Chapter Ten: On Prayer and Conclusion

227. بخش ۱ - سرآغاز

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۱ - سرآغاز

بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان در، نبینی درخت که بی برگ مانَد ز سرمای سخت برآرد تَهی دست‌های نیاز ز رحمت نگردد تهی‌دست باز مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد بر آورده‌دست قضا خلعتی نامدارش دهد قدر میوه در آستینش نهد همه طاعت آرند و مسکین نیاز بیا تا به درگاه مسکین نواز چو شاخ برهنه برآریم دست که بی‌برگ از این بیش، نتوان نشست خداوندگارا نظر کن به جود که جُرم آمد از بندگان در وجود گناه آید از بندهٔ خاکسار به امّیدِ عفو خداوندگار کریما به رزق تو پرورده‌ایم به اِنعام و لطف تو، خو کرده‌ایم گدا چون کَرَم بیند و لطف و ناز نگردد ز دنبال بخشنده باز چو ما را به دنیا تو کردی عزیز به عقبی همین‌چشم داریم نیز عزیزی و خواری تو بخشی و بس عزیز تو خواری نبیند ز کس خدایا به عزّت که خوارم مکن به ذلّ گُنَه شرمسارم مکن مسلّط مکن چون منی بر سرم ز دست تو بهْ گر عقوبت برم به گیتی بَتَر زین، نباشد بدی جفا بردن از دستِ همچون خودی مرا شرمساری ز روی تو بس دگر شرمسارم مکن پیش کس گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ای سپهرم بود کِهترین پایه‌ای اگر تاج بخشی، سر افرازدم تو بردار تا کس نیندازدم تنم می‌بلرزد چو یاد آورم مناجات شوریده‌ای در حرم که می‌گفت شوریدهٔ دل‌فَگار الها ببخش و به ذلّم مدار همی‌گفت با حق به‌زاری بسی میفکن که دستم نگیرد کسی به لطفم بخوان و مران از درم ندارد به جز آستانت سرم تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایم فروماندهٔ نفس امّاره‌ایم نمی‌تازد این نفْس سرکش چنان که عقلش تواند گرفتن عنان که با نفس و شیطان برآید به‌زور؟ مصاف پلنگان نیاید ز مور به مردان راهت که راهی بده وز این‌دشمنانم پناهی بده خدایا به ذات خداوندیَت به اوصاف بی‌مثل و مانندیت به لبیک حجّاج بیت‌الحرام به مدفون یثرب علیه‌السلام به تکبیر مردان شمشیر زن که مرد وغا را شمارند زن به طاعات پیران آراسته به صدق جوانان نوخاسته که ما را در آن‌ورطهٔ یک‌نفس ز ننگ دو گفتن به فریاد رس امید است از آنان که طاعت‌کنند که بی‌طاعتان را شفاعت‌کنند به پاکان کز آلایشم دور دار وگر زَلّتی رفت، معذور دار به پیرانِ پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده بر پشت پا که چشمم ز روی سعادت مبند زبانم به وقت شهادت مبند چراغ یقینم فرا راه دار ز بد کردنم دست کوتاه دار بگردان ز نادیدنی دیده‌ام مده دست بر ناپسندیده‌ام من آن ذره‌ام در هوای تو نیست وجود و عدم ز احتقارم یکی است ز خورشید لطفت شعاعی بسم که جز در شعاعت نبیند کسم بدی را نگه کن که بهتر کس است گدا را ز شاه التفاتی بس است مرا گر بگیری به انصاف و داد بنالم که عفوم نه این وعده داد خدایا به ذلت مران از درم که صورت نبندد دری دیگرم ور از جهل غایب شدم روز چند کنون کآمدم در به رویم مبند چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟ مگر عجز پیش آورم کای غنی فقیرم به جرم و گناهم مگیر غنی را ترحم بود بر فقیر چرا باید از ضعف حالم گریست؟ اگر من ضعیفم پناهم قَویست خدایا به غفلت شکستیم عهد چه زور آورد با قضا دست جهد؟ چه برخیزد از دست تدبیر ما؟ همین نکته بس عذر تقصیر ما همه هر چه کردم تو بر هم زدی چه قوت کند با خدایی خودی؟ نه من سر ز حکمت به در می‌برم که حکمت چنین می‌رود بر سرم

