Masnavis

784. در توحید و تفسیر بسم‌اللهMasnavi

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

در توحید و تفسیر بسم‌الله

بسم الله الرحمن الرحیم پیش نهالی‌ست ز باغ حکیم نخل سرافراز گلستان قدس مصرع برجستة دیوان قدس با الفِ ابجد لوح خداست طفل خرد را به خرد رهنماست چیست الف اصل همه حرف‌ها قطرة آبی پر ازو ظرف‌ها چیست الف هستی بی‌رسم و اسم هر چه جز او، اسم،‌چه جان و چه جسم هست برِ قدر شناسِ الف صورت هر حرف لباس الف جمله ز تکرار الف زاد حرف هر چه ازو زاد بدو گشت صرف سوی الف لایتعین نگر هر چه تعیّن همه بی‌بن نگر نیست تعیّن به جز از اعتبار لایتعیّن چه یکی، چه هزار رسم الف هم زالف دور کن دیدة کوته‌نظران کور کن رسم الف بر الف آلایش است جامه برِ کوردل آرایش است دستگه دیده چو بس تنگ شد هستی بی‌رنگ به صد رنگ شد دیده اگر پاک‌کنی از رمد صورت یک در نظر آید ز صد راز الف کشف چو شد مو به مو نسبت بسم‌الله و قرآن بجو نیست جز او هر چه به قرآن دَرَست آن همه باشد صدف، این گوهرست هر چه به قرآن سور و آیتست وحدتِ ساری شده در کثرتست حاصل قرآن همه بسم‌اللّهست بسم‌الله نه، که طلسم اللّهست ره به مسمّا نبری جز ز اسم مردی اگر می‌شکنی این طلسم گر تو ز بسم‌الله آگه شوی مِهر صفت توشه دِهِ مه شوی دیده ازین سرمه اگر پر کنی بر شوی از هر چه تصوّر کنی لیک نه در خورد تمنّاست این سود به هم بر زن سوداست این گوهر مقصود که زین بحر برد؟ بر سر این چشمه که سیراب مرد؟ عشق ازین باغ نَمی می‌کشد عقل هم از پی قدمی می‌کشد در چمن این گل گلشن فروز بر سر این چشمة لب تشنه سوز چید گل آن کس که گلش کس نچید برد پی آن کس که پیش کس ندید گر به مسمّا متوسل شوی در فن این اسم تو کامل شوی جز به مسمّا نتوان کشف اسم زور الهی شکند این طلسم آنکه جهان سر به سر اسم ویست گنج دو عالم ز طلسم ویست هست کن هر چه برون و درون هستی از اطلاق و تعیّن برون نادره معمارِ سرایِ وجود برزگر مزرع صحرای جود سرمه‌کش چشم سیه مست داغ رنگرز جامة طفلان باغ گونه ده جلوة زیبای گل درزی پیراهن والای گل وسمه‌کش ابروی پر خشم ناز گردفشان سر و روی نیاز جلوه ده قامت رعنای سرو شعله فروز دل زار تذرو سرمه کش نرگس فتّان حسن تاب ده زلف پریشان حسن جلوه‌فروش سر بازار عشق دایره ساز خط پرگار عشق در حرم غنچه فروزد چراغ در لگن لاله نهد شمع داغ کالبد خاک به جان پرورد باغ تن از آب روان پرورد جان صبا را تن گلشن که داد؟ شمع روان را لگن تن که داد؟ راز میان را که پدیدار کرد؟ سرّ دهان را که نمودار کرد؟ در نگه ناز که جنگ آفرید؟ دستگه خنده که تنگ آفرید؟ چاشنی جان به تکلّم که داد؟ نشئة مستی تبسم که داد؟ زلف بتان را که کند دلربای؟ چشم سیه را که شود سرمه‌سای؟ دل که برد از نگه کنج چشم؟ خوی بتان را که برآرد به خشم؟ ابروی کین را که دهد تیغ جنگ؟ طفل نگه را که کند شوخ و شنگ؟ خانة گُل را که بر آرد به آب؟ خیمة گردون که زند بی‌طناب؟ گوش فلک را که تواند کشید؟ ناف زمین را که تواند برید؟ قطرة نیسان که کند درّ ناب؟ پنجة مرجان که نماید خضاب؟ کرد زیک جنبش ابروی کین زلزلة تب لرزة جرم زمین طرفه برآمیخت ز نیرنگ و رنگ چاشنی صلح به تلخی جنگ دشت ازل یکسره میدان اوست ملک ابد عرصة جولان اوست صیقلی آینة سینه‌ها عکس نماینده آئینه‌ها

785. ساقی‌نامهMasnavi

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

ساقی‌نامه

بیا ساقی اسباب می ساز کن سرِ خُم به نام خدا باز کن خدایی که گردون گردان ازوست زمینِ تن و دانة جان ازوست حکیمی که گردون گردان نهاد به خمّ بدن بادة جان نهاد زمین و زمان خرّم و نغز از اوست چراغ خرد، روغن مغز ازوست صراحی و جام و سبو می‌کند گِل خم گِل ساغر او می‌کند برآرندة تاک از گلشن اوست فروزندة بادة روشن اوست چراغ می از تاک بر می‌کند چنین آتش از خاک بر می‌کند به مشت گلی جان نماید عطا به خاکی دهد جام گیتی نما اگر دشت و صحرا، همه باغ اوست وگر لاله و گل، همه داغ اوست چه شمع و چه پروانه با روی او چه مسجد چه میخانه در کوی او به نام چنین قادری بی‌نیاز در بستة چاره را چاره ساز بیا قف میخانه را باز کن جهان را به می خوردن آواز کن بیا پیش‌تر زانکه غوغا شود در صبح بر روی شب وا شود سر از خواب چون گل سبکبار کن صراحی بخوابست بیدار کن بفرمای ساغر بگیرد وضو به می چشم و روی قدح را بشو نخسبی که خور رونما می‌شود نماز صراحی قضا می‌شود حریفان همه جا به جا خفته‌اند ز رنج خمارِ شب آشفته‌اند به مهرت درین کوی پا بسته‌اند به لطف تو امّیدها بسته‌اند به هر دست جام شرابی رسان مرین تشنگان را به آبی رسان نخستین به من ده که در می کشم مناجات گویان به سر می‌کشم خدایا به نقص ضروریّ من به نزدیکی تو، به دوریّ من به صبری که دردی رساند به دل به دردی که ناگفته ماند به دل بدان غصّه پرور دلِ دردزاد که خون گشت و رنگی به بیرون نداد به دستی که گردد به ساغر دراز به چشمی که بر روی ساقی‌ست باز به قدّی که مینا برافراشتست به دستی که پیمانه برداشتست به صاف اعتقادی موج شراب که سجّاده افکنده بر روی آب به پایی که گِل کرده خاک سبو به خاکی که پرورده تخم کدو به آن باغبانی که پرورده خاک به آبی که از دست او خورده تاک به مخمور کز باده بویی کشید به دوشی که بار سبویی کشید به رندی که بی‌باده هوشش برند به مستی که در ره به دوشش برند به خودداری زاهد دین‌پرست به لاقیدی رند ساغر بدست به قیدی که بی‌قیدیش ننگ نیست به زهدی که با مستیش جنگ نیست به هشیاری می‌پرستان مست به افتادگی‌های مستان مست به امید پیران دل کرده سخت به خواب جوانان بیدار بخت به قدی که از ضعف پیری دوتاست به پایی که محتاج دست عصاست به عجز جوانان شهوت‌پرست به صبر حریفان بی‌پا و دست به پای حریصی که بی‌حس شود به دست کریمی که مفلس شود به شرمی که عاشق کند پیش دوست به ذوقی که خون در نگنجد به پوست به زلفی که عاشق گره وا کند به رویی که عارف تماشا کند به صحرانشینان دشت عدم به خلوت‌گزینان ملک قدم به گم کرده راهان شهر وجود به خود ناشناسان بزم شهود که از جام وحدت دلم گرم کن وزین آتش این آهنم نرم کن دل‌سخت در عشق شومست شوم درین کوره‌ام آب کن همچو موم عمل کن مسم را ازین کیمیا خلاصی ده از هر غمم چون طلا چون تیغم به خمیازه‌ای تاب ده پس از چشمة آتشم آب ده جلایی ده از زنگ چون خنجرم پس آنگه نمودار کن جوهرم دلم را چو آئینه یکروی کن ازین سوی رویم بدان سوی کن خطا کرده رو با تو آورده‌ام همه کرده انکار تا کرده‌ام که ناکردنی‌های بد کرده‌ام خطاهای بیرون ز حد کرده‌ام جوانی و مستی و عشق و جنون کند عقل را کم هوا را فزون خرد خود فروتن هوا سرکش است جنون و هوس پنبه و آتش است به جرم گنه از تو دوری خطاست اگر از تو در تو گریزم رواست اگر چه به جز دوریم پیشه نیست ولیکن تو نزدیکی، اندیشه نیست تو دانی چه حاجت به تقریر ماست امید کرم عذر تقصیر ماست اگر چه زمستی‌ست عصیان ما نسازد ولی با خرد جان ما به هشیاری از گفتن و خامشی ندیدیم چیزی همان بیهشی همان به که بی‌پرده سازیم ساز ز مستی به مستی گریزیم باز بده ساقی آن بادة نور رنگ که تابَش برد از رخ نور زنگ بده ساقی آن نور جامِ قِدم کز آئینة دل برد زنگِ غم بده آن میِ تلخِ شورش فکن گه از صاف ساغر گه از دردِ دُن از آن می که خون دل آرد به جوش شود هر سرِ مو ازو در خروش شرابی ز خون گرم‌تر همچو روح همان آتش گرم و تر همچو روح شرابی ز خون گرم‌تر در مزاج چو جان سازگارست در هر مزاج پی حفظ صحّت می لاله‌گون ضرورست در هر تنی همچو خون شرابی کش افلاک خمخانه است در آن جام خورشید پیمانه است ز هر خشت خمخانة این شراب عیانست نور آفتاب آفتاب گر این باده از شیشه گردد عیان به چرخ اوفتد کاسة آسمان ورین باده عریان شود از لباس درد پیرهن بر تن خود قیاس شرابی بلای خرد را علاج دوایی مرض‌های بد را علاج شرابی که آتش زند در دماغ برافروزد از سر هوای چراغ به تمکینی از شیشه آید برون که معنی زاندیشه آید برون میی بحر وحدت ازو در خروش میی خون منصور از وی به جوش اگر شیشه‌ای زو به دست آورم به مینای گردون شکست آورم بده جام لبریز، کوریّ غم که پیمانة پر کند غصّه کم صباحست ساقی و مینا تهی‌ست خماریم و فکر دگر ابلهی‌ست ز بیم کسان توبه از می خریست به زهد ریا ترک می کافری‌ست زیانست کی می‌توان داد کی؟ به صد دانه تسبیح یک قطره می مگو نشئه کیفیت است از غرض نگویی که جوهر نباشد عرض چو فیض الهی پناهت دهد به سرچشمة شیشه راهت دهد بیا ساقی آن لای جام الست که عقل کل از نشئة اوست مست از آن می که اشیا بدو زنده‌اند ازو ماه و خورشید تابنده‌اند به گردون چکیده نمی زان شراب گل داغ آن می بود آفتاب به من ده که خون در تن من فسرد رگ و ریشه‌ام پنجة غم فشرد بسی شمع فکرت بر افروختم فتیله صفت مغز را سوختم بسی دانش آموختم زاوستاد بسی نکته‌ها را گرفتم به یاد بسی بوده‌ام با کتاب و دعا بسی زهدور بودم و، پارسا بسی در بغل جزوه‌دان داشتم اگر رندییی بُد نهان داشتم گهی در فروع و گهی در اصول شدم پنجه فرسای هر بلفضول چه شب‌ها که در حجره خوابم نبود چه جا داشت نانم که آبم نبود نمی‌یافتم بهر خوردن فراغ شکم سیر می‌شد ز دود چراغ ز فقه و حدیث و اصول و کلام ز تفسیر و آداب حکمت تمام پی جمله یک عمر بشتافتم ز هر یک نصیب گران یافتم گهی نیز در شعر پرداختم ز سحر بیان معجزی ساختم نماز ریا را چه گویم که بود مدارم همه بر رکوع و سجود ز بس سوده‌ام سر به پای امام چو مسواک فرسوده گشتم تمام نگردیدم از هیچ یک کامیاب سرماست اکنون و راه شراب کنون عمرها شد که در کوی می غذایی ندارم به جز بوی می ازین پس اگر عمر امانم دهد بر آنم که می قوت جانم دهد به میخانه شاگردی دن کنم چو ساغر به می چشم روشن کنم به میخانه‌ام خدمت دیگرست چو شیشه سرم در ره ساغرست خوشا صحن میخانه وان انجمن خوش آن سر که افتاده در پای دن چه بزمست بزم صبوحی کشان دهد بی‌شک از بزم وحدت نشان صف آرا ز هر جانبی فوج فوج به میدان ساغر سواران موج می و نشئه با هم به یک پیرهن صراحی و ساغر زبان در دهن نپوشد ز کس هیچ اندیشه را بنازم دل روشن شیشه را چو شیشه کسی گشت گردنفراز که بر خلق عالم نپوشید راز شنیدم که بسیار کشتی ژرف شود غرقه در قعر بحر شگرف به میخانة ما همین است فرق که دریا در اینجا به کشتی است غرق ازو کام صد بینوا حاصل است بلی کشتی باده دریادل است بده ساقی آن ساغر پر طرب که دارم گروگان می جان به لب از آن می که از خود خلاصم کند به درگاه میخانه خاصم کند بسی شد زمیخانه دوریم دور زمیخانه دوریم نزدیک گور بود یا رب از زندگی بر خوریم؟ به میخانه بار دگر بگذریم؟ به یاران میخانه یکدل شویم در آن بحر چون قطره واصل شویم؟ بدان جا نشاید رسید از قیاس کند عقل از سایة خود هراس شود خون برهان در این ره سبیل درین راه گمراه گردد دلیل مگر ساقی این راه را سر کند چراغ ره از نور مِی بر کند عجب بی‌نواییم از هجر می نوایی مگر بخشد آواز نی دمی گریه‌ام تنگ فرصت کند که نی خواند و شیشه رقّت کند نوای نیم برد از خود برون دلم گشت از گریة شیشه خون چو گریه به طوفان براتم دهد مگر کشتی می نجاتم دهد بده ساقی آن مایة ناز را می همچو آئینة راز را که مقصود ازین ناله دانم که چیست دل شیشه خون دانم از بهر کیست کجا شیشه این گریه آموخته چرا نی چنین شد نفس سوخته مرا قوّت شرح این راز نیست نفس می‌زنم لیک آواز نیست به من کس نگفت و نگویم به کس به می شاید این راز دانست و بس بیا مایة زندگانی من نم چشمة کامرانی من بیاد تو شب زنده‌داری ما بیا شمع شب زنده‌داران بیا دل ما مکن بیش ازین خون، بسست ستم عمرها کردی، اکنون بسست دل از جور ساقی سراپا شکست بماناد ساغر، دل ما شکست چه ساقی! زمین و زمان مست او بود جانِ می‌خواره در دست او فتد عکس ابروی ساقی به جام چو ماه نو اندر شفق وقت شام ز کنج دو چشم سیه مست وی نگه می‌چکد همچو از جام می لبش برگ گل را خجل می‌کند مژه رخنه در کار دل می‌کند دهان تنگ‌ تر از کمرگاه مور تبسّم در او راه کرده به زور خرد چون دهانش تبسّم کند عدم را وجودی توّهم کند خطش گرد لب سایه انداخته چو موران به تنگ شکر تاخته خطش دایره بسته بر کار حسن دهن نقطة خطِّ پرگار حسن کند جام بی‌باده را یرزمی نگاهش چو مستانه افتد به وی چو پیمانة ناز گیرد به چنگ زند شیشة آسمان را به سنگ چو جام تغافل پیاپی دهد ملک تن به خمیازة می دهد نیفتاده عکس رخش در شراب که شعله فرو برده ریشه در آب به دستی که او جام می می‌دهد دگر ساغر از دست کی می‌دهد؟ مرا ساقی از جان برآورده است ز کفر و ز ایمان برآورده است نه زدهم تمام و نه مستی به کام حرامم حلال و حلالم حرام بده ساقی آن آبِ روی مرا همان مایة شست‌وشوی مرا کز آلایش توبه پاکم کند اگر زهد ورزم به خاکم کند مغنّی کجا رفت و مطرب کجاست؟ رگ تار بی‌خون نغمه چراست؟ مسیح است ساقی، چه دل مرگیست! شراب است آتش چه افسردگیست! مغنّی نوایی بگو سر کند ز سرچشمة نغمه لب تر کند به مطرب بگو تا کند سازِ کار گشاید به مضراب، شریان تار مغنّی دماغی به می تازه کن به یک نغمه تاراج خمیازه کن نخستین بیا راه عشّاق زن به قلب و دل و جان مشتاق زن به مرغولة نغمه‌های بلند دل و جان مستان درآور به بند به هر شعبه آوازه‌ای تازه کن به صوتی دو عالم پرآوازه کن مشو یک گل نغمه را در کمین چو بلبل به شاخی ز شاخی نشین بزرگست گردون و ما کوچکیم زمین است گهواره ما کودکیم نشاید زدونان بزرگی کشید نه از ناکسان طعن خردی شنید دگر چند ازین ناکسان دم خوریم به زیر فلک تا به کی بم خوریم درین خانه خواری و زاریم کشت فراق می و می‌گساریم کشت مغنّی بگو نغمه‌های فراق که آتش به جان زد هوای عراق عراق عرب آرزوی منست ز دجله نمی در سبوی منست خوش آن دم که از دستبرد ممات سبو بشکنم در کنار فرات همان ساقی کوثرم ساقی است می مهر او در دلم باقی است بیا ساقی از می به وصلم رسان به فرعم ببین و به اصلم رسان ز رنج خمار آن چنانم ضعیف که در پای پیل است مور نحیف اگر قوّت می شود یاورم سلیمان نیارد نشستن برم کنون عمرها شد که از هجر می ضعیف و حزینم چو آواز نی بده می که قوّت فزاید مرا شرابی که از خود رباید مرا چون من با خودم عالمم دشمن است چو از خود روم آتشم گلشن است همان به که بگریزم از خویشتن که من با خود آنم که دشمن به من چون من با خودم از خودم بی‌نصیب از آن رو ز مستی ندارم شکیب نباشد اگر پردة هوش پیش توان دید یک ساعتی روی خویش ترا میل اگر هست رخسار خویش به مستی توان دید دیدار خویش بده می که خود را ز سر وا کنم دمی خویشتن را تماشا کنم درین تنگ دهلیز بیم و امید اسیر خودم کرد نقش پلید مگر می ز خود واستاند مرا ازین تنگنا وارهاند مرا سحر ذوق فکرم ز سر تاج برد خیال بلندم به معراج برد به اندیشه رفتم برون زآسمان نهادم قدم بر سر لامکان یکی عالمی دیدم از نور پاک نه از باد و آتش نه از آب و خاک درو مردمانی ز جان پاک‌تر در ادراک از عقل درّاک‌تر نه از ظلمت تن خبر بودشان نه از تیرگی‌ها اثر بودشان نه وهم اجلشان نه بیم هلاک نه رشگ و حسد بود و نه ترس و باک ز هر گونه لذّت که بینی به خواب در آنجا عیان بود چون آفتاب همه عیش و عشرت در و بامشان همه عید و نوروز ایّامشان در آن یک سراسر، نظر تاختم به جز دلخوشی هیچ نشناختم فکندم چو سوی خود آنگه نظر همه خاک دیدم که خاکم به سر کنون در غم هجر آن عالمم درین تنگنا می‌کُشد این غمم ندانم چه بود و کجا بود و کی مگر رهنمایی کند نور می در آن عالم ار ره توان ساخت باز به گلگونِ می می‌توان تاخت باز بده ساقی از آتش می نمی کزین عالمم وارهاند دمی سوی آن وطن راه یابم مگر که در غربتم سوخت خون جگر به غربت مرا رویِ دیّار نیست کسی در وطن این چنین خوار نیست بده می کزین چاهِ عفریت بند برآیم به این بام چرخ بلند بده می کزین تنگ دهلیز تار کنم بر سر این نه ایوان قرار از آن می که تن را کند همچو جان سبک سازد این سر ز بارِ گران بجا مانم این بار سنگین ز خاک بیفشانم این گرد را در مغاک ز تحت‌الثری تا ثریا روم مگر پلّه پلّه به بالا روم بده ساقی آن جان اندیشه را پری زادة خلوت شیشه را بده می که کار از تعلّل گذشت که سیلاب اندیشه از پل گذشت به کس غیر جنگ و عتابم نماند سر صلح با آفتابم نماند خرد خون فرزانگی می‌کشد جنون سر به دیوانگی می‌کشد خرد را به دل عزم تسخیر ماست جنون حلقه در گوش زنجیر ماست خرد گرچه هم صبحتی می‌کند جنون هم ولی‌نعمتی می‌کند اگر چه خرد را ره روشن است ولی سخت وسواسی و پرفن است خرد را زبون کردن اولی‌ترست که مقصود را پرده‌ای بر درست جنون را ز عشق است و مستی مدد بده می که لشکر نگیرد خرد ز افسانة عقل گشتم ملول بده می که تا وارهم زین فضول خرد آفت دانة ما شدست خرد جغد ویرانة ما شدست بیا ساقی آن جام چون آفتاب به من ده که افزایدم آب و تاب میی ده که روشن شود دل ازو بر افروزد این تیره محفل ازو میی کز صفا زنگ از دل بَرَست بر نور او شعله خاکسترست اگر قطره‌ای زین شراب کهن شرابی ازین آتش طور دن به سنگی فتد لعل نابی شود به خاکی چکد آفتابی شود تو و زاهد آن قصر و حور و بهشت من و ساقی آن یار نیکو سرشت هماغوشی حورت اندیشه است مرا دست در گردن شیشه است برو زاهد از پیش ما دور شو خرابند مستان تو مستور شو تو بس خشکی و آتش ما بلند چو خس زآتش ما ببینی گزند منه دست بر شیشة آبرنگ کزین آب آتش جهد همچو سنگ ترا باد شیرینی روزگار تو با تلخی باده کاری مدار به جز تلخی از می ندانی تو هیچ چو دستار خود در سر این مپیچ بده ساقی آن آب آتش‌فروز همان غم براندازِ اندوه سوز بده می که درد جداییم کشت پریشانی و بینواییم کشت نسیم گل و بلبلانند مست سزد گر بشوییم از توبه دست درین نوبهاران که عالم خوشست مرا سینه جولانگه آتشست چنانم سراپای دل غم گرفت که از درد من بخت ماتم گرفت شبم را بود ننگ صبح امید چو بر مردم دیده خال سفید مرا صبح امّید، شامست و بس شب تیره را روز نامست و بس مگر نور می یاور من شود شب تیره از باده روشن شود مزن صبح گو بر رخ من نفس طلوع می از شیشه‌ام صبح بس مرا گلخن از عکس می گلشنست شب از پرتو ساغرم روشنست مباد از میم ساغر زر تهی که قالب تهی به که ساغر تهی همان باقی عمر گو یک نفس می باقیم باقی عمر بس بده ساقی آن جام چون لاله را کزو خوش کنم داغ صد ساله را بیا ای ز حسن تو سامان گل به روی تو روشن چراغان گل تو تا در چمن می‌کشیدی سری عیان بود گل را دماغ تری یک امشب که پا واگرفتی ز باغ تماشاست گل را صفای دماغ بهارست ساقی و فیض هواست اگر گل کند مستی ما رواست چمن خوش گلستان خوش و گل خوشست صبا عنبر آگین هوا دلکشست هوا معتدل همچمو طبع کریم روان آب چون ذهن صاف حکیم به گل طبع را بس که الفت بود چمن دیده را خانه غربت بود گل باغ گویی ز بس آب و تاب خورد چون گل ساغر از باده آب هوای گلستان خوشم در گرفت که گل دیدم و آتشم در گرفت چرا آتش اندر نیفتد به کس گل آتش رخ و بلبل آتش نفس نسیم گل از عالمم فرد کرد دل از نالة بلبلم درد کرد درین دم که بلبل ز گل سر خوشست گلستان چو رخسار ساقی خوشست همان به که دامن نمازی کنم به ساقیّ خود عشق بازی کنم چه بلبل چه گل این چه اندیشه است گلم ساغر و بلبلم شیشه است پر از گل چو دامان هر کس بود گل می به دامان مرا بس بود چو من سینه از باده روشن کنم به جای گل آتش به دامن کنم مرید میم لاابالی و مست سر زلف ساقی و ساغر به دست زند، باطن ساغرم بر کمر سر از خط پیمانه پیچم اگر که من چاکر پیر میخانه‌ام زخونابه خواران پیمانه‌ام بسی رنج میخانه‌ها دیده‌ام بسی گرد پیمانه گردیده‌ام کنونم که با شیشه همخانگی‌ست گلِ مستی و جوش دیوانگی است بده ساقی آن بادة زورمند که غم را تواند رگ و ریشه کند همان باده کو شیشه روشن‌کن است چو مهر تو اندیشه روشن‌کن است بخندان گل ساغر از بادِ دست بنالان ز شیشه هزارانِ مست بخور باده تا مست مستان شوی برافروز رخ تا گلستان شوی به مژگان بگو سربلندی کند بهل زلف را تا کندی کند بیارای بازار مژگان به ناز ز چشم سیه کن درِ فتنه باز در آتش نشیند گل از روی تو پریشان شود سنبل از موی تو لبت خون به پیمانة لاله کرد ازین تب لب غنچه تبخاله کرد پی بوسة آن لبان بی‌حجاب دهان غنچه کردست جام شراب مبین شیشه کو خالی افتاده است که از هجر روی تو جان داده است چنان شورشی از تو در بزم هست که با هوش و بی‌هوش مست است مست چو عشّاقِ کویِ ترا بشمرم من از هر که پرسی جگر خون‌ترم مرا از تو کافی بود نام تو همه وصل جویند و من کام تو منم عاشق اما نه چون هر کسی ز کس تا به کس فرق باشد بسی شبانگه که دل غرق خوناب بود به پهلوی من بخت در خواب بود سرم بالش غصّه را رنج ده برم بستر درد را داغ نه بر من نه از آشنا هیچ‌ کس نه آمد شد کس به غیر از نفس نه محرم که درد دلی سر کنم نه آهی کز آن آتشی برکنم چنان سیل اشکی به من یافت دست که توفان ز بیمش به کشتی نشست خیال تو آمد فرایادِ من به چرخ برین رفت فریاد من خیال تو کردم گلستان شدم به یاد لبت مستِ مستان شدم بدینسان جدا از تو در تاب و تب شبم روز گردد شود روز شب به شب با تو دستم به دامان بود چو بیدار گردم گریبان بود کی آسایشی رو نماید به چشم که مرگ آید و خواب ناید به چشم سحر چون به یاد تو افتد دلم قیامت گه غم شود منزلم سر از خواب ناآمده برکُنم نبینم ترا خاک بر سر کنم بیا ساقی از روی احسان دمی فشان بر من از آتش می نمی بهم برزن اوراق داناییم در آتش فکن رخت رعنائیم بشو زآب می دفتر دانشم که خاک عدم بر سر دانشم زبانم زگفتار خاموش باد همه خوانده‌هایم فراموش باد نجاتم سر زلف جادوی تست شفایم اشارات ابروی تست تو ای مدّعی گرچه فرزانه‌ای ولی از وفا سخت بیگانه‌ای ترا به ز معشوق وا سوختن همان جیب ندریده را دوختن گریزی به هنگام زن زود نیست در آتش شدن کار هر دود نیست ترا دود آتش مشوّش کند کجا وصل آتش ترا خوش کند تو بینی که آتش بسوزد همی نبینی که چون برفروزد همی اگر آتش آتشت خوش فتد وگر خود خسی شعله سرکش فتد اگر زآتشت میل شد سودها بیا بگذر از بود و نابودها بیا جامة عاریت را بدر در آتش روی پنبه با خود مبر بده ساقی آئینة جام را پدید آورِ پخته و خام را که بینم درو عکس رخسار خویش برافشانم از خویش آثار خویش بریزد زمن گرد اوصافِ من نماید به من چهرة صاف من برافکن دمی پردة من ز پیش که من مردم از شوق دیدار خویش دگر باره عشقم جوان کرده است زمین مرا آسمان کرده است برون بردم از خانه رخت مجاز حقیقت به من در گشادست باز به ذوق غم دیگر افتاده‌ام به عشق حقیقی در افتاده‌ام ندانم ز مهر که دم می‌زنم که دنیا و عقبا بهم می‌زنم چه می ریخت در جام دل ساقیم که نه انفسیم نه آفاقیم ز می نشئة دیگرم در سرست مگر ساقیم ساقی کوثرست علی ولی شاه دنیا و دین کلید در باغ عین‌الیقین دگر بر سرم ذوق مستی فتاد هوای می و می‌پرستی فتاد ز شادی ندانم کجا می‌روم که چون بوی گل بر هوا می‌روم سعادت ز بختم شرف می‌برد که شوقم به خاک نجف می‌برد نهاده مگر پا به ره اخترم که راه نجف می‌سپارد سرم نجف شد کلیم مرا کوه طور مزن گو به من کعبه چشمک ز دور زرشگم نمیرد چرا آسمان که هستم نجف را سگ آستان براهی مرا پای شوق آشناست که نعلین مهر و مهم زیر پاست نه این ره به روی ریا می‌روم که این ره برای خدا می‌روم

786. معراجیهMasnavi

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

معراجیه

یکی از دوستان راست مزه که ازو گرد فقر راست مزه چاک دل دوخته به رشتة فقر همچو دل سوخته به رشتة فقر دست در دامن فنا زده‌ای بر ره و رسم پشت پا زده‌ای یافته خرقه رسم و راه از او فقر را پشم در کلاه از او ترک تجرید مایة عملش پوست پوشی سفینة غزلش سال‌ها بوده خاک راه نجف از فلک جَسته در پناه نجف اندر آن بارگاه عزّ و سری زده بازارِ گَرمِ خاکِ دری آگهی ترجمان اوصافش همچو درّ نجف دل صافش روزی از روزهای روزبهی دل ز شادی پر و ز غصّه تهی پیش جمعی ز دوستان سره همه نخل حیات را ثمره کرد نقل حکایتی رنگین که ازو تلخِ عمر شد شیرین گفت کاین هوش بخشِ گوش‌طلب هست مشهور در عراق عرب طبع‌ها زین بهار چون بشکفت خرّمی دست‌ها به هم زد و گفت حیف کاین کهنه‌پوش دیرینی در خورستش لباس رنگینی هر کسی در جواب چون تن زد هوس انگشت بر لب من زد نیست طبع هوس چو عذرپذیر یک زمان گوش کن بدین تقریر نیک مردی ز تاجران عرب دامن او گرفته دست طلب نام او در زمانه حاجی نجم کرده شیطان هر هوس را رجم بست احرام طوف رکن و مقام از نجف کرد سوی کعبه خرام من ندانم چرا به دیدة دید کعبه را در نجف به طوف ندید! کرده از راه مصر عزم حجاز که حقیقت طلب شود ز مجاز گشت با کاروان حج همراه گه به پا رَه بُرید و گه به نگاه سفر پا به کار دل ناید نظر هوش در سفر باید شتران کف‌زنان در آن وادی همه را هوش رفته از شادی در پی ناقه رهروان عرب گه حدی گوی و گه خدای طلب نظر افتاد نجم را ناگاه محملی دید سر کشیده به ماه دامن پرده باد را در کف دیده را در نظاره حق به طرف دختری دید اندر آن خرگاه محمل از حسن وی چو خرگه ماه در کمال جمال و فیروزی همه چیزش ز نیکویی روزی پای تا سر همه به کام نگاه لیک مویش سفید چون شب ماه بر دمیده سفیدی از شبِ مو آفتابی مه نوش ابرو گشت اندیشه زین عجب درهم حیرتش می فزود بر سر هم دید مه چون نظر فکند به نجم نسخة پر ز معنی کم حجم گفت کای ناشناس حرمت حج رفته در راه دین به دیدة کج محرمان حریم این درگاه کی به نامحرمان کنند نگاه؟ دیده بر بند از سیاه و سفید چشم معنی گشا و دیدة دید مرد شد منفعل ز گفتة زن گفت خامش که اِنّ بعض‌الظّن حیرتم کرد مضطرب احوال که به هم دیدم آفتاب و هلال موی دیدم سفید بر سر ماه چشم کردم برین سفید سیاه مه چو دریافت بی‌دروغ و فنش بوی صدق نهفته در سخنش گفت این قصه هست دور و دراز با تو گویم چو می‌رسی به حجاز قصة من دراز و ره کوتاه تار این نغمه نیست رشتة راه چون رسیدند کاروان به طواف چهره پرگرد راه و آینه صاف بعد سعی طواف رکن و مقام شد حلال آنچه گشته بود حرام نجم مشتاق دیدن مه بود دل به پای نگاه در ره بود تا که روزی دچار هم گشتند قصّه کوتاه یار هم گشتند نجم را برد مه به خانة خویش سفره گسترد و نان نهاد به پیش دید آنجا نشسته پیرزنی جسته از دست صد خزان چمنی دست شستند از طعام و شراب یافت ره در میان سؤال و جواب قصّه سر کرد ماه نوش لبان چهره ‌ای همچو مه به نیم شبان کاین سفیدی مو ز پیری نیست که هنوزم ز عمر باشد بیست عجبم من حکایتم عجب است بلعجب حال من ازین سبب است پدرم هست مهتری ز عرب در قبیله سرآمدی به نسب پدر و مادرم اباعن جد عمّ و خال و برادران بی‌حد همه ممتاز در میان عرب همه را مال و جاه و عزّ و نسب لیک در دین و مذهب و ملّت همه اهل جماعت و سنّت دین سنّی میانشان شایع مذهب بوحنیفه را تابع بود ما را برادری زین پیش در جوانی ز هر چه گویی بیش مهر او در دلم چو نقش نگین روز و شب خدمت ویم آیین نه ز هم یک نفس جدا بودیم نه به غیر هم آشنا بودیم جست ناگاه تند باد اجل کرد سروش به سایه جای بدل چون سپردند قامتش در خاک گشت یک باره جیب صبرم چاک تن چون برف را لحد شد ظرف رفت چون حرف مدغم اندر حرف من که بی او نبود آرامم گشت لبریزِ بیخودی جامم گفتم این نازنین برادر من که چو جان بود در برابر من نازنین و عزیز پرورده خو به ناز و به نازکی کرده حجرة گور تنگ و تیره و تار همنشینی نه خفته نه بیدار که کند تا ز خواب بیدارش؟ که گشاید قبا و دستارش؟ کرده خوابی که نیست بس شدنش رفته راهی که نیست آمدنش سخن اینجا رسید و شد باریک سفری دور و ره بسی نزدیک من همان به که همرهش باشم غمخور گاه و بی‌گهش باشم همرهش با رخ چو باغ شدم خلوت گور را چراغ شدم کردم این عزم و دل ز جان کندم تن به سردابه‌اش درافکندم همه قوم و قبیله بر سر من خون دل ریختند در بر من به ملامت سرشت مشت گلم نه نصیحت شنید گوش دلم همه بگذاشتندم و رفتند مرده انگاشتندم و رفتند من در آن گور تنگ و تیره و تار دل ز جان برگرفته دست از کار داده با خود قرار مردن خویش خون خود کرده خود به گردن خویش ناگهان گوشه‌ای شکافته شد پرتوی همچو صبح تافته شد شخص نورانیی درون آمد که ز وحشت دلم برون آمد از فروغ جمال آن خورشید شد شب تیره همچو روز سفید بر سر مرده‌ام به صد تمکین رفت و بنشست بر سر بالین بعد یکدم ز جانب دیگر دو کس دیگر آمدند به در این یکی سخت هولناک و مهیب وآن یکی را ز اعتدال نصیب آن یکی دست راست کرد طلب این یکی راست رفت جانب چپ در کف او عمودی از آتش همه خوش‌ها زدیدنش ناخوش پیش تابوت مردة مسکین زد عمودی چو آسمان به زمین از نهیب صدا در آن شب تار مرده از خواب مرگ شد بیدار من ز دهشت ز خویشتن رفتم ماند قالب به جا و من رفتم گشت از صورت آن نوازنده زنده‌ام مرده مرده‌ام زنده چو ز بیهوشی آمدم با هوش موی دیدم سفید بر سر دوش تیره شد روز در دل تنگم شد سفید این شب سیه‌رنگم چون نظر بر برادر افکندم خبر از خود نماند یک چندم دیدم از خواب مرگ بر جسته به تنش جانِ رفته پیوسته دید خود را به حالت منکر نه پدر پیش چشم و نه مادر کفنش جامه گشته حسرت قوت چار دیوار، تختة تابوت بسترش خاک و خشت بالینش بی‌کسی، همنشین دیرینش ره‌آمد شدن نه پیش و نه پس نفس بسته همزبانش و بس سر زد از دیده اشک و از دل آه بانگ زد هر طرف که وا ابتاه از پدر چون ندید روی جواب سوی مادر دواند پیک خطاب یأس مادر چو حلقه بر در زد قرعة بانگ بر برادر زد از برادر چو نیز امید برید بر زبان نام عمّ و خال دوید چون دل از عم و خال هم شد سرد بر زبان گرم نام من آورد خواستم دم برآورم به جواب نفسم بر گلو فکند طناب چون نیامد جوابی از کس باز دست بر سر زدن گرفت آغاز کرد بنیاد گریه و شیون پود صد ناله تارتار کفن دست گیری نه در حضور و نه غیب گاه دامن درید و گاهی جیب سر دیوانگی ز دل بر زد چوب تابوت کند و بر سر زد یافت آن دم که این شب گورست دامن زندگی ز کف دورست چشمش آن دم ز خواب شد بیدار که فرو بسته دید چارة کار وه که بیداری ابد را سود نیست، چون دست و پای چاره غنود داد می‌کرد و دادرس کس نه راه را پیش و پای را پس نه نفس از ناله سینه‌گیر افتاد چشم بر منکر و نکیر افتاد رفت یک باره دست و دل از کار دیدنی کم، ندیدنی بسیار منکر آمد به پیش بهر سؤال کردش اول زبان دهشت لال باز پرسیدش از خدای، نخست کس ندانسته را ازو می‌جست محو دهشت زبان خاموشش آنچه دانسته هم فراموشش مرد نورانی از سر بالین کرد بر وی جواب را تلقین گفت تا مرده را کند آگاه خود به خود لااله‌الا‌الله بعد از آن از نبی سؤالش کرد امتحان زبان لالش کرد در جوابش زبان به بند افتاد باز حلّال مشکلات گشاد گفت آنگه بگو امام تو کیست؟ مایة فخر و احترام تو کیست آنکه بی او نماز نیست درست عاشقان را نیاز نیست درست چون نبود از امامت آگاهیش کندتر زبان به همراهیش چون امامت نبود در دینش زان ملّقن نکرد تلقینش چون نبود از امام دین خبرش زد همان گرز آتشین به سرش زد عمودی که آتش از وی جست مو به مویش به شعله در پیوست کفنش پنبه و عمود آتش شعله از تار تار او سرکش گفتی از بس که شعله گرم دوید کفنش بر تنست نفت سفید بار دیگر ز هوش رفتم باز نه به سر هوش و نه به لب آواز چون به هوش آمدم ز بی‌هوشی گوشزد شد نوای خاموشی دیدم از سینه خوف را رانده آن دو کس رفته این یکی مانده آن مجرّد سرشت نورانی تن مجسّم ولیک روحانی دست آویختم به دامن او مور گشتم به گرد خرمن او آب شرم از دو دیده بگشادم خاک گشتم به پایش افتادم گفتم ای عین نور و نورالعین بر سری و بزرگواری زین به حق آن بزرگوار اله که ترا داد این بزرگی و جاه که به من بازگو کیی چه کسی؟ که کس بی‌کسی و دادرسی ملکی بس مقرّبی به عمل یا که هستی پیمبر مرسل من ندانم کیی به عزّت و جاه که به فرمان تست ماهی و ماه؟ چون شکر خنده با لبش شد جفت نفس عنبرین گشاد و چه گفت منم آن عارف خدای به حق خازن مخزن قضا مطلق وارث شرع احمد مرسل عالم علم آخر و اوّل منم آن کس که بی‌محبّت من نه فرایض قبول شد نه سنن هر که را با منش شناخت نبود از شناسایی خداش چه سود هست دانستنم خدادانی مهر من مایة مسلمانی بغض من موجب نکوهش زشت در کف مهر من کلید بهشت بی‌شناسائیم برادر تو شد چنین خوار در برابر تو داشتی گر ز مهر من مایه برگذشتی به انجمش پایه سر عزّت به آسمان سودی در نعیم ابد بیاسودی نام من چون نداشت ورد زبان آنچه هم داشت نامدش به زبان مهر من چون نبود در بارش زان کسادی گرفت بازارش گفتم ای نور پاک یزدانی وی ز تو عالمی به نادانی نام خود باز گو به من که که‌ای وز چه جنسی، چه عالمی و چه‌ای که ندانم کسی بدین اوصاف نشنیدم چنین کس از اسلاف گفت نامم علی ابی‌طالب در همه چیز بر همه غالب منم آن آفتاب عالمتاب که ندیدست روی پوش سحاب پرده سوزست پرتو چهرم نیست یک ذرّه خالی از مهرم چون به گوشم رسید نام علی مهر او گشت در دلم ازلی گفتم ای من فدای نام خوشت دین و دل عقل و هوش پیشکشت گرچه هست این سؤال ترک ادب حیرتم کرد پایمال عجب کز چه وقت سؤال از آن مسکین نام خود داشتی دریغ چنین از تو دیدش دو عقده روی‌ِ گشاد در سوم از چه رو دریغ افتاد گفت چون در جواب آن دو سؤال بود معلوم او حقیقت حال لیک از هول گور و بیم گزند بود افتاده بر زبانش بند فرض شد بر مروّتم ارشد که ز من یافت آن دو عقده گشاد چون به فضل من اعتقاد نداشت نام من جز به سهو یاد نداشت این گره بر زبانش محکم بود لاجرم لایق جهنّم بود نام من دادی ار کسیش به یاد بر زبانش نیامدی ز عناد این چنین است حکم بار اله که کسی بی‌بصر نبیند راه گفتم آوخ که خاک بر سر من بر پدر لعن باد و مادر من جمله قوم و قبیله‌ام یک سر پی بوبکر رفته‌اند و عمر باد در حشرشان زبان کج مج کز ره راست رفته‌اند به کج همه حق را نهفته‌اند به زور راه نزدیک رفته‌اند به دور چاره چون بود ره نرفتم راست چه کنم چاره از میان برخاست کرده‌ام در حیات چون تقصیر کی به گورم شوند عذرپذیر ره نرفتم چو راه روشن بود عذر تاریکیم ندارد سود نیست چون چاره دیگرم چه کنم؟ چه کنم خاک بر سرم چه کنم گفت چون گوش کرد زاری من دید فریاد و بی‌قراری من که هنوزت ز عمر باقی هست بزم را باده هست و ساقی هست خود به مرگ خود ار شتافته‌ای لیک عمر دوباره یافته‌ای چون شوی زین مضیق تیره خلاص پی ما گیر و باش بندة خاص بعد ازین راه راست گیر به پیش هر چه خواهی شنو ز عمة خویش که درست اعتقاد و نیک زن است یکی از شیعیان خاص من است در قبیله به دین و دانش فرد یک چنین زن به از هزاران مرد این بگفت و ز دیده گشت نهان ماندم از سینه رفته تاب و توان پدرم در کمین من به قرار بود جمعی گذاشته بیدار که چو آواز زار من شنوند نغمه‌ ریزی تار من شنوند بر سرم بی‌درنگ بشتابند نیمه جانم ز مرگ دریابند چو ازین مژده جان من بشکفت دل ز غم فرد شد به شادی جفت لیک چون ره نیافتم بیرون دل ز بیم هلاک شد پر خون گاه جان می‌شد از الم خسته گه به الطاف شاه دل بسته دل به نومیدیم عنان چو سپرد نالة من خبر به یاران برد ناگهان روزنی پدید افتاد در سردابه چون دلم بگشاد بر سرم ریختند خرد و بزرگ یوسفم برد جان ز چنگل گرگ حال خود را نهفتم از کم و بیش گفتم احوال خود به عمة خویش عمه‌ام راه حل به من بنمود کرد تعلیم آنچه لازم بود گفتم احوال خویش بی کم و بیش قصة عمًه هم شنو از خویش