کنم گریه ز دنبال گره می‌کند هر نفسِ ناله که وا می‌کنم هست گل بوسة خاک دری خنده که بر آب بقا می‌کنم از در او گر به بهشتم برند می‌روم و رو به قفا می‌‌کنم رفتی و من آنچه نکردم چه‌هاست کاش بیائی که چه‌ها می‌کنم می‌کشم از یاد قدت ناله‌ای پیرهن سرو قبا می‌کنم با تو چو دم می‌زنم از اتّحاد خویشتن از خویش جدا می‌کنم مهر ترا می برم آخر به خاک وعدة دیرینه وفا می‌کنم تربت خود را زنم اشک خویش باغچة مهر گیا می‌کنم من نیم آن کس که ستیزد به کس درد دلست اینکه ادا می‌‌کنم هر که به دشنام نوازد مرا تا ابدش شکر دعا می‌‌کنم مردم و دل غرق تن آسانی است این چه گرانی چه گرانجانی است؟ باز دل از لطف تو مغرور شد راه ز نزدیک شدن دور شد دل به وصال تو تسلّی نشست حیف ز ویرانه که معمور شد دم زدم از مهر رخت ذرّه‌وار هر نفسم هم‌نفس حور شد آینه‌ام پیش نفس داشتند مشرق آیینه پر از نور شد هجر توام دلزده از وصل کرد لقمه‌ام از بی‌نمکی شور شد نام اجل چون نبرد دل زمن؟ جدول باغم که لب گور شد سبزة این دشت چها می‌کشد دُردی دن بود که انگور شد کاسة چین شد سر فغفور و باز کاسة چینی سر فغفور شد شد رو به بیابان شعورم فتاد جادة از خود شدنم دور شد زخمی شمشیر جراحت نیم خونی من مرهم کافور شد از ازلم تا به ابد یک دم است دهرِ فراخم نفسِ مور شد قطرگیم بانک به دریا زند موج ثرایم به ثریّا زند سنگ به ناموس مدارا زدم شیشه شدم بر صف خارا زدم شیوة آداب کجا من کجا؟ راه درازست به پهنا زدم منّت کشتی غم اسباب داشت رخت برافکنده به دریا زدم موج سبک‌سیر به دریا نزد سینه که من بر دل خارا زدم شوخی من رخش جلو داده بود من سرش از گرم روی وازدم گوی به چوگان نتوان زد چنین این سرپایی که به دنیا زدم بس سر افراخته در خاک کرد تاج کیانی که منش پا زدم نشئه تجریدِ دماغم رساست جرعه‌ای از جام مسیحا زدم با علم ناله درین تیره شب قافلة دشت تمنّا زدم هیچ‌کس از بیم جوابم نداد حلقه که من بر در غوغا زدم چشم فرو بسته شدم پیش دوست کوس لمن ملک تماشا زدم هر که چو من مست و پریشان شود دیده فرو بندد و حیران شود هیچ‌کسی را خبر از یار نیست این خبرم بس که خبردار نیست زان همه هوشم که جهان غافلند خواب حرامست چو بیدار نیست یک کس از احرام نیامد برون بر در این کعبه مگر بار نیست رخصت نظّارة دیدار دوست هست ولی قدرت دیدار نیست طفل سبق‌خوان فراموشیم درس مرا حاجت تکرار نیست وه که به بیکاری من در جهان بال و پر مرغ گرفتار نیست هان نزنی طعنة بیکاریم! زانکه چو بیکاری من کار نیست عجز من و سرکشی من بلاست کس عبثم در پی آزار نیست ما به سبکروحی خود می‌پریم پرچه برآریم! که در کار نیست کس نتوانست پی ما گرفت شوخی ما شوخی دستار نیست مفت طبیبان مسیحا نفس گر غم ما را سر اظهار نیست گرنه طبیبم غم بازار داشت با من و بیکاری من کار داشت عشق بتان در دل ما خانه کرد سیل دگر روی به ویرانه کرد رفته شکیبم همه بر باد و آه تنگدلی غارت این خانه کرد پنجة خورشید سیه‌تاب بود دوش مگر زلف ترا شانه کرد؟ شکرِ تزلزل که به پای فشار خرمن امید مرا دانه کرد تاخت خیالت به دل داغدار میرحشم میل سیه خانه کرد داغ ز جان سختی خویشم که باز تیغ ترا زخمی دندانه کرد هیچ نگیرد به دل من قرار آه، مرا یاد که دیوانه کرد؟ بس که تمنّای تو مغزم گداخت کاسة سر را می و پیمانه کرد دشمنم از هم نتوانست ریخت غارت من جلوة جانانه کرد داغ تمنّای تو در سینه‌ام جیب مرا رشک پری خانه کرد درد ترا در بدنم عمرها هر سر مو شکر جداگانه کرد جوش زد امید تو در سینه‌ام جلوه‌گه عکس شد آیینه‌ام ما نه ز دریا نه ز کانیم ما پهن‌تر از کون و مکانیم ما زادة افلاک و عناصر نئیم شیرة روحیم و روانیم ما ریختة مُنخُل انجم نییم بیختة جوهر جانیم ما اصل جهانیم و جهان فرع ماست گرچه جداگانه جهانیم ما هر که نه آفاقی و نه انفسی است نیک شناسد ز چه کانیم ما فرقة پردان خودآرا نییم طایفة هیچ ندانیم ما شیخی ما شوخی در پرده است پیر نماییم و جوانیم ما نغمة مطرب نشناسیم چیست شیفتة آه و فغانیم ما لفظ خوش و معنی نازک وشیم گنج دل و نقد زبانیم ما هر چه سرودیم گزافست و لاف هیچ نه اینیم و نه آنیم ما نه که همینیم، همین هم نییم راست بگوییم همانیم ما گرچه ضروریم به هر شیخ و شاب هیچ نیرزیم هوائیم و آب چون نفس از ناله به شور افکنیم غلغله در نغمة صور افکنیم تا به هوای تو توان جان سپرد زندگی خضر به دور افکنیم موسی دل را به تمنّا بریم زلزله در سینة طور افکنیم وسعت جاه کی و ملک کیان در بغل دیدة مور افکنیم طنطنه‌افکن چو به طی رونهیم مرده حی گور به گور افکنیم دیدة نم دیده چو برهم زنیم جلوة طوفان به تنور افکنیم وصف جمال تو به رضوان کنیم غلغله در زمرة حور افکنیم از اثر نعرة مستانه‌ای ولوله در ملک شعور افکنیم وز طپش دل به هوای وصال قصر فلک را به قصور افکنیم رخنه به بام فلک افتد ز بیم چون به جهان گرد فتور افکنیم بی‌تو ز گل خار درآید به چشم چون به چمن نام عبور افکنیم آتش مهر از دمم افسرده باد مشعل ماه از نفسم مرده باد یوسفم و چاه من این جاه من خانة گرگست سر چاه من بی تو به هر سو که سفر می‌کنم نیست کسی غیر تو همراه من آنکه زیاد تو نیاید به خویش کیست به غیر از دل آگاه من؟ شکر وفاشان که زمن نگسلد نالة من آه سحرگاه من تا ابدم گر تو دهی انتظار باد دراز این ره کوتاه من فیض سبکروحی من چون حباب بر سر دریا زده خرگاه من نیست گناهم که فتادم ز پا بود مقدّر شده در راه من گر نکنم از تو گداییّ وصف پس چه کنم از که کنم شاه من؟ گر به سرم سایه کنی تا ابد مهر برد مایه ز درگاه من از شرف خاک در تست خضر کاب بقا می‌برد از چاه من چرخ ز عاجزکشی من خوش است بی‌خبر افتاده ز خونخواه من شاه ولایت که کند چون مدد دهر فرو ریزم ازل تا ابد چون مدد از شاه ولایت برم هر دو جهان را به حکایت برم چون شرفش جلوه کند در کلام صد شرف از فیض روایت برم سدّ ابد سنگ ره من شود گر ره مهرش به نهایت برم هر دو جهان محو شود در صریح نام ترا گر به کنایت برم از نم خلقش به جهان قطره‌ای تا ابد از بهر کفایت برم من چه بگویم که ز بحر کفش فیض کرم تا به چه غایت برم پادشهی کز در او تا به حشر هر چه برم جمله عنایت برم از کتب مُنزّله در وصل او تا به ابد سوره و آیت برم ذرّه‌ای از مهر رخش در فرنگ بس بود ار بهر هدایت برم خاک در او ندهم گر به فرض دهر ولایت به ولایت برم ای فلک از جور نترسی که من بر در شه از تو شکایت برم؟ آنکه فرو ریخته زو برگ کفر زندگی دینِ خدا مرگِ کفر مدح تو چون جلوه‌فشانی کند صفحة مهتاب کتانی کند ذوق مدیحت به دل از اضطراب موج نفس را خفقانی کند مهر تو بر دل چو دهد طرح داغ هر سر مو لاله‌ستانی کند ذوق رهت گر نفزاید نشاط ریگ چرا رقص روانی کند گاه تماشای جمالت به دل هر مژه پیغام زبانی کند بیم نهیب تو چو برگ خزان رنگ فلک را یرقانی کند یک دو سحر بگذری از آفتاب با تو اگر اسب‌دوانی کند وصف سمند تو به خاطر گذشت زان قلمم شوخ بیانی کند فی‌المثل ار جلوه کند در ضمیر نرم‌تر از راز نهانی کند در ازلش هی نتوان زد مباد تا به ابد گرم‌عنانی کند در صف میدان زهنرها که هست هر چه به خاطر گذرانی کند من چه بگویم که چه‌ها می‌کنی هر چه کنی جمله به جا می‌کنی صاحب من سرور و مولای من داغ غمت زیب سراپای من وی شده امروز من از مهر تو آینة صورت فردای من بسکه ز سودای تو بالیده‌ام در دو جهان تنگ بود جای من تا شده‌ام زنده به مهرت شدست جامة جان تنگ به بالای من تا به رهت جلوه‌کنان می‌روم خار گلستان شده در پای من دور فلک را ز فروزندگی داغ کند حسرت شب‌های من پیش رخت تیره شود آفتاب در نظر دیدة بینای من بحر صفت موج به خود می‌زنم در طلب گوهر یکتای من علم تو بس در نفس روزگار دانة مرغ دل دانای من وصف تو کامی ز بیابان دهد آب لب تشنة گویای من قطره‌ام اما چو بجوشم به مهر چرخ بود موجة دریای من دست فلک بسته یداللّهیت چرخ زبون اسداللّهیت چرخ که با دور زمان می‌رود در ره او چرخ‌زنان می‌رود رفت و ز پی می‌رودش روزگار گله به دنبال شبان می‌رود گر نبود مایة مهرش به حشر سود دو عالم به زیان می‌رود تا در او دید به جایی نرفت دل که جهان تا به جهان می‌رود جز سخن مهر تو یارب مباد هر چه دلم را به زبان می‌رود دارم از الطاف تو هر چیز هست لیک سخن در دل و جان می‌رود زانکه به یاد درت از خویشتن دل شد و جان نیز روان می‌رود در ازل از ذوق تمنّای تو رفت دل از خویش و همان می‌رود ناله‌ام از شوق درت بر فلک می‌رود و نازکنان می‌رود هر نفسم از جگر آتشین ناله ز دنبال فغان می‌رود رحم کن آخر که اسیر ترا تاب ز دل رفت و توان می‌رود چند بنالی ز غم ای پرنفس سوختم از درد تو فیّاض‌ بس

767. شمارهٔ ۳ - ترکیب‌بند در رثای حضرت سیدالشهدا (ع)Tarkīb-band

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۳ - ترکیب‌بند در رثای حضرت سیدالشهدا (ع)

عالم تمام نوحه‌کنان از برای کیست؟ دوران سیاه‌پوش چنین در عزای کیست؟ نیلی چواست خیمة نه توی آسمان؟ جیب افق دریده زدست جفای کیست؟ دیگر غم که گونه خورشید را شکست؟ بر روی مه خراش کلف زابتلای کیست؟ از غم سیاه شد در و دیوار روزگار این تیره‌فام غمکده ماتم‌سرای کیست؟ این صندلی مخمل مشکین به روی چرخ کز شهریار خویش تهی مانده، جای کیست؟ خون شفق به چهرة ایام ریختند گل‌های این چمن دگر از خار پای کیست؟ خون در تنی نماند و همان گریه در تلاش پیچیده در گلوی نفس‌ هایهای کیست؟ از استماع ناله دل از کار می‌رود این نیش داده سر به رگ جان، نوای کیست؟ دل‌ها کباب گشت و درون‌ها خراب شد این آه دردناک دل مبتلای کیست؟ بر کف نهاده‌اند جهانی متاع جان دعوی همان به‌جاست مگر خونبهای کیست؟ سر تا سر سپهر پر از دود ماتم است آخر خبر کنید که اینها برای کیست؟ گویا مصیبت همه دل‌های مبتلاست یعنی عزای شاه شهیدان کربلاست آن شهسوار معرکة کربلا حسین مهمان نورسیدة دشت بلا حسین گلدستة بهار امامت به باغ دین آن نخل نازپرور لطف خدا حسین آن خو به ناز کردة آغوش جبرئیل آن پارة دل و جگر مصطفی حسین آن نور دیدة دل زهرا و مرتضی یعنی برادر حسن مجتبی حسین افتاده در میانة بیگانگان دین بی‌غمگسار و بی‌کس و بی‌آشنا حسین شخص حیا و خستة خصمان بی‌حیا کان وفا و کشتة تیغ جفا حسین آن خواندة به‌رغبت و افکندة به جور در دست کوفیان دغا مبتلا حسین از کوفیان ناکس و از شامیان دون در کربلا نشانة تیر بلا حسین از دشمنان شکسته به دل خار صد جفا وز دوستان ندیده نسیم وفا حسین مانند موج لاله و گل در ره نسیم بر خون خویشتن زده پر دست و پا حسین آنک جفای دشمن و اینک وفای دوست بی‌بهره هم ز دشمن و هم دوست یا حسین زین درد پایِ عشرت دنیا به خواب رفت این گرد تا به آینة آفتاب رفت گر صرف ماتم شه دوران شود کم است هر گریه‌ای که وقف بر اولاد آدم است جا دارد ار چو ابروی خوبان شود سیاه این طاق سرنگون، که هلال محرم است از بار غم خمیده قد ماه نو، بلی پشت سپهر نیز ازین غصه‌‌ها خم است آوخ ز گریه‌خیزی این درد گریه‌سوز هر دیده گشت خشک همان دجله یم است ماه محرم آمد و عشرت حرام گشت باز اول مصیبت و باز اول غم است باز آن دمست آنکه ز بس رستخیز خلق افتند در گمان که قیامت همین دم است زین غصه بسکه خاطر خورشید تیره شد صبحی که سر زند ز افق، شام ماتم است تا روزگار دل همه آه پیاپی است تا شب مدار دیده به اشک دمادم است در پیش موج گریه زمین را چه اعتبار این سیل را معامله با عرش اعظم است در دشت دل قیامت دل‌های مرده کرد این نالة گرفته که با صور توأم است چون اهل دل متاع غم دل کنند عرض دردی است اینکه بر همه دردی مقدم است آوخ که عمر خنده شادی تمام شد جز آب شور گریه به مردم حرام شد هر سال تازه خون شهیدان کربلا چون لاله می‌دمد ز بیابان کربلا این تازه‌تر که می‌رود از چشم ما برون خونی که خورده‌اند یتیمان کربلا آمد فرود و جمله به دل‌های ما نشست گردی که شد بلند به میدان کربلا این باغبان که بود که ناداده آب چید چندین گل شکفته ز بستان کربلا گلبن به جای گل دل خونین دهد به بار خون خورده است خاک گلستان کربلا آه از دمی که بی‌کس و بی‌یار و همنشین تنها بماند رستم دستان کربلا داد آن گلی که بود گل دامن رسول دامن به دست خارِ بیابان کربلا گشتند حلقه لشکر افزون ز مار و مور خاتم صفت به گرد سلیمان کربلا خون خورد تیغ تیز که در یک نفس براند آبی به حلق تشنة سلطان کربلا آبی که دیو و دد همه چون شیر می‌خورند آل پیمبر از دم شمشیر می‌خورند از موج گریه کشتی طاقت تباه شد وز دود آه خانة دل‌ها سیاه شد تا بود در جگر نم خون وقف گریه شد تا بود در درون نفسی صرف آه شد زین غم که سرخ شد رخ شهزادگان به خون باید سیاه‌پوش چو بخت سیاه شد تنها نه گرد غصّه به آدم رسید و بس این غم غبار آینة مهر و ماه شد پیغام درد تا برساند به شرق و غرب پیک سرشک هر طرفی روبه‌راه شد ایّام تیره شد چو محرّم فرا رسید این ماه داغ ناصیة سال و ماه شد خورشید کرد دعوی ماتم رسیدگی رنگ شکسته بر رخ روشن گواه شد هر کس که گریه کرد درین مه ز سوز دل جبریل شد ضمان که بری از گناه شد فردا چو گل شکفته شود پیش مصطفی رویی که اندرین دهه همرنگ کاه شد در گریه کوش تا بتوانی که در خورست عذر گناهِ عمرِ ابد دیدة ترست فریاد از دمی که شهنشاه دین پناه در بر سلاح جنگ فروزان چو برق آه آمد برون ز خیمه وداع حرم نمود با خیل درد و حسرت و با خیل اشک و آه بی‌اهتمام حضرت او اهل بیت شرع چون شرع در زمانة ما مانده بی‌پناه از دود آه اهل حرم شد سیاه‌پوش چون خانه‌های اهل حشم خیمه‌ها سیاه این یک نشسته در گل اشک از هجوم درد آن یک فتاده از سر حسرت به خاک راه اشک یکی گذشته ز ماهی ازین ستم آه یکی رسیده ازین غصّه تا به ماه زین سوی شه ز خون جگر گشته سرخ‌روی زآن سوی مانده خصم سیه‌کار روسیاه چشمی به سوی دشمن و چشمی به سوی دوست پایی به ره نهاده و پایی به بارگاه غیرت کشیده گوشة خاطر به دفع خصم حیرت گرفته این طرفش دامن نگاه آتش رکاب گشته در اندیشه فکر جنگ سیماب جلوه کرده رگ و ریشه عزم راه پایش رکاب خواهش و دستش عنان‌طلب تن در کشاکش حرم و دل به حرب‌ گاه بگرفت دامن شه دین بانوی حرم فریاد برکشید که ای شاه محترم دامن‌کشان چنین ز بر ما چه می‌روی! ما را چنین گذاشته تنها چه می‌روی! بنگر که در غم تو فتادیم در چه روز ای غمگسار مونس شب‌ها چه می‌روی! اولاد فاطمه همگی بی‌کسند و زار ای نور دیدة دل زهرا چه می‌روی! ما پای‌بند صد غم و دردیم هر زمان پنهان چه می‌خرامی و پیدا چه می‌روی! دانی که بی‌کسیم و غریبیم و عاجزیم ما را چنین فکنده به صحرا چه می‌روی! تو ناخدای کشتی شرع پیمبری کشتی دین فکنده به دریا چه می‌روی! در پیش دشمنان که فزونند از شمار چون آفتاب یک تن تنها می‌روی! صد جان و دل در آتش فرقت کباب شد ای مرهم جراحت دل‌ها چه می‌روی! ای یادگار یک چمن گل، درین چمن از پیش بلبلان تمنّا چه می‌روی! در دست دشمنان ستم‌کار نابکار افتاده‌ایم بی‌کس و تنها چه می‌روی! نه محرمی، نه غم‌خور و نه یار و همدمی بیچاره مانده‌ایم خدا را چه می‌روی! آن لحظه گلبن غم آل نبی شکفت آن شاه رو به جانب اولاد کرد و گفت کای اهل بیت: چون سوی یثرب گذر کنید اوّل گذر به تربت خیرالبشر کنید پیغام من بس است بدان روضه این‌قدر کاین خاک را به یاد من از گریه تر کنید آنگه به سوی تربت زهرا روید زار آنجا برای من کف خاکی به سر کنید وآنگه روید بر سر خاک برادرم آن سرمه را به نیّت من در بصر کنید وآنگه به آه و نالة جانسوز دل گسل احباب را ز واقعة من خبر کنید گویید: کان غریب دیار جفا حسین گردید کشته، چارة کار دگر کنید ای دوستان؛ چو نام لب خشک من برید بر یاد من ز خون جگر دیده تر کنید هر گه کنید یاد لب چون عقیق من از اشکِ دیده دامن خود پرگهر کنید هر سال چون هلال محرم شود پدید بنشسته در مصیبت من گریه سر کنید هر ماتمی که تا به قیامت فرا رسد در صبر آن به واقعة من نظر کنید در محنت مصیبت دور و دراز من هر محنتی که روی دهد مختصر کنید از شیونی که در حرم آنگه بلند شد دل‌های قدسیان همگی دردمند شد بعد از وداع کان شرف خاندان آل آهنگ راه کرد سوی معرض قتال ذوق شهادتش به سر افتاد در شتاب با شوق در کشاکش و با صبر در جدال اندیشة لقای الهیش در نظر تمهید پادشاهی جاوید در خیال در بر کشیده آن طرفش شوق باب وجَدّ دامن کشیده این طرف اندیشة عیال تیغی چو برق در کف و تنها چو آفتاب چون تیغ رو نهاد بدان لشکر ضلال ناگه زخیمه‌های حرم بیشتر ز حدّ آمد صدای ناله و افغان به گوش حال برگشت شاه دین و بپرسید حال چیست؟ گفتند ناگهان که فلان طفل خردسال از قحط آب گشته چو ماهی به روی خاک وز ضعف تشنگی شده چون پیکر هلال بگریست شاه و بستدش از دایه بعد از آن آورد در برابر آن قوم بد فعال گفت: ای گروه بدکنش این طفل بی‌گناه از تشنگی چو مو شده، از خستگی چو نال آبی که کرده‌اید به من بی‌سبب حرام یک قطره زآن کنید بدین بی‌گنه حلال پس ناکسی ز چشمة پیکان خون چکان آبی به حلق تشنة او ریخت بی‌گمان زان آتش ستم که برافروخت روزگار دل‌های خلق سوخت چه پنهان چه آشکار افتاد در ملایک هفت آسمان خروش بگریستند جن و پری جمله زار زار شد آبِ بی‌قرار زمین‌گیر همچو کوه شد خاکِ پرثبات سبک‌خیز چون غبار پیچیده دود در دل آتش ازین ستم شد باد خاک بر سر و شد آب خاکسار برخاست گرد تا برد این قصّه را به عرش برخاست باد تا برد این غم به هر دیار از سیلِ گریه خانة افلاکیان خراب وز نیش ناله سینة روحانیان فگار از طعنة ملامت روحانیان بسوخت گوی زمین در آتش غیرت سپندوار روحانیان پاک ازین غصّه خون شدند دل‌های دردناک چه گویم که چون شدند؟ بار دگر که سرور جان‌بخش دل‌ستان آمد به قصد حملة آن قوم بی‌کران پوشید درع احمد مختار در بدن بربست تیغ حیدر کرّار برمیان در بر زره ز جعفر طیّار یادگار بر سر عمامه از حسن مجتبی نشان تیغی چو برق تند و سمندی چو شعله چست بگرفته آب در کف و آتش به زیر ران آبی به رنگ شعلة آتش زبانه‌دار امّا به گاه حملة دشمن زبان مدان شد آب و در ربود مرآن مشت خار و خس شد آتش و فتاد در آن جمع ناکسان کرده چو شعله از تف سینه زبان برون وزتشنگی عقیق لب آورده در دهان گر آب بسته‌اند از آن لعل لب چه باک خود تشنگی به لعل چسان می‌کند زیان! شد جان به تاب از تف جانسوز تشنگی خون شد چو آب از بن هر تار مو روان افتاد همچو پرتو خورشید بر زمین چون موی خویش گشته پریشان و ناتوان آن دم چرا سپهر برین سرنگون نشد! وین کشتی هلال چرا غرق خون نشد! بر خاک شاهزاده چو از پشت زین فتاد خورشید آسمان ز فلک بر زمین فتاد صحرای راز خار سنان در جگر شکست دریای راز موج گره بر جبین فتاد آواز ناقه تا فلک هفتمین رسید فریاد ناله در فلک هشتمین فتاد برگشت روزگار و دگر گشت کار و بار شد بر فلک زمین و فلک بر زمین فتاد بنیاد شرع را همه ارکان خراب شد بس رخنه‌ها به خانة دین مبین فتاد نزدیک شد که کشتی ایمان شود تباه اعز بس که اضطراب به دریای دین فتاد سیلابِ تند شبهه، چنان سر به دل نهاد کز اضطراب رخنه به قصر یقین فتاد آمد قیامتی به نظر اهل بیت را چون چشم بر سمند شهنشاه دین فتاد از دیدة رکاب تراوید خون درد در طرّة عنان ز شکن چین به چین فتاد غوغای عام گریه چنان بر سپهر رفت کز اضطراب لرزه به عرش برین فتاد در دشت کربلا همه از قطره‌های اشک تا چشم کار کرد به لعل و نگین فتاد هر یک ز اهل بیت نبی با زبان حال گشتند نغمه‌سنج به مضمون این مقال رفتی و داغ بر دل پر غم گذاشتی ما را به روز تیرة ماتم گذاشتی رفتی تو شاد و در بر ما تیر‌کوکبان یک دل رها نکردی و صد غم گذاشتی رفتی ز سال و مه چون شب قدر در حجاب وین تیرگی به ماه محرّم گذاشتی رفتی چو آفتاب ازین تیره خاکدان روز سیه به مردم عالم گذاشتی رفتی تو جانب پدر و جدّ محترم ما را غریب و بی‌کس و پرغم گذاشتی رفتی ز بحر غصّة دیرینه برکنار ما را غریق اشک دمادم گذاشتی جنّ و ملک ز هجر تو در گریه‌اند و سوز تنها نه داغ بر دل آدم گذاشتی رفتی و روزگار یتیمان خویش را چون موی خویش تیره و درهم گذاشتی ما را به دست لشکر دشمن غریب و خوار بی‌غمگسار و مونس و همدم گذاشتی بود اهل بیت را به تو دل خوش ز هر ستم خوش بر جراحت همه مرهم گذاشتی روح رسول از غم این غصّه خون گریست جان بتول زار چه گویم که چون گریست آه از دمی که فاطمه فرزند مصطفی آن مادر حسین و حسن سرور نسا با جیب پاره‌پاره و با جان چاک‌چاک در معجر مصیبت و در کسوت عزا آید به عرصه‌گاه قیامت به صد خروش بر کف شکسته گوهر دندان مصطفی بر فرق سر چو لاله شده موج‌زن ز خون عمامة به خون شده رنگین مرتضی از دست راست جامة سبز حسن به دوش وز چپ لباس لعلی سلطان کربلا آید به وحشتی که فتد زلزله به عرش آید به شورشی که درد صفّ انبیا افغان گرفته از سر ازین شیوه شنیع فریاد برکشیده ازین جرم و ماجرا در بارگاه عرش درآید به دادخواست بر دعویش ملایک و جنّ و پری گوا انداخته به قائمة عرش دست صدق زانو زده به محکمة داور جزا جبریل مضطرب شود از جرم این عمل لرزد به خود پیمبر ازین فعل ناسزا آن دم جزای این عمل زشت چون شود! در روز حشر حاصل این کشت چون شود!

768. شمارهٔ ۴ - ترکیب‌بند در رثای محمدعلی نام از شاگردان فیاضTarkīb-band

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۴ - ترکیب‌بند در رثای محمدعلی نام از شاگردان فیاض

تا کی درون سینه نگهدارم آه را رفتم سیه کنم رخ خورشید و ماه را تا کی سپه به دشمنی ما کشد سپهر ای ناله جمع کن سپه اشک و آه را تا کی فلک ببندد راه گریز ما ما هم بزور گریه ببندیم راه را از یکدیگر نمی‌گسلد موج ماتمم صد کوه بسته است به پا برگ کاه را شد وقت آنکه چون مژه از نو مصیبتی در کسوت عزا بنشانم نگاه را روزم که بد سیاه کنون تازه کرده است بر من سیاه‌تر شب و روز سیاه را صرع زمانه را که تواند علاج کرد اکنون که برد حادثه حکمت پناه را وه کان هزبر بیشة دریا دلی نماند آن میرزای دهر محمّد علی نماند با آفتاب مهر رخش بود پنجه‌تاب گفتی به روی گل سخن تلخ چون گلاب می‌خواست زینب چمن خلد، روزگار از گلشن زمانه از آن کردش انتخاب رفت از سرای فانی سوی سرای خلد شد جانب زلال ازین منبع سراب این تنگنا لیاقت منزگلهش نداشت زانرو سوی جهان دگر تاخت از شتاب آن نوجوان مردمی از دهر چون برفت نه در جوانی آب و نه در مردمیست تاب می‌ماند اگر دو سال دگر بر سریر عمر می‌دیدی آدمی که برآید برآفتاب در دانش و کمال به حدیّ که بی‌نظیر گفتی سؤالِ نامده در لفظ را جواب بر هم زن زمانه و آشوب شهر بود شاگرد من نبود که استاد دهر بود افسوس کان یگانه ازین خانه رخت بست این گوژپشت بین که چه سان پشت ما شکست صد حیف از آن فطانت و آن فهم و (آن) ذکا افسوس از آن لطافت طبع بلند دست می‌بود اگر به دولت چندی درین جهان می‌دیدی آدمی به کجا می‌کند نشست هشیار مانده بود درین بزم بیهشان هموار رفته بود در این ره بلند و پست ای نور دیدة مه و خورشید، بی تو نیست نه مهر روزپرور و نه ماه شب‌پرست ذوقی نماند بی‌ تو جهان خراب را گو آسمان سیاه کند آفتاب را رفتی تو لیک نام نکو یادگار ماند حرف ترت چو دیدة ما آبدار ماند رفتی تو از میان (و) دل سخت جان ما بر خاک مرقد تو چو سنگ مزار ماند بودی صفای آینة دهر و من غبار از آبگینه رفت صفا و غبار ماند در باغ بی‌حضور تو یک غنچه وانشد این عقده سخت در دل تنگ بهار ماند می‌راند روزگار عنان بر عنان تو آخر تو پیش تاختی و روزگار ماند بودی عیار نیک‌نهادی درین جهان رفتی و نقد نیک‌وشی بی‌عیار ماند بودی گل کنار محبّان و دوستان رفتی و خون دیده چو گل در کنار ماند ما بی‌تو دوستان همه خود را تبه کنیم تا روزگار خویش به ماتم سیه کنیم روزی که می‌شد تو کجا بودم آه من کز پرده‌های چشم ترا کردمی کفن تو بودی و نبود مرا روی روزگار من زنده در جهان و نباشی تو! وای من جز من که زنده مرده شدم در فراق تو در زندگی ندیده کسی مرگ خویشتن در باغ دهر تا تو چو گل ریختی به خاک چون غنچه با هزار زبان دوختم دهن تا رفته‌ای ز سلسلة اهل علم، چرخ کرد از سواد لفظ سیه، خانة سخن گل از فراق روی تو چون خار بر درخت سرو از مصیبت تو فرو رفت در چمن بلبل ز فرقت گل روی تو ناله‌ساز در هجر سرو قد تو قمریست نغمه‌زن در هجر روی مهوشت ای سرو بوستان نه دشمنان گذاشته‌ای و نه دوستان

769. شمارهٔ ۵ - ترکیب‌بند در عشق عرفانیTarkīb-band

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۵ - ترکیب‌بند در عشق عرفانی

ای دل بیا که دست ردی بر جهان زنیم سنگ از زمین کنیم و به فرق زمان زنیم روشن نگشت از ورق خور سواد کس این لوح ساده را به سر آسمان زنیم از چشم مست ساقی جامی طلب کنیم چون شیشه خنده بر می چون ارغوان زنیم زین بار هستیی که گرانی کند به ما خود را سبک کنیم و به رطل‌ گران زنیم آخر ز دور گردون چون پیر می‌شویم حیف است پشت پای به بخت جوان زنیم یک سر سری به بحر تفکّر فرو بریم و آنگه زنخ به مایة دریا و کان زنیم آریم تازه تازه برون گوهر سخن هر چند بی‌بهاست، در رایگان زنیم اول به عشوه از دو جهان دلبری کنیم وآنگه چو چشم یار به صف‌های جان زنیم از یمن ضرب ناخن تأثیر فکرها بس سکّة خراش به نقد روان زنیم با بخت بد ستیزه اگر رو دهد دلیر خود را به قلب لشکر هندوستان زنیم از آستین همّت گردون‌نورد خویش دستی برون کنیم و بجوییم مرد خویش جانم ز غصّه‌های جهان دردپرورست دل از غبار کینة دوران مکدّرست کو روی تازه‌ای که برآید به کام دل کاین آفتاب هرزه در ابر مکرّرست شاید گر التفات کند لطف دلبری کش آفتاب، عاشقِ از ذرّه کمترست شوخی که ظاهرست ز لعلش معاینه کان نمک که تعبیه در تنگ شکّرست مستی که در ستیزه‌گه تُرکِ غمزه‌اش صد فتنه در شکنجة زلف معنبرست چون تیغ ناز برکشدش غمزه از نیام بر هر طرف نگاه کنی جلوة سرست در قتل عاشقانش کجا فکرِ خونبهاست خاک درش به خون شهیدان برابرست در جلوه‌گاه غمزة او از خدنگ ناز هر آرزو که می‌طلبد دل، میسّرست با یاد زمزم لب حسرت‌فزای تو تا حشر آب در دهن حوض کوثرست در عرض گاه جلوة حسن آفتاب را بر رخ خراش ناخن او سکّة زرست طفل است و خاطری نتواند نگاه داشت دل می‌برد ولیک نداند نگاه داشت ماهی که آفتاب ندیدست روی او چون غنچه باد هم نشنیدست بوی او از مثل او سخن مکن ای دل که این سخن آیینه هم نیارد گفتن به روی او رویی چنانکه گویی مشّاطه می‌کند هر صبحدم به چشمه خور شستشوی او خورشید را به او نرسد لاف همسری کاین شیشه‌ایست پر شده هم از سبوی او گل پاره پاره شد ز غم رشگِ تازه، باز از بلبلان شنیده مگر گفت‌وگوی او گر در جهان به هم نرسد مثل او دگر این آفتاب هرزه کند جستجوی او وصلش به آروز به کسی کی رسد که هست صد خون دل به گردن هر آرزوی او ای برهمن به کیش بت خود چنان مناز زنّار بسته است مگر پیش موی او مرغ فگار، زحمت بال و پرت مده بر گرد او نمی‌رسی از بیم خوی او از نشئه دم زند چو لب او شراب چیست! وز رخ چو پرده برفکند آفتاب چیست! ای ملک دل مسخّر روی چو ماه تو خورشید سایه‌پرور زلف سیاه تو صف‌های دل شکستی و این طرفه‌تر که هست حسن ترا ظفر ز شکستِ کلاه تو خورشید عاشقی کندش تا به روز حشر هر ذرّه کو بلند شد از جلوه‌گاه تو هر گه به عزم جلوه برون تازی آفتاب خود را ضعیف سازد کافتد به راه تو دست از ستم مدار که فردا به روز حشر در گردن شهید تو باشد گناه تو طفلیّ و صرفه‌ای نبرد از تو آفتاب چون چارده شوی که برآید به ماه تو دامن نگیردت به جزا خون هیچ‌کس گر این نگاه گرم بود عذرخواه تو خورشید تیغ بسته ز یک گوشه سر زند حسن تو چون دهد به تو عرض سپاه تو همتای تو به عالم بالا و پست نیست مثل تو در بهشت ندانم که هست؟ نیست خورشید اگر بود رخ بی‌شرم بی‌صفاست شبنم گل‌عذار بتان را خوی حیاست ای غنچه آبروی حیا را مده به باد رنگ گل نکویی از آب رخ حیاست در گلستان روی تو ای نوبهار حسن چیزی که آب و رنگ ندارد گل وفاست ما را نه دل به جا و نه دین از تو و همان نازت به جا کرشمه به جا سرکشی به‌جاست من می‌کشم جفای تو تا زنده‌ام ولیک در مردنم خلاصی ازین درد و غم کجاست تو شیرخواره بودی و من بودم آشنات خونخواره چون شدی؟ همه بیگانگی چراست؟ خون می‌خورم زدست تو ای طفل شیرخوار شیرت به خون بدل چو شود قسمتم چهاست تیری است از تو دربن هر موی و شکوه نیست خود گو که تاب جور تو زین بیشتر کراست؟ هر روز از تو آب رخی می‌رود به باد اینها سزای آن که به شبها غم تو خواست پا از طلب نمی‌کشم اما نمی‌شود کار دل شکسته ز زلف کج تو راست این زخم خون‌چکان که دلم تازه خورده است چون آب روشن است که تیغ تو کرده است هر شامگه که جلوه نماید جمال تو خور در زمین فرو رود از انفعال تو چشم از تو برنداشته‌ام در تمام عمر یا خود تو بوده‌ای به نظر، یا خیال تو در حشر سرخ‌رویی اهل گنه ازوست هر خون عاشقی که شود پایمال تو با غیر باده می‌ خوری ای مه چه می‌کنی! خونی که خورده‌ای نکنم گر حلال تو طفلی هنوز صرفة نازی نگاه‌دار بگذار تا که بدر برآید هلال تو دیروز ماه بودی و امروز آفتاب بهتر ز یکدگر گذرد ماه و سال تو بارش گل تجلّی و بر آتش کلیم نسبت به نخل طور رساند نهال تو حسن از تو دست باز ندارد که دیده است فال سعادت از رخ فرخنده فال تو در عهد خوبرویی تو آفتاب و ماه سوگند می‌خورند به جاه و جلال تو جانا ستیزة تو ندارد نهایتی جور و جفا خوش است ولی تا به غایتی روز سیاه بنگر و شب‌های تار من اینست بی‌تو روز من و روزگار من از سینه‌ام چو شعلة فانوس روشن است سوز نهان من ز دل بی‌قرار من چون آستان فتادة این درگهم که هست خاک در تو آبِ رخ اعتبار من یک‌ دم نشین به ناز به پیشم که تا نهد دوران جزای صبر مرا در کنار من بگشا به خنده آن لب شیرین چه می‌شود گر غنچه‌ای شکفته شود از بهار من؟ ای خوبتر ز پارِ تو امسال، از چه روست امسال من ز عشق تو بدتر ز پار من؟ از خاک درگه تو چو دورم کند به زور بخت زبون و طالع ناسازگار من شادم ازین که بر در و دیوار کوی تو مانَد ز خون دیدة من یادگار من سیر از جفا نشد نگه عشوه‌ساز تو از جوی زخم آب خورد تیغ ناز تو کی یوسف این طراوت و روی چو ماه داشت این شیوة تبسّم و طرز نگاه داشت این ناز و این کرشمه و این چشم و این نگاه در عهد تو چه‌گونه توان دل نگاه داشت! من کوه کندم از مژه در عاشقیّ و تو لیکن کجا به پیش تو مقدار کاه داشت شد کور دیده بی‌تو مرا، یاد آن به‌خیر کاین چشم توتیائی از آن خاک راه داشت عشّاق بوده‌اند ولی کس چو من کجا این روزگار تیره و بخت سیاه داشت؟ صد بار سوختیّ و تسلّی نمی‌شوی مسکین دلم به کیش تو چندین گناه داشت هرگز کسی ندیده رخت بی‌نقاب زلف خورشید من همیشه به سایه پناه داشت چشمت به غمزه ریخت اگر خون عاشقان از هر نگاه گرم تو صد عذرخواه داشت ناید به هم ز ذوق لب خون‌چکان زخم تا خنجر تو کرد زبان در دهان زخم ای آفتاب را ز درت چشمِ توتیا در کوچة تو سرمه‌فروشی کند صبا هر ذرّه آفتابِ دگر زآستان تو صد آفتاب بر سر کوی تو خاک پا کفر از شکست زلف تو اسلام را شکست نوعی که سبحه از غم زنّار شد دوتا ز آشوب جادوی سر زلف ترا بود صد فتنه دست بسته به هر حلقه مبتلا از آرزوی دیدن روی تو آسمان هر صبح آورد زر خورشید رونما دل را به بند خانة تاریک زلف تو هر حلقه‌ای ازوست یک روزن بلا دور و درازی ره زلف توام گداخت صد عمر طی شد و نپذیرفت انتها گرمی مکن به خار و خس شعله بیش ازین ترسم که چون سپند جهانی ز خود مرا دستم به دامنت نرسد لیک خون من در حشر هم عجب که کند دامنت رها چشم تو از نگه چو مرا منفعل کند خون مرا چو آب به تیغت بحل کند پنهان چه‌سان کنم که دلم مهربان تست این پیچشم تمام ز موی میان تست یک دل به سینه دارم و چندین هزار کام این‌ها همه به عهدة لطف نهان تست کس ناز را به خوبی آن ابروان نکرد تیری است این‌که در خور زور کمان تست من تشنه‌لب چه‌گونه نمیرم که لعل ناب سیراب حسرت لب گوهرفشان تست تیر قضا که بر سر کس بی‌گمان رسد تفسیر ناوک نگه ناگهان تست از صد یکی به جای نیاری یقین ماست آن وعده‌ای که با دل ما در گمان تست یک بلبلی به باغ تو نگذارد از ستم این ناز تندخوی تو گر باغبان تست کار گشایش دل تنگ حزین من در بند یک گشادگی ابروان تست از شکوه بس کنم که دل یار نازکست خوی کرشمه نازک و بسیار نازکست

770. شمارهٔ ۶ - قصیدهٔ ترجیع در عشقTarkīb-band

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

شمارهٔ ۶ - قصیدهٔ ترجیع در عشق

بازم سر زلفِ چون کمندی از هر سویی نهاد بندی صد کاسة زهر در گلو ریخت بازم لب لعل نوشخندی بر آتشِ آهِ سرکشم سوخت اقبال ستاره‌ام سپندی آشوبِ نگاهِ جادوی تاخت بر عرصة طاقتم سمندی از پیچش تار زلفی آمد بر مهرة دل مرا گزندی کم‌سنگ‌ترم نموده کاهش از پیکر صورت پرندی پیروزترم گرفته خواهش از پشه به چنگ فیل بندی چون قافیه تنگ گشت کارم از مصرع قامت بلندی با دستگهی که ناز دارد چون صبر کند نیازمندی! دیوانگیم بهانه‌جو شد ای ناصح هرزه‌گوی پندی کوشیده به عشق برنیاید زو از دل خسته صبر کَندی چون دسترسم به کام دل نیست من نیز بر آن سرم که چندی بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم می‌کوشم و کوششم به‌جا نیست می‌گریم و گریه‌ام روا نیست بیگانة روزگار خویشم در هیچ دیارم آشنا نیست تأثیر چه‌سان کند در آن دل این خاصیتی که با دعا نیست گر یار آمد کجا نشیند کز عشق ویم به سینه جا نیست آسان آسان کجا توان یافت این جنس وفاست، کیمیا نیست من بی‌او یک نفس نبودم او با من یک نفس چرا نیست! ظاهر دوریم لیک پنهان او از دل و دل ازو جدا نیست خوبان دل ما به زور بردند در دل دادن گناه ما نیست لوح از خط آرزوی شستیم در دل حرفی ز مدّعا نیست گفتی در دل ز من چه داری؟ در دل ز توام بگو چه‌ها نیست؟ در دل زتوام هزار کام است لیکن چو یکی از آن روا نیست بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم بازم غم عشق در سر افتاد دل با هوس غمی درافتاد از سرزنشم گذشت بالین خار و خسکم به بستر افتاد غم در دل آتشی برافروخت کاتش به دل سمندر افتاد کردند وداع هم دل و دین چشمم به کدام کافر افتاد؟ زنّارم دست در کمر کرد تسبیح به دست و پا درافتاد آزادی را که صید ما بود دیدار به روز محشر افتاد بی‌تابی را که مرغ رامست هم بال شکست و هم پر افتاد آسایش من چو وعدة یار هر روز به روز دیگر افتاد خواب خوشم از مژه هراسد آری گذرش به نشتر افتاد پوشیدن غم چه سود دارد؟ چون پرده ز کار من برافتاد کامی نشود به سعی حاصل این تجربه خود مکرّر افتاد گردون به مراد کس نزد گام با او چو نمی‌توان درافتاد بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم عشق از سر زلفت ای دلارام بر هر طرفم فکنده صد دام از نشئة زهر چشمت ای شوخ تلخست همیشه کام بادام عیشم تلخ است از آنکه هرگز شیرین نکنی لبی به دشنام با لعل تو غنچه را چه یارا با قد تو سرو را چه اندام در پیرهن تو برگ گل خار در انجمن تو شمع بدنام نتواند کرد در روش کبک همراهی جلوة تو یک گام در عشق تو دل چون مرغ بسمل تا جان ندهد نگیرد آرام ز آغاز محبّت تو پیداست کاین شغل نمی‌رسد به انجام گل غنچه کند دهن که خواهد بوسد دهن ترا به پیغام پر وا نکنی به صید و ترسم بر مرغ دل آشیان شود دام گفتم کنم از تو کام حاصل یا در سر ننگِ دل کنم نام چون کام نشد میّسر از تو من‌بعد بر آن سرم که ناکام بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم ای بزم طرب حرام بی‌تو عیشم همه ناتمام بی‌تو با گشتِ چمن چه کار ما را گل را نبریم نام بی‌تو تنها نه دلست بی‌سرانجام هر پختة ماست خام بی‌تو با یاد تو نشئه‌ایست امّا آن نشئه به ما حرام بی‌تو هر عیش که با تو کرده‌ام خرج از من کشد انتقام بی‌تو در جلوة کبک نشئه‌ای نیست رفت از یادش خرام بی‌تو گل بوی نکرد در گلستان بلبل دارد زکام بی‌تو چشمی دارد لباب از خون در مجلس عیش، جام بی‌تو چون کشتیِ سر به باد داده یک‌جا نکنم مقام بی‌تو گفتم ز تو کام دل برآید حاصل چو نگشت کام بی‌تو بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم ما را نسبی است تا به آدم هر نطفه خمیرمایة غم بی‌عشق نرفته‌ایم یک گام بی‌درد نبوده‌ایم یک‌ دم تا چند فرو خورم غم دل کو آه که سر نهد به عالم بی‌گریه چو طفل کم کنم خواب بی‌ناله چو شیشه کم زنم دم آه است دوای عاشق تو باد است علاج آتش کم عشق از دو دلست آتش‌افروز گل از غم بلبل است درهم پروانه و شمع هر دو سوزند پروانه تمام، شمع کم‌کم بر روی تو خوی عقیق‌فام است چون برگل و لاله قطرة نم شادابی گل نگر که رنگش آتش شده در نهادِ شبنم لطف تو فزاید آتش دل غمخواری تست مایة غم می‌خواست که زود به نگردد دلسوزی داغ کرد مرهم کام از تو گرفتن است مشکل تو کام نمی‌دهی و من هم بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم زان موی میان و زلف تاریک از غصّه شدم چو موی باریک کس رازِ میانِ او نداند زآنروی که نکته‌ایست باریک زلفین ترا به دل ربودن پیوسته کند نسیم تحریک با عشق تو قرب و بعد یکسان تابد خورشید دور و نزدیک چشمان تو با دلم نسازند جنگ است میان ترک و تاجیک با آن که در آبِ دیده‌ام غرق دل بر سر آتش است چون دیگ داغی که تو سوختی به جانم از مرهم کس نمی‌شود نیک مهرم که یقینِ تست دانم هرگز نکند قبولِ تشکیک زلف تو به روز من نشسته است در پهلوی آفتاب تاریک در حبل متین زلفِ اوزن ای دل، دستی که سوف یهدیک جمعی با من شریکِ کامند افزون‌تر از شمارة ریگ خواهم که به گوشه‌ای ازین پس بی‌یاد شریک و بیم تشریک بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم تا با آیینه روی با روست او آیینه است و آینه اوست از پشتی رخ خطش زند لاف طوطی پس آینه سخنگوست با عشق به عالمم فراغ است این سنگم بس که در ترازوست جا در سر زلف یار دارم از من تا دوست یک سر موست کی وا شود این گره ز کارم؟ تا نازِ ترا گره بر ابروست پیدا باشد چو گل نهانم چون غنچه نیم که توی بر توست آبم که ز پاک طینتی نیست چون شیشه حجاب مغز من پوست عجزست که آفتی ندارد فرهاد شهید زور بازوست هر درد دلی که از تو باشد عیش است که عیش‌ها غم اوست این بازی‌ها که با سرم کرد من‌بعد سرم به‌راه زانوست من دوست برای کام جستم چون کام دلم نمی‌دهد دوست بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم خورشیدم و تیره روزگارم آیینه‌ام و غبار دارم چشم تو سیاه کرد روزم زلف تو گره فکند کارم نه شب دانم نه روز بی‌تو شرمندة روز و روزگارم تا دست به گردنم نیاری من دست ز دامنت ندارم وامانده‌ترین کاروانم هر چند سبک‌تر است بارم تا بیند سوی من خزانم تا بینم سوی او بهارم تا چشم گشوده‌ام سرشکم تا دست فشانده‌ام غبارم از سرکشی و کشاکش تو ناامّیدم امیدوارم در مجلس عیش نیست جایم گویا شمع سر مزارم از همدیم دمی نیاسود از سایة خویش شرمسارم با آنکه فزون‌ترم ز خورشید یک ذرّه نکردی اعتبارم کام دل من ندادی آخر من هم چو تو چاره‌ای ندارم بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم روی تو ز زلف در نقاب است شب پردة روی آفتاب است با عکس تو دیدة ترم را هم باران و هم، آفتاب است ما را با یاد آن لب لعل دل در بر شیشة شراب است در دل جستن ترا درنگ است در جان دادن مرا شتاب است آنجا که تو رخش جلوه تازی خورشید به ذرّه‌ای حساب است گر نافه ز شرم بوی زلفت آهنگ خطا کند صواب است جانم به هوای کام لعلت لب تشنة چشمة سراب است از بیم نگاه ترک تازت جانم گرداب اضطراب است در خواب جمال او ببینی ای دل اگرت خیال خواب است چون کام دل حزینم از تو در بند بهانة جواب است بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم ای ماندة جست‌وجوی برخیز وی کشتة آرزوی برخیز برخیز که رفت فرصت از دست هان از سر گفت‌وگوی برخیز بنشین که نسیم صبح برخاست ای تشنة آب‌روی برخیز چون میوه کام خام بستست از کام سخن مگوی برخیز این صورت معنی‌یی ندارد زین گلشن رنگ و بوی برخیز چوگان حوادث از پی تست هان زین میدان چو گوی برخیز گل با تو سر وفا ندارد ای بلبل هرزه‌گوی برخیز این باغ برِ وفا ندارد از روی گلش چو بوی برخیز لب تشنة چشمة سبوییم ای ساقی ماه‌روی برخیز در کشتن من سبب بسی هست ای طفل بهانه‌جوی برخیز پروانه ز پا نمی‌نشیند ای شعلة تندخوی برخیز زین پیش که گوییم به ناکام کز سر بنه آرزوی، برخیز بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم روزی که کمان کشی ز قربان بر ما عیدست و عید قربان حاجت نبود به باغ رفتن در آینه سیر کن گلستان تا خاطر ما نمی‌شود جمع زلف تو نمی‌شود پریشان آنم که ز کوتهیّ اقبال دستم نرسد به هیچ دامان در ملک ریاضت است جایم اکسیر قناعتم دهد جان یکروزة پوست تختة فقر هرگز ندهم به تخت ایران درویشی را نتیجه دارم از نسبت خاک ملک گیلان از خام فرج قمم دهد آب آتش زندم هوای کاشان چشمم یارب مباد هرگز محتاج به سرمهٔ صفاهان خون می‌کشدم به خاک شیراز کاصل گهر منست آن کان در حسرت دوستان تبریز سرخاب کنم روان ز مژگان خواهم که دهد به وجه دلخواه کام دل من شه خراسان ور زانکه بدادن چنین کام در آخرت من است نقصان بنشینم و ترک کام گیرم شاید که به کام دل بمیرم