228. بخش ۲ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۲ - حکایت

سیه چَرده‌ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کرده‌ام که عیبم شماری که بد کرده‌ام تو را با من ار زشت رویم، چه کار؟ نه آخر منم زشت و زیبانگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم‌کردم ای بنده‌پرور، نه بیش تو دانایی آخِر که قادر نِیَم توانای مطلق تویی، من کیم؟ گرم ره نمایی، رسیدم به خیر وگر گم کنی، باز ماندم ز سِیر جهان‌آفرین گر نه یاری کند، کجا بنده پرهیزکاری کند؟ چه خوش گفت درویش کوتاه‌دست که شب توبه‌کرد و سحرگه شکست گر او توبه بخشد، بماند درست که پیمان ما بی ثبات‌است و سست به حقّت که چشمم ز باطل بدوز به نورت که فردا به نارم مسوز ز مسکینیَم روی در خاک رفت غبار گناهم بر افلاک رفت تو یک‌نوبت ای ابر رحمت، ببار که در پیش باران، نپاید غبار ز جُرمم در این‌مملکت، جاه نیست ولیکن به ملکی دگر راه نیست تو دانی ضمیر زبان‌بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان

229. بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند

مُغی در به روی از جهان بسته‌بود بتی را به خدمت میان بسته‌بود پس از چندسال آن نکوهیده‌کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امّید خیر بغلتید بیچاره بر خاک دِیر که درمانده‌ام، دست گیر ای صنم! به جان آمدم، رحم‌کن بر تنم بزارید در خدمتش بارها که هیچش به‌سامان نشد کارها بتی چون برآرد مهمّات کس که نتْوانْد از خود براندن مگس؟ برآشفت کای پای‌بند ضَلال به باطل پرستیدمت چندسال مهمّی که درپیش‌دارم، برآر و گر نه، بخواهم ز پروردگار هنوز از بت، آلوده رویش به خاک که کامش برآورد یزدان پاک حقایق شناسی در این خیره‌شد سر وقت صافی بر او تیره‌شد که سرگشته‌ای دون یزدان‌پرست هنوزش سر از خمر بتخانه مست دل از کفر و دست از خیانت نشسُت خدایش برآورد کامی که جُست فرو رفت خاطر در این‌مشکلش که پیغامی آمد به گوش دلش که پیش صنم پیر ناقص‌عَقول بسی گفت و قولش نیامد قبول گر از درگه ما شود نیز رد پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟ دل اندر صمد باید ای دوست بست که عاجزتر اند از صنم، هر که هست مُحال است اگر سر بر این در نَهی که باز آیدت دست حاجت تَهی خدایا مقصّر به کار آمدیم تهی‌دست و امّیدوار آمدیم

230. بخش ۴ - حکایت

Available in:EN
Not yet translated in Persian.

Original

بخش ۴ - حکایت

شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم مؤذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟ نمی‌زیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه دست عجب داری از لطف پروردگار که باشد گنهکاری امیدوار؟ تو را می‌نگویم که عذرم پذیر در توبه باز است و حق دستگیر همی شرم دارم ز لطف کریم که خوانم گنه پیش عفوش عظیم کسی را که پیری در آرد ز پای چو دستش نگیری نخیزد ز جای من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا به فضل خودم دست گیر نگویم بزرگی و جاهم ببخش فروماندگی و گناهم ببخش اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم تو بینا و ما خائف از یکدگر که تو پرده پوشی و ما پرده در برآورده مردم ز بیرون خروش تو با بنده در پرده و پرده پوش به نادانی ار بندگان سرکشند خداوندگاران قلم در کشند اگر جرم بخشی به مقدار جود نماند گنهکاری اندر وجود وگر خشم گیری به قدر گناه به دوزخ فرست و ترازو مخواه گرم دست گیری به جایی رسم وگر بفکنی بر نگیرد کسم که زور آورد گر تو یاری دهی؟ که گیرد چو تو رستگاری دهی؟ دو خواهند بودن به محشر فریق ندانم کدامین دهندم طریق عجب گر بود راهم از دست راست که از دست من جز کجی برنخاست دلم می‌دهد وقت وقت این امید که حق شرم دارد ز موی سپید عجب دارم ار شرم دارد ز من که شرمم نمی‌آید از خویشتن نه یوسف که چندان بلا دید و بند چو حکمش روان گشت و قدرش بلند گنه عفو کرد آل یعقوب را؟ که معنی بود صورت خوب را به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد ز لطفت همین چشم داریم نیز بر این بی‌بضاعت ببخش ای عزیز کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچم فعال پسندیده نیست جز این کاعتمادم به یاری تست امیدم به آمرزگاری تست بضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید